X
تبلیغات
رایتل

انوش راوید

وبلاگ انوش راوید از مطالب و مقالات ارگ ایران

داستان تاریخ طبری جلد ششم

داستان تاریخ طبری جلد ششم

 

توجه

بررسی و نقد و نظر،  انوش راوید درباره تاریخ طبری

فهرست لینک های جلد های کتاب تاریخ طبری

نظرها و پرسش ها و پاسخ ها درباره کتاب تاریخ طبری 

کلیک کنید:  همه در اینجا   http://arqir.com/391

 

 

پس از آن سال سی و سوم در آمد

 

اشاره

به گفته واقدی در این سال معاویه به سرزمین روم در ناحیه ملطیه به غزای قلعه زن رفت.

در همین سال عبد الله بن سعد بن ابی سرح بار دوم به غزای افریقا رفت که مردم آنجا پیمان شکسته بودند.

و هم در این سال عبد الله بن عامر، احنف بن قیس را سوی خراسان فرستاد که مردم آنجا پیمان شکسته بودند. احنف دو مرو را بگشود: مرو شاهجان را به صلح و مروروذ را پس از جنگی سخت. عبد الله بن عامر نیز از دنبال وی برفت و ابر شهر را منزلگاه کرد و به گفته واقدی آنجا را به صلح گشود.

به گفته ابو معشر غزای قبرس به سال سی و سوم بود. گفته مخالفان وی و خبر قبرس را از پیش آورده‌ایم.

و هم در این سال عثمان بن عفان گروهی از مردم عراق را سوی شام تبعید کرد.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2188

 

سخن از تبعید گروهی از مردم کوفه و شام‌

 

سیرت نویسان در این باب اختلاف کرده‌اند: به گفته سیف چنان بود که تنها معاریف کوفه و جنگاوران ایام پیش از قادسیه و قادسیه و قاریان اهل بصره و اشراف، پیش سعید بن عاص راه داشتند و به خلوت فقط اینان همدم وی بودند. اما وقتی برای مردم می‌نشست همه کس پیش او می‌رفت.

یک روز که برای مردم نشسته بود و کسان بیامدند در آن اثنا که به صحبت سرگرم بودند خنیس بن فلان اسدی گفت: «طلحة بن عبید الله چه بخشنده است!» سعید بن عاص گفت: «کسی که ملکی چون نشاستج دارد باید بخشنده باشد بخدا اگر همانند آنرا داشتم خدا معاش شما را مرفه می‌کرد» عبد الرحمان بن خنیس که جوان بود گفت: «بخدا دلم می‌خواست ملطاط از آن تو بود» مقصود املاک خاندان خسرو بود که بر کنار فرات به سمت کوفه بود.

گفتند: «خدا دهانت را بشکند، بخدا قصد تو کردیم» خنیس گفت: «جوانست، متعرض او نشوید» گفتند: «آرزو می‌کند که قسمتی از سواد ما از او باشد» گفت: «برای شما آرزوی بیشتر دارد» گفتند: «نه برای ما آرزو کند نه برای او» گفت: «این به شما مربوط نیست» گفتند: «تو این را به او یاد داده‌ای» آنگاه اشتر و ابن ذی الحبکه و جندب و صعصعه و ابن کوا و کمیل و عمیر بن ضابی برجستند و عبد الرحمان را بگرفتند» پدرش به دفاع از او برخاست که هر دو را بکوفتند چندان که از خود بی‌خود شدند. سعید آنها را قسم می‌داد، اما نمی‌پذیرفتند، تا آنچه

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2189

می‌خواستند کردند.

مردم بنی اسد از ماجرا خبر یافتند و بیامدند، طلیحه نیز از آن جمله بود، قصر را محاصره کردند و قبایل برنشستند، آنها که در قصر بودند به سعید پناه بردند و گفتند: «ما را از میانه بدر بر و نجاتمان بده» سعید سوی مردم آمد و گفت: «ای مردم! جمعی نزاع کرده‌اند و در هم افتاده‌اند و خدا سلامتشان داشته است» آنگاه بنشستند و به سخن پرداختند، سپس سعید آنها را بیرون فرستاد، آن دو کس به خود آمدند، سعید گفت: «هنوز زنده‌اید؟» گفتند: «همدمان تو ما را کشتند» گفت: «دیگر همدم من نخواهند شد. زبان خویش را نگهدارید و مردم را بر من مشورانید» آن دو تن چنان کردند و چون امید آن کسان از همدمی سعید ببرید در خانه‌های خویش نشستند و به شایعه‌پراکنی پرداختند چندان که مردم کوفه در مورد آنها سعید را ملامت کردند.

سعید گفت: «امیر شما گفته تحریک نکنم، اگر کسی سر تحریک دارد خود داند.» پس، اشراف و پارسایان اهل کوفه در باره تبعید آنها به عثمان نامه نوشتند، عثمان نوشت: «اگر جماعت بر این همسخنند آنها را پیش معاویه فرستید.» پس آنها را که ده و چند کس بودند روانه کردند که زبون شدند و اطاعت کردند و سوی معاویه حرکت کردند و این را برای عثمان نوشتند.

عثمان به معاویه نوشت که مردم کوفه کسانی را که برای فتنه‌شان آفریده‌اند پیش تو فرستاده‌اند، آنها را بترسان و مراقبشان باش اگر سر عقل آمدند، از آنها بپذیر و اگر ترا به زحمت انداختند آنها را پس فرست.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2190

چون آن گروه پیش معاویه رسیدند به آنها خوش آمد گفت و در کلیسایی که نام مریم داشت منزل داد و به دستور عثمان مقرری‌ای را که در عراق داشته بودند به آنها داد و پیوسته چاشت و شام را با آنها بود.

یک روز معاویه با آنها گفت: «شما گروهی از عربانید که دندان و زبان دارید و به اسلام اعتبار یافته‌اید و بر امت‌ها غلبه یافته‌اید و مقامها و میراثهایشان را به چنگ آورده‌اید. شنیده‌ام با قریش کینه دارید. اگر قریش نبود زبون می‌شدید چنانکه از پیش بودید، پیشوایان شما تاکنون سپر شما بوده‌اند، سپر خویش را آسیب مزنید. پیشوایان شما اکنون بر نارواییهای شما صبوری می‌کنند و زحمت شما را تحمل می‌کنند، بخدا، یا از این رفتار باز آیید یا خدا شما را دچار کسی کند که عذابتان دهد و قدر صبوریتان را نداند، و نیز در زندگی و مرگ، در بلیه‌ها که برای رعیت آورده‌اند شریک آنها باشید.» یکی از جماعت گفت: «آنچه در باره قریش گفتی در ایام جاهلیت نه اکثر عرب بوده‌اید و نه از دیگر عربان قویتر، که ما را از آنها می‌ترسانی. آنچه در باره سپر گفتی وقتی سپر بدرد بما رسد.» معاویه گفت: «اکنون شما را شناختم و دانستم که کم خردی به این کار وادارتان کرده، تو سخنور قومی اما خردی در تو نمی‌بینم، من از کار اسلام به بزرگی یاد می‌کنم و آنرا به یاد تو می‌آرم و تو جاهلیت را به یاد من می‌آری. من ترا پند می‌دهم و تو پنداری که سپرت می‌درد! در باره سپر از دریدن سخن نمیکنند، خدا کسانی را که شما را مهم دانسته و به خلیفه‌تان خبر داده‌اند، زبون کند. بدانید، و گمان ندارم که توانید دانست، که قریش در جاهلیت و اسلام بخدا عز و جل عزت یافت، اکثر عربان و قویترشان نبودند ولی اعتبارشان بیشتر بود و نسبشان پاکتر و مقامشان والاتر و جوانمردیشان کاملتر. در جاهلیت که مردم همدیگر را می‌خوردند حرمتشان از خدایی بود که هر که را عزیز کند ذلیل نباشد و هر که را بردارد فرویی نگیرد، آنها را در حرم امان جای داد، اما مردم از اطرافشان ربوده می‌شدند. عرب و عجم و سیاه و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2191

سرخی نمی‌شناسید که روزگار در دیار و حرمت آن خلل نینداخته باشد، مگر قریش که هر که با آنها کیدی کرد خدا چهره او را خوار کرد. تا وقتی که خدا اراده فرمود کسانی را که پیروی دین او کرده‌اند و حرمت آن داشته‌اند از زبونی دنیا و بد عاقبتی آخرت برهاند و برای این کار بهترین مخلوق خویش را برگزید، آنگاه برای او یارانی برگزید که بهتر از همه قرشیان بودند و این ملک را بر آنها استوار کرد و این خلافت را در آنها نهاد که جز به ایشان سامان نگیرد. خدا در جاهلیت که بر کفر بودند رعایت ایشان می‌کرد، پنداری اکنون که بر دین اویند، رعایتشان نمی‌کند؟

«در جاهلیت از پادشاهانی که بر شما تسلط داشتند حفظشان کرد. تفو بر تو و یارانت، کاش دیگری جز تو سخن کرده بود، اما تو آغاز کردی.

«اما تو ای صعصعه، دهکده‌ات بدترین دهکده‌های عرب است و گیاه آن بد- بوتر است و دره آن عمیق‌تر و به بدی معروفتر و همسایگانش فرومایه‌تر. هر مرد شریف یا فرومایه‌ای که آنجا سکونت گرفته مایه هجای او شده و موجب عیب بوده، لقبهایشان از همه عربان زشتتر بوده و خویشاوندانشان از همه فرومایه‌تر بوده‌اند. اوباش اقوام بودید و همسایگان خط، و فعله [1] پارسیان، تا وقتی که دعوت پیمبر صلی الله علیه و سلم به شما رسید. اما تو از آن وا ماندی که دور افتاده و غریب عمان بودی و در بحرین نبودی که با قوم در دعوت پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم انباز شوی و از همه قوم خویش بدتر بودی و چون اسلام ترا نمایان کرد و با مردم بیامیخت و بر امتهایی که مسلط تو بودند تسلط داد، آمده‌ای و دین خدا را منحرف میخواهی و دل به فرومایگی و پستی داری و این، قریش را فرو نبرد و زیانشان نزند و از ادای تکلیف ندارد. شیطان از شما غافل نمانده و شما را از میان قومتان به بدی شناخته و به جان مردم انداخته، اما نابودتان می‌کند، چون میداند که نخواهد توانست به کمک شما قضای الهی و اراده او را معوق کند، هرگز بوسیله شر انگیختن به جایی نمی‌رسید جز اینکه خدا شری بدتر

______________________________

[1] عین کلمه متن م.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2192

و زشت‌تر برایتان پیش آرد.

آنگاه معاویه برخاست و آنها را ترک کرد که همدیگر را به ملامت گرفتند و در خویش فرو ماندند. پس از آن معاویه پیش آنها آمد و گفت: «اجازه‌تان می‌دهم که هر کجا میخواهید بروید. بخدا که خدا هیچکس را بوسیله شما سود ندهد و زیان نرساند که شما مردان سود دادن و زیان زدن نیستید، شما مردم انکار و خلافید. اگر نجات می‌خواهید هم آهنگ جماعت باشید و با اکثر قوم باشید و گروهی معدود مغرورتان نکنند که نیکان دچار غرور نمی‌شوند. هر کجا می‌خواهید بروید که من در باره شما به امیر مؤمنان خواهم نوشت.» و چون برون شدند آنها را پیش خواند و گفت: «باز به شما می‌گویم که پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم که از خطا مصون بود مرا به کار گماشت و در کار خویش دخالت داد. آنگاه ابو بکر به خلافت رسید و مرا به کار گماشت، آنگاه عمر به خلافت رسید و مرا به کار گماشت، آنگاه عثمان بخلافت رسید و مرا به کار گماشت.

«به کار هر کدامشان پرداختیم و مرا بکار گرفت، از من رضایت داشت پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم برای کارها مردم با کفایت می‌جست و مردم پر چانه و جهالت پیشه و بی کفایت نمی‌خواست. خدا را سطوتها و نقمت‌هاست. هر که با وی مکاری کند، با او مکاری کند. شما که میدانید جز آنچه مینمایید به دل دارید متعرض کاری مشوید که خدا شما را رها نمی‌کند تا آزمایشتان کند و نهانتان را بر مردم عیان کند خدا عز و جل فرمود:

«الم، أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ [1]» یعنی: الف. لام. میم، مگر این کسان پنداشته‌اند به (صرف) اینکه گویند ایمان داریم رها شوند و امتحان نشوند؟

آنگاه معاویه به عثمان نوشت که جمعی سوی من آمدند که نه عقل دارند، نه

______________________________

[1] سوره عنکبوت (29) آیه 1

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2193

دین که اسلام بر آنها سنگینی می‌کند و از عدالت به تنگ آمده‌اند خدا را منظور ندارند و سخن با دلیل نمی‌گویند، هدفشان فتنه است و اموال ذمیان، خدا آنها را مبتلا می‌کند و به آزمایش می‌کشد و رسوا و زبون می‌کند و بلیه‌شان گریبان جمع را می‌گیرد. به سعید بگو از آنها دوری کند که غوغاییند و خلافجو.

قوم از دمشق در آمدند، گفتند به کوفه مروید که شما را شماتت کنند، سوی جزیره رویم و عراق و شام را بگذاریم. پس سوی جزیره رفتند.

عبد الرحمان بن خالد بن ولید از آمدنشان خبر یافت- معاویه او را به حمص گماشته بود و عامل جزیره را بر حران و رقه گماشته بود- آنها را پیش خواند و گفت:

«ای دستاویزهای شیطان، خوش نیامدید و بیجا آمدید، شیطان حسرت زده برفت اما شما بتلاشید. خدا عبد الرحمان را خسران زند، اگر شما را چنان ادب نکند که دچار حسرت شوید. ای کسانی که نمیدانم عربید یا عجم، برای آنکه سخنانی را که شنیدم با معاویه گفته‌اید با من نگویید بدانید که من پسر خالد بن ولیدم، از حوادث تجربه آموخته‌ام. من پسر آن کسم که ارتداد را درهم درید. بخدا، ای صعصعه ذلت زاده اگر بشنوم که یکی از کسان من بینی ترا گرفته و با تو در افتاده ترا به جایی دور پرتاب می‌کنم.» عبد الرحمان، یک ماه آنها را نگهداشت، هر وقت سوار میشد آنها را پیاده می‌برد و چون به صعصعه می‌گذشت می‌گفت: «ای ابن حطیئه! میدانی که هر که را نیکی به صلاح نیارد بدی به صلاح آرد، چرا آن سخنان که شنیدم با سعید و معاویه می‌گفتی با من نمی‌گویی؟» او می‌گفت و آنها می‌گفتند: «به پیشگاه خدا توبه می‌بریم از ما، در گذر که خدا از تو در گذرد». و چندان بگفتند که گفت: «خدا توبه شما را بپذیرد» آنگاه اشتر را پیش عثمان فرستاد و به دیگران گفت: «چنانکه خواهید، اگر می‌خواهید بروید و اگر می‌خواهید بمانید»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2194

اشتر برفت و پیش عثمان رسید و توبه آورد و پشیمانی کرد و گفت که از رفتار خویش و یارانش بگشته. عثمان گفت: «خدایتان بسلامت بدارد» پس از آن سعید بن عاص بیامد، عثمان به اشتر گفت: «هر کجا می‌خواهی برو.» گفت: «پیش عبد الرحمان می‌روم» و از بزرگواری وی سخن آورد.

عثمان گفت: «چنانکه خواهی» و اشتر سوی عبد الرحمان بازگشت.

عامر بن سعد گوید: کسان شهادت دادند که ولید بن عقبه شراب خورده و عثمان سعید بن عاص را به امارت کوفه فرستاد و گفت که ولید را پیش وی فرستد.

گوید: سعید بن عاص به کوفه آمد و کس پیش ولید فرستاد که امیر مؤمنان دستور داده پیش وی روی.

گوید: ولید چند روز بماند، سعد بدو گفت: «سوی برادر خویش رو که به من دستور داده ترا پیش او فرستم.» گوید: سعید به منبر کوفه نرفت و گفت آنرا بشویند. کسانی از بنی امیه که همراه وی آمده بودند قسمش دادند و گفتند: «بخدا این زشت است، اگر دیگری این کار میخواست کرد جا داشت که تو نگذاری، بخدا ننگ این کار پیوسته بر ولید خواهد ماند.» گوید: اما سعید در این کار اصرار کرد و منبر را شست و کس پیش ولید فرستاد که از دار الاماره برود و او برفت و در خانه عمارة بن عقبه منزل گرفت. پس از آن ولید پیش عثمان رفت که او را با مدعیانش روبرو کرد و چنان دید که او را حد بزند و حدش زد.

شعبی گوید: وقتی سعید بن عاص به کوفه آمد سران مردم را برگزید که پیش وی روند و صحبت کنند. شبی سران اهل کوفه و از جمله مالک بن کعب ارحبی و اسود بن یزید و علقمة بن قیس، هردوان نخعی، و مالک اشتر و کسان دیگر پیش وی به

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2195

صحبت بودند، سعید گفت: «این سواد، بستان قریش است» اشتر گفت: «به پندار تو این سواد که خدا بوسیله شمشیر غنیمت ما کرده بستان تو و قوم تو است! بخدا کسیتان که بیش از همه از سواد سهم دارد بیشتر از ما نبرد». و قوم به تأیید او سخن کردند.

گوید: عبد الرحمان اسدی که سالار نگهبانان سعید بود گفت: «سخن امیر را رد می‌کنید!» و سخنان درشت گفت.

اشتر گفت: «این کیست، نگذارید برود» کسان بر او جستند و لگدمالش کردند چندان که از خویش برفت، آنگاه پایش را کشیدند و به گوشه‌ای افکندند و آب بر او پاشیدند که بخود آمد، سعید بدو گفت: «هنوز زنده‌ای؟» گفت: «کسانی که پنداشته‌ای به خاطر مسلمانی انتخابشان کرده‌ای مرا کشتند.» گفت: «بخدا دیگر هیچیک از ایشان به نزد من به صحبت ننشیند» آنگاه آن کسان، در مجالس و خانه‌های خویش به عثمان و سعید ناسزا گفتن آغاز کردند، مردم به دور ایشان فراهم آمدند و کسانی که پیش آنها میرفتند فراوان شدند، سعید به عثمان نامه نوشت و قضیه را به او خبر داد که جمعی از اهل کوفه- ده کس را نام برد- تحریک می‌کنند و از عیب من و تو سخن دارند و از دین داری ما خرده می‌گیرند و بیم دارم اگر کارشان استوار شود بسیار شوند.

عثمان به سعید نوشت: «آنها را به سوی شام فرست.» در آن وقت معاویه در شام بود. پس سعید نه کس را سوی معاویه فرستاد که مالک اشتر و ثابت بن قیس بن منقع و کمیل بن زیاد نخعی و صعصعة بن صوحان از آن جمله بودند.

دنباله حدیث چون حدیث پیشین است جز آنکه گوید:

صعصعه گفت: «اگر سپر بدرد مکر بما نمیرسد؟» معاویه گفت: «سپر نمیدرد، کار قریش را بهتر از این تصور کن» و این اضافه را نیز دارد که وقتی معاویه بار دیگر

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2196

پیش آنها آمد و تذکارشان داد ضمن سخنان خویش چنین گفت: «بخدا من هر چه به شما دستور دهم، از خویشتن و خاندانم و خاصانم آغاز می‌کنم، قریش دانند که ابو سفیان محترمترشان بود و پسر محترمترشان، بجز آن حرمت که خدا به پیمبر خویش، پیمبر رحمت، صلی الله علیه و سلم داده بود که خدا وی را برگزیده بود و مکرم داشته بود و از اخلاق نیک مخلوق بهتر و نیکوتر را خاص او کرده بود و از اخلاق بد مخلوق، بر کنارش داشته بود. به پندار من اگر همه مردم از نسل ابو سفیان بودند، همه دوراندیش بودند.» صعصعه گفت: «دروغ می‌گویی. مردم از نسل کسی آمده‌اند که از ابو سفیان بهتر بود که خدا او را به دست خویش آفریده بود و از روح خویش در او دمیده بود و به فرشتگان گفته بود وی را سجده کنند اما در میان نسل وی نیک و بدکار و احمق و هوشمند هست.» گوید: آن شب معاویه از نزد ایشان برفت و شب دیگر بیامد و به نزد ایشان سخن بسیار کرد. آنگاه گفت: «ای قوم یا جواب نیک به من بدهید یا خاموش مانید و بیندیشید و چیزهایی را که برای شما و کسانتان و عشایرتان و جماعت مسلمانان سودمند است بنگرید و به طلب آن باشید که بباشید و ما نیز با شما بباشیم» صعصعه گفت: «تو سزاوار این نیستی و نباید در کار معصیت خداوند از تو اطاعت کنند.» گفت: «مگر سخنانی که با شما گفتم جز این بود که از خدا بترسید و اطاعت وی کنید و مطیع پیمبر او، صلی الله علیه و سلم، باشید و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده مشوید» گفتند: «نه، بلکه دستور تفرقه دادی و مخالفت آنچه پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم آورده است.» گفت: «اکنون می‌گویم که اگر چنین گفته‌ام، به پیشگاه خدا توبه می‌برم و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2197

می‌گویم از خدا بترسید و مطیع وی باشید و پیمبر او صلی الله علیه و سلم را اطاعت کنید و هم آهنگ جماعت باشید و از پراکندگی دور مانید و پیشوایان خویش را حرمت بدارید و آنها را به نیکوترین وضعی که توانید دلالت کنید و اگر خطایی کردند با با لطف و مدارا اندرزشان گویید» صعصعه گفت: «بتو می‌گوییم که از کار خویش کناره کنی که در میان مسلمانان کسی هست که از تو به این کار سزاوارتر است.» گفت: «کیست؟» گفت: «کسی که پدرش در اسلام کوشاتر از پدر تو بوده است.

گفت: «بخدا من نیز در اسلام کوششی داشته‌ام و دیگری کوشاتر بوده است اما به روزگار من هیچکس به کاری که من دارم تواناتر از من نیست. این رأی عمر بن خطاب بود اگر دیگری تواناتر از من بود عمر با من و غیر من تساهل نمی‌کرد، کاری نکرده‌ام که موجب شود از کار خویش کناره گیری کنم، اگر امیر مؤمنان و جمع مسلمانان چنین نظر داشتند به خط خویش برای من می‌نوشت و از کارم کناره می‌گرفتم.

اگر خدا خواهد که چنین کند امیدوارم اراده وی مایه نکویی باشد. آهسته روید که در این سخن و امثال آن چیزی از آرزوها و خواسته‌های شیطان هست. به جان خودم قسم اگر کارها طبق رای و آرزوی شما فیصل می‌یافت کارهای مسلمانان یک روز و یک شب باستقامت نبود ولی کارها را خدا فیصل می‌دهد و تدبیر می‌کند و کار خویش را به سر می‌برد. به نیکی باز آیید و سخن نیک گویید» گفتند: «تو سزاوار آن نیستی» گفت: «بخدا، خدا را سطوت‌هاست و نقمت‌ها، بیم دارم که پیوسته اطاعت شیطان کنید چندان که اطاعت شیطان و معصیت رحمان، در این دنیا به زبونی و خشم خدا دچارتان کند و در آخرت به زبونی دایم مبتلا شوید.» پس قوم بر او جستند و سر و ریشش را بگرفتند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2198

گفت: «رها کنید که اینجا سرزمین کوفه نیست، بخدا اگر مردم شام ببینند که با من که پیشوای آنها هستم چنین می‌کنید باز داشتن آنها میسر نشود و شما را میکشند.

به جان خودم کارهای شما همانند یک دیگر است.» آنگاه معاویه از پیش آن گروه برخاست و گفت: «بخدا تا عمر دارم پیش شما نخواهم آمد.» پس از آن به عثمان چنین نوشت:

«بنام خدای رحمان رحیم: به بنده خدا عثمان، امیر مؤمنان، از «معاویة بن ابی سفیان، اما بعد، ای امیر مؤمنان! جماعتی را پیش من «فرستاده‌ای که به زبان شیطانها و القای آنها سخن می‌کنند، به پندار خویش «با کسان از قرآن سخن می‌کنند و کسان را به شبهه می‌افکنند و نمیدانند «چه می‌خواهند. منظورشان تفرقه انداختن است و فتنه پدید آوردن. اسلام «بر آنها سنگینی می‌کند و از آن به هلاکت اندر شده‌اند منتر شیطان بر «دلهاشان نفوذ یافته و بسیار کسان از مردم کوفه را به تباهی کشانیده‌اند.

«بیم دارم که اگر در میان مردم شام بمانند آنها را نیز به جادو و بد کاری «خویش بفریبند. آنها را به شهرشان باز بر تا در شهری که نفاقشان آنجا «نمایان شده مقام گیرند. و السلام» عثمان بدو نوشت و دستور داد که جماعت را به کوفه پیش سعید بن عاص پس فرستد. معاویه چنان کرد، اما وقتی بازگشتند زبان گشاده‌تر بودند. سعید به عثمان نامه نوشت و از آنها شکوه کرد عثمان نوشت که آنها را پیش عبد الرحمان بن خالد بن ولید فرست. وی امیر حمص بود به اشتر و یاران وی نیز نوشت که:

«اما بعد، من شما را به حمص می‌فرستم، وقتی این نامه من به «شما رسید آهنگ آنجا کنید که شما از بدی با اسلام و مسلمانان باز «نمی‌مانید، و السلام» و چون اشتر نامه را بخواند، گفت: «خدایا! به هر یک از ما را که با رعیت نظر

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2199

بدتر دارد و در کارشان بیشتر مطابق معصیت عمل میکند با شتاب عقوبت کن.» سعید این را برای عثمان نوشت. اشتر و یاران وی راهی حمص شدند و عبد الرحمان بن- خالد آنها را در ساحل فرود آورد و روزانه معین کرد.

ابو اسحاق همدانی گوید: تنی چند از اشراف عراق در کوفه فراهم آمده بودند و بد عثمان می‌گفتند: مالک بن حارث اشتر بود و ثابت بن قیس نخعی و کمیل بن زیاد نخعی و زید بن صوحان عبدی و جندب بن زهیر غامدی و جندب بن کعب ازدی و عروة- بن معد و عمرو بن حمق خزاعی. سعید بن عاص قصه را برای عثمان نوشت و کار آنها را به وی خبر داد که جواب داد آنها را به شام فرست که در مرزها اقامت کنند.

 

سخن از اینکه عثمان جمعی از مردم بصره را به شام تبعید کرد

 

عطیة بن یزید فعقسی گوید: وقتی از امارت ابن عامر سه سال گذشت خبر یافت که در میان مردم عبد القیس یکی هست که پیش حکیم بن جبله منزل دارد. حکیم بن جبله یک دزد بود که وقتی سپاه باز می‌گشت متواری میشد و در سرزمین پارسیان می‌تاخت و بر ذمیان هجوم می‌برد و مالشان می‌ربود و در زمین فساد می‌کرد و هر چه می‌خواست می‌گرفت، آنگاه باز می‌گشت. ذمی و مسلمانان از او به عثمان شکایت کردند و او به عبد الله بن عامر نوشت که حکیم را با هر که همانند اوست بدار که از بصره برون نشود تا به صلاح آید. ابن عامر او را بداشت که از بصره برون شدن نمی‌توانست و چون ابن سودا بیامد پیش او منزل گرفت و تنی چند بر او فراهم آمدند. ابن سودا با آنها سخن کرد اما بصراحت چیزی نمیگفت و از او پذیرفتند و بزرگش شمردند.

آنگاه ابن عامر کس فرستاد و او را بیاورد و گفت: «تو کیستی؟» گفت: «یکی از اهل کتاب که به اسلام دلبسته و میخواهد در جوار تو باشد.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2200

گفت: «آنچه شنیده‌ام جز این است، از پیش من برو» ابن سودا سوی کوفه رفت، از آنجا نیز بیرونش کردند که در مصر اقامت گرفت و با کسان نامه می‌نوشت و به او نامه می‌نوشتند و فرستادگان در میانه رفت و آمد داشتند.

طلحه گوید: حمران بن ابان زنی را در ایام عده به زنی گرفت عثمان تنبیهش کرد و میانشان جدایی آورد و او را سوی بصره فرستاد که ملازم ابن عامر شد روزی از سواری و گذر به عامر بن عبد قیس سخن رفت حمران گفت: «خوبست پیش‌تر بروم و او را خبر کنم» گوید پس برفت و پیش عامر در آمد که مصحف می‌خواند و گفت: «امیر می‌خواهد بر تو بگذرد، خواستم خبردارت کنم» اما او قرائت خویش را قطع نکرد و بدو اعتنا نکرد. حمران از پیش وی برخاست که برون شود. نزدیک در، ابن عامر را دید و گفت: «از پیش کسی میآیم که خاندان ابراهیم را از خویشتن برتر نمی‌داند» ابن عامر اجازه خواست و وارد شد و نزدیک او نشست عامر مصحف را بست و ساعتی با وی سخن کرد. ابن عامر بدو گفت: «چرا پیش ما نمیآیی؟» گفت: «سعد بن ابی العرجاء اعتبار را دوست دارد» گفت: «ترا به کاری بگماریم» گفت: «حصین بن ابی الحر، عمل را دوست دارد» گفت: «برای تو زن بگیریم» گفت: «ربیعة بن عسل به زنان دل بسته است» گفت: «این پندارد که تو خاندان ابراهیم را برتر از خویشتن نمیدانی» عامر مصحف را گشود و نخستین چیزی که پیش آمد و گشوده شد این آیه بود:

«إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ» [1]

______________________________

[1] آل عمران (3) آیه 30

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2201

یعنی: خدا آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را از اهل جهان برگزید.

چون حمران باز آمد این را دنبال کرد و بد او گفت و کسانی بر ضد وی شهادت دادند و عثمان به شام تبعیدش کرد و چون دانش وی را بدانستند اجازه دادند باز آید اما نپذیرفت و در شام بماند.

طلحه گوید: عثمان حمران بن ابان را که زنی را در ایام عده به زنی گرفته بود تبعید کرد و میانشان جدایی آورد و تازیانه زد و سوی بصره فرستاد و چون مدتی که خدا می‌خواست گذشت و آنچه می‌خواست در باره وی شنید اجازه داد که سوی مدینه آید جمعی نیز با وی آمدند و در باره عامر بن عبد القیس بدگویی کردند که زن گرفتن را لازم نمیداند و گوشت نمی‌خورد و به نماز جمعه حاضر نمی‌شود. عامر مردی گوشه گیر بود و همه کارش خفیه بود.

عثمان قضیه را برای ابن عامر نوشت که او را پیش معاویه فرستاد و چون پیش وی رسید تریدی پیش رو داشت و حمران به رسم عرب چیز خورد. معاویه بدانست که به او دروغ بسته‌اند و گفت: «فلانی میدانی برای چه ترا تبعید کرده‌اند؟» گفت: «نه» گفت: «به خلیفه گفته‌اند که تو گوشت نمی‌خوری و اینک که دیدمت دانستم که بر تو دروغ بسته‌اند، گفته‌اند که تو زن گرفتن را لازم نمی‌دانی و به نماز جمعه حاضر نمی‌شوی» گفت: «در نماز جمعه حضور می‌یابم اما در آخر مسجد جا می‌گیرم و زودتر از همه می‌روم. در باره زن گرفتن، وقتی میآمدم برایم خواستگاری می‌کردند، گوشت را هم که دیدی ولی از ذبیحه قصابان نمی‌خورم که روزی قصابی را دیدم که بزی را سوی کشتارگاه می‌کشید، آنگاه کارد بر گلویش نهاد و پیوسته می‌گفت: «نفاق!

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2202

نفاق!» تا جان داد.

معاویه گفت: «باز گرد» گفت: «سوی شهری که مردمش در باره من چنان گفتند، باز نمی‌گردم، در این شهر که خدا برای من برگزیده میمانم. وی در سواحل به سر می‌برد و به دیدار معاویه میآمد و معاویه پیوسته باو میگفت: «حاجت چه داری؟» و او جواب میداد: «حاجتی ندارم» و چون این گفته را مکرر کرد گفت: «می‌خواهم گرمای بصره را به من باز دهی شاید روزه بر من سخت شود که در دیار شما آسان شده است» ابو عثمان گوید: وقتی کوفیان تبعید شده، پیش معاویه رسیدند آنها را در خانه‌ای جای داد و با آنها خلوت کرد و سخن کرد، آنها نیز سخن کردند و چون فراغت یافتند گفت: «بخدا از حماقت به زحمت افتاده‌اید که منطق روشن و عذر واضح و بردباری و توان ندارید. ای صعصعه! تو از همه احمقتری. مادام که چیزی از دستور خدا را وانگذارید هر چه میخواهید بکنید و بگویید که همه چیز را بجز معصیت خدای از شما تحمل میکنند، در کارهای ما بین ما و خودتان اختیار دار خویشید.» بعدها آنها را دید که در نماز جماعت حاضر می‌شدند و بر قصه‌گوی جماعت می‌ایستادند. یک روز پیش آنها رفت که یکیشان به دیگری قرآن می‌آموخت، گفت:

«این بجای آن تمایل که وقت آمدن بکار جاهلیت داشتید نکوست. هر جا می‌خواهید بروید و بدانید که اگر هماهنگ جماعت باشید شما نیک روز می‌شوید نه آنها، اگر از جماعت ببرید شما تیره روز می‌شوید نه آنها و کس را زیان نمی‌زنید» آنها نیز برای معاویه پاداش نیک خواستند و ثنای وی گفتند.

معاویه گفت: «ای ابن کوا! من چگونه مردی هستم؟» گفت: «توانگر و گشاده دست و بدیهه گوی و تودار و بردبار و رکنی از ارکان اسلام که مرزی پر خطر را بوسیله تو بسته داشته‌اند»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2203

گفت: «از حادثه‌سازان ولایات سخن گوی که تو از همه یاران خود خردمندتری.» گفت: «به آنها نامه نوشته‌ام و به من نامه نوشته‌اند. آنها مرا نشناخته‌اند و من آنها را شناخته‌ام، حادثه‌سازان مدینه از همه امت به بدی علاقمندترند و از آن ناتوان‌تر، حادثه‌سازان کوفه بیش از همه کس در کار کوچک، سخت نگرانند و در کار بزرگ بی باک. حادثه‌سازان بصره مجموع، میآیند و پراکنده می‌روند. حادثه‌سازان مصر زودتر از همه به بد می‌پردازند و زودتر از همه به پشیمانی می‌گرایند، حادثه‌سازان شام بیش از همه کس مطیع هدایتگرند و نافرمان گمراهی آور!» در این سال عثمان سالار حج بود.

به پندار ابو معشر فتح قبرس در این سال بود. گفتار مخالف وی را از پیش آورده‌ام.

آنگاه سال سی و چهارم در آمد.

 

سخن از حوادث مهم سال سی و چهارم‌

 

اشاره

به پندار ابو معشر غزای دکلها در این سال بود، خبر این غزا و گفته مخالفان ابو معشر را از پیش آورده‌ایم.

در این سال مردم کوفه سعید بن عاص را از ورود کوفه مانع شدند.

در همین سال مخالفان عثمان بن عفان به همدیگر نامه نوشتند که برای گفتگو در باره مطالبی که موجب نارضایی آنها بود، پیش وی فراهم آیند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2204

 

سخن از اجتماع مخالفان عثمان و خبر جرعه‌

 

قیس بن یزید نخعی گوید: وقتی معاویه تبعیدشدگان را پس فرستاد گفتند عراق و شام جایگاه ما نیست، سوی جزیره روید. و بدلخواه سوی جزیره رفتند. عبد الرحمان- ابن خالد به آنها پرداخت و سختی کرد که تسلیم شدند و تبعیت وی کردند، اشتر را پیش عثمان فرستاد که او را بخواند و گفت: «هر جا می‌خواهی برو» اشتر گفت: «سوی عبد الرحمان می‌روم» و پیش او بازگشت.

سعید بن عاص به سال یازدهم امارت عثمان پیش وی رفت. یک سال و چند ماه پیش از آنکه سعید از کوفه برون شود اشعث بن قیس را سوی آذربیجان فرستاد و سعید بن قیس را سوی ری. سعید بن قیس عامل همدان بود که از آنجا برداشته شد و و نسیر عجلی به جایش نشست. سائب بن اقرع عامل همدان بود و مالک بن حبیب یربوعی عامل ماه بود. حکیم بن سلامه خزامی عامل موصل بود، جریر بن عبد الله عامل قرقیسیا بود، سلمان بن ربیعه عامل باب بود و جنگ آنجا با قعقاع بن عمرو بود. عتیبة بن نهاس عامل حلوان بود.

کوفه از سران خالی مانده بود و هر که بود مجذوب بود یا مفتون.

یزید بن قیس خروج کرد که خلع عثمان را می‌خواست و به مسجد نشست، کسانی بر او فراهم آمدند که ابن سوداء از آن جمله بود و برای آنها نامه می‌نوشت.

قعقاع به آنجا تاخت و یزید بن قیس را بگرفت که گفت: «ما می‌خواهیم سعید را از کار برداریم» گفت: «این به شما مربوط نیست، برای این کار به مجلس منشین و کسان به دور تو فراهم نشوند، حاجت خویش را بخواه که بجان خودم به تو خواهند داد.» قیس به خانه خویش رفت و یکی را اجیر کرد و چند درم و یک استر بدو داد که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2205

پیش تبعیدشدگان رود و به آنها نامه نوشت که پیش از آنکه نامه مرا به زمین گذارید روان شوید که مردم شهر با ما همسخن شده‌اند.

آن مرد برفت و پیش تبعیدیان رسید، در آن وقت اشتر بازگشته بود، وقتی نامه را به آنها داد گفتند: «نام تو چیست؟» گفت: «بعثر» گفتند: «از کدام طایفه» گفت: «از کلب» گفتند: «ددی ناتوان که کسان را آزار می‌کند بتو حاجت نداریم.» اشتر با آنها مخالفت کرد و فرستاده خشمگین برفت و چون فرستاده برفت یاران اشتر گفتند: «ما را بیرون کرد خدایش بیرون کند، نمی‌دانیم چه چاره کنیم، اگر عبد الرحمان بداند تصدیق ما نکند و از این، در نگذرد» از پی فرستاده رفتند اما به او نرسیدند.

عبد الرحمان خبر یافت که آنها عزیمت کرده‌اند و در بیرون شهر به طلب آنها بر آمد. جمع اشتر هفت کس بودند که روان شدند و جمع دیگر ده کس بود ناگهان به روز جمعه اشتر بر در مسجد کوفه نمودار شد که می‌گفت: «ای مردم من از پیش امیر مؤمنان عثمان می‌آیم سعید را دیدم که قصد دارد مقرری زنانتان را بصد درم کاهش دهد و جنگاوران سخت کوش را بدو هزار بکاهد. می‌گفت: اشراف و زنان چکاره‌اند و اضافه این دو گروه برای چیست؟ به پندار وی بستان قریش به نزد شما است، من یک منزل با وی بودم پیوسته رجز می‌خواند تا از او جدا شدم می‌گفت:

وای بر اشراف و زنان از دست من که سختگیرم و گویی از جنیانم» مردم بجوشیدند، اهل خرد بمنع آنها پرداختند، اما کس گوش استماع نداشت، کار بالا گرفت، یزید خروج کرد و بگفت تا منادی ندا دهد که هر که می‌خواهد به یزید بن قیس ملحق شود تا که سعید را پس فرستند و امیری جز او بخواهند

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2206

بیاید. موقران و اشراف و سران قوم در مسجد بماندند و دیگران برفتند.

عمرو بن حریث که در آن وقت جانشین سعید بود به منبر رفت و حمد خدا گفت و ثنای او کرد و گفت: «نعمت خدا را بیاد آرید که دشمنان بودید و دلهایتان را را الفت داد که بنعمت خدای برادران شدید از آن پس که بر لب گودال آتش بودید و شما را از آن رهایی داد، سوی شری که خدا عز و جل شما را از آن رهایی داده مروید.

بدون اسلام و هدایت و سنت آن، حق را نمی‌شناسید و از آن دور می‌شوید.» قعقاع بن عمرو گفت: «می‌خواهی سیل را از جریان بداری؟ پس، فرات را از رفتن بدار، بخدا غوغاییان جز به شمشیر آرام نمیشوند، زود باشد که شمشیر کشیده شود و صدای بزغالگان کنند و آرزوی این وضع را داشته باشند اما خدا بر ایشان پس نیارد، صبوری کن.» گفت: «صبوری می‌کنم» و بخانه خویش نقل مکان کرد.

یزید بن قیس برفت و در جرعه منزل گرفت، اشتر نیز با وی بود. سعید در راه توقف کرده بود و وقتی جماعت در جرعه مقیم بودند و اردو زده بودند نمودار شد، گفتند: «تو را نمی‌خواهیم» گفت: «چرا اینجا آمده‌اید؟ کافی بود که یکی را سوی امیر مؤمنان فرستید و یکی را بر سر راه می‌نهید، آیا هزار کس که عقل دارند برای یکی برون می‌شوند» این بگفت و بازگشت.

غلام سعید را دیدند که بر شتری بود که از خستگی از پای در آمده بود و گفت.

«بخدا شایسته نبود که سعید باز گردد» و اشتر گردن او را بزد.

سعید برفت تا پیش عثمان رسید و خبر را با وی بگفت.

عثمان گفت: «چه می‌خواهند آیا از اطاعت بدر رفته‌اند؟» گفت: «چنین می‌نمودند که عوض می‌خواهند» گفت: «کی را می‌خواهند؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2207

گفت: «ابو موسی» گفت: «ابو موسی را آنجا می‌نهیم، بخدا برای کسی عذری باقی نمی‌گذاریم و چنان می‌کنیم که برای آنها حجت نماند، چنان که دستورمان داده‌اند صبوری میکنیم تا به جایی رسیم که آنها می‌خواهند.» پس از آن کسانی که محل عملشان نزدیک کوفه بود باز آمدند. جریر از قرقیسیا باز آمد و عتیبه از حلوان.

ابو موسی در کوفه به‌پاخاست و سخن کرد و گفت: «ای مردم برای چنین چیزی حرکت نکنید و از تکرار آن چشم بپوشید، به جماعت و طاعت پیوسته باشید، از شتاب بپرهیزید. صبوری کنید که امیری خواهید داشت» گفتند: «پیشوای نماز ما شو» گفت: «بشرط شنوایی و اطاعت از عثمان بن عفان» گفتند: «بشرط شنوایی و اطاعت از عثمان» علاء بن عبد الله گوید: گروهی از مسلمانان فراهم آمدند و از اعمال عثمان و کارها که کرده بود سخن آوردند و همسخن شدند که یکی را بفرستند که با وی سخن کند و بدعتهایش را گوشزد کند. پس عامر بن عبد الله تمیمی عنبری را که بنام عامر بن عبد قیس شهره بود سوی او فرستادند که برفت و بر عثمان در آمد و گفت: «کسانی از مسلمانان فراهم آمده‌اند و در کارهای تو نگریسته‌اند و چنین یافته‌اند که به کارهای حیرت‌زا پرداخته‌ای. از خدای عز و جل بترس و به پیشگاه او توبه بر و از آن دست بدار.» عثمان گفت: «این را ببین که کسان پندارند قاری قرآن است، میآید و در باره چیزهای کوچک با من سخن می‌کند، اما بخدا نمیداند خدا کجاست؟» عامر گفت: «من نمی‌دانم خدا کجاست؟» گفت: «بله، بخدا، نمیدانی خدا کجاست»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2208

گفت: «چرا، بخدا میدانم که خدا در کمین است» پس عثمان کسان به طلب معاویة بن ابی سفیان و عبد الله بن سعد بن ابی سرح و سعید ابن عاص بن وائل سهمی و عبد الله بن عامر فرستاد و آنها را فراهم آورد که در کار خویش و چیزها که خواسته بودند و خبرها که به او رسیده بود با آنها مشورت کند. و چون به نزد وی فراهم آمدند گفت: «هر کسی را وزیرانی هست و نصیحتگرانی. شما وزیران و نصیحتگران و معتمدان منید. مردم چنان کرده‌اند که میدانید و از من خواسته‌اند که عاملان خویش را عزل کنم و از همه چیزها که خوش ندارند به چیزهایی که خوش دارند باز آیم، رای زنید و به من نظر دهید.» عبد الله بن عامر گفت: «ای امیر مؤمنان رأی من این است که به آنها دستور جهاد دهی تا از تو مشغول مانند و در جنگها دیر بداریشان تا زبون شوند و همه به خویش پردازند و اندیشه‌ای جز زخم پشت مرکوب و شپش پوست خود نداشته باشند» عثمان رو به سعید بن عاص کرد و گفت: «رای تو چیست؟» گفت: «ای امیر مؤمنان اگر رای ما را می‌پرسی درد را از خویشتن ببر و چیزی را که از آن بیمناکی قطع کن و به رای من کار کن که به مقصود رسی» گفت: «رای تو چیست؟» گفت: «هر گروهی رهبرانی دارد که چون هلاک شوند، گروه پراکنده شود و کارشان فراهم نیاید» عثمان گفت: «این رای خوبیست اگر عواقب آن نبود» آنگاه رو به معاویه کرد و گفت: «رای تو چیست؟» گفت: «ای امیر مؤمنان رای من اینست که عاملان خویش را پس فرستی تا ناحیه خویش را سامان دهند، من متعهد ناحیه خویشم.» آنگاه رو به عبد الله بن سعد کرد و گفت: «رای تو چیست؟» گفت: «ای امیر مؤمنان رای من اینست که مردم طمع‌کارند، از این مال به آنها

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2209

بده که دلهایشان با تو نرم شود» آنگاه رو به عمرو بن عاص کرد و گفت: «رای تو چیست؟» گفت: «رای من اینست که مردم را به کارهایی کشانیده‌ای که خوش نداشته‌اند تصمیم بگیر که معتدل شوی، اگر نمی‌خواهی تصمیم بگیر که کناره‌گیری، اگر نمی‌خواهی تصمیم دیگر بگیر و کاری بکن» عثمان گفت: «چرا پوستینت شپش گذاشته؟ این را جدی می‌گویی؟» عمرو بن عاص مدتها خاموش ماند و چون جمع پراکنده شد گفت: «بخدا ای امیر مؤمنان! بنظر من تو عزیزتر از اینی ولی می‌دانستم که گفته هر یک از ما بمردم میرسد. خواستم گفته‌ام بآنها برسد و به من اعتماد کنند و خیری سوی تو بکشانم یا شری از تو برانم» عبد الملک بن عمیر زهری گوید: عثمان امیران سپاه‌نشین‌ها، معاویة بن ابی سفیان و سعید بن عاص و عبد الله بن عامر و عبد الله بن سعد بن ابی سرح و عمرو بن عاص را فراهم آورد و گفت: «نظر بدهید که مردم نسبت به من برآشفته‌اند» معاویه گفت که: «نظر من این است که به امیران سپاه‌نشین‌ها فرمان دهی که هر یک از آنها ناحیه خویش را عهده کنند و من مردم شام را عهده می‌کنم.» عبد الله بن عامر گفت: «نظر من اینست که در جنگها دیر بداریشان تا هیچکدامشان اندیشه‌ای جز زخم پشت مرکوب خود نداشته باشند و از شایعه‌پراکنی در باره تو مشغول مانند» عبد الله بن سعد بن ابی سرح گفت: «رای من اینست که بنگری خشم آنها از چیست و خشنودشان کنی آنگاه از این مال برگیری و میانشان تقسیم کنی.» عمرو بن عاص برخاست و گفت: «ای عثمان بنی امیه را بر مردم سوار کرده‌ای، گفته‌ای و گفته‌اند، ستم آورده‌ای و ستم آورده‌اند، معتدل شو یا کنار برو اگر نمی‌خواهی تصمیم بگیر و کاری بکن»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2210

عثمان گفت: «چرا پوستینت شپش گذاشته این را جدی می‌گویی؟» عمر مدتی دراز خاموش ماند و چون جمع پراکنده شدند گفت: «بخدا ای امیر مؤمنان تو به نزد من عزیزتر از اینی ولی دانستم که کسانی بر درند که دانسته‌اند تو ما را برای مشورت فراهم آورده‌ای، خواستم گفته من به آنها برسد و خیری سوی تو بکشانم یا شری از تو برانم» پس عثمان عاملان خویش را به محل عملشان پس فرستاد و بگفت با کسانی که آنجا هستند سختی کنند و نیز گفت که کسان را در سپاههای رفته، دیر بدارند و تصمیم داشت مقرریشان را لغو کند تا مطیع وی شوند و باو محتاج باشند. سعید بن عاص را نیز سوی کوفه فرستاد که مردم کوفه با سلاح سوی وی آمدند و مقابله کردند و او را پس فرستادند و گفتند: «نه، بخدا مادام که شمشیر بدست داریم کس را نابدلخواه عامل ما نکنند.» ابو یحیی عمیر بن سعد نخعی گوید: گویی اشتر، مالک بن حارث نخعی را می‌بینم که غبار بر چهره داشت و شمشیر آویخته بود و می‌گفت: «بخدا تا شمشیر بدست داریم وارد کوفه نخواهد شد» مقصودش سعید بود و این به روز جرعه بودند. جرعه مکانی است بلند نزدیک قادسیه که مردم کوفه آنجا با سعید مقابل شدند.

ابی ثور حدائی گوید: روز جرعه که مردم با سعید بن عاص چنان کردند پیش حذیفة بن یمان و ابو مسعود عقبة بن عمرو انصاری رفتم که در مسجد کوفه بودند ابو- مسعود قضیه را مهم می‌شمرد و می‌گفت: «بنظر من او بر نمی‌گردد مگر آنکه خونریزی شود.» حذیفه گفت: «بخدا بر می‌گردد و به اندازه یک حجامت خون نمی‌ریزد، هر چه اکنون می‌دانم وقتی محمد صلی الله علیه و سلم زنده بود می‌دانستم که یکی صبحگاه مسلمان باشد و هنگام شب مسلمان نباشد و با مسلمانان پیکار کند و روز بعد خدا بکشدش و ... نش بهوا شود.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2211

گوید: به ابو ثور گفتم: «شاید چنین شده.» گفت: «نه بخدا هنوز نشده» وقتی سعید بن عاص که رانده شده بود پیش عثمان بازگشت، ابو موسی را به امارت کوفه فرستاد که وی را پذیرفتند.

واقد بن عبد الله گوید: به روز فتنه عبد الله بن عمیر اشجعی در مسجد ایستاد و گفت: «ای مردم! خاموش باشید، من از پیمبر صلی الله علیه و سلم شنیدم که می‌گفت:

هر که قیام کند و مردم امامی داشته باشند، بخدا نگفت عادل، هر که هست خونش را بریزید.» طلحه گوید: وقتی یزید بن قیس از مردم بر ضد سعید بن عاص کمک میخواست سخنی از عثمان به میان آورد، قعقاع بن عمر سوی وی آمد و بگرفتش و گفت: «چه می‌خواهی؟ مگر می‌توانی ما را از کار بر کنار کنی؟» گفت: «نه، ولی مگر جز این چاره‌ای هست؟» گفت: «نه» گفت: «پس استعفا بده» آنگاه یزید یاران خویش را از آنجا که بودند ببرد و سعید را باز پس راندند و ابو موسی را خواستند. عثمان به آنها نوشت:

«بنام خدای رحمان رحیم «اما بعد، کسی را که خواسته بودید امیر شما کردم و از سعید «معافتان داشتم، بخدا عرض خویش را زیر دست و پایتان می‌افکنم و در «قبال شما صبوری می‌کنم و در اصلاحتان می‌کوشم، هر چه را که معصیت «خدا نباشد بخواهید، هر چه را خوش ندارید از آن معاف می‌شوید. اگر «موجب معصیت خدا نشود هر چه بخواهید همان می‌کنم تا شما را بر ضد «من حجتی نماند»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2212

و نظیر این را به ولایات دیگر نوشت.

آنگاه دستور امارت ابو موسی و غزای حذیفه را داد، ابو موسی امارت آغاز کرد، عاملان سوی عمل خویش رفتند و حذیفه سوی باب رفت.

اما واقدی به نقل از محمد گوید: وقتی سال سی و چهارم در رسید یاران پیمبر صلی الله علیه و سلم به یک دیگر نوشتند: «بیایید که اگر جهاد می‌خواهید جهاد اینجاست.» مردم در باره عثمان سخن بسیار کردند و زشتترین چیزهایی را که در باره یکی میشد گفت در باره او گفتند، یاران پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم می‌دیدند و می‌شنیدند اما هیچکس از آنها جلوگیری نمی‌کرد و به دفاع از عثمان نمی‌پرداخت مگر تنی چند:

زید بن ثابت و ابو اسید ساعدی و کعب بن مالک و حسان بن ثابت:

«گوید: پس مردم فراهم آمدند و با علی بن ابی طالب سخن کردند «و او پیش عثمان رفت و گفت: «مردم از پی منند و در باره تو سخن می‌کنند «بخدا نمی‌دانم با تو چه گویم، چیزی نمی‌دانم که ندانی و چیزی بتو نتوانم «نمود که از آن بی‌خبر باشی. آنچه ما می‌دانیم تو نیز می‌دانی. چیزی بیش «از تو نمی‌دانیم که با تو بگوییم. تو دیده‌ای و شنیده‌ای و صحبت پیمبر «خدا صلی الله علیه و سلم داشته‌ای و داماد وی بوده‌ای. پسر ابو قحافه به «عمل حق از تو سزاوارتر نبود. پسر خطاب به کار خیر از تو سزاوارتر نبود «که خویشاوندی تو به پیمبر نزدیکتر است. در قرابت پیمبر خدا مقامی «یافته‌ای که آنها نیافته‌اند و از تو سبق نگرفته‌اند. خدا را، خدا را، مراقب «خویش باش که کور را بصیرت ندهی و جاهل را تعلیم نیاری داد. راه «واضح است و نشانه‌های دین استوار. بدان ای عثمان که بهترین بندگان «خدا به نزد خدا پیشوای عادلی است که هدایت یابد و هدایت کند و سنت «معلوم را به پا دارد و بدعت ناروا را نابود کند، بخدا همه چیز روشن است، «سنت‌ها بپاست و نشانه‌ها دارد، بدعتها بپاست و نشانه‌ها دارد. بدترین

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2213

«کسان به نزد خدا پیشوای ستمگری است که گمراه شود و گمراه کند و «سنت معلوم را بمیراند و بدعت ناروا را زنده کند. از پیمبر خدا- «صلی الله علیه و سلم شنیدم که می‌گفت: روز رستاخیز پیشوای ستمگر را «بیارند که نه یار دارد و نه عذرپذیر و او را در جهنم افکنند و در جهنم «بچرخد چنانکه آسیا می‌چرخد. آنگاه در لجه جهنم فرو رود. ترا از خدا «و سطوت و خشم خدا بیم میدهم که عذاب خدا سخت است و دردناک مبادا «پیشوای مقتول این امت باشی که گویند در این امت پیشوایی کشته می‌شود «که به دنبال آن تا به روز رستاخیز کشتار و پیکار ادامه می‌یابد و کار امت «آشفته می‌شود و پراکنده می‌شوند و حق را نمی‌بینند که باطل بالا می‌گیرد «و در آن غوطه می‌خورند و درهم می‌شوند» عثمان گفت: «میدانم که آنچه را گفتی کسان نیز گویند اما اگر تو به جای من بودی توبیخت نمی‌کردم و تسلیمت نمی‌کردم و عیب تو نمی‌گفتم. ناروا نکرده‌ام که رعایت خویشاوندی کرده‌ام و حاجتی بر آورده‌ام و سرگردانی را پناه داده‌ام و کسی همانند عاملان عمر را به عاملی گماشته‌ام. ای علی ترا بخدا قسم، میدانی که مغیرة بن شعبه آنجا نیست؟» گفت: «آری» گفت: «میدانی که عمر او را عامل کرد؟» گفت: «آری» گفت: «پس چرا ملامت من می‌کنی که ابن عامر را که خویشاوند من است به کار گماشته‌ام» علی گفت: «میدانی که عمر هر که را بولایتی می‌گماشت اگر سر و صدایی در اطراف وی می‌شنید گوشمالش میداد و سخت می‌گرفت اما تو چنین نمی‌کنی، نسبت به خویشاوندانت رقت و ضعف داری»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2214

عثمان گفت: «آنها خویشاوند تو نیز هستند» علی گفت: «آنها خویشاوندان نزدیک منند، اما برتری با دیگران است.» عثمان گفت: «میدانی که عمر در همه ایام خلافت خود معاویه را به کار داشته بود من نیز او را به کار گماشتم» علی گفت: «ترا بخدا میدانی که معاویه از عمر چنان می‌ترسید که یرفا غلام وی.» گفت: «آری» علی گفت: «اما معاویه کارها را بی‌خطر تو حل و فصل می‌کند و تو از این خبر داری، می‌گوید: این دستور عثمان است، می‌شنوی و با وی تغیر نمی‌کنی» پس از آن علی از پیش عثمان برون شد و عثمان از پی او در «آمد و به منبر نشست و گفت: «اما بعد، هر چیزی را آفتی هست و هر کاری «را مرضی هست، آفت و مرض این امت عیبجویان طعنه زنند که به مرافقت «تظاهر می‌کنند و خلاف در دل دارند، می‌گویند و میگویند چون شتر مرغ «پیرو نخستین بانگ می‌شوند، آبگاه دور را خوش دارند. جز تیره ننوشند «و جز گل آلود نخواهند، کسی به راهشان نبرد. در کارها فرو مانده‌اند و از «قافله عقب افتاده‌اند. بخدا شما چیزهایی را بر من عیب می‌گیرید که از «پسر خطاب پسند می‌کردید که او بپا می‌کوفتتان و به دست میزدتان و به «زبان میراندتان و چیزها را خوش یا ناخوش از او می‌پذیرفتید. من با شما «ملایمت کردم و شانه پیش شما بداشتم و دست و زبان از شما برگرفتم که «با من جسور شدید. بخدا جمع من نیرومندتر است و یارانم نزدیکترند و «شمارم بیشتر است و شایسته‌تر. اگر گویم بیایید، بیایند. همگنانتان را به «مقابله شما آماده کرده‌ام بیشتر از آنچه شمایید. بشما دندان نمودم و رفتاری «نشان دادم که عادتم نبود و سخنانی گفتم که نگفته بودم. زبان از ولایتداران

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2215

«خویش بدارید، طعنه‌شان مزنید و عیبشان مگویید. بخدا من کسی را از شما «بداشته‌ام که اگر با شما سخن می‌کرد بدون این سخنان من از او خشنود «می‌شدید، چه حقی از شما فوت شده؟ بخدا این تقصیر من نیست که «کارهایی کرده‌ام که سلف من می‌کرده و مخالفت او نمی‌کرده‌اید. چیزی «از مال فزون آمده، چرا حق نداشته باشم در این مازاد هر چه می‌خواهم «کنم؟ پس برای چه پیشوا شده‌ام؟» آنگاه مروان برخاست و گفت: «بخدا اگر بخواهید اختلاف خودمان و شما را به شمشیر حواله می‌کنیم. بخدا ما و شما چنانیم که شاعر گوید:

آبروی خویش را زیر دست و پای شما انداختم خوابگاهتان دور شد و بر زباله‌ها بنیان نهادید» عثمان گفت: «خاموش که از خاموشی بمانی، چرا در این باب سخن می‌کنی؟

مرا با یارانم واگذار مگر به تو نگفته بودم سخن نکنی» مروان خاموش شد و عثمان از منبر فرود آمد.

آنگاه سال سی و پنجم در آمد.

 

سخن از حوادث سال سی و پنجم‌

 

اشاره

از جمله حوادث این سال آمدن مصریان به ذی خشب بود.

ابو معشر گوید: حادثه ذی خشب به سال سی و پنجم بود. واقدی نیز چنین گفته است.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2216

 

سخن از رفتن مصریان سوی ذی خشب و سبب رفتن عراقیان سوی ذو المروه‌

 

یزید فقعسی گوید: عبد الله بن سبا یهودی‌ای از مردم صنعا بود و مادرش کنیزی سیاه بود. وی به روزگار عثمان مسلمان شده بود آنگاه در ولایات مسلمانان سفر کرده بود و قصد گمراه کردن آنها داشت. از حجاز آغاز کرد، آنگاه به بصره رفت، سپس به کوفه، پس از آن به شام. اما پیش هیچکس از مردم شام منظور خویش را انجام نتوانست داد. وی را از شام بیرون کردند که سوی مصر رفت و آنجا بماند. از جمله سخنانی که به مصریان می‌گفت این بود که: «عجیب است که کسان گویند عیسی باز می‌گردد اما نمی‌پذیرند که محمد باز می‌گردد در صورتی که خدا عز و جل در قرآن گفته:

«إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ» [1] یعنی: آنکه ابلاغ این قرآن را به عهده تو گذاشت به بازگشتنگاهی خواهدت برد.

پس محمد از عیسی به بازگشت شایسته‌تر است. بدینسان رجعت را برای مصریان وضع کرد و در باره آن سخن کرد. پس از آن گفت: «یک هزار پیمبر بود و هر پیمبری را وصی‌ای بود، علی نیز وصی محمد است» آنگاه گفت: «محمد خاتم پیمبران است، علی نیز خاتم وصیان» پس از آن گفت:

«آنکه وصیت پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم را اجرا نکرد و بر ضد علی وصی پیمبر خدا قیام و کار امت را به دست گرفت، ستمگرتر از او کس نبود» پس از آن گفت: «عثمان خلافت را به ناحق گرفت. اینک وصی پیمبر خدا حاضر

______________________________

[1] قصص 28 آیه 85

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2217

است در مورد این کار قیام کنید و این را تغییر دهید. نخست از بدگویی امیران خویش آغاز کنید و به کار امر به معروف و نهی از منکر تظاهر کنید تا مردم به شما متمایل شوند و به این کار دعوتشان کنید» آنگاه دعوتگران خویش را به هر سو فرستاد و به کسانی از مردم ولایات که تباهشان کرده بود نامه نوشت. آنها نیز به وی نامه نوشتند و نهانی به منظور خویش می‌خواندند، اما به امر به معروف و نهی از منکر تظاهر می‌کردند. به ولایات در باره عیبجویی از ولایتداران خویش نامه‌ها می‌نوشتند. برادرانشان نیز به آنها چنین می‌نوشتند. مردم هر- ولایت کار خویش را به مردم ولایت دیگر می‌نوشتند که در ولایات خوانده می‌شد.

کار به مدینه نیز رسید و همه جا شایعه‌پراکنی کردند، منظورشان جز آن بود که می‌گفتند. آنچه می‌خواستند جز آن بود که می‌نمودند و آنچه نهان می‌داشتند جز آن بود که اظهار می‌کردند. مردم هر شهر می‌گفتند: «ما از بلیه شهر دیگر آسوده‌ایم.» مردم مدینه می‌گفتند: «ما از بلیه همه مردم آسوده‌ایم.» طلحه گوید: کسان پیش عثمان آمدند و گفتند: «ای امیر مؤمنان خبرهایی که از جانب مردم به ما می‌رسد بتو نیز می‌رسد؟» گفت: «نه بخدا جز خبر سلامت چیزی به من نرسیده» گفتند: «بما رسیده و خبرهایی را که بآنها رسیده بود با وی بگفتند.» گفت: «شما شریکان منید، رای شما چیست؟» گفتند: «رای ما اینست که کسانی را که مورد اعتماد به تو باشند ولایات فرستی تا اخبار این جماعت را بیارند» پس، محمد بن مسلمه را خواست و سوی کوفه فرستاد، اسامة بن زید را سوی بصره فرستاد، عمار بن یاسر را سوی مصر فرستاد. عبد الله بن عمر را سوی شام فرستاد و جز اینان کسان دیگری را به ولایات روانه کرد که همگی پیش از عمار بیامدند و گفتند:

«ای مردم ما چیز ناروایی ندیدیم و سران مسلمانان و عامه ایشان نیز نمیدیدند»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2218

همه گفتند: «همه سخن از کار مسلمانان است که امیرانشان عدالت کنند و بکارشان پردازند» عمار دیر بماند چندانکه پنداشتند کشته شده، عاقبت نامه عبد الله بن سعد بن ابی سرح رسید و خبر داد که جماعتی از مصریان او را سوی خویش کشانیده‌اند و به او پرداخته‌اند که عبد الله بن سودا و خالد بن ملجم و سودان بن حمران و کنانة بن بشر از آن جمله‌اند.

عطیه گوید: عثمان به مردم ولایات نوشت:

«اما بعد: عاملان را گفته‌ام که در هر موسم حج پیش من آیند و «از آغاز خلافت خویش امت را به امر به معروف و نهی از منکر داشته‌ام، «هر چه پیش من و عمال من آرند به مردم می‌دهم، حق خویش و عیالم را «نیز به رعیت وا می‌گذارم. مردم مدینه به من گفته‌اند که کسان ناسزا «می‌شنوند و کتک می‌خورند، هر که نهانی کتک خورده یا ناسزا شنیده و «هر که دعوی چیزی از اینگونه دارد بوقت حج بیاید و حق خویش را «اگر مربوط به من و عاملان من است بگیرد، یا ببخشد که خدا بخشندگان «را پاداش میدهد» و چون این را در ولایات خواندند مردم بگریستند و برای عثمان دعا کردند و گفتند: «امت دچار شر شده» عثمان کس به طلب عاملان ولایتها فرستاد که عبد الله بن عامر و معاویه و عبد الله بن سعد بیامدند و با آنها به مشورت نشست، سعید و عمرو را نیز در کار مشورت شرکت داد و گفت: «وای شما! این شکایتها چیست؟ این شایعات از کجاست؟ بخدا بیم دارم که این سخنان ضد شما، راست باشد و این را به حساب من بگیرند» گفتند: «مگر کس نفرستادی؟ مگر خبر این جماعت به تو نرسید؟ مگر نیامدند و کس رو به رو چیزی با آنها نگفت؟ نه، بخدا راست نمی‌گویند و صداقت ندارند. و نکوکار نیند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2219

این خبرها اساس ندارد. کس را نمی‌توانی یافت که چیز مشخصی بگوید، هر چه هست شایعه است که نباید شنید و بدان اعتماد کرد.» گفت: «رای شما چیست؟» سعید بن عاص گفت: «این خبرها ساختگی است که محرمانه میپردازند. و به مردم بی‌خبر القامی کنند که بگویند و در انجمنهای خویش از آن سخن کنند.» گفت: «علاج آن چیست؟» گفت: «باید این جماعت را خواست و کسانی را که این گفتگوها از آنها سرچشمه دارد کشت.» عبد الله بن سعد بن ابی سرح گفت: «وقتی حق مردم را می‌دهی آنچه بر عهده دارند از آنها بگیر که این از رها کردنشان بهتر است.» معاویه گفت: «مرا ولایتدار کرده‌ای و کسانی را برگماشته‌ام که از آنها جز خبر نیک به تو نمی‌رسد و این دو مرد ناحیه خویش را بهتر می‌شناسند.» گفت: «چه باید کرد؟» گفت: «رفتار نیک.» گفت: «ای عمرو تو چه می‌گویی؟» گفت: «به نظر من با مردم نرمی کرده‌ای و راه سستی گرفته‌ای و بر آنچه عمر می‌کرد افزوده‌ای، باید روش دو یار خویش را پیش بگیری و آنجا که سختی باید سختی کنی و آنجا که نرمی باید نرمی کنی با آنها که از بدخواهی مردم باز نمی‌مانند سختی باید و با آنها که نیکخواه مردمند نرمی باید، اما با همه نرمی پیش گرفته‌ای.» «آنگاه عثمان برخاست و حمد خدا گفت و ثنای او کرد و گفت:

«همه آنچه را گفتید شنیدم، هر کاری را دری هست که از آن وارد شوند «چیزی که از وقوع آن بر امت بیم دارید در پیش است و راه جلوگیری «از آن نرمی و مدارا و تساهل است مگر در کار حدود خدا تعالی ذکره که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2220

«کس عیب آن نیارد گفت. اگر چیزی مانع تواند شد نرمی است که گشایش «از آن می‌رسد.» «هیچکس بر ضد من دستاویزی ندارد. خدا می‌داند که از نیکخواهی «مردم و خویشتن باز نمانده‌ام، بخدا آسیای فتنه در گردش است، خوشا اگر «عثمان بمیرد و تحریک آن نکند مردم را بر کنار دارید، حقوقشان را «بدهید، ببخشیدشان و اگر به حقوق خدا تجاوز شد تساهل مکنید.» گوید: وقتی عثمان از مکه حرکت کرد معاویه و عبد الله را به مدینه آورد، ابن عامر و سعید نیز با او باز گشتند و چون عثمان راهی شد حدی خوان کاروان شعری به این مضمون می‌خواند:

«مرکوبان لاغر دانسته‌اند» «که امیر پس از او علی است» «زبیر جانشینی مناسب است» «و طلحه نیز» کعب که از پی عثمان راه می‌سپرد گفت: «بخدا پس از او صاحب استر امیر می‌شود.» و به معاویه اشاره کرد.

بدر بن خلیل اسدی گوید: از آن پس که عثمان عاملان را در موسم حج فراهم آورد و معاویه پیش وی آمد پیوسته به طمع خلافت بود.

گوید: و چون عثمان راهی شد حدی خوان گفت:

«امیر پس از او علی است «و زبیر جانشینی مناسب است اما کعب گفت: «دروغ گفتی صاحب اسب سپید، پس از او امیر می‌شود.» مقصودش معاویه بود. و چون خبر به معاویه رسید از کعب پرسید که گفت: «بله پس از او امیر می‌شوی، ولی بخدا خلافت به تو نمی‌رسد تا سخن مرا تکذیب کنی» و این سخن در

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2221

دل معاویه اثر کرد.

رجاء بن حبوه گوید: وقتی عثمان به مدینه رسید، امیران را به محل کارشان فرستاد که همه برفتند و سعید پس از آنها به جای ماند. و چون معاویه با عثمان وداع کرد از پیش وی برون آمد که جامه سفر داشت و شمشیر آویخته بود و کمان بشانه داشت. به چند تن از مهاجران گذر کرد که طلحه و زبیر و علی از آن جمله بودند.

نزد ایشان ایستاد، از آن پس که به آنها سلام کرد بر کمان خویش تکیه داد و گفت:

«میدانید که وقتی بود که کسان در کار امارت غلبه‌جویی داشتند و شما هر کدام از طایفه خود کسی را داشتید که سر بود و به رأی خود کار می‌کرد و به کس اعتنا نداشت و مشورت نمی‌کرد تا وقتی که خدا عز و جل پیمبر خویش صلی الله علیه و سلم را بر انگیخت و پیروان وی را بوجود وی مکرم داشت که بر مهاجران ریاست یافتند و کارشان میان خودشان شوری بود و برتری به سابقه و تقدم و کوشش. اگر این ترتیب را نگهدارند و رعایت کنند کار بدست ایشان میماند و مردم پیروی ایشان می‌کنند و اگر گوش به دنیا فرا دارند و امارت را به غلبه‌جویی خواهند از دستشان برود و خدا آنرا به کسی دهد که از پیش سر قوم بوده است. از این دیگری بترسید که خدا به تغییر دادن قادر است و در کار ملک خویش هر چه خواهد کند، این پیر سالخورده را میان شما بجا گذاشتم نیکخواه وی باشید کنید و از او جانبداری که بودنش برای شما سودمندتر است. تا برای خودش» آنگاه با جمع وداع گفت و برفت.

علی گفت: «من هرگز در این، خیری نمیدیده‌ام.» زبیر گفت: «نه، بخدا هرگز به نزد ما و تو از امروز مهمتر نبوده است.» موسی بن طلحه گوید: عثمان کس به طلب طلحه فرستاد، من نیز با وی برفتم تا پیش عثمان رسیدیم، علی و سعد و زبیر و عثمان و معاویه با هم بودند، معاویه حمد خدا کرد و ثنای او گفت چنانکه باید.

آنگاه گفت: «شما یاران پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم و برگزیدگان او هستید.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2222

اولیای کار این امتید و کس جز شما در این کار طمع ندارد، شما یارتان را بدون زور و طمع برگزیده‌اید، سن وی بسیار شده و عمرش برفته اگر در انتظار فرتوتی وی بمانید چندان دور نیست، گرچه امیدوارم خدا وی را مکرم‌تر از آن دارد که بدان جا رسد، سخنانی شایع شده که بیم دارم از شما باشد، بعهده من که گله‌هایی را که از او دارید رفع کنم، مردم را بطمع کار خویش نیندازید که بخدا اگر در آن طمع آرند از شما دور شود.» علی گفت: «این به تو چه مربوط؟ بی‌مادر تو چه میدانی؟» گفت: «از مادر من سخن میار که بدتر از مادران شما نیست، اسلام آورد و با پیمبر صلی الله علیه و سلم بیعت کرد، پاسخ گفتار مرا بده» عثمان گفت: «برادرزاده‌ام راست می‌گوید، من از خودم و کارم با شما سخن می‌کنم: دو یار من که پیش از من بودند با خودشان و کسانشان بمنظور رضای خدا ستم کردند، پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم به نزدیکان خویش چیز میداد، من خویشان عیالمند و تنگدست دارم و بعوض اعمالی که درباره این مال انجام میدهم در چیزی از آن گشاده دستی کرده‌ام و پندارم که این حق من است، اگر این را خطا می‌پندارید پس گیرید که دستور من تابع دستور شماست» گفتند: «درست گفتی و نیک گفتی» آنگاه گفتند: «عبد الله بن خالد بن اسید و مروان را عطا دادی.» می‌گفتند که مروان را بیست و پنجهزار و ابن اسید را پنجاه هزار داده است و این را از آنها پس گرفتند. جمع خشنود شدند و رفتار عثمان را مقبول شمردند و خشنود برفتند.

سیف گوید: معاویه فردای روزی که وداع گفته بود و برون رفته بود به عثمان گفت: «ای امیر مؤمنان از آن پیش که کسانی به تو هجوم آرند که تاب مقاومت نیاری با من به شام بیا که مردم شام از اطاعت بیرون نرفته‌اند» عثمان گفت: «مجاورت پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم را به چیزی نمیدهم، اگر

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2223

چه شاهرگم را ببرند.» گفت: «پس سپاهی از مردم شام را پیش تو می‌فرستم که اگر حادثه‌ای برایت رخ داد آماده باشند.» گفت: «من روزی مجاوران پیمبر خدا را بسبب سپاهی که در مدینه اقامت گیرند تنگ کنم و مردم خانه هجرت و نصرت را به سختی اندازم؟» گفت: «بخدا ای امیر مؤمنان یا به غافلگیری می‌کشندت یا به تو هجوم می‌برند.» گفت: «خدا مرا بس که تکیه‌گاهی نکو است» معاویه گفت: «ای شتر تقسم کنان! شتر تقسم کنان کجایند؟ آنگاه بیرون شد و بر جمع اصحاب پیمبر بایستاد، پس از آن سوی شام رفت.» گوید: و چنان بود که مردم مصر با همدستان خویش از مردم کوفه و بصره و همه موافقان خود نامه نوشته بودند که بر ضد حاکمان خویش بشورند و روز- بازگشت حاکمان را وعده کرده بودند اما تنها مردم کوفه قیام کردند که یزید بن قیس ارحبی آنجا بشورید و یاران وی به دورش فراهم شدند. کار جنگ کوفه با قعقاع بن عمرو بود که سوی وی رفت و مردم، آنها را در میان گرفتند.

یزید به قعقاع گفت: «ترا با من و این جمع چه کار است؟ بخدا من، گوش بفرمان و مطیعم. من و این گروه هم آهنگ جماعتیم، اما من و اینان که می‌بینی بر کناری سعید را می‌خواهیم که خاصان قوم با تقاضای عامه موافقت کنند.» گفت: «این با امیر مؤمنان است» و آنها را که بر کناری میخواستند رها کرد که نتوانستند چیزی جز این وا نمایند. پس از آن راه سعید را گرفتند و او را از جرعه پس فرستادند و مردم بر ابو موسی فراهم آمد و عثمان او را به جای گذاشت.

گوید: و چون حاکمان باز گشتند سبائیان که نمی‌توانستند سوی مردم ولایات روند به همدستان خویش از مردم ولایات نامه نوشتند که سوی مدینه آیند تا در کار

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2224

خویش بنگرند و چنین وا نمودند که امر به معروف می‌کنند و از عثمان چیزهایی می‌پرسند که میان مردم شیوع یابد و بر او ثابت شود.

پس سوی مدینه آمدند و عثمان دو مرد مخزومی و زهری را فرستاد و گفت:

«ببینید چه می‌خواهند و از کار آنها آگاه شوید» این دو تن از آنها بودند که عثمان تنبیهشان کرده بود اما رعایت حق کردند و دستخوش کینه نشدند و چون آمدگان این دو تن را بدیدند عقده از دل برگرفتند و منظور خویش را با آنها بگفتند.

دو فرستاده گفتند: «از مردم مدینه کی با شماست؟» گفتند: «سه کس» پرسیدند: «آیا جز اینان کسی هست؟» گفتند: «نه» پرسیدند: «چه می‌خواهید بکنید؟» گفتند: «می‌خواهیم چیزهایی را که از پیش در خاطر انداخته‌ایم از عثمان بپرسیم آنگاه پیش مردم باز گردیم و گوییم وی را معترف کردیم و از آن بیزاری نکرد و توبه نیاورد، آنگاه بعنوان حج برون شویم و بیاییم و اطراف او را بگیریم و خلعش کنیم و اگر مقاومت کرد خونش بریزیم» که عاقبت چنان شد.

پس، آن دو کس بازگشتند و قصه را به عثمان گفتند که بخندید و گفت: «خدایا، این کسان را عافیت بخش، که اگر عافیت نبخشی تیره روز شوند. عمار بر عباس بن عتبة بن ابی لهب تاخته و او را کوفته است. محمد بن ابی بکر چنان مغرور است که پندارد حقی بر او مقرر نیست، ابن سهله دچار بلیه می‌شود.» آنگاه کوفیان و بصریان را پیش خواند و ندای نماز جماعت داد آنها پای منبر و پیش وی بودند، یاران پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم نیز بیامدند و عثمان را در میان گرفتند و او حمد خدا گفت و ثنای او کرد و خبر آن جمع را با آنها بگفت و آن دو مرد به سخن ایستادند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2225

همگان گفتند: «اینان را بکش که پیمبر خدا گفته هنگامی که مردم پیشوایی دارند هر که برای خویشتن یا برای دیگری دعوت کند لعنت خدا بر او باد، او را بکشید» عمر بن خطاب نیز گفته بود: «شما را حلال نمی‌کنم مگر او را بکشید و من شریک شمایم.» عثمان گفت: «می‌بخشم و درمی‌گذرم و در کار بینا کردنشان می‌کوشم و با هیچکس در نمی‌افتم مگر آنکه مستوجب حد شود یا بکفر گراید. اینان چیزهایی گفته‌اند که همانند شما از واقع آن خبر دارند ولی گفته‌اند که با من در باره آن سخن می‌کنند تا بنزد بی‌خبران بگردن من بار کنند، گفته‌اند در سفر نماز تمام کرد و از پیش تمام نمی‌کرد. بدانید که من به شهری در شدم که خانواده‌ام آنجا بود به همین سبب نماز را تمام کردم آیا چنین است؟» گفتند: «خدایا! بله» گفت: «گفته‌اند قرق ایجاد کرد. بخدا من قرق نکردم پیش از من قرق شده بود. بخدا مال کسی را قرق نکردند، چیزهایی قرق شد که بدست مردم مدینه بود و پس از آن نیز از رعیت منع نشد و خاص چهار پایان زکات مسلمانان بود. قرق شد تا میان متصدیان اموال زکات و دیگران نزاع نیفتد و باز هم کسی را از آن منع نکردند و دور نکردند مگر آنکه جز اینها می‌کرد. من خودم بیش از دو شتر ندارم، نه گله شتر دارم، نه گله گوسفند. وقتی خلیفه شدم از همه عربان شتر و گوسفند بیشتر داشتم و اکنون گوسفند و شتر ندارم بجز دو شتر برای حج، آیا چنین است؟» گفتند: «خدایا! بله.» گفت: «می‌گویند قرآن نسخه‌ها بود و همه را بجز یکی کنار زد. بدانید که قرآن یکی است و از پیش یکی آمده و من در این کار تابع اینانم، آیا چنین است؟» گفتند: «آری، و از او خواستند که آنها را بکشد.» گفت: «می‌گویند من حکم را که پیمبر خدا تبعید کرده بود، پس آورده‌ام.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2226

حکم از اهل مکه بود پیمبر خدا او را به طایف تبعید کرد و هم پیمبر خدا او را پس آورد، آیا چنین است؟» گفتند: «خدایا! بله» گفت: «می‌گویند جوانان را به کار گماشته‌ای. اما کسانی را به کار گرفته‌ام که لایق و قابل قبول و مورد رضایت بوده‌اند، اینان از ناحیه عمل آنها آمده‌اند. در باره آنها بپرسید، اینان اهل ولایت اویند، سلف من جوانتر از آنها را به کار گماشت. به پیمبر خدا نیز سخنانی سخت‌تر از آنچه با من می‌گویند در باره بکار گماشتن اسامة بن زید چیزها گفتند سخت‌تر از آنچه با من می‌گویند آیا چنین است؟» گفتند: «خدایا! بله» گفت: «از کسان عیبها می‌گیرند که از واقع آن خبر ندارند می‌گویند من غنایمی را که ابن ابی سرح گرفته بدو بخشیده‌ام. من یک پنجم از خمس غنایم را به او بخشیدم که یکصد هزار بود. ابو بکر و عمر نیز چنین کاری کرده بودند. سپاهیان گفتند این را خوش ندارند و من آنرا پس گرفتم و به خودشان دادم در صورتی که حق آنها نبود آیا چنین است؟» گفتند: «آری؟» گفت: «می‌گویند من کسان خاندانم را دوست دارم و به آنها چیز میدهم. اینکه دوستشان دارم موجب ستمی نشده بلکه حقشان را میدهم و آنچه می‌بخشم از مال خودم می‌بخشم و مال مسلمانان را به خویشتن و هیچیک از کسان دیگر حلال نمی‌شمارم. در ایام پیمبر خدا و ابو بکر و عمر نیز بخششهای بزرگ و مهم از مال خودم کرده‌ام در صورتی که آن وقت ممسک و حریص بودم چرا اکنون که به سن معمولی خاندانم رسیده‌ام و عمرم فنا شده و مال خودم را به کسانم داده‌ام ملحدان چنان می‌گویند؟ بخدا از هیچیک از شهرها چیزی بیش از آنچه باید نگرفته‌ام که این سخنان روا باشد، هر چه بوده بخودشان داده‌ام و جز خمسها پیش من نیاورده‌اند که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2227

چیزی از آن بر من حلال نیست و مسلمانان، نه من، آنرا به صاحبانش داده‌اند و از مال مسلمانان یک سکه مسین یا بیشتر تلف نشده. من از مال خودم روزی می‌خورم. می‌گویند به کسانی زمین داده‌ای. این زمینها هنگامی که گشوده شد مهاجران و انصار در آن شرکت داشتند، هر که در محل فتوح اقامت داشت زمین خود را داشت و هر که پیش کسان خود باز گشته بود حق وی ساقط شده بود. من درباره سهم آنها از غنیمتی که خدایشان داده بود نظر کردم و آنرا با رضایت خودشان منتقل کردم که اکنون در دست آنهاست نه من.» و چنان بود که عثمان مال و زمین خویش را میان بنی امیه تقسیم کرده بود و فرزندان خویش را نیز همانند آنها داده بود. از فرزندان ابی العاص آغاز کرده بود:

بمردان خاندان حکم ده هزار ده هزار داد که یکصد هزار گرفتند بفرزندان خویش نیز همانند آنها داد به بنی العاص و بنی العیص، و بنی حرب نیز قسمت داد.

گوید: عثمان با این جماعت نرمی کرد مسلمانان می‌خواستند بکشندشان اما عثمان رهاشان کرد که برفتند و سوی دیارشان باز گشتند که با حاجیان بعنوان حج باز آیند و نامه بهمدیگر نوشتند که وعده‌گاه شما به ماه شوال بیرون مدینه. و چون ماه شوال سال سی و دوم در آمد همانند حاجیان بیامدند و نزدیک مدینه منزلگاه کردند.

ابو عثمان گوید: وقتی ماه شوال سال سی و پنجم در آمد مردم مصر به چهار گروه آمدند با چهار امیر، آنکه کمتر کند گوید ششصد و آنکه بیشتر کند گوید هزار.

عبد الرحمان بن عدیس بلوی و کنانة بن بشر لیثی و سودان بن حمران سکونی و فتیره بن فلان سکونی سر گروهها بودند و سالار جمع غافقی بن حرب عکی بود. جرئت نکرده بودند به مردم بگویند که برای پیکار می‌روند بلکه بعنوان حج برون شده بود. ندا بن سودا نیز همراه آنها بود، مردم کوفه نیز به چهار گروه بیرون شده بودند، زید بن صوحان عبدی و اشتر نخعی و زیاد بن نضر حارثی و عبد الله بن اصم بنی عامری سر گروهها بودند شمارشان همانند مردم مصر بود و سالار جمع عمرو بن اصم بود.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2228

مردم بصره نیز به چهار گروه بیرون شدند. حکیم بن حبله عبدی و ذریح بن عباد عبدی و بشر بن شریح قیسی و ابن مخرش ابن عبد عمرو حنفی سران گروهها بودند شمارشان همانند مردم مصر بود و سالار جمع حرقوص بن زهیر سعدی بود و این بجز کسانی بود که از مردم دیگر بآنها پیوسته بودند.

مردم مصر علی را می‌خواستند، مردم بصره طلحه را می‌خواستند، مردم کوفه زبیر را می‌خواستند. قیام کرده بودند و در کار قیام متفق بودند اما در مورد کسان پراکنده بودند و هر گروه می‌پنداشت برد با اوست و کار وی، نه دیگران، سرانجام می‌گیرد.

وقتی به سه منزلی مدینه رسیدند جمعی از مردم بصره پیش رفتند و در ذو خشب فرود آمدند و جمعی از مردم کوفه در اعوص فرود آمدند، جمعی از مردم مصر نیز پیش آنها رفتند اما عامه مصریان در ذو المره بودند. زیاد بن نضر و عبد الله بن اصم میان مردم مصر و بصره رفت و آمد کردند و گفتند: «شتاب نکنید تا ما به مدینه رویم و وضع را ببینیم که شنیده‌ایم بر ضد ما اردو زده‌اند، بخدا اگر مردم مدینه از ما ترسیده باشند و بی آنکه از کار ما خبر یافته باشند برای جنگ ما آماده شده باشند وقتی از کار ما خبر یابند سخت‌تر شوند و کارمان تباه شود. اگر برای جنگ ما آماده نشده باشند و چیزی که شنیده‌ایم نادرست باشد با خبر درست پیش شما باز می‌گردیم.» گفتند: «بروید» آن دو کس وارد مدینه شدند و همسران پیمبر خدا و علی و طلحه و زبیر را بدیدند و گفتند: «آهنگ حج داریم و می‌خواهیم خلیفه بعضی عمال ما را بر کنار کند برای همین آمده‌ایم.» و برای جماعت از آنها اجازه ورود خواستند که همگی دریغ کردند و گفتند: «تخمها جوجه نشود» و آن دو باز گشتند. آنگاه تنی چند از مردم مصر پیش علی آمدند و تنی چند از مردم بصره پیش طلحه آمدند و تنی چند از مردم کوفه پیش زبیر آمدند، هر گروه می‌گفتند: «اگر با یار ما بیعت نکنند با آنها می‌جنگیم و جمعشان را پراکنده می‌کنیم آنگاه حمله میبریم و غافلگیرشان میکنیم»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2229

مصریان پیش علی آمدند که با اردویی به نزدیک سنگهای روغنگیری بود، حله نازک حاشیه‌داری به تن داشت و پارچه یمنی سرخ به سر پیچیده بود و شمشیر آویخته بود و پیراهن نداشت. علی حسن را پیش عثمان فرستاده بود که با کسان دیگر پیش وی بود و خود او نزدیک سنگهای روغنگیری بود. مصریان به او سلام گفتند و خواستند با وی بیعت کنند اما علی بر آنها بانگ زد و براندشان و گفت: «اهل صلاح دانند که سپاه ذی المروه و ذو خشب به زبان محمد صلی الله علیه و سلم لعنت شده‌اند بروید که خدا همراهتان نباشد.» گفتند: «خوب» و بدینسان از پیش علی برفتند.

بصریان نیز پیش طلحه رفتند که با جمعی دیگر در نزدیکی علی بود و دو پسر خویش را پیش عثمان فرستاده بود. سلام گفتند و خواستند با او بیعت کنند که بر آنها بانگ زد و براندشان و گفت: «مؤمنان دانند که سپاه ذو المره و ذو خشب و اعوص به زبان محمد صلی الله علیه و سلم لعنت شده‌اند.» کوفیان پیش زبیر رفتند که وی نیز با جمعی دیگر بود و پسر خود عبد الله را پیش عثمان فرستاده بود، سلام گفتند و خواستند با او بیعت کنند که بر آنها بانگ زد و براندشان و گفت: «مسلمانان دانند که سپاه ذو المروه و ذو خشب و اعوص به زبان محمد صلی الله علیه و سلم لعنت شده‌اند» آنگاه همه جمع برفتند و چنان وانمودند که باز می‌گردند و از ذو خشب و اعوص حرکت کردند و به اردوگاههای خویش رفتند که در سه منزلی بود تا مردم مدینه پراکنده شوند آنگاه باز آیند. مردم مدینه نیز پس از رفتن آن جماعت پراکنده شدند و آنها که به اردوگاههای خویش رسیده بودند باز آمدند و مردم مدینه را غافلگیر کردند و ناگهان در اطراف مدینه تکبیر بلند شد و جمع آمدگان، در محل اردوهای مدینه جای گرفتند و عثمان را محاصره کردند و گفتند: «هر که دست بدارد در امان است.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2230

عثمان چند روز امامت نماز می‌کرد مردم مدینه در خانه‌های خویش بودند و مخالفان کسی را از سخن کردن باز نمیداشتند، گروهی از مردم مدینه سوی آنها آمدند و سخن کردند علی نیز در آن میانه بود که گفت: «چرا پس از رفتن و باز گشتن پس آمدید و از رأی خویش بگشتید؟» گفتند: «از پیکی نامه‌ای گرفتیم که درباره کشتن ما بود» طلحه نیز پیش آنها آمد، بصریان نیز چنین گفتند، زبیر نیز بیامد و کوفیان چنین گفتند. کوفیان و بصریان می‌گفتند ما برادرانمان را یاری می‌کنیم و به حمایتشان قیام می‌کنیم، گویی قراری داده بودند.

علی گفت: «ای مردم کوفه و ای مردم بصره! شما که چند منزل رفته بودید و سوی ما باز آمدید از کجا دانستید که مردم مصر چه دیده‌اند، بخدا این کارها را در مدینه سامان داده‌اند» گفتند: «هر چه میخواهید حساب کنید، ما این مرد را نمی‌خواهیم، باید از خلافت کناره گیرد.» در این اثنا عثمان امامت نماز می‌کرد، آنها نیز به وی اقتدا می‌کردند. هر که می‌خواست پیش عثمان می‌رفت و او به جماعت بی‌اعتنا بود. جماعت آمدگان کس را از سخن باز نمی‌داشتند، در مدینه پراکنده بودند و مردم را از فراهم شدن مانع می‌شدند.

عثمان به مردم ولایات نامه نوشت و از آنها کمک خواست به این مضمون:

«بنام خدای رحمان رحیم «اما بعد، خدا عز و جل محمد را به حق فرستاد که بشارت آور و «بیم رسان بود و آنچه را خدا فرمان داده بود ابلاغ کرد، آنگاه برفت و «تکلیفی را که به عهده داشت بسر برده بود و کتاب خدا را میان ما به جای «نهاد که شامل حلال و حرام و توضیح امور مقرر بود و بدلخواه و نابدلخواه

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2231

«کسان آنرا روان کرده بود. پس از آن ابو بکر و عمر خلیفه بودند، آنگاه «مرا بی‌آنکه بدانم و بخواهم با رضای امت وارد شوری کردند و اهل «شوری با رضایت خودشان و مردم، بی‌آنکه طلب کرده باشم یا بخواهم، «بر من اتفاق کردند و کارها کردم که دانستند و منکر آن نبودند که تابع «بودم نه مبتکر، مقلد بودم نه مبدع، دنباله رو بودم نه اهل تکلف. و چون «کارها دیگر شد و اهل شر سر برداشتند، کینه‌ها و هوسها نمودار شد که «سببی جز اجرای قرآن نداشت، چیزی خواستند و چیز دیگر گفتند، «بی‌حجت و دستاویز چیزهایی را بر من عیب گرفتند که بر آن رضایت داده «بودند و نیز چیزهایی را عیب گرفتند که مردم مدینه از آن رضایت داشته «بودند و جز آن نمی‌بایست. من صبوری کردم و سالها دست از آنها بداشتم «و همچنان می‌دیدم و می‌شنیدم تا جرئتشان بر خدای عز و جل افزون شد و در «مجاورت پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم و حرم وی و سرزمین هجرت به ما «هجوم آوردند، بدویان نیز به آنها پیوستند که همانند احزابند در جنگ «احزاب یا مهاجمان احد، جز آنکه سخن دیگر می‌کنند. پس، هر که تواند «سوی ما آید، بیاید» نامه به مردم ولایات رسید و با هر وسیله راهی شدند: معاویه، حبیب بن مسلمه فهری را فرستاد، عبد الله بن سعد معاویه بن حدیج سکونی را فرستاد. قعقاع بن عمرو و عبد الله بن ابی اوفی و حنظلة بن ربیع تمیمی و امثال آنها کسان را به یاری مردم مدینه ترغیب می‌کردند، از تابعان نیز یاران عبد الله بن مسروق بن اجدع و اسود بن یزید و شریح بن حارث و عبد الله بن حکیم و امثالشان به ترغیب کسان پرداخته بودند که در کوفه می‌رفتند و بر انجمنها می‌گذشتند و می‌گفتند: «ای مردم! سخن، امروز باید نه فردا.

اندیشه، امروز نیکوست و فردا زشت، پیکار، امروز حلال است و فردا حرام، به طرف خلیفه و حافظ امورتان حرکت کنید»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2232

در بصره نیز از یاران پیمبر، عمران بن حصین و انس بن مالک و هشام بن عامر و امثال آنها بپا خاستند که سخنانی همانند این می‌گفتند. از تابعان، نیز کعب بن سور و هرم بن حیان عبدی و امثالشان اینگونه سخنان می‌گفتند. در شام از یاران پیمبر عبادة ابن صامت و ابو دردا و ابو امامه و امثالشان بپا خاستند و سخنانی از همین گونه می‌گفتند.

از تابعان نیز شریک بن خباشه نمیری و ابو مسلم خولانی و عبد الرحمان بن غنم چنین کردند، در مصر نیز حارثه و امثال وی بپاخاستند.

چنان بود که بعضی ترغیب کنندگان، بازگشت شورشیان را دیده بودند و به ولایات خویش باز آمده بودند.

به یک روز جمعه که مصریان به مسجد پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم آمده بودند عثمان بیامد و با مردم مدینه نماز کرد آنگاه بر منبر ایستاد و گفت: «ای گروه مخالف خدا- را، خدا را، مردم مدینه می‌دانند که شما به زبان محمد صلی الله علیه و سلم لعنت شده‌اید، خطاها را به کار صواب محو کنید که خدا عز و جل بد را جز به نیکو محو نمی‌کند.» محمد بن مسلمه برخاست و گفت: «من به این، شهادت می‌دهم.» حکیم بن حبله او را بگرفت و بنشاند.

پس از آن زید بن ثابت برخاست و گفت: «قرآن را به من بده» از طرف دیگر محمد بن ابی قتیره بر او جست و بنشانیدش و سخنان زشت گفت. قوم بشوریدند و ریگ به مردم پرانیدند تا همه را از مسجد بیرون کردند و ریگ به عثمان پرانیدند تا غش کرد و از منبر افتاد که او را برداشتند و به خانه‌اش بردند.

مصریان از سه کس از مردم مدینه امید یاری می‌داشتند و با آنها رفت و آمد داشتند: محمد بن ابی بکر و محمد بن ابی حذیفه و عمار بن یاسر.

جماعتی از مردم مدینه بپا خاستند و جنگ را آماده شدند که سعد بن مالک و ابو هریره و زید بن ثابت و حسن بن علی از آن جمله بودند. اما عثمان کس فرستاد و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2233

سوگند داد که بروند و برفتند.

آنگاه علی علیه السلام پیش عثمان آمد، طلحه نیز بیامد، زبیر نیز بیامد که چون از منبر افتاده بود حال او را پرسیدند و از وضع شکوه کردند سپس به خانه‌های خویش رفتند.

ابن عمرو گوید: از حسن پرسیدم: «آیا هنگام محاصره عثمان حضور داشتی؟» گفت: «آری، من نوجوان بودم و با همگنانم در مسجد بودیم و چون سر و صدا بسیار میشد زانو می‌زدم یا بر می‌خاستم، آن جماعت بیامدند و در مسجد و اطراف آن جای گرفتند. جمعی از اهل مدینه بر آنها فراهم شدند و کارشان را تقبیح می‌کردند آنها نیز مردم مدینه را تهدید می‌کردند در این اثنا که اطراف در سر و صدا می‌کردند عثمان نمودار شد، گویی آتشی بود که خاموش شد. عثمان به منبر رفت و حمد خدا گفت و ثنای او کرد یکی برجست و دیگری او را بنشانید، دیگری برخاست و یکی دیگر او را بنشانید. به عثمان ریگ پرانیدند تا از منبر افتاد و او را برداشتند و به خانه بردند. بیست روز امامت نماز می‌کرد آنگاه مانع نماز کردن وی شدند.» ابو عثمان گوید: از آن پس که جماعت در مسجد جای گرفتند، عثمان سی روز امامت نماز کرد، آنگاه مانع نماز کردن وی شدند و غافقی سالارشان که مصریان و کوفیان و بصریان مطیع وی بودند پیشوای نماز شد. مردم مدینه پراکنده شدند و در خانه‌های خویش بماندند و کس بیرون نمی‌شد و جایی نمی‌نشست جز آنکه شمشیر بهمراه داشت که از مزاحمت جماعت محفوظ ماند. محاصره چهل روز بود که در اثنای آن قتل نیز بود و هر که به آنها اعتراض میکرد سلاح در او مینهادند. پیش از آن بمدت سی روز دست میداشته بودند.

درباره مناظره قوم با عثمان و سبب محاصره وی روایت دیگر هست که ابو نضره

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2234

به نقل از ابو سعید وابسته ابو اسید انصاری گوید: عثمان شنید که فرستادگان مردم مصر آمده‌اند، بطرف آنها آمد و در دهکده‌ای که متعلق به وی بود بیرون مدینه جای گرفت و چون مصریان خبر یافتند بطرف محلی آمدند که عثمان آنجا بود.

گوید: عثمان خوش نداشت که اینان در مدینه پیش وی آیند. وقتی به نزد وی آمدند گفتند: «بگو مصحف بیارند» گوید: «عثمان بگفت تا مصحف بیاوردند» گفتند: «هفتم را بازکن» که سوره یونس را هفتم می‌نامیدند.

گوید: عثمان سوره را بخواند تا به این آیه رسید که:

«قُلْ أَ رَأَیْتُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ لَکُمْ مِنْ رِزْقٍ فَجَعَلْتُمْ مِنْهُ حَراماً وَ حَلالًا، قُلْ آللَّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اللَّهِ تَفْتَرُونَ» [1].

یعنی: بگو، بمن بگویید: این روزی که خدا نازل کرده و از آن حلالی و حرامی قرار داده‌اید، بگو آیا خدا بشما اجازه داده یا بخدا دروغ می‌بندید؟

گفتند: «همینجا توقف کن» آنگاه گفتند: «این قرق‌ها که نهاده‌ای آیا خدا به تو اجازه داده یا به خدا دروغ می‌بندی؟» گفت: «قبول کن، آیه درباره فلان و بهمان نزول یافته» آنگاه گفت: «عمر پیش از من برای شتران زکات قرق نهاد و چون من خلیفه شدم شتران صدقه بیشتر شد و من قرق را افزودم، قبول کن.» گوید: «جمع به حکم آیه باو اعتراض می‌کردند و او می‌گفت: «قبول کن، آیه درباره فلان و بهمان نازل شده.» گوید: و آنکه با عثمان سخن می‌کرد به سن تو بود.

ابو نضره گوید: این سخن را ابو سعید به من گفت و من هنوز ریش نداشتم

______________________________

[1] ی ونس (10) آیه 58

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2235

در روایت دیگر هست که آن وقت سی سال داشتم.

گوید: آنگاه اعتراضات دیگر کردند که جواب گفتن نیارست و بدان معترف شد و گفت: «از خدا آمرزش می‌خواهم و به پیشگاه او توبه می‌برم» گوید: آنگاه به جمع گفت: «چه می‌خواهید؟» نضر گوید: «از او پیمان گرفتند و شرطی نهادند گوید: عثمان از آنها قول گرفت که مادام که به شرط آنها عمل می‌کند مخالفت نکنند و از همآهنگی جماعت مسلمانان بیرون نشوند آنگاه عثمان گفت: «چه می‌خواهید؟» گفتند: «می‌خواهیم که مردم مدینه مقرری نگیرند که این مال از آن کسانی است که بر سر آن جنگیده‌اند و از آن پیرانی است که یاران پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم بوده‌اند.» گوید: بدین خشنود شدند و با وی سوی مدینه آمدند.

گوید: عثمان به سخن ایستاد و گفت: «هیچ گروه فرستاده‌ای برای لغزشهای من بهتر از این گروه نبود.» در روایت دیگر هست که گفت: «بی‌جهت از این فرستادگان مصر بیمناک بودم. هر که زراعت دارد سوی زراعت خود رود و هر که گوسفند دارد به شیر دوشی رود، بدانید که مالی به نزد ما ندارید. این مال از آن کسانی است که بر سر آن جنگیده‌اند و از آن این پیران است که یاران پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم بوده‌اند.» گوید: مردم خشمگین شدند و گفتند: «این حیله بنی امیه است.» گوید: آنگاه فرستادگان مصر خشنود برفتند و در راه سواری را دیدند که به راه آنها میآمد و از آنها جدا می‌شد، سپس باز می‌آمد و آنها را متوجه خویش می‌کرد.

گفتند: «کار تو چیست؟ گویی به کاری می‌روی قضیه تو چیست؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2236

گفت: «من فرستاده امیر مؤمنانم که سوی عامل مصر می‌روم» گوید: پس او را بکاویدند و نامه‌ای از زبان عثمان یافتند که مهر وی داشت و به عامل مصر می‌گفت که اینان را بیاویزد یا بکشد یا یک دست و یک پا از دو سوی ببرد.

گوید: آنها نیز باز گشتند و سوی مدینه آمدند و پیش علی رفتند و گفتند:

«می‌بینی که دشمن خدا درباره ما چنین و چنان نوشته، خدا خون وی را حلال کرده با ما پیش وی بیا.» گفت: «بخدا با شما پیش وی نمی‌آیم.» گفتند: «پس چرا به ما نامه نوشتی؟» گفت: «بخدا هرگز نامه به شما ننوشته‌ام.» گوید: آنها به همدیگر نگریستند و گفتند: «به خاطر این جنگ می‌کنید!» یا گفتند: «به خاطر این خشم آورده‌اید!» گوید: علی از مدینه برون شد و سوی دهکده‌ای رفت.

گوید: مصریان پیش عثمان رفتند و گفتند: «درباره ما فلان و بهمان نوشته‌ای.» گفت: «یکی از دو چیز باید: یا دو مرد مسلمان بر ضد من شهادت داده باشند یا بخدایی که جز او خدایی نیست قسم خورم که ننوشته‌ام و املا نکرده‌ام و ندانسته‌ام» آنگاه گفت: «دانید که نامه از زبان کسی نویسند و انگشتر همانند انگشتر نقش زنند» گفتند: «به خدا اکنون که پیمان شکسته‌ای و از قرار بگشته‌ای خداوند خون تو را حلال کرده». و او را محاصره کردند.

ولی واقدی درباره آمدن مصریان و منزل گرفتنشان در ذو خشب مطالب بسیار

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2237

گفته که قسمتی از آن را از پیش یاد کردم و قسمتی را یاد نکردم که زشت است و یاد کردن آن را خوش نداشتم. از جمله مطالب وی روایتی است که از ابو عون وابسته مسور آورده که عمرو بن عاص عامل مصر بود، عثمان او را از خراج برداشت و بکار نماز گماشت و عبد الله بن سعد بن ابی سرح را بر خراج گماشت. آنگاه نماز را نیز بوی داد. و چون عمر بن عاص به مدینه آمد بد عثمان، می‌گفت. روزی عثمان او را پیش خواند و خلوت کرد و گفت: «ای پسر روسبی (نابغه) چه زود جیبهای جبه‌ات شپش گرفته. کار تو همان سال اول بود، بد من میگویی و با من دورویی میکنی؟ بخدا اگر اخذ و عمل نداشته بودی چنین نمی‌کردی» عمرو گفت: «بسیاری چیزها که مردم می‌گویند و به والیان خویش میرسانند نادرست است. ای امیر مؤمنان در کار رعیت خویش از خدا بترس» عثمان گفت: «بخدا با وجود انحراف تو و بگو مگوها که در باره‌ات بود به کارت گماشتم.» عمرو گفت: «عامل عمر بن خطاب بودم و وقتی درگذشت از من راضی بود.» عثمان گفت: «بخدا اگر من نیز مانند عمر از تو مواخذه میکردم راست میرفتی ولی با تو نرمی کردم و بر من جرات آوردی. بخدا من در جاهلیت و از آن پیش که به این قدرت رسم کس و کار بیشتر از تو داشتم.» عمرو گفت: «از این سخنان درگذر. حمد خدایی را که ما را به محمد صلی الله علیه و سلم مکرم داشت و هدایت کرد، عاص بن وائل را دیده بودی، من نیز عفان را دیده بودم، بخدا عاص از پدر تو معتبرتر بود.» گوید: عثمان شکسته شد و گفت: «ما را بیاد جاهلیت چه کار» گوید: وقتی عمرو برون شد و مروان در آمد و گفت: «ای امیر مؤمنان کارت به جایی رسیده که عمرو بن عاص پدرت را تحقیر می‌کند؟.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2238

گفت: «از این سخن درگذر، هر که از پدر کسان سخن آرد، از پدرش سخن آرند.» 356) گوید: وقتی عمرو از پیش عثمان در آمد کینه‌توز بود: یکبار پیش علی می‌رفت و او را بر ضد عثمان تحریک می‌کرد، یکبار پیش زبیر می‌رفت و او را بر ضد عثمان تحریک میکرد، یکبار پیش طلحه او را بر ضد عثمان تحریک میکرد، پیش حج‌گزاران میرفت و از اعمال عثمان سخن میکرد.

گوید: و چون محاصره اول عثمان رخ داد عمرو از مدینه برون شد و سوی زمینی رفت که در فلسطین داشت بنام سبع و در قصر خویش که عجلان نام داشت منزل گرفت و میگفت: «آنچه از پسر عفان بما میرسد حیرت آور است.» یک روز که در قصر خویش نشسته بود و دو پسرش محمد و عبد الله و سلامة بن روح جذامی نیز با وی بودند سواری بر آنها گذشت، عمرو باو بانگ زد که مرد از کجا میآید؟» گفت: «از مدینه.» گفت: «آن مرد چه شد؟» منظورش عثمان بود.

گفت: «در محاصره بود و محاصره سخت بود» گفت: «مرا ابو عبد الله میگویند، وقتی داغ در آتش باشد گورخر باد رها میکند.» گوید: عمرو همچنان در آنجا نشسته بود تا سواری دیگر بر او گذشت و عمرو بانگ زد: «آن مرد چه شد؟» منظورش عثمان بود.

گفت: «کشته شد» عمرو گفت: «مرا ابو عبد الله میگویند، وقتی به دملی دست بمالم بازش میکنم بر ضد او تحریک می‌کردم تا آنجا که چوپان را در میان گوسفندانش بر سر کوه تحریک می‌کردم»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2239

سلامة بن روح گفت: «ای گروه قرشیان میان شما و عربان دری محکم بود که آنرا شکستید، چرا چنین کردید؟» گفت: «میخواستیم حق را از تسلط باطل در آریم و مردم در کار حق برابر باشند» گوید: ناخواهری عثمان، ام کلثوم دختر عقبة بن ابی معیط، زن عمرو بود و وقتی عثمان او را عزل کرد از وی جدا شد.

عبد الله بن محمد به نقل از پدرش گوید: محمد بن ابی بکر و محمد بن ابی حذیفه در مصر بر ضد عثمان تحریک میکردند، قیام مصریان چنان بود که عبد الرحمان بن عدیس بلوی با پانصد کس روان شدند و چنان وانمودند که آهنگ عمره دارند، در ماه رجب حرکت کردند، عبد الله بن سعد بن ابی سرح یکی را فرستاد که یازده روزه راه را طی کرد و به عثمان خبر داد که ابن عدیس و یارانش سوی وی روان شده‌اند و محمد ابن ابی حذیفه تا عجرود همراه آنها آمده و باز گشته و محمد چنین وانموده و گفته که قوم به آهنگ عمره رفته‌اند، اما در خفا گفته که جماعت سوی پیشوای خویش میروند که اگر کناره نگرفت او را بکشند.

مصریان منزلها را پیمودند تا در ذی خشب جای گرفتند. وقتی فرستاده عبد الله- ابن سعد رسید هنوز مصریان نرسیده بود، عثمان گفت: «جمعی از مردم مصر به پندار خویش آهنگ عمره دارند اما مقصودشان عمره نیست. کسان تحریکشان کرده‌اند که سر فتنه دارند و منتظر مرگ منند، بخدا اگر بمیرم آرزو کنند که عمرم دراز شده بود و بجای هر روز سالی بود، از بس که خون ریخته شود و دشمنی و تبعیض نمایان شود و احکام دگرگون شود.» گوید: وقتی جماعت در ذی خشب فرود آمدند خبر آمد که قصد دارند اگر عثمان کناره گیری نکرد او را بکشند. فرستاده آنها شبانه پیش علی و پیش طلحه و پیش عمار ابن یاسر آمد، محمد بن حذیفه بوسیله آنها نامه‌ای برای علی نوشته بود که نامه را پیش

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2240

وی آوردند اما بگشود. و چون عثمان از قضایا خبر یافت به خانه علی آمد و گفت:

«ای پسر عمو برای من مفری نمانده، خویشاوند نزدیک توام و حقی بزرگ بر تو دارم، این قوم چنان که می‌بینی آمده‌اند و بمن هجوم خواهند آورد. دانم که ترا پیش اینان منزلتی هست و سخن ترا گوش میکنند، می‌خواهم که سوی ایشان روی و بازشان گردانی که نمی‌خواهم وارد مدینه شوند که جسورتر شوند و دیگران نیز بشنوند.» علی گفت: «بازشان گردانم که چه شود؟» گفت: «که من به اشاره و رأی تو کار کنم و از دستور تو تخلف نکنم» علی گفت: «بارها با تو سخن کرده‌ام هر بار ما میرویم و تو سر خویش میگیری.

ما میگوییم و تو چیز دیگر میگویی. همه اینها کار مروان بن حکم و سعید بن عاص و ابن عامر و معاویه است که اطاعت آنها کرده‌ای و عصیان من.» عثمان گفت: «دیگر خلاف آنها می‌کنم و مطیع تو می‌شوم» گوید: عثمان، عمار بن یاسر را پیش خواند و با وی سخن کرد که همراه علی برود اما نپذیرفت. آنگاه سعد بن ابی وقاص را پیش خواند و با وی سخن کرد که پیش عمار رود و به او بگوید که همراه علی برود.

گوید: سعد پیش عمار رفت و گفت: «ای ابو الیقظان، چرا نمیروی؟ اینک علی میرود، با او برو و این جماعت را از پیشوایت باز گردان که به پندار من راهی بهتر از این از این بهتر نخواهی رفت» گوید: عثمان کثیر بن صلت کندی را که از یاران وی بود پیش خواند و گفت:

«از پی سعد برو ببین سعد به عمار چه میگوید و او چه پاسخ میدهد و زود پیش من باز گرد.» گوید: کثیر برفت، سعد با عمار به خلوت بود و او چشم خود را به سوراخ در نهاد. عمار که او را نشناخته بود برخاست و چوبی بدست داشت که آنرا وارد سوراخ کرد، کثیر چشم از سوراخ برداشت و جامه به چهره کشید و شتابان برفت.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2241

عمار نشان پای او را شناخت و بانگ زد: ای ناچیز و پسر مادر ناچیز! کشیک مرا میکشی و سخن مرا گوش می‌گیری! بخدا اگر دانسته بودم تویی چشمت را با این چوب کور میکردم که پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم این را حلال کرده است.

آنگاه عمار پیش سعد بازگشت و سعد با وی سخن کرد و فوت و فن‌ها را بکار برد، اما حرف آخر عمار این بود که بخدا مصریان را باز نمی‌گردانم.

پس سعد پیش عثمان بازگشت و سخن عمار را با وی بگفت، عثمان بدو گفت که دلسوزی نکرده و سعد قسم خورد که چنان که باید اصرار کرده و عثمان قبول کرد.

گوید: علی سوی مردم مصر رفت و آنها را باز گردانید که براه خویش رفتند.

محمود بن لبید گوید: وقتی مصریان در ذی خشب منزل گرفتند، عثمان با علی و یاران پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم سخن کرد که آنها را باز گردانند. پس علی سوار شد و چند تن از مهاجران و از جمله سعید بن زید و ابو جهم عدوی و جبیر بن مطعم و حکیم بن حزام و مروان بن حکم و سعید بن عاص و عبد الرحمان بن عتاب، نیز با وی سوار شدند. از انصار نیز ابو اسید و ابو حمید هر دوان ساعدی و زید بن ثابت و حسان بن ثابت و کعب بن مالک همراه بودند، از مردم عرب نیز ینار بن مکرز بود و سی کس دیگر.

گوید: علی و محمد بن مسلمه که از پیش رفته بودند با مصریان سخن کردند که سخنشان را گوش گرفتند و باز گشتند.

محمود گوید: محمد بن مسلمه به من گفت: «هنوز از ذی خشب برون نیامده بودیم که راه مصر گرفتند و بمن سلام میگفتند، سخن عبد الرحمان بن عدیس بلوی را فراموش نمی‌کنم که می‌گفت: «ای ابو عبد الرحمان سفارشی به من نمی‌کنی؟» گوید و من گفتم: «تنها از خدای بی‌شریک بترس و کسان خود را از پیشوای

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2242

وی بازدار که بما وعده داده که رفتار خویش را عوض کند.» ابن عدیس گفت: «ان شاء الله چنین میکنم.» گوید: پس از آن رفتگان، سوی مدینه باز آمدند.

عبد الله بن محمد بنقل از پدرش گوید: وقتی علی پیش عثمان باز گشت و گفت که مصریان رفته‌اند درباره او سخن کرد و گفت: «میدانم که پیش از آنچه گفته‌ام نبایدم گفت. آنگاه سوی خانه خویش رفت.

گوید: عثمان آن روز را بسر کرد و چون فردا شد مروان بیامد و گفت: «سخن کن و به مردم بگو که مصریان باز گشته‌اند و آنچه درباره پیشوای خود شنیده بودند نادرست بود تا از آن پیش که مردم از ولایتها بر ضد تو فراهم آیند و چندان بیایند که پس‌زدنشان دشوار باشد سخن تو در ولایات روان شود.

گوید: اما عثمان نپذیرفت اما مروان چندان اصرار کرد که برون شد و به منبر نشست و حمد خدا گفت و ثنای او کرد. آنگاه گفت: «اما بعد، این جمع مصریان درباره پیشوای خویش چیزی شنیده بودند و چون به یقین دانستند که آنچه شنیده بودند نادرست بود سوی دیارشان باز رفتند.» گوید: عمرو بن عاص از گوشه مسجد بانگ زد: «ای عثمان از خدا بترس که خطاهای بزرگ کردی و ما نیز با تو خطا کردیم توبه کن که ما نیز توبه کنیم.» گوید: عثمان بانگ زد: «ای روسپی زاده تو اینجایی، بخدا از وقتی که ترا از کار بر کنار کرده‌ام جبه‌ات شپش گرفته.» گوید: از گوشه دیگر به عثمان بانگ زدند: «توبه کن و پشیمانی کن تا مردم دست از تو بدارند.» گوید: عثمان دو دست برداشت و رو به قبله کرد و گفت: «خدایا من نخستین کسم که توبه به پیشگاه تو میآورم». آنگاه به خانه خویش رفت عمرو بن عاص نیز سوی منزل خود در فلسطین رفت و میگفت: «بخدا چوپانی را میدیدم و او را بر ضد عثمان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2243

تحریک میکردم.» علی بن عمر بنقل از پدرش گوید: پس از رفتن مصریان علی پیش عثمان آمد و گفت: «سخنی گوی که مردم استماع کنند و شاهد آن شوند و نمودار تغییر روش و بازگشت تو باشد که ولایت‌ها بر ضد تو است و بیم دارم گروهی دیگر از کوفه بیایند و بگویی ای علی سوی آنها برو و من رفتن نتوانم و معذورم نداری و گروه دیگر از بصره بیایند و گویی ای علی سوی آنها برو و اگر نروم پنداری که رعایت خویشاوندی نکرده‌ام و حق تو را سبک گرفته‌ام.» گوید: پس عثمان بیرون آمد و سخنانی از تغییر رفتار خویش و توبه بر زبان آورد: نخست حمد خدا کرد و ثنای او گفت، چنان که باید، آنگاه گفت: «اما بعد، ای مردم! بخدا عیبی از من نگرفته‌اند که ندانم، هر چه کرده‌ام میدانم، دستخوش آرزو و فریب نفس شدم و از رشاد دور ماندم. از پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم شنیدم که می‌گفت:

هر که لغزشی کرد توبه کند و هر که خطایی کرد توبه کند و بر هلاکت اصرار نیارد که هر که در انحراف مصر شود از راه دور افتد. من نخستین کسم که پند می‌پذیرم و در پیشگاه خدا از آنچه کرده‌ام استغفار می‌کنم و بدو توبه می‌برم. از رفتار خویش بگشتم و باز آمدم، سران شما بیایند و رای خویش را با من بگویند، بخدا اگر حق، مرا بنده کند روش بنده گیرم و چون بنده زبونی کنم و مانند بنده باشم که اگر مملوک باشد صبوری کند و اگر آزاد شود سپاس دارد. از خدا مفری جز سوی او نیست نیکانتان از نزدیکی من دریغ نکنند که اگر سمت راستم نپذیرد سمت چپم اطاعت آرد.» گوید: مردم به رقت آمدند و بعضی‌شان بگریستند. سعید بن زید برخاست و گفت: «ای امیر مؤمنان، هر که با تو نباشد بتو دسترش ندارد. خدا را، به خویش پرداز و آنچه را گفتی به عمل آر» و چون عثمان فرود آمد مروان و سعید و تنی چند از بنی امیه را در خانه خویش

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2244

یافت که هنگام سخن کردن وی حضور نداشته بودند. مروان گفت: «ای امیر مؤمنان سخن کنم یا خاموش مانم؟» نائله کلبی، دختر قرافصه، زن عثمان گفت: «خاموش باش که بخدا وی را میکشند و گناهکار قلمداد میکنند. سخنانی گفته که شایسته نیست از آن بگردد.» مروان رو بدو کرد و گفت: «ترا با این، چکار. بخدا پدرت مرد و وضو کردن نمی‌دانست» نائله گفت: «مروان آهسته باش و از پدران سخن میآر.» از پدرم که غایب است سخن میکنی و دروغ بر او میبندی، از پدر خویش دفاع نیاری کرد، بخدا اگر عم عثمان نبود و غم وی به عثمان نمی‌رسید چیزها در باره او بتو میگفتم که دروغ نبود.» گوید: مروان از او بگشت و باز گفت: «ای امیر مؤمنان سخن کنم یا خاموش مانم؟» گفت: «سخن کن» گفت: «پدر و مادرم فدای تو باد، دلم میخواست این سخنان را وقتی گفته بودی که محفوظ و مصون بودی اما این سخنان را وقتی گفتی که کار آشفته شده و خطر آمده و نمودار زبونی است، بخدا اصرار بر خطایی که از آن استغفار توان کرد از توبه‌ای که مایه بیم باشد بهتر است، اگر خواسته بودی با توبه تقرب میجستی اما به خطا معترف نمی‌شدی. اینک انبوه مردم چون کوه‌ها بر درند» عثمان گفت: «برو با آنها سخن کن که من از سخن کردن با آنها شرم دارم.» گوید: مردم از سر و دوش هم بالا میرفتند. مروان به طرف در رفت و گفت:

«چرا چنین فراهم شده‌اید که گویی به غارت آمده‌اید؟ روهایتان زشت باد، هر کدامتان گوش رفیقش را بگیرد و برود مگر آن کس که بخواهندش. آمده‌اید و میخواهید ملک ما را از دستمان بگیرید! از پیش ما بروید، بخدا اگر قصد ما کنید کاری به سرتان میدهیم که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2245

خرسند نشوید و نتیجه کار خویش را نیکو نشمارید، به منزلهای خویش روید که ما آنچه را بدست داریم به زور وا نمی‌گذاریم.» گوید: مردم باز گشتند بعضیشان پیش علی رفتند و خبر را با وی بگفتند و او علیه السلام خشمگین بیامد و پیش عثمان رفت و گفت: «گویی جز این نمی‌خواهی و مروان جز این نمیخواهد که ترا از دین و عقلت بگرداند، چون شتر قطار که هر جا بکشندش میرود، بخدا مروان نه بدین خود بیناست نه بکار خویش. قسم بخدا می‌بینم که ترا به ورطه میافکند اما بیرونت نمی‌کشد، از این پس دیگر برای عتاب پیش تو نخواهم آمد. اعتبار خویش را برده‌ای و اختیار خویش را از کف داده‌ای» و چون علی برون شد نائله دختر قرافصه، زن عثمان، پیش وی آمد و گفت:

«سخن کنم یا خاموش مانم؟» گفت: «سخن کن» گفت: «سخن علی را شنیدم که دیگر پیش تو نخواهد آمد، مطیع مروان شده‌ای که تو را هر کجا بخواهد میکشد» گفت: «چه باید کرد؟» گفت: «از خدای یگانه بی شریک بترس و از روش دو یار خویش که پیش از تو بوده‌اند پیروی کن که اگر اطاعت مروان کنی ترا به کشتن میدهد. مروان پیش مردم ارزش و مهابت ندارد. مردم بسبب مروان از تو روی گردانیده‌اند. کس پیش علی فرست 363) و از او استمالت کن که خویشاوند است و خلاف تو نمی‌کند» گوید: عثمان کس به طلب علی فرستاد اما نیامد و گفت: «به او گفته‌ام که دیگر نخواهم آمد» گوید: سخن نائله در باره مروان بگوشش رسید و پیش عثمان آمد و مقابل وی نشست و گفت: «سخن کنم یا خاموش مانم؟» گفت: «سخن کن»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2246

گفت: «این دختر قرافصه ...» عثمان گفت: «یک کلمه در باره او مگو که روسیاهت میکنم که او از تو برای من نیکخواه‌تر است» گوید: مروان خاموش ماند.

عبد الرحمان بن اسود بن عبد یغوث گوید: خدا مروان را روسیاه کند. عثمان برون آمد و مردم را خشنود کرد و بر منبر گریست و مردم بگریستند و ریش عثمان را دیدم که از اشک تر شده بود و می‌گفت: «خدایا به پیشگاهت توبه می‌آورم، خدایا به پیشگاهت توبه میآوریم، خدایا به پیشگاهت توبه میآورم، اگر حق مرا به مقام بنده مملوک برد بدان رضایت میدهم، وقتی بمنزل خویش روم پیش من آیید بخدا روی از شما نهان نمی‌کنم و موجب رضای شما می‌شوم و رضای شما را فزون میکنم و مروان و کسان وی را دور میکنم» گوید: و چون بخانه رفت بگفت تا در را گشوده نگه دارند و بدرون رفت. پس از آن مروان پیش وی رفت و چندان از این در و آن در گفت که از رای خویش بگشت و از آنچه می‌خواست کرد، باز آورد پس از آن سه، روز عثمان برون نیامد که از مردم شرم داشت و مروان پیش مردم آمد و گفت: «دور شوید، مگر آنکه بخواهندش سوی خانه‌های خویش روید، اگر امیر مؤمنان کسی را بخواهد کس بطلب او میفرستد و گر نه در خانه خویش بماند.» عبد الرحمان گوید: پیش علی آمدم و او را میان قبر و منبر یافتم، عمار یاسر و محمد بن ابی بکر نیز پیش وی بودند و میگفتند: «مروان با مردم چنین کرد و چنان کرد» گوید: علی رو به من کرد و گفت: «سخنان عثمان را شنیدی؟» گفتم: «آری» گفت: «سخنان مروان را که با مردم گفت شنید؟» گفتم: «آری»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2247

گفت: «پناه بر خدا، ای مسلمانان، اگر در خانه‌ام بنشینم، گوید مرا رها کرده‌ای و حق خویشاوندی را رعایت نکرده‌ای؟ و اگر سخن کنم و مطابق دلخواه او باشم، مروان بیاید و از پس سالخوردگی و صحبت پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم او را بهر طرف خواهد بکشد» عبد الرحمان گوید: همی گفت تا فرستاده عثمان آمد که پیش من آی.

علی به صدای بلند و خشم‌آلود گفت: «به او بگو دیگر پیش تو نخواهم آمد» گوید: فرستاده برفت.

گوید: دو روز بعد عثمان را دیدم که سخت نومید بود. از ناتل غلام وی پرسیدم:

«امیر مؤمنان از کجا میآید؟» گفت: «پیش علی رفته بود» گوید: روز بعد در حضور علی بودم که گفت: «دیروز عثمان آمده بود و میگفت:

دیگر نمیکنم و دیگر چنان میکنم» به او گفتم: «از پس آن سخنان که بر منبر پیمبر خدا گفتی و تعهدها که کردی به خانه رفتی و مروان برون آمد و بر در تو به کسان ناسزا گفت و آزارشان کرد.

علی گوید: آنگاه عثمان برفت و میگفت: «حق خویشاوندی را نگه نداشتی، خوارم کردی و مردم را نسبت به من جسور کردی» گفتم: «بخدا کسان را از تو باز میدارم اما هر وقت چیزی بگویم که پندارم آن را پذیرفته‌ای، مروان چیز دیگر گوید و سخن مروان را بر گفته من ترجیح میدهی و او را در کار دخالت میدهی» علی گوید: آنگاه عثمان به خانه خویش رفت.

عبد الرحمان گوید: علی همچنان از عثمان کناره میگرفت و کاری به کار او نداشت ولی میدانم که وقتی محاصره شد با طلحه سخن کرد که آب برای او ببرند و در این باب سخت خشمگین شد تا برای عثمان آب بردند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2248

اسماعیل بن محمد گوید: عثمان به روز جمعه به منبر رفت و حمد خدا گفت و ثنای او کرد، آنگاه یکی برخاست و گفت: «مطابق کتاب خدا رفتار کن.» عثمان بدو گفت: «بنشین» گوید: آن شخص بنشست و بار دیگر برخاست و همان گفت و عثمان باو گفت:

«بنشین»، که بنشست و کسان ریگ پرانیدند چندانکه آسمان دیده نمی‌شد و عثمان از منبر بیفتاد که او را برداشتند و بیهوش به خانه بردند و یکی از حاجبان عثمان بیامد و مصحفی همراه داشت و این آیه را به بانگ بلند می‌خواند:

«إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کانُوا شِیَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْ‌ءٍ إِنَّما أَمْرُهُمْ إِلَی اللَّهِ» [1] یعنی: کسانی که دین خویش را پراکنده کردند و گروه گروه شدند کاری به آنها نداری کار ایشان فقط با خداست.

گوید: آن روز که عثمان غش کرده بود علی بن ابی طالب پیش وی رفت بنی امیه اطراف وی بودند، علی گفت: «ای امیر مؤمنان تو را چه میشود» بنی امیه به یک زبان به او گفتند: «ای علی ما را به هلاکت دادی و با امیر مؤمنان چنین کردی، بخدا اگر بآنچه میخواهی برسی دنیا بر تو تلخ خواهد شد.» و علی خشمگین برخاست.

در همین سال عثمان بن عفان کشته شد.

 

سخن از کشته شدن عثمان و اینکه چگونه بود

 

ابو جعفر گوید: بسیاری موجبات را که قاتلان وی دستاویز کشتنش کردند یاد کردیم و بسیاری را نگفتیم، بجهاتی که چشم پوشیدن از آن لازم مینمود. اینک بگوییم که چگونه کشته شد و آغاز کار چگونه بود و کی آغاز کرد و پیش از کشته

______________________________

[1] انعام 6 آیه 160

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2249

شدنش بر او جرات آورد.

ام بکر دختر مسور بن مخرمه گوید: تعدادی از شتران زکات را پیش عثمان آوردند که آنرا به یکی از فرزندان حکم بخشید و این خبر به عبد الرحمان بن عوف رسید و کس پیش مسور بن مخرمه و عبد الرحمان بن اسود فرستاد که شتران را بگرفتند و عبد الرحمان آنرا میان کسان تقسیم کرد و عثمان در خانه بود.

عثمان بن ابی شرید گوید: عثمان بر جبلة بن عمرو ساعدی گذشت که در حیاط خانه بود و زنجیری همراه داشت و گفت: «ای نعثل بخدا میکشمت و بر یک شتر جربی بارت میکنم و سوی حره آتش میبرم» گوید: و همو یکبار وقتی عثمان بر منبر بود بیامد و او را پایین کشید.

عامر بن سعد گوید: نخستین کسی که بر عثمان جرات آورد و سخنان بد گفت جبلة بن عمرو ساعدی بود روزی در انجمن قوم خویش بود که عثمان بر او گذشت زنجیری به دست جبله بود و چون عثمان گذشت سلام گفت و جماعت سلام او را جواب دادند اما جبله گفت: «چرا جواب مردی را میدهید که چنین و چنان کرد؟» گوید: آنگاه رو به عثمان کرد و گفت: «بخدا این زنجیر را بگردنت میاندازم مگر اینکه اطرافیانت را رها کنی» عثمان گفت: «کدام اطرافیان؟ به خدا من کسی را برنمیگزینم» جبله گفت: «مروان را برگزیده‌ای، معاویه را برگزیده‌ای، عبد الله بن عامر را برگزیده‌ای، عبد الله بن سعد را برگزیده‌ای که قرآن در مذمت یکیشان آمد، و پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم خون وی را هدر کرد.» گوید: عثمان برفت و مردم پیوسته نسبت به وی جسورتر شدند.

ابی حبیبه گوید: یکی از روزها عثمان با مردم سخن کرد، عمرو بن عاص گفت:

«ای امیر مؤمنان! تو کارهای ناروا کردی که ما نیز بکردیم، توبه کن که ما نیز با تو توبه کنیم.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2250

گوید: عثمان رو به قبله کرد و دستها را بالا برد.

گوید: هرگز چندان زن و مرد ندیده بودم که گریه کند. پس از آن یکبار که عثمان با مردم سخن میکرد جهجاه غفاری برخاست و بانگ زد که ای عثمان اینک یک شتر پیر آورده‌ام که جبه و زنجیری نیز بر آن هست پایین بیا تا جبه را به تنت تو کنیم و زنجیرت کنیم و بر شتر پیر سوار کنیم و در کوه دود افکنیم.

عثمان گفت: «خدا روسیاهت کند و چیزی را که آورده‌ای روسیاه کند.» ابو حبیبه گوید: این در میان جمع بود و خاصان و یاران عثمان بیامدند و او را بخانه بردند.

گوید: این آخرین بار بود که عثمان را دیدم.

عبد الرحمان بن حاطب به نقل از پدرش گوید: من به عثمان می‌نگریستم که بر عصای پیمبر تکیه داشت و سخن میکرد، همان عصایی که عمرو ابو بکر نیز بر آن سخن میکرده بودند، جهجاه بدو گفت: «ای نعثل برخیز و از این منبر فرودآی». و عصا را بگرفت و بر پای راست خود بشکست، که تریشه‌ای از آن بپایش فرو رفت و زخم همچنان بماند تا خوره گرفت و دیدم که کرم میگذاشت. پس عثمان فرود آمد که او را ببردند و بگفت تا عصا را بهم بستند که آهن پیچ بود، پس از آن روز، عثمان یک بار یا دو بار بیرون آمد و پس از آن محاصره شد و کشته شد.

عبد الرحمان بن یسار گوید: وقتی مردم کارهای عثمان را بدیدند یاران پیمبر که در مدینه بودند به یارانی که در آفاق بودند و در مرزها پراکنده بودند نوشتند» «شما رفته‌اید که در راه خدا عز و جل جهاد کنید و دین محمد میجویید، اما دین محمد پشت سر شما به تباهی رفته و متروک مانده بیایید و دین محمد را بپا دارید.» پس یاران محمد از هر سو بیامدند تا عثمان را کشتند.

گوید: وقتی شورشیان از پیش عثمان باز گشتند و او توبه آوردند در باره کسانی که از مصر آمده بودند و از همه مردم ولایات نسبت به وی سخت‌تر بودند به عبد الله

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2251

بن سعد بن ابی سرح که عامل مصر بود نامه نوشت که:

«اما بعد وقتی فلان و فلان پیش تو آمدند گردنشان را بزن و فلان و فلان را چنان و چنان مجازات کن، تنی چند از اینان یاران پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم بودند و جمعی از آنها از تابعان بودند» گوید: فرستاده عثمان که نامه را می‌برد ابو الاعور بن سفیان سلمی بود که عثمان وی را بر شتر خویش نشانده بود و گفته بود پیش از آنکه مصریان برسند وارد مصر شود. ابو الاعور در راه به مصریان رسید که از او پرسیدند «کجا می‌رود؟» گفت: «آهنگ مصر دارم» یکی از مردم شام از طایفه خولان نیز با وی بود.

گفتند: «نامه‌ای همراه داری؟» گفت: «نه» گفتند: «ترا بچه کار فرستاده‌اند؟» گفت: «نمی‌دانم» گفتند: «نامه همراه نداری و نمی‌دانی ترا بچه کار فرستاده‌اند! کار تو مشکوک است» پس او را بکاویدند و با وی نامه‌ای یافتند که در قمقمه چرمین خشک بود و چون در نامه نگریستند، دستور کشتن بعضیشان و مجازات بعضی دیگر بود بجان یا مال، و چون چنین دیدند سوی مدینه باز آمدند و مردم از بازگشتشان و قضیه نامه خبر یافتند و از ولایات دیگر بیامدند و مردم مدینه نیز بشوریدند.

محمد بن سایب کلبی گوید: مردم مصر پس از رفتن از آن رو باز گشتند که یکی از غلامان عثمان در راه به آنها رسید که بر شتر عثمان سوار بود و نامه‌ای برای امیر مصر داشت که بعضی را بکشد و بعضی را بیاویزد و چون پیش عثمان آمدند گفتند:

«این غلام تو است؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2252

گفت: «این غلام من است که بی‌خبر من رفته» گفتند: «این شتر تو است؟» گفت: «از خانه بی‌خبر من گرفته» گفتند: «انگشتر تو است؟» گفت: «از روی آن نقش کرده‌اند» و چون عثمان کار خویش و قیام مردم را بدید به معاویة بن ابی سفیان که در شام بود چنین نوشت:

«بنام خدای رحمان رحیم، «اما بعد مردم مدینه کافر شده‌اند و از اطاعت بدر رفته‌اند و «پیمان شکسته‌اند از جنگاوران شام که پیش تواند، بهر وسیله پیش من «فرست.» گوید: و چون نامه وی به معاویه رسید اهمال کرد که مخالفت با یاران پیمبر را که از اجتماعشان خبر یافته بود خوش نداشت و چون جواب معاویه تأخیر شد عثمان به یزید بن اسد بن کرز و مردم شام نامه نوشت که بیایند و حقوقی را که بر آنها داشت یاد کرد و از خلیفگان سخن آورد که خدا عز و جل اطاعت و نیکخواهیشان را فرمان داده بود. و وعده داد که آنها را سپاهیان و خاصان خود میکند و منتی را که بر آنها داشت و نیکی‌ها که کرده بود بیادشان آورد و گفت اگر کمک میکنید، زود، زود! که این قوم بهمین زودی به من میتازند.

گوید: و چون نامه را برای آنها خواندند یزید بن اسد بجلی قسری بپاخاست و حمد خدا گفت و ثنای او کرد آنگاه از عثمان یاد کرد و حق او را بر شمرد و کسان را بیاری وی ترغیب کرد و گفت که باید سوی او روان شوند و کسان بسیار پیرو او شدند و با وی حرکت کردند و چون به وادی القری رسیدند خبر آمد که عثمان را کشته‌اند و آنها بازگشتند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2253

و نیز عثمان به عبد الله بن عامر نوشت که مردم بصره را سوی من فرست و این نامه نیز همانند نامه مردم شام بود، عبد الله بن عامر کسان را فراهم آورد و نامه عثمان را بر آنها فرو خواند. سخنگویانی از مردم بصره به پا خاستند و او را به یاری عثمان و حرکت به سوی مدینه ترغیب کردند، از آن جمله مجاشع بن مسعود سلمی بود که پیش از همه سخن کرد. وی در آن روزگار سالار قیسیان بصره بود و نیز قیس بن هیثم بصری به سخن ایستاد و مردم را به یاری عثمان ترغیب کرد و مردم به سرعت آماده شدند. عبد الله بن عامر سالاری آنها را به مجاشع بن مسعود داد که با آنها روان شد و چون جماعت به ربذه رسیدند و پیشتازان قوم به صرار رسیدند که نزدیک مدینه بود، خبر یافتند که عثمان را کشته‌اند.

عبد الله بن زبیر به نقل از پدرش گوید: مردم مصر از سقیایاذی خشب نامه‌ای به عثمان نوشتند و یکی از آنها نامه را پیش وی آورد اما جواب نداد و بگفت تا او را از خانه بیرون کردند. مردم مصر که سوی عثمان آمده بودند ششصد کس بودند با چهار پرچم که چهار سر داشتند، هر کدام با یک پرچم، و سالار همه جماعت عمرو بن بدیل بن ورقا خزاعی بود که از اصحاب پیمبر بوده بود و عبد الرحمان بن عدیس تجیبی.

نامه مصریان چنین بود:

«به نام خدای رحمان رحیم، «اما بعد، بدان که خدا وضع قومی را تغییر ندهد تا نفوس خویش «را تغییر دهند، خدا را، خدا را، باز هم خدا را، خدا را، اینک که دنیا داری «آخرت را نیز با آن پیوند کن و نصیب آخرت خویش را فراموش مکن «که دنیا بر تو راست نخواهد شد، بدان که ما، قسم بخدا، بسبب خدا خشم «میآوریم و بخاطر خدا خشنود میشویم و شمشیرها را از دوش فرونگذاریم «تا از توبه صریح یا ضلالت روشن تو خبردار شویم، سخن ما و دعوی «ما با تو همین است و خدای ما را در کار تو معذور میدارد.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2254

گوید: مردم مدینه نیز به عثمان نامه نوشتند و او را به توبه دعوت کردند و حجت آوردند و بخدا قسم خوردند که دست از او بر نمیدارند تا خونش بریزند یا تکالیف خدا را که بر عهده اوست به انجام برد. و چون عثمان از کشته شدن بیمناک شد با نیکخواهان و کسان خود مشورت کرد و گفت: «رفتار این قوم را دیده‌اید، چه باید کرد؟» بدو گفتند کس به طلب علی بن ابی طالب فرستد و از او بخواهد که جمع را پس فرستد و هر چه میخواهند تعهد کند و تعلل کند تا کمک برسد.

عثمان گفت: «این قوم تعلل نمی‌پذیرند و از من پیمان میخواهند که از پیش با آنها چنان کرده‌ام و چون پیمان کنم انجام آن خواهند» مروان بن حکم گفت: «ای امیر مؤمنان با آنها تماس داشتن تا کمک بیاید بهتر از آنست که با آنها در افتی، هر چه میخواهند تعهد کن و تا تعلل میپذیرند تعلل کن که یاغی شده‌اند و پیمان ندارند.» پس عثمان کس سوی علی فرستاد و او را خواند و چون بیامد گفت: «ای ابو حسن، رفتار مردم چنان بوده که دیده‌ای و رفتار من چنان بوده که دانسته‌ای، میترسم مرا بکشند، آنها را پس فرست، به قسم خدا عز و جل تعهد میکنم که از آنچه خوش ندارند باز مانم و تعهد میکنم که در باره خودم و دیگران به حق عمل کنم اگر چه خونم بر سر این کار بریزد» علی گفت: «عدالت تو برای مردم از کشتنت بهتر است تعهد کردی که از آنچه نمی‌پسندند باز مانی و من آنها را پس فرستادم، اما به تعهد خویش وفا نکردی این بار مرا فریب مده که من از جانب تو تعهد میکنم که بحق عمل کنی» گفت: «بله، تعهد کن بخدا به این تعهد وفا میکنم» علی سوی کسان رفت و گفت: «ای مردم! تقاضای عمل به حق داشتید که تعهد کردند. عثمان می‌گوید که حق را درباره خودش و دیگران روان میکند و از هر چه خوش

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2255

ندارید باز می‌ماند، از او بپذیرید و پیمان، استوار کنید.» مردم گفتند: «میپذیریم از او اطمینان حاصل کن، بخدا ما به گفتار بی‌کردار رضایت نمی‌دهیم» علی گفت: «چنین میکنم» آنگاه پیش عثمان رفت و قصه را با وی بگفت.

عثمان گفت: «میان من و آنها مدتی معین کن که مرا مهلتی باشد که تغییر آنچه برای کسان ناخوشایند است به یک روز میسر نیست.» علی گفت: «آنچه در مدینه است که مهلت ندارد و آنچه در جای دیگر است چندان مهلت باید که دستور تو آنجا رسد» عثمان گفت: «چنین باشد، اما در باره آنچه در مدینه است سه روز مرا مهلت بده» علی گفت: «چنین باشد» آنگاه سوی مردم رفت و قصه را گفت و میان آنها و عثمان مکتوبی نوشت و سه روز بدو مهلت داد که مظالم را از میان بردارد و هر عاملی را که بخواهند عزل کند و مؤکدترین عهد و پیمانی را که خدا از بنده‌ای گرفته بود بر مضمون مکتوب گرفت و تنی چند از سران مهاجر و انصار را شاهد آن کرد.

پس مسلمانان دست از عثمان بداشتند و باز رفتند بشرط آنکه به تعهد خویش وفا کند، اما او آماده جنگ می‌شد و سلاح فراهم میکرد و سپاهی فراوان از بردگان خمس آماده کرد و چون سه روز گذشت و او همچنان ببود و در چیزهایی که خوش نداشتند تغییری نداد و هیچ یک از عاملان را معزول نکرد، مردم بشوریدند و عمرو ابن حزم انصاری سوی مصریان رفت که در ذی خشب بودند و خبر را با آنها بگفت و همراهشان بیامد تا به مدینه رسیدند و کس پیش عثمان فرستادند که باز گشت ما به سبب آن بود که گفتی از اعمال خویش توبه آورده‌ای و از آنچه خوش نداریم بائگشته‌ای

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2256

و بنام خدا عهد و پیمان کردی» گفت: «بلی چنین بود» گفتند: «پس این نامه چیست که بنزد فرستاده تو یافته‌ایم که به عامل خویش نوشته‌ای» گفت: «من نکرده‌ام و از آنچه میگویید خبر ندارم» گفتند: «پیک تو بر شتر تو، و مکتوب دبیر تو به مهر تو» گفت: «شتر را دزدیده‌اند، مهر را نیز چون مهر من نقش زده‌اند.» گفتند: «در کار تو شتاب نمی‌کنیم، عاملان فاسق خویش را معزول کن و کسانی را بگمار که امین خون و مال ما باشند و مظالم را پس بده» گفت: «اگر هر که را شما بخواهید به کار گیرم و هر که را نخواهید از کار بردارم پس من چه کاره‌ام، کار به فرمان شماست» گفتند: «بخدا یا چنین کن یا خلعت میکنیم و یا خونت را میریزیم. در کار خویش بیندیش یا از خلافت چشم بپوش» اما عثمان نپذیرفت و گفت: «جامه‌ای را که خداوند به من پوشانیده از تن برون نمیکنم» گوید: پس او را به مدت چهل روز محاصره کردند و طلحه با مردم نماز می‌کرد.

وثاب که از جمله آزادشدگان عمر بود و ضمن محاصره عثمان دو زخم به گلوی او خورده بود که اثر آن چون دو مهره نمودار بود، گوید: عثمان مرا فرستاد که اشتر را پیش وی خواندم که بیامد، برای امیر مؤمنان متکایی نهادم برای او نیز متکایی نهادم.

گوید: عثمان گفت: «ای اشتر! مردم از من چه میخواهند؟» گفت: «سه چیز که یکی باید انجام شود»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2257

گفت: «چیست»؟

گفت: «ترا مخیر میکنند که یا از خلافت کناره کنی و بگویی این کار شماست هر که را میخواهید برای آن برگزینید یا از خویشتن قصاص گیری. اگر از این دو کار دریغ کنی این قوم ترا میکشند.» گفت: «باید یکی از این دو کار انجام شود؟» گفت: «باید یکی از این دو کار انجام شود.» عثمان گفت «اما اینکه از خلافت کناره کنم، من کسی نیستم که جامه‌ای را که خدا عز و جل به من پوشانیده در آرم» در روایت دیگر هست که گفت: «اگر مرا پیش آرند و گردنم بزنند بهتر است که پیراهنی را که خداوند به تن من کرده در آرم و امت محمد را واگذارم که به همدیگر بتازند.» وثاب گوید عثمان گفت: «اما اینکه از خودم قصاص بگیرم بخدا میدانم که دو یارم که پیش از من بوده‌اند کسانرا عقوبت میکرده‌اند بعلاوه تن من تاب قصاص ندارد. اما اینکه مرا بکشید، بخدا اگر بکشیدم پس از من هرگز دوستی نکنید و پس از من هرگز با هم نماز نکنید و پس از من هرگز به جماعت با دشمن جنگ نکنید.» گوید: اشتر برخاست و برفت و تا چند روز دیگر همچنان ببودیم.

گوید: آنگاه مردکی بیامد که گفتی گرگی بود و از دور نگاه کرد، آنگاه باز گشت و محمد بن ابی بکر با سیزده کس بیامد و چون نزدیک عثمان رسید ریش او را بگرفت و کشید چندانکه صدای دندانهای او را شنیدم و گفت: «معاویه برایت کاری نساخت، ابن عامر برایت کاری نساخت، نامه‌ها که فرستادی برایت کاری نساخت.» عثمان گفت: «برادرزاده! ریشم را ول کن! ریشم را ول کن!»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2258

گوید: محمد را دیدم که به یکی از آن جمع اشاره کرد که برخاست و با تیری که به دست داشت سر عثمان را زخم دار کرد.

راوی گوید: گفتم: «بعد چه شد؟» گفت: «همه با هم او را کشتند.» محمد بن مسلمه گوید: با تنی چند از قوم خویش پیش مصریان رفتم، سران آنها چهار کس بودند: عبد الرحمان بن عدیس بلوی، سودان بن حمران مرادی، عمرو ابن حمق خزاعی- این نام بیش از دیگران شهرت یافته بود تا آنجا که عثمان را محبوس ابن حمق میگفتند- و ابن نباع.

گوید: پیش آنها رفتم که در خیمه‌ای بودند و مردم پیرو آنها بودند.

گوید: از حق عثمان سخن کردم و از بیعتی که بگردن داشتند سخن آوردم و از فتنه بیمشان دادم و گفتم که کشتن وی مایه اختلاف میشود و کاری بس بزرگ است شما به این کار دست مزنید. وی از کارهایی که از آن خشم آورده‌اید دست برمیدارد و من این را ضمانت میکنم گفتند: «اگر دست بر نداشت؟» گفتم: «در این صورت هر چه خواهید کنید.» گوید: قوم برفتند و خشنود بودند، من پیش عثمان باز آمدم و گفتم: «خلوت کن.» گوید: خلوت کرد و بدو گفتم: «ای عثمان خدا را، خدا را، که جانت در خطر است، این قوم به قصد جان تو آمده‌اند، دیدی که یارانت ترا رها کرده‌اند، بلکه دشمنت را تأیید میکنند.» گوید: عثمان تعهد دلخواه کرد و برای من از خدا پاداش نیکو خواست.

گوید: آنگاه از پیش وی در آمدم و مدتی گذشت. پس از آن عثمان درباره بازگشت مصریان سخن کرد و گفت که درباره کاری آمده بودند که خبر نادرست

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2259

شنیده بودند و برفتند. میخواستم پیش وی روم و تعرض کنم اما خاموش ماندم.

ناگهان شنیدم که یکی میگفت: «مصریان آمدند و اینک در سویدا هستند» گفتم: «راست میگویی» گفت: «بله» گوید: عثمان کس به طلب من فرستاد. معلوم شد خبر به او نیز رسیده بود. در- این وقت مصریان در ذی خشب فرود آمده بودند. به من گفت: «ای ابو عبد الرحمان این قوم باز آمده‌اند چه باید کرد؟» گفتم: «بخدا نمی‌دانم، اما میدانم که برای کار خیر نیامده‌اند» گفت: «برو و آنها را باز گردان» گوید: گفتم: «نه بخدا چنین نمیکنم» گفت: «چرا؟» گفتم: «برای آنکه در مقابل آنها تعهد کرده‌ام از کارهایی دست بداری که از هیچ یک دست بر نداشته‌ای» گفت: «یاری از خدا میجویم» گوید: من برون آمدم. مصریان بیامدند و در بازارها جا گرفتند و عثمان را محاصره کردند.

گوید: عبد الرحمان بن عدیس با سودان بن حمران و دو یار دیگرش پیش من آمدند و گفتند: «ای ابو عبد الله یادت هست که با ما سخن کردی و بازمان فرستادی و پنداشتی که رفیق ما از کارهای ناخوشایند دست بر میدارد» گفتم: «آری» گوید: آنها صفحه کوچکی را در آوردند. یک لوله سربی نیز بود، میگفتند:

یک شتر از شتران زکات را دیدیم که غلام عثمان بر آن بود و بار او را بگرفتیم و بکاویدیم و این مکتوب را در آن یافتیم. مکتوب چنین بود:

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2260

«بنام خدای رحمان رحیم:

«اما بعد، وقتی عبد الرحمان بن عدیس بلوی پیش تو آمد صد «تازیانه به او بزن و سر و ریشش را بتراش و در حبس نگه دار تا دستور من برسد «با عمرو بن حمق نیز چنین کن. با سودان بن حمران نیز چنین کن. با عروة بن «نباع لیثی نیز چنین کن.» گوید: گفتم: «از کجا میدانید که عثمان این را نوشته؟» گفتند: «اینکه مروان از طرف عثمان چنین نوشته باشد بدتر است، باید از خلافت کناره کند» آنگاه گفتند: «ما را پیش عثمان ببر که با علی سخن کرده‌ایم و او وعده کرده که وقتی نماز ظهر بکرد با عثمان سخن کند. پیش سعد بن ابی وقاص رفته‌ایم و گفته که در کار شما دخالت نمی‌کنم، پیش سعید بن زید رفته‌ایم او نیز چنین گفته» گفتم: «وعده شما با علی چه وقت است؟» گفتند: «وعده کرده که وقتی نماز ظهر بکرد پیش او رود» گوید: من با علی نماز کردم آنگاه من و علی پیش عثمان رفتیم و گفتیم: «اینک مصریان بر درند و عثمان اجازه ورود به آنها داد» گوید: مروان پیش وی نشسته بود و گفت: «فدایت شوم بگذار من با آنها سخن کنم» عثمان گفت: «خدا دهانت را بشکند، از پیش من برو، لازم نیست در این مورد سخن کنی» گوید: مروان برفت و علی رو به عثمان کرد. مصریان باو نیز همان گفته بودند که با من گفته بودند. علی مضمون نامه را با وی بگفت و عثمان قسم خورد که ننوشته و خبر ندارد و با او مشورت نکرده‌اند.

محمد بن مسلمه گفت: «راست میگویی این کار مروان است، بگو بیایند و عذر

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2261

تو را بشنوند» گوید: عثمان رو به علی کرد و گفت: «من خویشاوند توام به خدا اگر این گرفتاری از تو بود به رفع آن میپرداختم، برو و با آنها سخن کن که از تو شنوایی دارند.» علی گفت: «بخدا چنین نمی‌کنم بگو بیایند و عذر خویش را به آنها بگوی» عثمان گفت: «بیایید.» گوید: چون بیامدند بعنوان خلافت به او سلام نکردند و دانستم که این عین شر است.

گفتند: «سلام بر شما باد» گفتیم: «سلام بر شما نیز باد» گوید: آنگاه مصریان سخن کردند و در کار سخن کردن ابن عدیس را پیش انداختند که از اعمال ابن سعد در مصر سخن آورد و گفت که با مسلمانان و ذمیان بد- رفتاری میکند و در کار غنایم مسلمانان عدالت نمی‌کند و چون در این بابت با وی سخن کنند میگوید این نامه امیر مؤمنان است که به من نوشته. آنگاه از کارهایی که عثمان در مدینه کرده بود و مخالف عمل ابو بکر و عمر بود سخن آوردند. ابن عدیس گفت: «از مصر آمده بودیم و قصد کشتن تو داشتیم مگر اینکه از خلافت کناره کنی اما علی و محمد بن مسلمه ما را پس فرستادند و محمد تعهد کرد از کارهایی که گفتیم دست بداری.» آنگاه رو به محمد کرد و گفت: «مگر تو با ما چنین نگفتی؟» گوید: گفتم: «چرا» آنگاه گفت: «و ما سوی دیار خودمان رفتیم و به یاری خدا متکی بودیم که بر ضد تو حجت‌های مکرر داشتیم. و چون به بویب رسیدیم غلام تو را گرفتیم و نامه ترا به مهر تو به عنوان عبد الله بن سعد گرفتیم که دستور داده‌ای به ما تازیانه بزند و سر و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2262

ریش بتراشد و محبوس بدارد و این نامه تو است.» گوید: عثمان حمد خدا گفت و ثنای او کرد و گفت: «بخدا من ننوشته‌ام و دستور نداده‌ام و طرف مشورت نبوده‌ام و خبر ندارم» گوید: من و علی با هم گفتیم «راست می‌گوید.» گوید: عثمان از این خوشدل شد.

اما مصریان گفتند: «پس کی نوشته؟» گفت: «نمیدانم.» گفت: «آیا چنان جسورند که غلام ترا بفرستند با شتری از زکات مسلمانان و مهر ترا نقش زنند و به عامل تو چنین چیزهای مهم نویسند و تو ندانی؟» گفت: «آری.» گفت: «کسی همانند تو خلیفگی را نشاید، از خلافت کناره کن چنانکه خدا ترا بر کنار کرده است.» گفت: «پیراهنی را که خدای عز و جل به من پوشانیده از تن بدر نمی‌کنم» گوید: سر و صدا بسیار شد و من گمان کردم که نخواهند رفت تا با وی در آویزند.

گوید: علی برخاست و برفت و چون او برخاست من نیز برخاستم.

گوید: و به مصریان گفت: «بروید» که برفتند.

گوید: من به خانه‌ام رفتم، علی نیز به خانه خود رفت و مصریان همچنان عثمان را در محاصره داشتند تا او را کشتند.

سفیان بن ابی العوجاء گوید: بار اول که مصریان آمدند عثمان با محمد بن مسلمه سخن کرد و او با پنجاه کس از انصار در ذی خشب پیش آنها رفت و بازشان گردانید.

مصریان برفتند و چون به بویب رسیدند یکی از غلامان عثمان را یافتند که نامه‌ای برای عبد الله بن سعد بن ابی سرح همراه داشت و باز گشتند و به مدینه آمدند. اشتر و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2263

حکیم بن جبله آنجا مانده بودند. نامه را نشان دادند که عثمان نوشتن آنرا انکار کرد و گفت نامه ساختگی است.

گفتند: «نامه نوشته دبیر تو است؟» گفت: «آری، اما بی‌دستور من نوشته» گفتند: «فرستاده‌ای که نامه را پیش او یافته‌ایم غلام تو است؟» گفت: «آری، اما بی‌اجازه من حرکت کرده» گفتند: «شتر شتر تو است؟» گفت: «آری، ولی بی‌خبر من برده‌اند» گفتند: «یا راست میگویی یا دروغ، اگر دروغ می‌گویی سزاوار خلع شدنی که گفته‌ای بنا حق خون ما را بریزند و اگر راست میگویی سزاوار خلع شدنی، به سبب ضعف و غفلت خودت و شرارت اطرافیانت که شایسته نیست کسی بر ما مسلط باشد که به سبب ضعف و غفلتش چنین کاری را بی‌خبر او فیصل دهند.» و هم به او گفتند: «تو یکی از یاران پیمبر و کسان دیگر را زده‌ای از این رو که ترا اندرز میداده‌اند و می‌گفته‌اند پای بند حق باشی و اعمال ترا نمی‌پسندیده‌اند به این صحابی ستم کرده‌ای و باید خویشتن را قصاص کنی که او را زده‌ای» گفت: «پیشوا خطا میکند و صواب میکند، من خویشتن را قصاص نمی‌کنم که اگر درباره هر کس خطا کردم قصاص پس دهم خویشتن را به هلاکت اندازم» گفتند: «کارهای ناروا کرده‌ای که به سبب آن سزاوار خلع شدنی و چون درباره آن با تو سخن کنند توبه میکنی اما همان را و امثال آنرا تکرار میکنی. ما پیش تو آمدیم و توبه کردی و گفتی سوی حق باز میگردی و محمد بن مسلمه در کار تو ملامت ما کرد و تعهد کرد که دیگر چنان نشود اما حرمت تعهد او را نداشتی که از تو بیزاری کرد و گفت که در کار وی دخالت نمی‌کنم. ما بار اول باز رفتیم تا برای تو حجت نماند و عذری نداشته باشی و خدا را بر ضد تو شاهد کنیم اما نامه تو به عاملت از دنبال

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2264

ما آمد که دستور کشتن و اعضا بریدن و آویختن داده بودی و پنداری که بی خبر تو نوشته‌اند اما نامه همراه غلام تو بود بر شتر تو به خط دبیر تو و به مهر تو، و به همین سبب تهمت زشت بر تو مقرر است. بعلاوه از این پیش بی‌عدالتی کرده‌ای و تبعیض در کار تقسیم، و عقوبت ناروای کسان، و توبه و بازگشت به گناه. یکبار باز رفته‌ایم و دیگر نمی‌رویم تا خلعت کنیم و از یاران پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم کسی را بجای تو آریم که کارهایی نظیر آنچه از تو دیده‌ایم نکرده باشد و تهمت بر او مقرر نشده باشد. خلافت ما را پس بده و از کار ما کناره کن که این، زحمت ترا از ما بر میدارد و زحمت ما را نیز از تو بر میدارد.» عثمان گفت: «هر چه میخواستید گفتید؟» گفتند: «آری» گفت: «خدا را حمد میکنم و از او یاری میجویم و بدو ایمان دارم و به وی توکل میکنم و شهادت میدهم که خدایی جز خدای یگانه نیست که یکتاست و بیشتر یک.

و اینکه محمد بنده و فرستاده اوست که او را با هدایت و دین حق فرستاده تا بر همه دینها غلبه یابد و گرچه مشرکان نخواهند. اما بعد، شما در سخن گفتن از صواب بگشتید و در داوری انصاف نکردید. اینکه گفتید خویشتن را خلع کنم، من پیراهنی را که خدای عز و جل به من پوشانیده و به وسیله آن عزتم بخشیده و از دیگران ممتاز کرده از تن بیرون نمی‌کنم، اما توبه میکنم و باز می‌آیم و کارهایی را که مسلمانان عیب گرفته‌اند تکرار نمی‌کنم که بخدا، محتاج خدایم و از او بیمناک» گفتند: «اگر این نخستین کاری بود که کرده بودی سپس توبه آورده بودی و توبه شکسته بودی می‌باید از تو بپذیریم و از پیش تو برویم ولی از این پیش کارها کرده‌ای که میدانی. بار پیش از پیش تو رفتیم و بیم نبود که درباره ما نامه نویسی و این بهانه‌ها را درباره نامه‌ای که از غلامت گرفته‌ایم نگفته بودی، اینک که دانسته‌ایم که وقتی از گناهی توبه کنی آنرا تکرار میکنی چگونه توبه ترا بپذیریم. از پیش تو

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2265

نمی‌رویم تا خلعت کنیم و یکی را بجای تو آریم و اگر قوم تو و خویشاوندانت و یارانت برای دفاع از تو جنگ آغازند با آنها جنگ میکنیم تا به تو دست یابیم و خونت بریزیم یا جانهای ما به خدا واصل شود.» عثمان گفت: «اینکه از خلافت کناره کنم، اگر مرا بیاویزید بهتر از آنست که از کار خدا و خلافت وی کناره کنم. گفتید با هر که برای دفاع از من بجنگد میجنگید من بهیچکس نمیگویم با شما جنگ کند. اگر کسی بدفاع از من بجنگد بی‌دستور من است. بجان خودم اگر سر جنگ شما داشتم به ولایات می‌نوشتم که سپاهها بفرستند و مردان روانه کنند یا به یکی از ولایات مصر یا عراق میرفتم، خدا را، خدا را، اگر جان مرا حفظ نمی‌کنید جانهای خودتان را حفظ کنید که اگر خون مرا بریزید شما را رها نمی‌کنند» گوید: آنگاه مصریان از نزد وی برفتند و اعلام جنگ کردند، عثمان کس به- طلب محمد بن مسلمه فرستاد و با وی سخن کرد که آنها را باز گرداند اما گفت: «به خدا در یک سال دو بار به خدا دروغ نمی‌گویم» ابو حبیبه گوید: روزی که عثمان کشته شد سعد بن ابی وقاص را دیدم که از پیش وی در آمد و از آنچه بر در میدید انا لله گفت، مروان بدو گفت: «کار خودت را کردی و حالا پشیمان شده‌ای» گوید: شنیدم که سعد میگفت: «از خدا مغفرت میخواهم گمان نداشتم که مردم چنین جری شوند و بخواهند خونش را بریزند اکنون پیش وی بودم و سخنانی گفت که تو و یارانت از آن بی‌خبرید و از همه رفتار ناخوشایند خویش بگشت و توبه کرد و گفت در کار هلاک اصرار نمی‌کنم که هر که در انحراف مصر شود، از راه دور شود، اینک توبه میکنم و دیگر میشوم.» مروان گفت: «اگر میخواهی از او دفاع کنی پیش پسر ابی طالب شو که مخفی شده و رو نشان نمی‌دهد.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2266

گوید: سعد برفت و به نزد علی رسید که میان قبر و منبر بود و بدو گفت: «ای ابا- حسن پدر و مادرم به فدایت! برای کار خیری پیش تو آمده‌ام که کس برای نظیر آن پیش کس نرفته، خویشاوندی عموزاده‌ات را رعایت کن درباره او بزرگواری کن و جانشرا حفظ کن که کارها چنان میشود که خواهی، خلیفه گفته که رفتار پسندیده پیش میگیرد.» علی گفت: «ای ابو اسحاق خدا از او بپذیرد بخدا من چندان از او دفاع کرده‌ام که اینک بشرم اندرم، اما مروان و معاویه و عبد الله بن عامر و سعید بن عاص این وضع را که می‌بینی برای وی پیش آورده‌اند. وقتی نیک خواهی می‌کردم و به او می‌گفتم دورشان کند با من دورویی می‌کرد تا چنین شد که می‌بینی.» گوید: در این اثنا محمد بن ابی بکر بیامد و آهسته با علی سخن کرد و علی دست مرا گرفت آنگاه برخاست و می‌گفت: «از توبه‌اش چه سود؟.» گوید: بخدا به خانه‌ام نرسیده بودم که بانگ برخاست که عثمان کشته شد.

بخدا تاکنون پیوسته دچار شرم بوده‌ایم.

ابو الخیر گوید: وقتی مصریان سوی عثمان روان شدند عبد الله بن سعد پیکی سوی وی فرستاد که با شتاب برود و حرکتشان را به عثمان خبر دهد و بگوید که این این گروه چنان وا مینمایند که آهنگ عمره دارند.

گوید: پیک پیش عثمان بن عفان رفت و خبر جماعت را با وی بگفت و عثمان در این باره سخن کرد و کس پیش مردم مکه فرستاد و از مصریانی که آنجا بودند نشان داد و گفت که اینان بر پیشوای خود عیب گرفته‌اند.

گوید: عبد الله بن سعد پس از مصریان سوی عثمان روان شد که از پیش بدو نوشته بود و اجازه رفتن خواسته بود و عثمان اجازه داده بود. سعد بیامد تا بایله رسید و خبر یافت که مصریان سوی عثمان باز رفته‌اند و او را محاصره کرده‌اند و محمد ابن ابی حذیفه در مصر است.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2267

گوید: و چون محمد از محاصره عثمان و رفتن عبد الله بن سعد خبر یافت بر مصر تسلط یافت که پیرو او شدند و چون عبد الله بن سعد به آهنگ مصر آمد ابن ابی حذیفه مانع او شد و عبد الله سوی فلسطین رفت و آنجا ماند تا عثمان رضی الله عنه کشته شد.

گوید: مصریان بیامدند در بازارها جای گرفتند و عثمان را محاصره کردند، حکیم بن جبله نیز با گروهی از بصره آمد و اشتر با مردم کوفه آمد و در مدینه به هم رسیدند. اما اشتر کناره گرفت، حکیم بن جبله نیز کناره گرفت و ابن عدیس و یاران وی بودند که عثمان را محاصره کردند که پانصد کس بودند، چهل و هفت روز وی را در محاصره داشتند تا به روز جمعه هیجده روز رفته از ذی حجه سال سی و پنجم کشته شد.

عبد الله بن عباس بن ابی ربیعه گوید: پیش عثمان رفتم و ساعتی به نزد وی سخن کردیم گفت: «ای ابن عباس بیا» دست مرا گرفت و سخنان کسانی را که بر در عثمان بودند شنیدیم یکی می‌گفت: «در انتظار چه هستید؟» یکی می‌گفت: «صبر کنید شاید تغییر رفتار دهد» گوید: در آن اثنا که من و او ایستاده بودیم طلحة بن عبید الله که از آنجا گذر می‌کرد ایستاد و گفت: «ابن عدیس کجاست؟» گفتند: «همین جاست» گوید: ابن عدیس بیامد که طلحه با وی آهسته چیزی گفت، آنگاه ابن عدیس باز گشت و به یاران خود گفت: «نگذارند کسی پیش این مرد رود یا از پیش وی در آید» گوید: عثمان به من گفت: «این را طلحة بن عبید الله به او دستور داده» آنگاه گفت: «خدایا شر طلحة بن عبید الله را از من بس کن که اینان را او به سر من ریخته و برانگیخته. امیدوارم که سودی از این نبرد و خونش ریخته شود که مرا به ناروا به

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2268

بلیه افکند، از پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم شنیدم که می‌گفت: خون مرد مسلمان حلال نیست مگر در یکی از سه مورد: مردی که از پس مسلمانی کافر شود که باید کشته شود. یا مردی که با داشتن زن زنا کند که باید سنگسار شود. یا مردی که یکی را، نه در مورد قصاص، کشته باشد. پس مرا برای چه می‌کشید؟» گوید: آنگاه عثمان برفت و من خواستم برون شوم که نگذاشتند تا محمد بن ابی بکر بر من گذشت و گفت: «ولش کنید» و ولم کردند.

عبد الله بن ابزی گوید: آن روز که به خانه عثمان ریختند حضور داشتم. از خانه عمرو بن حزم از دریچه‌ای آنجا بود. وارد خانه شدند، زد و خوردی شد و وارد شدند، بخدا فراموش نمی‌کنم که سودان بن حمران برون آمد و شنیدم که می‌گفت:

«طلحة بن عبید الله کجاست؟ پسر عفان را کشتند.» ابو حفصه یمانی گوید: من غلام یکی از عربان بادیه بودم و او، یعنی مروان، مرا پسندید. و خرید زنم را نیز خرید و هر دو را آزاد کرد و من پیوسته با وی بودم و چون عثمان به محاصره افتاد بنی امیه به تکاپو افتادند، مروان در خانه عثمان مقر گرفت من نیز با وی بودم.

گوید: به خدا من جنگ را میان کسان راه انداختم: از بام خانه یکی از مردم اسلم را به نام نیار اسلمی به تبر زدم و کشتم و جنگ در گرفت، پس از آن فرود آمدم و کسان بر در بجنگیدند و مروان جنگ کرد تا از پای در آمد و من او را برداشتم و به خانه پیرزنی بردم و در را بستم. مردم درهای خانه عثمان را آتش زدند که یکی از درها بسوخت.

عثمان گفت: «در را برای کاری بزرگتر به آتش کشیدند. هیچکس از شما دست در نیارد. بخدا اگر من دورتر از همه‌تان باشم از شما می‌گذرند تا مرا بکشند و اگر پیش روی همه باشم از من سوی دیگری نمی‌گذرند. من چنانکه پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم به من گفته صبوری می‌کنم و چنانکه خدا عز و جل برای من مقرر داشته

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2269

جان می‌دهم.» مروان گفت: «به خدا تا من جان دارم کشته نخواهی شد» این بگفت و با شمشیر به طرف در رفت.

ابو حفصه گوید: چون روز پنجشنبه در آمد از بام خانه سنگی بینداختم و یکی از مردم اسلم را که نیار نام داشت کشتم، کس پیش عثمان فرستادند که قاتل او را به دست ما بده.

عثمان گفت: «به خدا قاتل او را نمی‌شناسم» گوید: شبانگاه جمعه با خشم شدید از ما کناره گرفتند و صبحگاه آمدند. نخستین کسی که نمودار شد کنانة بن عتاب بود که شعله آتشی همراه داشت و بالای بامها رفته بود که از خانه آل حزم در بر او گشوده بودند آنگاه از دنبال وی شعله‌ها آوردند که نفت بر آن می‌ریختند ساعتی روی چوبهای مشتعل با آنها جنگیدیم و شنیدیم که عثمان به یاران خویش می‌گفت: «بدتر از حریق چیزی نیست چوبها سوخت، درها نیز سوخت هر که اطاعت من می‌کند خانه خود را حفظ کند که این قوم قصد من دارند و از کشتنم پشیمان خواهید شد، به خدا اگر مرا وا می‌گذاشتند بزندگی علاقه نداشتم که حالم بگشته و دندانهایم افتاده و استخوانم سستی گرفته» گوید: آنگاه به مروان گفت: «بنشین و بیرون مشو» اما مروان اطاعت نکرد و گفت: «به خدا تا من زنده‌ام کشته نمی‌شوی و به تو دست نمی‌یابند» آنگاه کسان برفتند و من با خودم گفتم نباید مولایم را رها کنم و با مروان برفتم، ما گروهی اندک بودیم، شنیدم که مروان شعری به وزن رجز به تمثیل می‌خواند آنگاه بانگ زد و هماورد خواست و پایین زره خویش را برداشت و زیر کمربند جا- داد.

گوید: ابن نباع سوی مروان تاخت و از پشت ضربتی به گردن او زد که از پای

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2270

در آمد، گفتی جان داده بود و من او را بخانه فاطمه دختر اوس، مادر بزرگ ابراهیم عدی بردم.

گوید: و چنان بود که عبد الملک و بنی امیه برای این کار از خاندان عدی حق- شناسی می‌کردند.

ابو بکر بن حارث گوید: گویی عبد الرحمان بن عدیس بلوی را می‌بینم که پشت به مسجد پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم داده بود، عثمان در محاصره بود، مروان بن حکم برون آمد و گفت: «هماورد کیست؟» گوید: عبد الرحمان بن عدیس به فلان بن عروه گفت: «با این مرد مقابله کن» جوانی بلند قد سوی او رفت و دامن زره را بگرفت و زیر کمر بند خویش محکم کرد که ساق وی نمایان شد. مروان به طرف او جست و ابن عروه ضربتی به گردن وی زد. گویی او را می‌بینم که بهم می‌پیچید و عبید بن رفاعه زرقی به طرف او رفت که خلاصش کند.

گوید: فاطمه دختر اوس، و مادر بزرگ ابراهیم بن عدی که مروان را شیر داده بود بر او جست و گفت: «اگر قصد کشتن این مرد را داری که کشته شد و اگر می‌خواهی با گوشتش بازی کنی این کار زشت است» گوید: عبید دست از مروان بداشت و بنی امیه پیوسته سپاس او می‌داشتند و بعدها ابراهیم را بکار گماشتند.

ابن اسحاق گوید: عبد الرحمان بن عدیس بلوی وقتی از مصر سوی مدینه رفت شعری به این مضمون گفت:

«اربلبس و صعید آمدند «و سلاح آهنین داشتند «و حق خدا را طلب میکردند «و با آنچه می‌خواستیم باز گشتند

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2271

حسین بن عیسی به نقل از پدرش گوید: وقتی ایام تشریق برفت خانه عثمان را در میان گرفتند، عثمان از خلع خویش ابا کرد و کس به طلب اطرافیان و یاران خود فرستاد و فراهمشان کرد.

گوید: یکی از یاران پیمبر صلی الله علیه و سلم به نام نیار بن عیاض که پیری فرتوت بود از میان محاصره کنان برخاست و بانگ زد: «ای عثمان» عثمان از بام خانه نمودار شد و او را قسم داد که از خلافت کناره کند در این اثنا که سخن در میان بود یکی از یاران عثمان تیری بینداخت و او را کشت، پنداشتند کسی که تیر انداخته کثیر بن صلت کندی بوده است، به عثمان گفتند: «قاتل نیار بن عیاض را به ما بده که او را به قصاص بکشیم» گفت: «شما قصد کشتن من دارید، من کسی را که یاریم کرده به کشتن نمی‌دهم.» گوید: و چون این بدیدند سوی در دویدند و آنرا آتش زدند. آنگاه مروان بن حکم با جمعی از خانه عثمان در آمد، سعید بن عاص نیز با جمعی در آمد، مغیرة بن اخنس ثقفی، هم پیمان بنی زهره، نیز با جمعی در آمد و جنگی سخت در گرفت. چیزی که جماعت را به جنگ کشانید این بود که شنیده بودند کمکیان بصره در ضرار فرود آمده‌اند که یک منزلی مدینه بود و مردم شام نیز روان شده‌اند، بر در خانه جنگی سخت کردند، مغیرة بن اخنس ثقفی به جمع حمله کرد و رجزی به این مضمون میخواند:

«دختر زیبا که زیور و خلخال دارد «داند که من مرد شمشیر زنم عبد الله بن بدیل بن ورقای خزاعی بدو حمله برد و رجزی بدین مضمون میخواند:

«اگر تو مرد شمشیر زنی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2272

«در مقابل هماورد «که با شمشیر صیقلی حمله می‌کند «مقاومت کن» آنگاه عبد الله ضربتی زد و او را بکشت.

گوید: رفاعة بن رافع انصاری زرقی به مروان بن حکم حمله کرد و ضربتی بدو زد که از پای در آمد و پنداشت که کشته شده و دست از او بداشت. عبد الله بن زبیر نیز چند زخم برداشت. یاران عثمان هزیمت شدند و به قصر پناه بردند و در را پناهگاه کردند و بر در، جنگی سخت شد که زیاد بن نعیم قهری با جمعی از یاران عثمان آنجا کشته شدند، جنگ همچنان دوام داشت تا عمرو بن حزم انصاری که پهلوی خانه عثمان خانه داشت در خانه خویش را بگشود و به مردم بانگ زد که از خانه وی سوی مدافعان عثمان رفتند و آنها برون شدند و در کوچه‌های مدینه گریختند و عثمان با تنی چند از خاندان و یاران خویش بماند که همه با وی کشته شدند، عثمان نیز کشته شد.

ابو سعید وابسته ابو اسید انصاری گوید: روزی عثمان از فراز خانه به محاصره کنان نمودار شد و گفت: «السلام علیکم» اما هیچکس از آنها جواب سلام او را نداد جر آنکه کسی پیش خود تکرار کرد.

گوید: آنگاه عثمان گفت: «شما را بخدا میدانید که من چاه رومه را با مال خودم خریدم که کسان آب گوارای آنرا ببرند و آب گرفتن من از آن همانند یکی از مسلمانان است؟» گفتند: «آری» گفت: «پس چرا نباید از آن بنوشم و با آب رود افطار کنم» آنگاه گفت: «شما را بخدا میدانید که فلان و بهمان زمین را خریدم و به مسجد افزودم؟» گفتند: «آری»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2273

گفت: «آیا پیش از من مانع نماز کردن کسی در آنجا شده‌اند؟ شما را بخدا آیا شنیده‌اید که پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم چنین و چنان میگفت؟» و چیزهایی را که پیمبر درباره او گفته بود یاد کرد و اینکه خدا عز و جل در کتاب عزیز خویش از او یاد کرده بود.

گوید: تعرض آغاز شد و کسان میگفتند به امیر مؤمنان تعرض نکنید.

گوید: تعرض بسیار شد و اشتر بپا خاست.

گوید: نمیدانم آن روز بود که وی بپا خاست یا روز دیگر و گفت: «شاید با او و شما خدعه کرده است» و مردم او را پایمال کردند و چنین و چنان دید.

گوید: بار دیگر عثمان را دیدم که بر مردم نمایان شد و اندرز گفت و تذکار داد اما اندرزگویی در آنها اثر نکرد و چنان بود که وقتی کسان بار اول اندرز می‌شنیدند در آنها اثر میکرد و چون مکرر میشد اثر نمی‌کرد.

گوید: آنگاه در را باز کرد و مصحف را پیش خود گشود و این به سبب آن بود که شب پیش خواب دیده بود که پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم بدو گفته بود: «امشب پیش ما افطار کن.» حسن گوید: محمد بن ابی بکر پیش وی رفت و ریشش را بگرفت که گفت: «جایی را گرفتی و کاری کردی که اگر ابو بکر بود نمی‌گرفت و نمی‌کرد.» گوید: پس محمد برون شد و او را رها کرد.

گوید: آنگاه یکی که او را مرگ سیاه نام داده بودند پیش عثمان رفت و او را خفه کرد و پیکرش را بکوفت.

گوید: آنگاه برون شد و گفت: «بخدا چیزی نرم‌تر از گلوی او ندیده بودم بخدا گلویش را فشردم چندان که نفسش چون نفس مار در تنش همی پیچید.» گوید: آنگاه برفت.

در حدیث ابو سعید چنین آمده که یکی پیش عثمان رفت و او گفت:

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2274

«کتاب خدا میان من و تو باشد.» گوید: مصحف جلوی روی او بود.

گوید: و اما شمشیر به طرف او افکند که دست خود را جلو آورد و دست او را برید.

گوید: نمیدانم که جدا کرد یا برید و جدا نکرد.

عثمان گفت: «بخدا این نخستین دستی بود که قرآن نوشت» در حدیث دیگر هست که تجیبی پیش او رفت و تیری در گلوگاهش فرو برد که خون بر آیه فَسَیَکْفِیکَهُمُ اللَّهُ ریخت.

گوید: خون همچنان در آن مصحف بجا مانده و پاک نکرده‌اند.

گوید: دختر قرافصه زیور خود را برگرفت و آنرا در کنار خویش نهاد و این پیش از کشته شدن عثمان بود.

گوید: و چون عثمان کشته شد- یا گفت گلوگاهش دریده شد- بر او زاری کرد و یکیشان گفت: «خدایش بکشد کفلش چه گنده است؟» گوید: و من بدانستم که دشمن خدا بجز دنیا نمی‌خواست.

بدر بن عثمان گوید: آخرین سخنانی که عثمان برای جمع گفت چنین بود که خدا عز و جل دنیا را به شما داده که بدان آخرت جویید و نداده که بدان پردازید که دنیا فانی میشود و آخرت باقی میماند. دنیای فانی شما را سرکش نکند و از آخرت باقی مشغول ندارد، چیزی را که باقی میماند بر آنچه فانی میماند مرجح مدارید.

که دنیا به سر میرسد و سوی خدا میروید. از خدا عز و جل بترسید که ترس خدا سبب مصونیت از عذاب است و تقرب بدو. از دگرگونی‌های خدا بترسید و بجماعت پیوسته باشید و دسته دسته مشوید و نعمت خدا را بیاد آرید که دشمنان بودید و دلهاتان را الفت داد و به نعمت وی برادران شدید.» ابو عثمان گوید: و چون در این مجلس آنچه میخواست گفت و خویشتن را دل

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2275

داد و مسلمانان نیز او را دل دادند که صبوری کند و با تکیه به اقتدار خدای مقاومت کند گفت: «خدایتان رحمت آرد بروید و بر در بمانید و کسانیکه از آمدن پیش من ممنوع شده‌اند با شما فراهم شوند.» آنگاه کس پیش طلحه و زبیر و علی و کسان دیگر فرستاد که بیایند که فراهم آمدند و از فراز خانه بر آنها نمودار شد و گفت: «ای مردم بنشینید.» و همه، چه جنگجویان غریب و چه مردم مقیم، نشستند آنگاه گفت: «شما را بخدا می‌سپارم و از او میخواهم که از پس من خلافت را برای شما نیکو کند. بخدا پس از این روز پیش کسی نمی‌روم تا خدا قضای خویش را درباره من بسر برد. اینان و کسانی را که آن سوی در منند بحال خود میگذارم و تعهدی نمیکنم که بر ضد شما و در کار دین خدایا دنیا دست آویز کنند تا خدای عز و جل هر چه میخواهد درباره من مقرر کند.» آنگاه به مردم مدینه گفت: «بروید» و سوگندشان داد که همه برفتند بجز حسن و محمد و ابن زبیر و امثال آنها که به دستور پدران خویش بر در نشستند و بسیار کس به آنها پیوستند و عثمان در خانه بماند.

ابو حارثه گوید: محاصره چهل روز بود و حضور مخالفان هفتاد روز بود. و چون هیجده روز از چهل روز گذشت سوارانی از سران قوم بیامدند و خبر آوردند که کسانی از ولایات آماده حرکت شده‌اند: حبیب از شام و معاویه از مصر و قعقاع از کوفه و مجاشع از بصره. در این هنگام میان عثمان و کسان حایل شدند و همه چیز حتی آب را از او منع کردند. علی چیزی برای وی میفرستاد. دستاویز میجستند اما نیافتند. در خانه او سنگ انداختند که آنها نیز سنگ پرتاب کنند و بگویند با ما به جنگ آمده‌اند و این به هنگام شب بود. عثمان بر آنها بانگ زد: «مگر از خدا نمی‌ترسید؟

مگر نمی‌دانید که در خانه بجز من نیز کس هست؟» گفتند: «نه بخدا ما سنگ نینداختیم» گفت: «پس کی انداخت؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2276

گفتند: «خدا» گفت: «دروغ میگویید اگر خدا عز و جل انداخته بود خطا نمیکرد، اما سنگ شما خطا میکند.» گوید: آنگاه عثمان از فراز خانه به خاندان حزم که همسایگان وی بودند نمودار شد و پسر عمرو را پیش علی فرستاد که اینان آب را از ما باز گرفته‌اند اگر میتوانید آب برای ما بفرستید، بفرستید. و نیز کس پیش طلحه و زبیر و عایشه و همسران پیمبر صلی الله علیه و سلم فرستاد که زودتر از همه علی و ام حبیبه به کمک آمدند. علی سحرگاه بیامد و گفت: «ای مردم! این کار که شما میکنید نه به کار مؤمنان میماند و نه به کار کافران. آب را از این مرد نبرید که رومیان و پارسیان اسیر میگیرند و غذا و آبش میدهند این مرد متعرض شما نشده چرا محاصره کردن و کشتن وی را روا میدارید؟» گفتند: «نه، به خدا آسوده مباد، نمی‌گذاریمش که بخورد و بنوشد». علی عمامه خود را به خانه انداخت تا بفهماند که آنچه را گفته بودی انجام دادم و بازگشت.

آنگاه ام حبیبه بیامد، بر استر خویش سوار بود که قمقمه‌ای چرمین بر زین آن بود.

گفتند: «مادر مؤمنان ام حبیبه آمد» و استرش را بزدند. گفت: «وصیت‌های بنی امیه با این مرد بوده. میخواهم ببینمش و در این باب از او بپرسم که اموال یتیمان و بیوه زنان تباه نشود.» گفتند: «دروغ میگوید» دست درازی کردند و مهار استر را با شمشیر ببریدند که ام حبیبه را برداشت و مردم بدویدند و زین استر را که کج شده بود نگه داشتند و آنرا بگرفتند، چیزی نمانده بود که ام حبیبه کشته شود و او را به خانه‌اش بردند.

عایشه به منظور فرار برای حج آماده میشد و میخواست برادر خود را همراه ببرد که نپذیرفت. عایشه بدو گفت: «بخدا اگر میتوانستم کاری کنم که خدا از آنچه قصد دارند محرومشان کند میکردم.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2277

آنگاه حنظله کاتب پیش محمد بن ابی بکر آمد و گفت: «ای محمد مادر مؤمنان میخواهد ترا همراه ببرد و نمی‌روی اما گرگان عرب ترا بکاری ناروا میخوانند و به نزدشان میشوی.» محمد گفت: «ای تمیمی زاده! ترا با این، چکار؟» گفت: «ای خثعمی زاده! بخدا اگر کار به تسلطجویی باشد بنی عبد مناف بر آن تسلط نیابند.» آنگاه برفت و شعری بدین مضمون میخواند:

«از آنچه مردم بدان پرداخته‌اند در شگفتم «که میخواهند خلافت بگردد «اگر بگردد نیکی از آنها بگردد «و از پس آن بذلتی سخت افتند «و مانند یهودان و نصاری شوند «که همگی راه گم کرده‌اند گوید: پس از آن سوی کوفه رفت.

گوید عایشه که نسبت به مردم مصر سخت خشمگین بود روان شد، مروان بن حکم پیش وی آمد و گفت: «ای مادر مؤمنان اگر می‌ماندی از این مرد بهتر محافظت می‌کردند.» گفت: «میخواهی با من نیز چنان کنند که با ام حبیبه کردند و کس را نیابم که گوید: طلحه و زبیر از آنچه بر علی و ام حبیبه گذشته بود خبر یافتند و در خانه خویش بماندند. خاندان حزم به هنگام غفلت مراقبان، آب به عثمان میرسانیدند. در این اثنا عثمان بر کسان نمودار شد و عبد الله بن عباس را خواست که او را پیش خواندند عثمان گفت: «برو که کار حج با تو است» گوید: عبد الله بن عباس از جمله کسانی بود که بر در خانه عثمان مانده بودند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2278

گفت: «ای امیر مؤمنان! جهاد با اینان را از حج بیشتر دوست دارم» عثمان سوگندش داد که برود و ابن عباس آن سال کار حج را به عهده گرفت.

آنگاه عثمان وصیت خویش را با زبیر بکرد و او برفت.

گوید: درباره زبیر اختلاف است که آیا هنگام قتل عثمان حضور داشت یا پیش از آن رفته بود.

عثمان گفت: «ای قوم! مخالفت من سبب نشود که به شما نیز آن رسد که به قوم نوح رسید. خدایا میان این دسته‌ها و مقصودشان حایل شو، چنانکه از پیش درباره نظایرشان شده است.» عمرو بن محمد گوید: لیلی دختر عمیس کس به طلب محمد بن ابی بکر و محمد ابن جعفر فرستاد و گفت: «چراغ خودش را میخورد و به مردم نور میدهد، کاری را سوی دیگری میرانید که پروای شما ندارد و خطا می‌کنید. این کار که امروز شما میخواهید فردا به دست دیگری میافتد، مبادا کاری که اکنون می‌کنید فردا مایه حسرتتان شود.» اما آنها مصر بودند و خشمگین برون شدند و می‌گفتند: «رفتاری را که عثمان با ما کرد فراموش نمی‌کنیم.» لیلی می‌گفت: «با شما چه کرده جز اینکه به راه خدایتان برده است» ابو عثمان گوید: وقتی مردم با آن کس پیمان کردند بسلامت بیامد و از مکه خبر آورد که همگان قصد مصریان و امثال آنها دارند و می‌خواهند این کار را به ثواب حج بیفزایند. و چون مصریان از این خبر یافتند و دانسته بودند که مردم ولایات نیز حرکت کرده‌اند شیطان به آنها پنجه انداخت و گفتند: «از این ورطه رهایی نداریم جز اینکه این مرد را بکشیم و مردم به این حادثه از ما مشغول شوند.» و راهی برای نجاتشان جز کشتن عثمان نماند. آهنگ در کردند اما حسن و ابن زبیر و محمد بن طلحه و مروان بن حکم و سعید بن عاص و دیگر فرزندان صحابه که با آنها بودند مانعشان شدند

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2279

و درهم آویختند و عثمان بانگشان زد: «خدا را، خدا را، شما از یاری من معافید» که نپذیرفتند.

اما عثمان در را گشود و با سپر و شمشیر برون شد که آنها را دور کند و چون او را بدیدند مصریان عقب رفتند و مدافعان بدنبالشان رفتند و دورشان کردند که دو گروه باز گشتند و هر دو آن نگران بودند. عثمان صحابیان را قسم داد که وارد شوید و چون نخواسته بودند بروند وارد شدند و در بروی مصریان بسته شد.

گوید: و چنان بود که مغیرة بن اخنس بن شریق جزو کسان به حج رفته بود و با گروهی از حج کردگان که با وی بودند با شتاب بیامد و پیش از آنکه عثمان کشته شود پیش وی رسید و شاهد زد و خورد بود و با مدافعان وارد خانه شد و از درون بر در نشست و گفت: «اگر ترا رها کنیم چه عذری پیش خدا خواهیم داشت در صورتی که می‌توانیم نگذاریمشان تا بمیریم.» گوید: عثمان در آن روزها پیوسته قرآن را پیش روی داشت. وقتی نماز میخواند قرآن پیش وی بود و چون مانده میشد می‌نشست و قرآن میخواند که قرائت قرآن را عبادت میدانستند و جماعتی که مصریان را بداشته بودند میان او و در جای داشتند و چون کس نبود که مصریان را از در براند و راه ورود نیز نداشتند آتش آوردند و در و طاقک آنرا آتش زدند که هر دو شعله‌ور شد و چون چوب‌ها بسوخت طاقک بر در افتاد. عثمان در نماز بود، مردم خانه برجستند و مانع ورود مصریان شدند نخستین کسی که به مقابله آمد مغیرة بن اخنس بود که رجز میخواند پس از آن حسن بن علی آمد که شعری میخواند. محمد بن طلحه نیز شعرخوانان بیامد، سعید بن عاص نیز آمد و شعری میخواند. آخرین کسی که برون آمد عبد الله بن زبیر بود که عثمان گفته بود پیش پدرش رود و مطلبی را که خواسته بود با وی بگوید. و نیز به او دستور داده بود که پیش مدافعان خانه رود و بگوید که به خانه‌های خود روند. عبد الله بن زبیر پس از همه برفت و پیوسته به این می‌بالید و از آخرین لحظات در گذشت عثمان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2280

سخن داشت.

ابو عثمان گوید: عثمان در نماز بود که در را آتش زدند سوره طه ما انزلنا علیک القرآن لتشقی را گشوده بود. قرائت وی تند بود به سر و صدا اعتنا نکرد غلط نخواند و وانماند و پیش از آنکه بدو رسند سوره را به سر برد و بار دیگر به نزد مصحف نشست و این آیه را بخواند که:

الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا- حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ [1] یعنی: کسانی که مردم گفتندشان مردمان برای (جنگ) شما گرد آمده‌اند از آنها بترسید و ایمانشان فزون شد و گفتند: خدا ما را بس که نیکو تکیه گاهی است.

گوید: مغیره بن اخنس که با یاران خویش درون خانه بود رجز میخواند، در این وقت ابو هریره بیامد، مردم از خانه دوری گرفته بودند بجز آن گروه که فراهم آمدند و آماده جنگ شدند. ابو هریره با آنها بماند و گفت: «مانند من کنید» و نیز گفت:

«اینک روزیست که ضربت زدن خوش» است و جمله را بسیاق زبان حمیری گفت آنگاه بانگ بر آورد که ای مردم! چه شده که من شما را سوی نجات میخوانم و شما مرا سوی جهنم میخوانید.

گوید: در آن روز مروان بیامد و بانگ زد: مرد! مرد! یکی از بنی لیث بنام نباع بمقابله وی آمد و ضربتی در میانه رد و بدل شد. مروان به رو در افتاد و یارانش سوی او دویدند. یاران آن دیگری نیز سوی او دویدند. مصریان گفتند: «به خدا در میان امت بر ضد ما دستاویز نخواهید شد که از پس اعلام خطر شما را میکشیم.» مغیره گفت: «هماورد کیست؟» یکی به مقابله او آمد و در هم آویختند. مغیره رجزی به این مضمون میخواند:

______________________________

[1] آل عمران 3 آیه 170

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2281

«با شمشیر میزنمشان «ضربت جوان دلیری «که در زندگی نومید است و آن دیگری جواب داد.

گوید: کسان گفتند: «مغیره بن اخنس کشته شد.» و آن کس که او را کشته بود انا لله گفت.

گفتند: «چه شده؟» گفت: بخواب دیده بودم که بمن گفتند: «به قاتل مغیرة بن اخنس بگو که جهنمی است.» و باین بلیه افتادم.

گوید: قباث کنانی نیار بن عبد الله اسلمی را بکشت. کسان از خانه‌های اطراف به خانه عثمان ریختند و آنجا را پر کردند اما آنها که بر در بودند بی‌خبر بودند. مردم قبایل بیامدند و فرزندان خویش را ببردند که خلیفه به چنگ دشمن افتاده بود یکی را برای قتل عثمان فرستادند که وارد اطاق شد و گفت: «از خلافت کناره کن تا ترا رها کنیم» گفت: «وای تو! در جاهلیت و اسلام بزنی تجاوز نکرده‌ام، غنا نکرده‌ام و آرزوی ناروا نداشته‌ام و از آن وقت که با پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم بیعت کرده‌ام دست به عورت خویش نزده‌ام. پیراهنی را که خدا عز و جل به من پوشانیده به در نمی‌کنم. به جای خودم میمانم تا خدا مردم نیک روز را حرمت دهد و مردم تیره روز را خوار کند.» گوید: پس، آن مرد برون شد، گفتند: «چه کردی؟» گفت: «گیر افتاده‌ایم، بخدا جز با کشتن وی از مردم رهایی نداریم اما کشتن وی بر ما روا نیست» آنگاه یکی از مردم بنی لیث را وارد اطاق کردند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2282

عثمان گفت: «مرد از کدام طایفه است؟» گفت: «لیثیم» گفت: «حریف من نیستی» گفت: «چرا» گفت: «مگر همان نیستی که پیمبر صلی الله علیه و سلم درباره تو و چند تن دیگر دعا کرد که به روز فلان و فلان محفوظ مانید؟» گفت: «چرا» گفت: «پس تباه نمی‌شوی» گوید: آن شخص بازگشت و از قوم جدا شد.

آنگاه یکی از قریش را وارد کردند که به عثمان گفت: «ترا می‌کشم» گفت: «ابدا، فلانی تو مرا نمی‌کشی» گفت: «چرا؟» گفت: «پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم فلان روز و فلان روز برای تو مغفرت خواست و خون ناحق نخواهی ریخت.» او نیز بازگشت و از یاران خویش جدایی گرفت. آنگاه عبد الله بن سلام بیامد و کسان را از کشتن عثمان منع کرد و گفت: «ای قوم شمشیر خدا را بر ضد خودتان از نیام در نیارید که بخدا اگر در آید در نیام کردن نتوانید، وای شما! اکنون قدرت جماعت بر تازیانه استوار است اگر او را بکشید جز به شمشیر استوار نشود، وای شما! اینک فرشتگان شهر شما را در میان گرفته‌اند، اگر بکشیدش اینجا را ترک می‌کنند» گفتند: «ای یهودی زاده! ترا با این کارها چه کار» و او برفت.

گوید: آخرین کسی که پیش وی رفت و سوی قوم باز آمد محمد بن ابی بکر بود که عثمان بدو گفت: «وای تو! آیا بر خدا خشم آورده‌ای؟ چه خطایی نسبت به

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2283

تو کرده‌ام جز اینکه حق خدا را از تو گرفته‌ام؟» و او جا خورد و بازگشت.

گوید: و چون محمد بن ابی بکر برون شد و شکست او را بدانستند، قتیره و حمران، هردوان سکونی، و غافقی برجستند، غافقی با پاره آهنی که همراه داشت ضربتی باو زد و مصحف را با پا بزد که بگشت و پیش روی عثمان قرار گرفت و خون بر آن روان شد. سودان بن حمران آمد که ضربت بزند، نایله دختر قرافصه روی وی افتاد و دست خویش را جلو شمشیر برد و آنرا بگرفت که انگشتان دستش بیفتاد و او روی بگردانید و سودان دست به لگن او زد گفت: «کفلش گنده است.» آنگاه عثمان را بزد و بکشت.

تنی چند از غلامان عثمان با کسان بیامدند که او را یاری کنند، و چنان بود که عثمان گفته بود هر یک از آنها دست بدارد آزاد است.

و چون دیدند که سودان او را زده است یکی‌شان روی او جست و ضربتی به گردنش زد و او را بکشت. قتیره نیز روی غلام جست و او را بکشت.

آنگاه هر چه را در اطاق بود غارت کردند و هر که را آنجا بود بیرون کردند و در را بر سه مقتول ببستند و چون وارد صحن شدند یکی دیگر از غلامان عثمان روی قتیره جست و او را بکشت.

آنگاه در خانه را ببستند و هر چه یافتند برگرفتند تا آنجا که پوشش زنان را می‌گرفتند، یکیشان جامه نایله را بگرفت، نام وی کلثوم بن تجیب بود و چون نائله دور شد گفت: «مادر مرده چه کفلی؟ چه چاقی؟ و یکی از غلامان عثمان او را بدید و خونش بریخت که او را نیز کشتند.» آنگاه جماعت بهمدیگر بانگ زدند که مراقب پهلوییتان باشید، و هم در خانه بانگ زدند که به بیت المال برسید که کس زودتر از شما نرسد.

متصدیان بیت المال صدای آنها را شنیدند، در آنجا جز دو جوال نبود. گفتند:

«بگریزید که این جماعت دنیا می‌خواهند.» و بگریختند. جماعت سوی بیت المال رفتند

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2284

و آنجا را غارت کردند، کسان درباره عثمان گونه‌گون بودند. مقیم انا لله می‌گفت و می‌گریست و آمده، خوشدلی می‌کرد. آنگاه جماعت پشیمان شدند.

زبیر از مدینه برون شده بود و بر راه مکه مقر گرفته بود که بوقت قتل حضور نداشته باشد و چون خبر کشته شدن عثمان همانجا که بود بدو رسید گفت: «انا لله و انا الیه راجعون، خدا عثمان را رحمت کند و انتقام وی و اسلام را بگیرد.» بدو گفتند: «این جماعت پشیمانند.» گفت: «اندیشیده‌اند، اندیشیده‌اند» آنگاه این آیه را خواند:

«وَ حِیلَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ ما یَشْتَهُونَ. کَما فُعِلَ بِأَشْیاعِهِمْ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کانُوا فِی شَکٍّ مُرِیبٍ» [1] یعنی: میان ایشان و آن آرزو که دارند حایل افکنند چنانکه با نظایر ایشان از پیش کرده‌اند که آنها در شکی سخت بوده‌اند.

گوید: وقتی طلحه خبردار شد گفت: «خدا عثمان را رحمت کند و برای او و اسلام انتقام بگیرد.» بدو گفتند: «این جماعت پشیمانند» گفت: نابود شوند، و این آیه را خواند:

«فَلا یَسْتَطِیعُونَ تَوْصِیَةً وَ لا إِلی أَهْلِهِمْ یَرْجِعُونَ» [2] یعنی: که نه وصیتی توانند کرد و نه سوی کسان خویش باز گردند.

علی نیز خبر یافت و گفت: «خدا عثمان را رحمت کند و به جای وی نیکی آرد.» بدو گفتند: «جماعت پشیمانند»

______________________________

[1] سبا 34 آیه 54

[2] یس 36 آیه 50

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2285

این آیه را خواند:

«کَمَثَلِ الشَّیْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قالَ إِنِّی بَرِی‌ءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخافُ اللَّهَ- رَبَّ الْعالَمِینَ» [1] یعنی: مانند شیطان، آن دم که به انسان گوید: کافر شو، و چون کافر شود گوید: من از تو بیزارم، که من از خدا پروردگار جهانیان بیم دارم.

به جستجوی سعد رفتند که در باغ خویش بود که گفته بود: «کشتن عثمان را نبینم» و چون از کشته شدن وی خبر یافت گفت: «به سوی بلیه گریختیم و دچار بلیه شدیم.» سپس این آیه را خواند:

«الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» [2] یعنی: همان کسان که کوشش ایشان در این زندگی دنیا گم شده اما پندارند که رفتار نیکو دارند.

آنگاه گفت: «خدایا پشیمانشان کن، آنگاه مؤاخذه کن» مغیرة بن شعبه گوید: به علی گفتم: «این مرد کشته می‌شود اگر کشته شود و تو در مدینه باشی به تو گمان بد برند، برو و فلان و فلانجا بمان که اگر بروی و در یکی از غارهای یمن باشی مردم جویای تو شوند.» گوید: اما او نپذیرفت. عثمان را بیست و دو روز محاصره کردند آنگاه در را آتش زدند. بسیار کس، و از جمله عبد الله بن زبیر و مروان، در خانه بودند که گفتند: «به ما اجازه دفاع بده» گفت: «پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم دستوری بمن داده که بر آن صبوری می‌کنم، این قوم در را به منظوری بزرگتر آتش زده‌اند. من کسی را برای جنگیدن به

______________________________

[1] حشر 69 آیه 16

[2] کهف 18 آیه 104

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2286

زحمت نمی‌اندازم» گوید: همه کسان برفتند، عثمان قرآن خواست و قرائت آغاز کرد. حسن به نزد وی بود که بدو گفت: «اکنون پدرت به کاری مشغول است. ترا سوگند می‌دهم که برون شوی» گوید: آنگاه عثمان به ابو کرب، یکی از مردم همدان، و یکی از انصار گفت بر در بیت المال بایستند اما در آنجا جز دو جوال نقره نبود. ابن زبیر و مروان با جماعت در آویختند و آتش خاموش شد. محمد بن ابی بکر، ابن زبیر و مروان را تهدید کرد و چون به نزد عثمان در آمد آنها گریختند محمد بن ابی بکر پیش عثمان رفت و ریش وی را بگرفت.

عثمان گفت: «ریشم را رها کن که اگر پدرت بود ریشم را نمی‌گرفت.» پس محمد ریش او را رها کرد. آنگاه جماعت وارد شدند، یکی با پشت شمشیر او را میزد و دیگری سیلیش میزد. یکی بیامد که چند تیر همراه داشت و ضربتی به گلوگاه او زد که خون بر مصحف ریخت.

در این حال از کشتن وی بیم داشتند. وی فرتوت بود و از خود برفت. چند تن دیگر بیامدند و چون او را بی‌خود دیدند پایش را کشیدند، نائله و دختران عثمان شیون زدند، تجیبی بیامد، شمشیر از نیام کشیده بود که در شکم او فرو کند. نائله دست جلو شمشیر برد که دستش ببرید و تجیبی به شمشیر تکیه کرد و آنرا در سینه عثمان فرو برد.

عثمان پیش از غروب آفتاب کشته شد، یکی ندا داد: «وقتی خونش حلال باشد از مالش چه باک.» پس همه چیز را غارت کردند، آنگاه سوی بیت المال رفتند و آن دو مرد کلیدها را بینداختند و جان به در بردند و گفتند: «فرار، فرار، این جمع همین می‌خواستند.» عبد الرحمان بن محمد گوید: محمد بن ابی بکر از خانه عمرو بن حزم، از دیوار،

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2287

سوی عثمان رفت، کنانة بن بشر بن عتاب و سودان بن حمران و عمرو بن حمق نیز با وی بودند.

عثمان پیش زنش نایله بود و در مصحف سوره بقره را می‌خواند، محمد بن- ابی بکر پیش رفت و ریش عثمان را بگرفت و گفت: «ای نعثل! خدایت خوار کرد.» عثمان گفت: «من نعثل نیستم، بلکه بنده خدایم و امیر مؤمنان» محمد گفت: «معاویه و فلان و فلان کاری برای تو نساختند» عثمان گفت: «برادرزاده! ریشم را ول کن اگر پدرت بود چیزی را که تو گرفته‌ای نمی‌گرفت» محمد گفت: «اگر دیده بودت که این کارها را می‌کنی به تو اعتراض می‌کرد، کاری بیشتر از گرفتن ریشت نمی‌کنم» عثمان گفت: «از خدا بر ضد تو یاری می‌جویم و از او کمک می‌خواهم» پس از آن محمد با تیری که همراه داشت به پیشانی او زد، کنانة بم بن بشر تیرهایی را که به دست داشت بلند کرد و بیخ گوش عثمان زد که تا گلوی او فرو رفت، آنگاه با شمشیر بزد و او را بکشت.

ابو عود گوید: کنانة بن بشر، پیشانی و جلو سر او را با چماق آهنین می‌کوفت که برو در افتاد و چون برو در افتاد سودان بن حمران مرادی او را بزد و بکشت.

عبد الرحمان بن حارث گوید: آنکه عثمان را کشت کنانة بن بشر بن عتاب تجیبی بود.

گوید: زن منظور بن سیار فزاری می‌گفت: «سوی حج می‌رفتیم و از کشته شدن عثمان خبر نداشتیم چون به عرج رسیدیم، یکی را شنیدیم که در دل شب شعری زمزمه کرد که مضمون آن چنین بود:

«بدانید که بهترین کسان از پس آن سه کس «مقتول تجیبی است که از مصر آمده بود» گوید: عمرو بن حمق، بر عثمان جست و روی سینه‌اش نشست که رمقی داشت

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2288

و نه ضربت به سینه وی زد و گفته بود سه ضربت به خاطر خدا زدم و شش ضربت به سبب کینه‌ای که از او به دل داشتم.» موسی بن طلحه گوید: به روز حادثه خانه، عروة بن شییم را دیدم که با شمشیر به گردن مروان زد و یکی از دو پی گردن را ببرید و همه عمر گردن مروان کج بود.

عثمان بن محمد اخنسی گوید: محاصره عثمان پیش از آمدن مردم مصر آغاز شده بود، مردم مصر روز جمعه آمدند و جمعه دیگر او را کشتند.

یزید بن حبیب گوید: کسی که عثمان را کشت بهران اصبحی بود که قاتل عبد الله بن بسره نیز بود. بهران از طایفه بنی عبد الدار بود.

ابو عون وابسته مسور بن مخرمه گوید: مصریان از کشتن عثمان و جنگیدن دست بداشته بودند. تا کمک عراق از بصره و کوفه و کمک شام روان شد و چون بیامدند کسان به مخالفان دل دادند و خبر آمد که فرستادگان از عراق و از مصر از پیش عبد الله بن سعد حرکت کرده‌اند. عبد الله بن سعد پیش از آن به مصر نبود و به فرار سوی شام رفته بود. مخالفان گفتند پیش از آنکه کمک برسد او را از میان برداریم.

یوسف بن عبد الله بن سلام گوید: عثمان از بالا بر مخالفان نمودار شد. وی در محاصره بود که خانه را از هر طرف در میان گرفته بودند. گفت: «شما را بخدا عز و جل می‌دانید که هنگام در گذشت امیر مؤمنان عمر بن خطاب از خدا عز و جل خواستید که برای شما برگزیند و شما را بر بهترین کستان همسخن کند، به خدا چه گمان می‌برید؟ آیا می‌گویید که دعای شما را اجابت نکرد و به نزد خدا سبحانه حقیر بودید؟ در صورتی که آن وقت از همه مخلوق، شما بر حق بودید و کارتان به پراکندگی نکشیده بود. می‌گویید دین خدا به نزد وی حقیر بود و اهمیت نمی‌داد کار آن را به که سپارد؟ در صورتی که آن روز این دین وسیله پرستش خدا بود و مردمش پراکنده نشده بودند، اگر چنین

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2289

گویید به وهن و زبونی و عقوبت گراییده‌اند. یا می‌گویید کار به مشورت نبود که لجاجت کرده‌اید که پندارید خدا امت را به سبب نافرمانی به خود وا گذاشت و در کار امام مشورت نکردند و برای اجتناب از نارضایی خدا کوشش نداشتند. یا می‌گویید خدا نمی‌دانست سر انجام کار من چیست. من که در بعضی کارهایم نکو کار بودم و مورد رضایت اهل دین بودم، بعدها چه کردم که خدا خوش نداشت و شما خوش نداشتید و خدا به هنگام برگزیدنم که جامه کرامت به من پوشید از آن بی‌خبر بود؟ شما را به خدا آیا سابقه و عمل نیکی از من نمی‌شناسید که خدایم داده باشد که به حق وی قیام کرده باشم و با دشمنش جهاد کرده باشم که حق مرا بر آیندگان مسلم کند و فضیلت مرا بشناسید؟ آرام باشید، مرا نکشید که کشتن روا نیست مگر یکی از سه کس را: کسی که زن داشته باشد و زنا کند، یا پس از مسلمانی به کفر گراید، یا کسی را، جز در مورد قصاص، بکشد که به عوض آن کشته شود. اگر مرا بکشید شمشیر به گردنهای خویش نهاده‌اید که تا به روز رستاخیز خدا عز و جل آنرا از شما بر ندارد. مرا مکشید که اگر بکشیدم از پس من هرگز با هم نماز نکنید و خدا هرگز اختلاف را از میان شما نبرد.» گفتند: «اما آنچه گفتی که پس از عمر از خدا نیکی می‌خواستیم آنچه خدا کرده نکو بوده اما خدا سبحانه کار ترا وسیله امتحان بندگان خویش کرد، اما آنچه از تقدم و سابقه خویش با پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم گفتی، تقدم و سابقه داشتی و شایسته خلافت بودی ولی پس از آن، دیگر شدی و کارها کردی که می‌دانی. اما بلیاتی که گفتی اگر ترا بکشیم به ما می‌رسد، روا نیست که از بیم فتنه سال بعد حق را بر تو روان نکنیم. اینکه گفتی کشتن روا نیست مگر سه کس را ما در کتاب خدا کشتن جز این سه کس را که نام بردی می‌یابیم: کشتن کسی که در زمین تباهی کند و کشتن کسی که طغیان کند و بر طغیان خویش پیکار کند و هر که برای حق قیام کند خون وی را بریزد و لجاجت کند. تو طغیان کرده‌ای و حق را بداشته‌ای و مانع آن شده‌ای و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2290

لجاجت کرده‌ای و نمی‌خواهی از خویشتن برای کسانی که ستمشان کرده‌ای قصاص بگیری و به حق خلافت آویخته‌ای و در کار حکومت و تقسیم، ستم کرده‌ای. اگر گویی که با ما لجاج نکرده‌ای و آنها که بدفاع از تو برخاسته‌اند و میان ما و تو حایل شده‌اند پرداخته‌اند بخلاف فرمان تو جنگ می‌کنند از آن رو جنگ می‌کنند که به خلافت چنگ زده‌ای! اگر خویشتن را خلع کنی از جنگ تو دست بر می‌دارند.»

 

سخن از بعضی روشهای عثمان بن عفان‌

 

حسن بن ابی الحسن گوید: وارد مسجد شدم، عثمان بن عفان را دیدم که بر عبای خویش تکیه داده بود، دو سقا بدعوی آمدند که میانشان داوری کرد.

حسن بصری گوید: عمر بن خطاب سران قریش را که از مهاجران بودند از رفتن به ولایات منع کرده بود، مگر با اجازه و برای مدت معین، که زبان به شکایت گشودند. خبر به عمر رسید و به سخن ایستاد و گفت: «بدانید که من اسلام را همانند شتر گرفته‌ام که آغاز می‌کند و نو سال است، آنگاه دو ساله، سپس چهار ساله، سپس شش ساله، آنگاه کامل. مگر از کامل بجز کاستن انتظار می‌رود؟ بدانید که اسلام کامل شده، بدانید که قرشیان می‌خواهند مال خدا را خاص خویش کنند، بدانید که تا پسر خطاب زنده است نمی‌شود. من جلو گذرگاه حره می‌ایستم و گلوی قرشیان را و بند شلوارشان را می‌گیرم که به جهنم نریزند.» طلحه گوید: وقتی عثمان به خلافت رسید مانند عمر جلو آنها را نگرفت و در ولایات بگشتند و چون آنرا بدیدند و دنیا را بدیدند و مردم آنها را بدیدند آنکه مکنت نداشت و در اسلام دارای مرتبت نبود، شکسته و دژم شد. مردم به آنها پیوستند که از آنها امید می‌داشتند و در این باب سخن کردند و گفتند: «اینان به قدرت می‌رسند شناخته آنها باشیم و جزو مقربان و خاصانشان در آییم.» این نخستین وهنی بود که به

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2291

اسلام رسید و نخستین فتنه بود که در میان عامه رخ داد و جز این نبود.

شعبی گوید: پیش از آنکه عمر بمیرد قرشیان از وی به ملالت بودند که عمر در مدینه بازشان داشته بود و مانع رفتنشان بود و می‌گفت: «از رفتن شما در ولایات بیشتر از همه چیز بر این امت بیمناکم» با دیگران که از مردم مکه بودند چنین نکرده بود. اگر کسی از مهاجران که در مدینه باز مانده بود از او اجازه غزا می‌خواست می‌گفت: «غزاها که همراه پیمبر خدا داشته‌ای ترا بس، بهتر که دنیا را نبینی و ترا نبیند.» گوید: و چون عثمان به خلافت رسید آزادشان گذاشت که در ولایات برفتند و مردم به آنها پیوستند و عثمان را بیش از عمر دوست داشتند.

سالم بن عبد الله گوید: وقتی عثمان به خلافت رسید هر ساله حج می‌کرد بجز سال آخر او نیز همسران پیمبر را به حج برد چنانکه عمر برده بود. عبد الرحمان- ابن عوف نایب وی بود سعید بن زید را نیز نایب خویش کرد، این در آخر کاروان بود و آن در اول کاروان، و مردم ایمن بودند. به ولایات نوشته بود که هر ساله در موسم حج عاملان و کسانی که از آنها شکوه دارند پیش وی روند. به مردم ولایات نوشت: «امر به معروف کنید و نهی از منکر کنید. مؤمن، خویشتن را زبون نکند که من پشتیبان ضعیف ستمدیده‌ام بر ضد نیرومندان، ان شاء الله. و مردم چنین بودند و این ترتیب روان بود تا کسانی برای پراکندگی امت وسیله پیدا کردند.

طلحه گوید: سالی از خلافت عثمان نگذشته بود که کسانی از قریش در شهرها مالدار شدند و مردم به آنها پیوستند، هفت سال چنین بود که هر گروه میخواستند رفیقشان به خلافت رسد. آنگاه ابن سودا مسلمان شد و چیزها گفت و دنیا به رفاه آمد و بدعت‌ها به دست عثمان پدید آمد و از طول عمر وی دلگیر بودند.

عباد بن حنیف به نقل از پدرش گوید: وقتی دنیا برفاه آمده بود و کار تمکن مردم بالا گرفت نخستین کار نابابی که در مدینه رخ نمود کبوتر بازی بود و تفک اندازی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2292

که عثمان یکی از بنی لیث را بر آن گماشت که بال کبوتران را بکند و تفک‌ها را شکست.

عمرو بن شعیب گوید: نخستین کس که کبوترپرانی و تفک‌ها را منع کرد عثمان بود که چون در مدینه پدید آمد یکی را بر آن گماشت و مردم را از آن بازداشت.

قاسم بن محمد نیز به نقل از پدرش روایتی چنین دارد با این افزایش که میان کسان نشئه پدید آمد.

گوید: «عثمان یکی را فرستاد که با عصا میان مردم می‌گشت و از این کار منعشان می‌کرد آنگاه بیشتر شد و علنی شد و عثمان این را با کسان بگفت و شکوه کرد و همسخن شدند که در مورد نبیذ تازیانه زنند و تنی چند از آنها را گرفتند و تازیانه زدند.» سالم بن عبد الله گوید: وقتی بدعت‌ها در مدینه پدید آمد، کسانی از آنجا به شهرها رفتند، برای جهاد و هم برای اینکه به عربان نزدیک شوند: گروهی به بصره رفتند، گروهی به کوفه رفتند و گروهی به شام رفتند. جمعی از فرزندان مهاجران شهرها به تقلید چیزهایی که در مدینه رخ نموده بود روی آوردند، مگر فرزندان شام، پس از آن همگی جز آنها که به شام بودند به مدینه باز آمدند و خبر آنها را با عثمان بگفتند و عثمان میان کسان به سخن ایستاد و گفت:

«ای مردم مدینه، شما ریشه اسلامید، مردم از تباهی شما تباه می‌شوند و از صلاح شما به صلاح می‌آیند، بخدا، بخدا، بخدا، وقتی بدانم که یکی از شما بدعتی آورده تبعیدش می‌کنم. هیچکس نباید به تعرض در این باب سخنی گوید یا تقاضایی کند که آنها که پیش از شما بوده‌اند، اعضایشان بریده می‌شد بی‌آنکه یکیشان در این باب چیزی بگوید» گوید: عثمان هر کس از آنها را که به سبب بر انگیختن شر یا بکار بردن سلاح یا بالاتر، می‌گرفت تبعید می‌کرد، پدرانشان از این کار بنالیدند چندان که شنید که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2293

گفته‌اند عثمان این همه تبعید می‌کند برای آنکه پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم حکم بن- ابی العاص را تبعید کرده بود.

گفت: «حکم از مردم مکه بود، پیمبر خدای او را به طائف تبعید کرد پس از آن به شهرش پس آورد، پیمبر خدا او را به سبب گناهش تبعید کرد و هم پیمبر او را بخشید و پس آورد. از پس وی، خلیفه و پس از خلیفه، عمر رضی الله عنه تبعید می‌کردند. بخدا که من بخشش را از رفتار شما میگیرم و از خوی خویش بر آن میافزایم. پیشامدهایی شده که نمی‌خواهم میان ما بماند، بیمناکم و محتاط. محتاط باشید و عبرت گیرید.» یحیی بن سعید گوید: «یکی از سعید بن مسیب درباره محمد بن حذیفه پرسید که چرا بر ضد عثمان برخاست؟» گفت: «یتیمی بود زیر سرپرستی عثمان، که عثمان سرپرست یتیمان خاندان خویش بود و عهده‌دار همه‌شان بود. وقتی عثمان به خلافت رسید حذیفه از او خواست که عاملش کند. گفت: «پسرکم، اگر مورد رضایت بودی و عاملی می‌خواستی ترا عامل می‌کردم ولی چنین نیستی» گفت: «پس اجازه بده بروم و چیزی برای معاش خویش بجویم.» گفت، «هر جا می‌خواهی برو» و لوازم و مرکب باو داد و چیز بخشید.

گوید: «و چون حذیفه به مصر رفت از جمله مخالفان وی بود که چرا ولایتداری از او دریغ کرده است.» پرسید: «عمار بن یاسر چطور؟» گفت: میان وی و عباس بن عتبة بن ابی لهب گفتگویی بود، عثمان هر دو را کتک زد و این، میان خاندان عمار و خاندان عتبه موجب کدورت موروث شد که تاکنون بجاست.

گوید: سعید بن مسیب سبب کتک را به کنایه گفت.

عبد الله بن سعید گوید: از ابی سلیمان بن ابی حثمه در این باب پرسیدم، گفت:

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2294

«همدیگر را به رسوایی منتسب کرده بودند» مبشر گوید: «از سالم بن عبد الله درباره محمد بن ابی بکر پرسیدم که چه چیز او را به مخالفت عثمان وادار کرد؟

گفت: «خشم و طمع» گفتم: «خشم و طمع چه؟» گفت: «در اسلام مقامی داشت، کسانی مغرورش کردند و طمع آورد، بیباکی کرد و حقی بر او مسلم شد که عثمان آنرا از تن وی بگرفت و تساهل نکرد و آن با این فراهم آمد و از آن پس که محمد بود مذمم شد» سالم بن عبد الله گوید: وقتی عثمان به خلافت رسید، ملایم بود اما احقاق حق می‌کرد و حقی را معوق نمی‌گذاشت، او را به سبب ملایمتش دوست داشتند و به کار خدا عز و جل گردن نهادند.

قاسم گوید: از جمله کارها که عثمان کرد و مورد رضایت کسان شد این بود که یکی را که در اثنای نزاعی به عباس بن عبد المطلب اهانت کرده بود کتک زد و چون در این باب با وی سخن کردند گفت: «بله، پیمبر صلی الله علیه و سلم عموی خویش را محترم می‌داشت و من اجازه نمی‌دهم به وی اهانت کنند. پیمبر خدا با کسی که چنین کرده و کسی که بدان رضایت داده مخالف است.» حمران بن ابان گوید: عثمان از آن پس که با وی بیعت کردند مرا پیش عباس- ابن عبد المطلب فرستاد که او را پیش عثمان آوردم گفت: «چرا مرا پیش خود کشیدی؟» گفت: «هیچوقت بیشتر از این روزها نیازمند تو نبوده‌ام» عباس گفت: «پنج چیز را رعایت کن که تا وقتی چنین کنی امت از اطاعت تو به در نرود.» گفت: «چیست؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2295

گفت: «خودداری از کشتن، مردم داری، بخشش، مدارا و راز داری» عمرو بن امیه ضمری گوید: هر یک از قرشیان پیر می‌شد به خوردن حلیم رغبت می‌یافت. یکبار با عثمان حلیمی خوردم که بهتر از آن پخت و پزی ندیده بودم، تو دلی گوسفند ریخته بودند و مایه آن شیر و روغن بود» عثمان گفت: «غذا چگونه است؟» گفتیم: «بهترین غذایست که تاکنون خورده‌ام.» گفت: «خدا پسر خطاب را رحمت کند. هرگز با وی حلیم خورده بودی؟» گفتم: «آری وقتی لقمه را به دهان می‌بردم فرو می‌ریخت که گوشت نداشت، مایه آن روغن بود و شیر نداشت» عثمان گفت: «راست می‌گویی. بخدا عمر خلف خود را به زحمت انداخت در اینگونه کارها روشی داشت که متابعت وی آسان نبود. بخدا من این را به خرج مسلمانان نمی‌خورم، بلکه بخرج خودم می‌خورم، میدانی که من از همه قرشیان مالدارتر بودم و در کار تجارت بیشتر از همه می‌کوشیدم و پیوسته غذای نرم میخوردم، اینک که پیر شده‌ام غذایی را بیشتر دوست دارم که نرمتر باشد. گمان ندارم کسی در این باب بر من خرده گیرد.» عبد الله بن عامر گوید: در ماه رمضان با عثمان افطار می‌کردم. غذایی که برای ما می‌آوردند نرمتر از غذای عمر بود. هر شب بر سفره عثمان نان خوب و بزغاله شیری بود، اما هرگز ندیدم که عمر آرد بیخته مصرف کند. گوشتی که می‌خورد از گوسفند سالخورده بود. در این باب با عثمان سخن کردم گفت: «خدا عمر را رحمت کند تاب چیزهایی داشت که هیچکس ندارد.» عبد الله بن ابی سایب بنقل از پدرش گوید: نخستین سراپرده‌ای که در منی دیدم از آن عثمان بود. سراپرده دیگر از عبد الله بن عامر بن کریز بود. نخستین کسی که گفت به روز جمعه در اقصای مدینه بانگ سوم زنند عثمان بود و نخستین خلیفه‌ای که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2296

آرد برای او الک کردند همو بود رضی الله عنه.

طلحه گوید: عثمان خبر یافت که ابن ذی الحبکه به نیرنگ اشتغال دارد، کس پیش ولید بن عقبه فرستاد که در این باب از او پرسش کند و گفت: «اگر اقرار کرد عذابش کن.» گوید: پس ولید او را بخواست و پرسش کرد که گفت: «سرگرمی است و کاری که شگفتی آرد.

گوید: پس ولید تنبیهش کرد و کار وی را به مردم خبر داد و نامه عثمان را بر آنها فرو خواند که درباره شما به جد عمل می‌کنند، جدی باشید و به هزلگران مگرایید.

مردم با نیرنگباز مخالف شدند و از اینکه عثمان از اینگونه اخبار مطلع میشود شگفتی کردند.

نیرنگباز خشمگین شد و با تنی چند بشورید که همه را کتک زدند و درباره او به عثمان نامه نوشتند و چون کسانی را به شام تبعید می‌کرد کعب بن ذی الحبکه را با مالک بن عبدا لله که روش وی داشت به دنباوند تبعید کرد که آنجا سرزمین جادو بود و ابن ذی الحبکه خطاب به عثمان شعری بدین مضمون گفت:

«اگر مرا براندی «گناهی که پنداشتی نداشتم «ای پسر اروی امید بازگشت دارم.

«و باز گشت من در این روزگار آسان نیست «غربت من در ولایات و جفا و ناسزا «در راه خدا چندان نیست «و چه دعاهای طولانی که «روزان و شبان در دنباوند به تو می‌کنم.

و چون سعد امارت کوفه یافت، وی را پس آورد و نیکی کرد و سامان داد، اما

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2297

کفران کرد و فسادش بیفزود.

گوید: و چنان بود که ضابی بن حارث برجمی در ایام ولید بن عقبه از یکی از طوایف انصار، سگی بنام قرحان، عاریه گرفت، که آهو شکار می‌کرد اما سگ را پس نداد، و انصاریان با وی گفتگو انداختند و از قومش بر ضد وی کمک خواستند و بسیار کس دخالت کرد که سگ را از او گرفتند و به انصاریان دادند، و او به هجوشان شعری گفت که مضمون آن چنین است:

«گروه قرحان بر ضد من تلاشی کردند «که شر، از آن گمراه و حیران می‌شود «خرسند و خوشدل شدند که گویی «امیر، خانه مرزبان را بآنها بخشیده بود «سکتان را ول نکنید که مادرتان است «و نارضایی مادران نه کاریست آسان» انصاریان شکایت پیش عثمان بردند که کس فرستاد و تنبیهش کرد و بداشت، چنانکه با مسلمان دیگر می‌کرده بود، و این کار برای او سنگین می‌نمود.

گوید: ضابی در باز داشت بود تا در گذشت و درباره آهنگ قتل و اعتذار از یاران خویش شعری به این مضمون گفت:

«قصد کردم اما نکردم «نزدیک بود و ای کاش کرده بودم «و زنان او را به گریه واداشته بودم «زنی گوید: ضابی در زندان بمرد «اما پس از او یکی «با دشمن دلیر و جسور مقابله میکند «زن دیگر گوید خدا ضابی را دور نکند

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2298

«که نیکو جوانی است که با وی «خلوت کنی و او را بخواهی» گوید: به همین جهت بود که عمیر بن ضابی سبائی شد.

مستنیر، بنقل از برادرش گوید: بخدا هیچکس را ندانستم و نشنیدم که به جنگ عثمان آمد و عاقبت کشته نشد. در کوفه جمعی و از جمله اشتر و زید بن صوحان و کعب بن ذی الحبکه و ابو زینب و ابو مورع و کمیل بن زیاد و عمیر بن ضابی فراهم آمدند و گفتند: «بخدا مادام که عثمان خلیفه مردم است کس نمی‌تواند سر بردارد.» گوید: عمیر بن ضابی و کمیل بن زیاد گفتند: «ما می‌کشیمش» و به آهنگ مدینه بر نشستند، عمیر از کمیل جدا شد اما کمیل جرئت آورد و بر راه نشسته بود و مراقب عثمان بود. عثمان بر او گذشت و سیلی بصورتش زد که با ته به زمین افتاد و گفت:

«ای امیر مؤمنان اذیتم کردی» گفت: «مگر تو آدم کش نیستی؟» گفت: «ای امیر مؤمنان! بخدایی که جز او خدایی نیست، نه» و قسم یاد کرد مردم بر او فراهم آمدند و گفتند: «ای امیر مؤمنان! او را بکاویم» گفت: «نه، خداوند سلامت نصیب کرد و نمی‌خواهم چیزی جز آنچه گفت از او کشف کنم» آنگاه بدو گفت: «ای کمیل! اگر چنین است که می‌گویی از من قصاص بگیر» و زانو زد و گفت: «بخدا پنداشتم قصد من داری» و نیز گفت: «اگر راست می‌گویی خدایت پاداش دهد و اگر دروغ می‌گویی خدایت زبون کند» آنگاه بجای نشست و گفت: «بیا قصاص بگیر» کمیل گفت: «گذشت گردم.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2299

گوید: و همچنان ببودند تا مردم درباره بقای آنها بسیار سخن کردند.

گوید: و چون حجاج بیامد گفت: «هر که جزو گروه مهلب است به محلی که نوشته‌اند رود و خویشتن را به زحمت نیندازد» عمیر از جا برخاست و گفت: «من پیری ناتوانم و دو پسر نیرومند دارم یکی از آنها را به جای من فرست» گفت: «تو کیستی؟» گفت: «عمیر بن ضابی» گفت: «بخدا از چهل سال پیش نافرمانی خدا می‌کرده‌ای، بخدا ترا عبرت مسلمانان می‌کنم، بخاطر دزد سگ به ناحق خشم آوردی، پدرت خیانت کرد و به بند افتاد، تو نیز قصد داشتی و واماندی، من قصد می‌کنم و وا نمی‌مانم.» و گردن او را زدند.

سیف گوید: یکی از مردم بنی اسد که جزو غازیان عثمان بود برای من نقل کرد که وقتی حجاج بیامد و بانگ احضار زدند، یکی دیگری را به جای خویش عرضه کرد که از او پذیرفت و چون برفت اسماء بن خارجه گفت: «کار عمیر مورد علاقه من بود» گفت: «عمیر کیست؟» گفت: «همین پیر» گفت: «زخمی را که فراموش کرده‌ام به یاد من آوردی، مگر تو جزو کسانی نبودی که سوی عثمان رفتند؟» گفت: «چرا» گفت: «جز او در کوفه کس دیگر هست؟» گفتند: «آری کمیل.» گفت: «عمیر را پیش من آرید و گردن او را بزد» آنگاه کمیل را پیش خواند که فراری شد و طایفه را بجای او دنبال کرد و از

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2300

مردم نخع مواخذه کرد.» اسود بن هیثم بدو گفت: «از پیری که سالخوردگی کار او را ساخته چه می‌خواهی؟» گفت: «بخدا یا زبانت را نگهدار یا سرت را با شمشیر آشنا می‌کنم» گفت: «چنین می‌کنم.» گوید: «وقتی کمیل ترس قوم خویش را که دو هزار جنگاور بودند بدید گفت:

«مرگ از ترس بهتر که دو هزار جنگاور به سبب من ترسان باشند و محروم.» آنگاه بیرون شد و پیش حجاج آمد.

حجاج بدو گفت: «تو بودی که قصد کردی اما امیر مؤمنان ترا نکاوید و راضی نشدی تا او را که از خویش دفاع کرده بود برای قصاص نشانیدی.» گفت: «مرا به چه سبب می‌کشی؟ بخاطر عفو وی؟ یا بخاطر اینکه به سلامت مانده‌ام؟» گفت: «ادهم بن محرز! او را بکش» ادهم گفت: «پاداش آن میان من و تو باشد؟» گفت: «آری» ادهم گفت: «پاداش از تو باشد و اگر گناهی هست از آن من باشد» مالک بن عبد الله که از جمله تبعیدشدگان بود شعری دارد به این مضمون:

«پسر اروی درباره کمیل ستمی کرد «که کمیل از آن در گذشت «که تقاص گیر را ملامت کنند «بدو گفت: ای ابو عمرو «چنین نمی‌کنم که تو پیشوایی «عفو مایه امانست

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2301

«و مردم فضیلت آنرا شناسند «قصاص گرفتن نیز گناه نیست «اگر فاروق می‌دانست که چه می‌کنی «بی‌گفتگو ترا از آن باز می‌داشت» سحیم بن حفص گوید: ربیعة بن حارثة بن عبد المطلب در ایام جاهلیت شریک عثمان بوده بود، عباس بن ربیعه به عثمان گفت: «به ابن عامر بنویس که یکصد هزار درم به من پیش پرداخت دهد» گوید: عثمان نوشت و ابن عامر یکصد هزار بداد که بدو بخشید و خانه‌ای را که اکنون خانه عباس بن ربیعه است تیول وی کرد.

موسی بن طلحه گوید: عثمان پنجاه هزار بعهده طلحه داشت یک روز که عثمان به مسجد آمد، طلحه گفت: «طلب تو حاضر است» گفت: «ای ابو محمد! به پاداش جوانمردیت همه از آن تو باشد» حکیم بن جابر گوید: علی به طلحه گفت: «ترا بخدا مردم را از عثمان باز- گردان.» گفت: «نکنم تا بنی امیه سوی حق باز آیند» حسن گوید: طلحة بن عبید الله زمینی را که داشت به هفتصد هزار به عثمان فروخت که قیمت را برای او فرستاد، طلحه گفت: «کسی که چندین مال داشته باشد و در خانه نگهدارد و نداند که از جانب خدا عز و جل چه به او می‌رسد نسبت بخدا دستخوش غرور است، شبانگاه فرستاده‌ای در کوچه‌های مدینه همی رفت و آمد تا صبحگاهان که یک‌درم پیش وی نمانده بود» حسن گوید: پس از آن پیش ما آمد که به جستجوی دینار و درهم بود و یا گفت:

«زرد و سپید» در این سال، یعنی سال سی و پنجم ابن عباس سالار حج بود که عثمان به وی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2302

چنین دستور داده بود.

 

سخن از اینکه چرا عثمان در این سال ابن عباس را سالار حج کرد

 

عکرمه به نقل از ابن عباس گوید: وقتی عثمان برای آخرین بار محاصره شد ...

گوید: از ابن عباس پرسیدم: «مگر دو محاصره بود؟» گفت: «آری، محاصره اول ده روز بود، مصریان آمده بودند که علی در ذی- خشب آنها را بدید و از عثمان بازشان گردانید، بخدا علی برای وی یاری راستگو بود، تا وقتی که مروان و سعید و کسانشان وی را بر ضد علی تحریک کردند و او پذیرفت و علی آزرده خاطر شد.» می‌گفتند: «علی می‌خواهد که هیچکس با تو سخن نکند» و سبب آن بود که علی با او سخن می‌کرد و اندرز می‌داد و درباره مروان و کسان وی سخنان درشت می‌گفت.

به عثمان می‌گفتند: «در حضور تو که پیشوا و عمه زاده و عموزاده اویی چنین سخن می‌کند، نمیدانی که در غیابت چه می‌گوید» ابن عباس گوید: و چندان بگفتند تا علی مصمم شد از او دفاع نکند.

گوید: روزی که به مکه می‌رفتم پیش علی رفتم و گفتم: «عثمان به من گفته سوی مکه روم» گفت: «عثمان نمی‌خواهد کسی به او اندرز گوید، اطرافیانش مردمی دغلند که هر کدامشان جایی را گرفته‌اند و خراج آنرا می‌خورند و مردمش را زبون می‌دارند» گوید: گفتم: «وی خویشاوند است و حقی دارد، اگر صلاح دانستی از او دفاع کن که اگر نکنی معذور نباشی»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2303

گوید: تأثر و رأفت نسبت به عثمان را در او دیدم و میدیدم که کاری بزرگ در شرف انجام است.

عکرمه گوید: شنیدم که ابن عباس می‌گفت: «عثمان به من گفت پیش خالد بن عاص برو که در مکه است و بگو امیر مؤمنان سلامت می‌رساند و می‌گوید من از فلان و بهمان روز محصورم و جز آب شور خانه‌ام را نمی‌نوشم و مرا از چاه رومه که با مال خودم خریده‌ام منع کرده‌اند، مردم از آن می‌نوشند و من از آن نوشیدن نتوانم. جز از چیزهایی که در خانه دارم نمی‌خورم و نمی‌گذارندم که از چیزهایی که در بازار هست بخورم و من چنانکه می‌بینی در محاصره‌ام، به او بگو با مردم حج کند و نخواهد کرد، اگر نپذیرفت تو با مردم حج کن.» گوید: «در دهه به حاجیان پیوستم، پیش خالد بن عاص رفتم و آنچه را عثمان با من گفته بود با وی بگفتم» گفت: «تاب دشمنی کسانی که می‌بینی ندارم» سالاری حج را نپذیرفت و گفت: تو با مردم حج کن که پسر عموی آن مردی و خلافت جز او به کسی نمی‌رسد- مقصودش علی بود- و تو شایسته‌ترین کسی که این کار را از طرف وی انجام دهی.» گوید: من با کسان حج کردم، در آخر آن ماه بازگشتم و به مدینه آمدم که عثمان کشته شده بود و مردمان به گردن علی بن ابی طالب آویخته بودند و چون علی مرا دید مردم را رها کرد و سوی من آمد و آهسته گویی کرد گفت: «چه می‌بینی؟

چنانکه می‌بینی کاری بزرگ رخ داده که هیچکس تاب آن نیارد» گفتم: «چنان می‌بینم که اینک مردم از تو صرف نظر نتوانند، اما چنان می‌بینم که با هر که بیعت کنند به خون این مرد متهم شود.» اما نپذیرفت، با وی بیعت کردند و به خون عثمان متهم شد.

عکرمه گوید: ابن عباس گفت: «عثمان به من گفت خالد بن عاص بن هشام را عامل

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2304

مکه کرده‌ام و مردم مکه شنیده‌اند که اینان چه می‌کنند و بیم دارم او را در موقف حج راه ندهند و او مقاومت کند و در حرم و امانگاه خدا عز و جل با مردم مکه و جمعی که از هر دره عمیق آمده‌اند تا شاهد منافع خویش باشند جنگ کند، چنین دیده‌ام که کار حج را به تو واگذارم» گوید: «آنگاه همراه وی نامه‌ای به حج گزاران نوشت و از آنها خواست که حق وی را از محاصره کنان بگیرند.» گوید: ابن عباس برفت و در صلصل به عایشه گذشت که گفت: «ای ابن عباس! ترا بخدا، تو که زبانی رسا داری، کسان را درباره این مرد سست کن و به تردید انداز که بصیرت یافته‌اند و روشن شده‌اند و از شهرها برای کاری بزرگ آمده‌اند، طلحة بن عبید الله را دیده‌ام که برای بیت المال‌ها و خزینه‌ها کلیدها آماده کرده، اگر خلیفه شود به روش پسر عموی خود ابو بکر، می‌رود.» گوید: گفتم: «مادرجان،! خاموش میمانم که نمی‌خواهم با تو مناظره و مجادله کنم» عبد المجید بن سهیل گوید: نامه‌ای را که عثمان نوشته بود پیش عکرمه نسخه برداشتم و چنین بود:

«بنام خدای رحمان رحیم «از عبد الله عثمان، امیر مؤمنان، به مؤمنان و مسلمانان، درود «بر شما، برای شما حمد خدایی می‌کنم که جز او خدایی نیست. اما «بعد: خدا جل و عز را به یادتان می‌آورم که نعمتتان داد و اسلامتان آموخت «و از ضلالت به هدایتتان برد و از کفر نجاتتان داد و آیات نمود و روزیتان «را فراخ کرد و بر دشمن نصرت داد و نعمت افزود. خدای عز و جل گوید و «گفتار او حق است:

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2305

«وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ» [1] «یعنی: اگر خواهید نعمت خدا را بشمارید شماره کردن آن نتوانید «که انسان ستم پیشه و ناسپاس است» «و او عز و جل گوید:

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ. «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً «فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ «فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ. وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ «إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. «وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ وَ أُولئِکَ لَهُمْ «عَذابٌ عَظِیمٌ» [2] «یعنی: شما که ایمان دارید، از خدا چنانکه شایسته ترسیدن از «اوست، بترسید و نمیرید جز اینکه مسلمان باشید. همگی به ریسمان خدا «چنگ زنید و پراکنده مشوید و موهبت خدا را بر خودتان به یاد آرید، «آن دم که دشمنان بودید و میان دلهایتان پیوند داد و بموهبت وی برادران «گشتید، بر لب مغاکی از آتش بودید و شما را از آن برهانید بدینسان خدا «آیه‌های خویش برای شما بیان می‌کند شاید هدایت شوید باید دسته‌ای «از شما باشند که سوی نیکی بخوانند و به معروف وادارند و از منکر باز «دارند آنها خودشان رستگارانند. و چون آن کسان مباشید که با وجود «حجت‌ها که سویشان آمده بود پراکنده شدند و اختلاف کردند، که آنها «عذابی بزرگ دارند»

______________________________

[1] ابراهیم 14: 33

[2] آل عمران: 3، آیات 101 تا 105

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2306

«و او عز و جل گوید و گفتار او حق است:

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَ مِیثاقَهُ الَّذِی واثَقَکُمْ بِهِ «إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» [1] «یعنی: نعمت دادن خدا را به خودتان با پیمان وی که شما را «بدان متعهد کرده بیاد آرید آن دم که گفتید شنیدیم و فرمانبر شدیم» «و او عز و جل گوید و گفتار او حق است:

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً «بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمِینَ. وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ یُطِیعُکُمْ «فِی کَثِیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمانَ وَ زَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ کَرَّهَ- «إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْیانَ أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ. فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ نِعْمَةً «وَ اللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ» [2] «یعنی: شما که ایمان دارید اگر فاسقی خبری نزد شما آورد به «تحقیق پردازید، مبادا گروهی را از روی جهالت آسیب زنید و از آنچه «کرده‌اید پشیمان شوید بدانید که پیمبر خدا میان شماست اگر در بسیاری «امور اطاعت شما کند به رنج افتتد ولی خدا ایمان را محبوب شما کرد «و آنرا در قلوب شما بیاراست و انکار و نافرمانی و عصیان را مکروه شما «کرد که تحقیق کنان، خودشان، هدایت یافتگانند، کرم و نعمتی از جانب «خداست و خدا دانا و فرزانه است» «و هم او عز و جل گوید:

«إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَیْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلًا أُولئِکَ لا خَلاقَ لَهُمْ «فِی الْآخِرَةِ وَ لا یُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لا یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ لا یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ

______________________________

[1] مائده 5 آیه 7

[2] حجرات 49 آیات 5 تا 8

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2307

» [1] «یعنی: کسانی که پیمان و قسمهای خویش را به بهایی ناچیز «می‌فروشند، آنان، در آخرت نصیبی ندارند و روز قیامت خدا با آنها سخن «نمی‌کند و سویشان نمی‌نگرد و پاکشان نمی‌کند و عذابی الم‌انگیز «دارند.» «و هم او عز و جل گوید و گفتار او حق است:

«فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَ اسْمَعُوا وَ أَطِیعُوا وَ أَنْفِقُوا خَیْراً لِأَنْفُسِکُمْ وَ «مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» [2] «یعنی: تا توانید بترسید و گوش فرا دارید و اطاعت کنید و مالی «برای خویش انفاق کنید و هر که از بخل خویش محفوظ ماند آنها، خودشان، «رستگارانند» «و هم او عز و جل گوید و گفتار او حق است: تاریخ طبری/ ترجمه ج‌6 2307 سخن از اینکه چرا عثمان در این سال ابن عباس را سالار حج کرد ..... ص : 2302

وَ لا تَنْقُضُوا الْأَیْمانَ بَعْدَ تَوْکِیدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلًا إِنَّ اللَّهَ «یَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ. وَ لا تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْکاثاً تَتَّخِذُونَ «أَیْمانَکُمْ دَخَلًا بَیْنَکُمْ أَنْ تَکُونَ أُمَّةٌ هِیَ أَرْبی مِنْ أُمَّةٍ إِنَّما یَبْلُوکُمُ اللَّهُ بِهِ وَ لَیُبَیِّنَنَّ «لَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ ما کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ. وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لکِنْ «یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. وَ لا تَتَّخِذُوا «أَیْمانَکُمْ دَخَلًا بَیْنَکُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ «سَبِیلِ اللَّهِ وَ لَکُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ. وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلِیلًا إِنَّما عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَیْرٌ «لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ. ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ وَ لَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُوا

______________________________

[1] آل عمران 3 آیه 71

[2] تغابن 64 آیه 16

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2308

«أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ [1]» «یعنی: و قسمها را از پس محکم کردنش که خدا را ضامن آن «کرده‌اید مشکنید که خدا می‌داند چه می‌کنید. و چون آن کس که رشته خود «از پس تابیدن پنبه و قطعه قطعه کند مباشید که قسمهایتان را ما بین خودتان «برای آنکه گروهی بیشتر از گروه دیگر است دستاویز فریب کنید حق «اینست که خدا شما را بقسمها امتحان می‌کند و روز قیامت مطالبی را که «در مورد آن اختلاف داشته‌اید برایتان بیان می‌کند اگر خدا میخواست «شما را یک امت کرده بود ولی هر که را خواهد گمراه کند «و هر که را خواهد هدایت کند و از آنچه می‌کرده‌اید بازخواستتان «می‌کنند، قسمهایتان را میان خودتان دستاویز فریب مکنید که «قدمی از پس استوار شدنش بلغزد و شما را برای بازماندنتان از راه خدا «بدی رسد و عذابی بزرگ داشته باشید. پیمان خدا را به بهای اندک مفروشید «حق اینست که آنچه نزد شماست فانی می‌شود و آنچه نزد خداست ماندنی «است و کسانی که صبوری کرده‌اند پاداششان را بهتر از آنچه عمل «می‌کرده‌اند دهیم» «و هم او گوید و گفتار او حق است:

«أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْ‌ءٍ «فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ «تَأْوِیلًا.» [2] «یعنی: خدا را فرمان برید و پیغمبر و کارداران خویش را فرمان «برید و چون در چیزی اختلاف کردید اگر بخدا و روز جزا ایمان دارید

______________________________

[1] نحل 14 آیات 90 تا 97

[2] نساء 4 آیه 59

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2309

«آنرا بخدا و پیغمبر ارجاع کنید که این بهتر و سرانجام آن خوبتر است.» «و هم او گوید و گفتار او حق است:

«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی- «الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ «وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَ مَنْ کَفَرَ بَعْدَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ» [1] «یعنی: خدا به کسانی از شما که ایمان آورده‌اند و کارهای شایسته «کرده‌اند وعده کرده که در این سرزمین جانشینان کند چنانکه اسلافشان «را نیز جانشین کرد و دینشان را نیز که برای ایشان پسندیده استقرار دهد «و از پی ترسشان امنیت بدل آرد که مرا عبادت کنند و چیزی را با من شریک «نکنند و هر که پس از این کافر شود آنها، خودشان، عصیان پیشگانند و هم «او عز و جل گوید و گفتار او حق است:

«إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ، یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ، فَمَنْ نَکَثَ «فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفی بِما عاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً» [2] «یعنی: کسانی که با تو بیعت کنند در حقیقت با خدا بیعت می‌کنند «روی دستهایشان دست خداست هر که نقض بیعت کند به ضرر خویش «می‌کند و هر کس به پیمانی که با خدا بسته وفا کند پاداشی بزرگ به او خواهد داد.» «اما بعد خدا عز و جل از شما شنوایی و طاعت و پیوستگی به جماعت «خواست و از عصیان و تفرقه و اختلاف بیم داد و از اعمال کسانی که پیش از شما «بوده‌اند خبرتان داد و درباره آن دستور داد تا اگر عصیان کردید حجت

______________________________

[1] نور 24 آیه 55

[2] فتح 48 آیه 10

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2310

«بر شمام تمام کرده باشد، اندرز خدا عز و جل را بپذیرید و از عذاب وی «بترسید، که هیچ امتی هلاک نشد مگر از پس آن که اختلاف کرد و سری «نداشت که آنرا فراهم آرد، اگر چنین کنید نماز به جماعت نکنید و دشمنان «بر شما چیره شوند و حرام یک دیگر را حلال شمارید، و وقتی چنین شود «دین خدای سبحانه به پای نماند، و فرقه‌ها شوید و خدا عز و جل به پیمبر خویش صلی الله علیه گوید:

«إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کانُوا شِیَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْ‌ءٍ إِنَّما أَمْرُهُمْ «إِلَی اللَّهِ ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِما کانُوا یَفْعَلُونَ» [1] یعنی: «کسانی که دین خویش را پراکنده کردند و گروه گروه «شدند کاری با آنها نداری، کار ایشان فقط با خداست که عاقبت از آنچه «می‌کرده‌اند خبرشان میدهد» «من نیز شما را به همان سفارش می‌کنم که خدا سفارش کرد، «و از عذاب او بیمتان می‌دهم که شعیب صلی الله علیه و سلم بقوم خویش «گفت:

«وَ یا قَوْمِ لا یَجْرِمَنَّکُمْ شِقاقِی أَنْ یُصِیبَکُمْ مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ «قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صالِحٍ وَ ما قَوْمُ لُوطٍ مِنْکُمْ بِبَعِیدٍ. وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا «إِلَیْهِ إِنَّ رَبِّی رَحِیمٌ وَدُودٌ» [2] «یعنی: ای قوم مخالفت من ببدکاریتان نکشاند که بشما همان «رسد که بقوم نوح یا قوم صالح یا قوم هود رسید و قوم لوط از شما «چندان دور نیست. از پروردگار خویش آمرزش بخواهید و توبه بدو برید «که پروردگار من رحیم مودت شعار است.

______________________________

[1] انعام 6 آیه. 16

[2] هود 11 آیه 89

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2311

«اما بعد، جماعتهایی از آنها که در این باب سخن می‌کردند، به مردم «چنان وانمودند که به کتاب خدا و حق دعوت می‌کنند و دنیا و نزاع بر سر دنیا «نمی‌خواهند و چون حق به آنها عرضه شد، کسان در این باب پراکنده شدند، «بعضی حق را گردن نهادند و بعضی دیگر از آن بگشتند، بعضی‌شان حق را «بگذاشتند و از آن گذشتند و می‌خواهند کار خلافت را به ناحق بگیرند که به «نظرشان عمر من دراز آمده و آرزویشان خلافت را در نظرشان جلوه داده و «خواسته‌اند تقدیر را پیش اندازند، به شما نوشته‌اند که به دستاویز تعهدی که «برای آنها کرده‌ام باز آمده‌اند. به یاد ندارم که از تعهدی که برای آنها «کرده‌ام باز گشته باشم. پنداشتند که اجرای حدود می‌خواهند. گفتمشان که «آنرا بر هر که می‌دانید از حدود تجاوز کرده و بر هر کس، از نزدیک و دور، «که با شما ستم کرده اجرا کنید.

«گفتند: «باید قرآن تلاوت بشود» «گفتم: «هر که خواهد آنرا تلاوت کند و غلو نکند و بر خلاف تنزیل «خدا نخواند» «گفتند: «باید محروم مقرری بگیرد و مال به مستحق رسد و سنت «نیکو رعایت شود و به خمس و زکات تجاوز نشود و مردم نیرومند و امین «امارت یابند و مظالم کسان به صاحبانش مسترد شود» «به این همه رضایت دادم و بر آن ثبات ورزیدم و پیش زنان پیمبر صلی «الله علیه و سلم رفتم و با آنها سخن کردم و گفتم: «می‌گویید کی را امارت دهم؟» گفتند: «عمرو بن عاص و عبد الله بن قیس را امارت ده و معاویه را «واگذار که خلیفه پیش از تو وی را امارت داده و سرزمین خود را سامان «داده و ولایتش از او رضایت دارند، عمرو را نیز پس بفرست که ولایتش از «او رضایت دارند و دستور بده که سرزمین خویش را سامان دهد»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2312

«و این همه را بکردم اما از پی آن بر من تجاوز کردند و از حق «بگشتند. اینک که به شما می‌نویسم اینان که عنان کار را بدست دارند «می‌خواهند تقدیر را پیش اندازند، مرا از نماز بداشته‌اند، میان من و مسجد «حایل شده‌اند و هر چه توانسته‌اند از مدینه برگرفته‌اند. اینک که این نامه را «می‌نویسم مرا میان سه چیز مخیر کرده‌اند: یا بعوض هر که بخطا یا صواب «آسیبی به او زده‌ام از من قصاص گیرند و چیزی از آن وانگذارند، یا از «خلافت کناره کنم تا دیگری را به خلافت بردارند، یا کس پیش مطیعان «خویش از ولایت و مردم مدینه فرستند و از حق اطاعتی که خدا سبحانه «برای من بر آنها مقرر داشته بیزاری کنند.

به آنها گفته‌ام: «اینکه از خویشتن قصاص پس دهم پیش از من «خلیفگان بوده‌اند که خطا و صواب کرده‌اند و کس از آنها قصاص نگرفته.

«میدانم که آنها قصد جان من دارند. اما اینکه از خلافت بیزاری کنم، اگر «بکشیدم بهتر از آنست که از کار خدا عز و جل و خلافت وی بیزاری کنم.

«اما اینکه گویند: کس به ولایتها و مردم مدینه فرستند که از اطاعت من «بیزاری کنند من گماشته شما نیستم و از پیش آنها را به اطاعت مجبور «نکرده‌ام، خودشان باطاعت آمدند که رضای خدا عز و جل و اصلاح میان «کسان می‌خواستند. هر کس از شما دنیا می‌جوید جز آنچه خدا عز و جل «برای وی مقرر کرده نخواهد یافت و هر که تقرب خدا و خانه آخرت و «صلاح امت و رضای خدا عز و جل و سنت نکوی پیمبر خدا صلی الله علیه «و سلم و دو خلیفه پس از او رضی الله عنهما می‌خواهد، خدا در مقابل آن «پاداش میدهد، که پاداش شما بدست من نیست و اگر همه دنیا را بشما «دهم. بهای دین شما نباشد و کاری برای شما نسازد، از خدا بترسید و به «آنچه پیش اوست خوشدل شوید. هر که به پیمان شکنی رضا دهد، من

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2313

«رضا نمیدهم، خدا سبحانه نیز رضا نمی‌دهد که پیمان وی را بشکنند. اما «چیزها که مرا درباره آن مخیر می‌کنند خلع و نصب خلیفه است، من «باتفاق یارانم خویشتن داری کرده‌ام و منتظر حکم خدا مانده‌ام و تغییر نعمت «از جانب او سبحانه [1]، که سنت بدو تفرقه امت و خونریزی را خوش ندارم.

«شما را به خدا و مسلمانی قسم می‌دهم که جز حق مخواهید که از جانب من بشما «داده می‌شود رعایت کنید و بر اهل حق ستم مکنید و میان ما، چنانکه خدا عز و جل «فرمانتان داده عدالت کنید، شما را به خدای سبحانه که درست پیمانی و هم «آهنگی در کار خدا را بر شما مقرر داشته قسم می‌دهم که خدای سبحانه «فرموده و گفته وی حق است:

«وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلًا [1]، و لعلکم تذکرون.» «یعنی: به پیمان وفا کنید که پیمان بازخواست شدنی است، و شاید «اندرز گیرید» «اما بعد من خودم را تبرئه نمی‌کنم که نفس، بدی را فرمانگو است «مگر آن کس که پروردگارم بر او رحم کند که پروردگارم بخشنده و «رحیم است. اگر کسانی را عقوبت کرده‌ام، از این کار جز قصد خیر نداشته‌ام «و اینک به سوی خدا عز و جل از هر کاری که کرده‌ام توبه می‌برم و آمرزش «می‌خواهم که هیچکس جز او گناهان را نمی‌آمرزد و رحمت پروردگارم «به همه چیز رساست و جز مردم گمراه از رحمت خدا نومید نمی‌شوند.

«او توبه بندگان را می‌پذیرد و از بدیها در می‌گذرد و می‌داند چه می‌کنند از «خدا عز و جل می‌خواهم که من و شما را ببخشد و دلهای این امت را به نیکی «الفت دهد و از بدکاری بیزار کند. ای مسلمانان و مؤمنان، درود بر شما با «رحمت و برکات خدا.»

______________________________

[1] سوره اسراء آیه 34

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2314

ابن عباس گوید: این نامه را یک روز پیش از ترویه برای کسان در مکه خواندم.

عبد الله بن عتبه بنقل از ابن عباس گوید: عثمان مرا پیش خواند و بکار حج گماشت و من سوی مکه رفتم و حج را بپا داشتم و نامه عثمان را برای آنها خواندم و و چون به مدینه آمدم با علی بیعت کرده بودند.

 

سخن از محل دفن عثمان و کسی که عهده‌دار دفن وی بود

 

ابی بشیر عابدی گوید: عثمان را سه روز انداخته بودند و دفن نمی‌کردند. پس از آن حکیم بن حزام قرشی، از بنی اسد بن عبد العزی، و جبیر بن مطعم بن عدی بن نوفل بن عبد مناف با علی درباره دفن وی سخن کردند و از او خواستند که به کسان عثمان اجازه این کار را بدهد علی چنین کرد و اجازه داد و چون خبر شایع شد با سنگ بر راه نشستند. تنی چند از کسانش جنازه را بیاوردند و می‌خواستند به یکی از باغهای مدینه برند که آنرا حش کوکب می‌نامیدند و یهودان مردگان خویش را آنجا دفن می‌کردند، وقتی وی را میان مردم آوردند تخت وی را سنگسار کردند و می‌خواستند او را بیندازند و چون علی خبر یافت کس فرستاد و قسمشان داد که دست از او بدارند و چنان کردند. پس او را ببردند و در حش کوکب دفن کردند و چون معاویة بن ابی سفیان بر مردم تسلط یافت بگفت تا باغ را خراب کردند و آنرا به بقیع پیوست و بگفت تا کسان، مردگان خویش را بدور قبر عثمان دفن کردند تا به قبور مسلمانان پیوست.

یسار بن ابی کرب به نقل از پدرش که عامل بیت المال عثمان بوده گوید: عثمان را ما بین مغرب و تاریک شدن شب دفن کردند و بر جنازه او کسی جز مروان بن حکم و سه تن از غلامانش و دختر پنجمش حاضر نبود. دخترش شیون کرد و صدای شیونش

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2315

بلند شد و مردم سنگ برگرفتند و گفتند: نعثل، نعثل! و نزدیک بود سنگسارش کنند که گفتند: باغ، باغ! و او را بیرون باغ دفن کردند.

واقدی، بنقل از صالح بن کیسان گوید: وقتی عثمان رضی الله عنه کشته شد یکی گفت او را در دیر سلع دفن کنند که مقبره یهودان بود.

حکیم بن حزام گفت: «بخدا تا یکی از فرزندان قصی زنده باشد چنین نشود» نزدیک بود شر بپا شود ابن عدیس بلوی گفت: «ای پیر مرد! ترا چه زیان که کجا دفن شود؟» حکیم بن حزام گفت: «جز در بقیع غرقد دفن نشود، همانجا که با جناق و فرزندان وی دفن شده‌اند.» آنگاه حکیم بن حزام با دوازده کس که زبیر از آن جمله بود وی را برداشتند و حکیم بن حزام بر او نماز کرد.

واقدی گوید: درست به نزد ما اینست که جبیر بن مطعم بر او نماز کرد.

مخرمة بن سلیمان والبی گوید: عثمان رضی الله عنه به روز جمعه پس از بر آمدن آفتاب کشته شد و نتوانستند او را دفن کنند، نایله دختر قرافصه کس به طلب حویطب بن عبد العزی و جبیر بن مطعم و ابی جهم بن حذیفه و حکیم بن حزام و نیار اسلمی فرستاد که گفتند: «نمی‌توانیم او را به روز بیرون ببریم که این مصریان بر درند» پس آن گروه منتظر ماندند و میان مغرب و عشا بیامدند اما میان آنها و جنازه حایل شدند. ابو جهم گفت:

«بخدا هر که میان من و جنازه حایل شود جانم را بر سر آن می‌دهم، برش دارید». پس او را سوی بقیع بردند.

گوید: نایله با چراغی همراه یکی از غلامان بدنبال آنها بود که در بقیع چراغ را روشن کرد، برفتند تا به نخلستانی رسیدند که دیواری داشت و دیوار را شکستند و وی را در نخلستان دفن کردند و جبیر بن مطعم بر او نماز کرد. نایله پیش رفت، می‌خواست سخن کند اما گروه مانع وی شدند و گفتند: بیم داریم که این غوغاییان قبر او را بشکافند. و نایله به منزل خویش باز گشت.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2316

عبد الله بن ساعده گوید: پس از آنکه عثمان کشته شد دو روز همچنان ببود و نتوانستند دفنش کنند، آنگاه چهار کس او را برداشتند: حکیم بن حزام و جبیر بن مطعم و نیار بن مکرم و ابو جهم بن حذیفه. و چون جنازه را گذاشتند که بر او نماز کنند تنی چند از انصار بیامدند و نگذاشتند که بر او نماز کنند که اسلم بن اوس بن بجره ساعدی و ابو حیه مازنی از آن جمله بودند و نیز نگذاشتند در بقیع دفنش کنند.

ابو جهم گفت: «دفنش کنید که خدا و فرشتگان بر او درود گفته‌اند» گفتند: «بخدا هرگز در مقبره مسلمانان دفن نشود» پس او را در حش کوکب دفن کردند و چون بنی امیه به قدرت رسیدند حش را جزو بقیع کردند که اکنون مقبره بنی امیه است.

محمد بن موسی مخزومی گوید: وقتی عثمان کشته شد می‌خواستند سرش را جدا کنند، نایله و ام البنین بر او افتادند و مانعشان شدند و شیون کردند و به صورت زدند و جامه دریدند، ابن عدیس بلوی گفت: «ولش کنید.» آنگاه عثمان را غسل نداده سوی بقیع بردند، خواستند در محل جنازه‌ها بر او نماز کنند اما انصار مانع شدند و عمیر بن ضابی بیامد و بر عثمان جست که روی دری بود و یکی از دنده‌های او را بشکست و گفت: «ضابی را بداشتی تا در زندان بمرد.» ربیع بن مالک به نقل از پدرش گوید: وقتی عثمان کشته شد، من جزو بر دارندگان وی بودم جنازه را بر دری نهادیم که سرش به در می‌خورد بسبب آنکه با شتاب می‌رفتیم که سخت بیمناک بودیم و او را در گورش در حش کوکب زیر خاک کردیم.

طلحه گوید: وقتی عثمان کشته شد، نایله کس به طلب عبد الرحمان بن عدیس بلوی فرستاد و گفت: «تو از همه به من نزدیکتری و شایسته‌تر که به کار من پردازی، این مردگان را از من دور کن.» گوید: عبد الرحمان به او ناسزا گفت و خشونت کرد و چون دل شب شد، مروان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2317

به خانه عثمان آمد، زید بن ثابت و طلحة بن عبید الله و حسن و کعب بن مالک و همه یاران عثمان که آنجا بودند پیش وی آمدند، چند کودک و چند زن نیز به محل جنازه‌ها آمدند، عثمان را بیرون بردند که مروان بر او نماز کرد آنگاه به بقیع بردند و در مجاورت حش کوکب دفن کردند، صبحگاهان غلامان عثمان را که با وی کشته شده بودند بیاوردند و چون بدیدندشان نگذاشتند دفنشان کنند. جنازه‌ها را به حش کوکب بردند و چون شب شد دو تن از آنها را بیاوردند و پهلوی عثمان دفن کردند و با هر کدامشان پنج تن و از جمله یک زن، فاطمه مادر ابراهیم بن عدی همراه بود. آنگاه باز گشتند و پیش کنانة بن بشر رفتند و گفتند: «تو از همه این قوم بما نزدیکتری بگو این دو جثه را که در خانه است برون بیارند» گوید: بشر با آن گروه سخن کرد اما نپذیرفتند.

گفت: «من، فقط خاندان عثمان را از مصریان و پیوستگانشان پناه داده‌ام دو جثه را بیرون بیارید و بیفکنید» پس پای آنها را کشیدند و روی سنگ قبرش انداختند که سگان آنرا بخورد.

آن دو غلام که در حادثه خانه عثمان کشته شدند، نجیح و صبیح نام داشتند و بسبب حرمت و همتشان، نامشان از عنوان بردگی رایجتر بود، نام سومی را کس بیاد نداشت.

عثمان را غسل ندادند لباس خون آلودش کفنش بود، دو غلامش را نیز غسل ندادند.

شعبی گوید: عثمان رضی الله عنه را شبانگاه دفن کردند و مروان بن حکم بر او نماز کرد، دخترش با نایله دختر قرافصه از دنبال او می‌گریستند.

 

سخن از وقت کشته شدن عثمان‌

 

در این باب اختلاف کرده‌اند، اتفاق هست که در ماه ذی حجه بود. بعضی‌ها گفته‌اند، هیجده روز از ذی حجه رفته به سال سی و ششم هجرت بود. اما بیشتر

 

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2318

بر این رفته‌اند که هیجده روز رفته از ذی حجه سال سی و پنجم کشته شد.

 

سخن از روایت کسانی که گویند بسال سی و ششم کشته شد

 

یعقوب بن زید به نقل از پدرش گوید: عثمان به روز جمعه هیجده روز رفته از ذی حجه سال سی ششم پس از پسینگاه کشته شد، خلافت وی دوازده سال، دوازده روز کم بود و هشتاد و دو سال داشت.

کسان دیگر گفته‌اند: هیجده روز گذشته از ذی حجه سال سی و پنجم کشته شد.

شعبی گوید: عثمان هیجده روز در خانه محاصره شد و صبحگاه روز هیجدهم ذی حجه سال بیست و پنجم از در گذشت پیمبر صلی الله علیه و سلم کشته شد.

ابو معشر گوید: عثمان به روز هیجدهم ذی حجه سال سی و پنجم کشته شد و خلافتش دوازده سال دوازده روز کم بود.

ابو عثمان گوید: عثمان به روز جمعه هیجده روز رفته از ذی حجه سال سی و پنجم ده سال و یازده ماه و بیست و دو روز پس از قتل عمر کشته شد.

طلحه گوید: عثمان هیجده روز رفته از ذی حجه، بروز جمعه، آخرین ساعت روز کشته شد.

دیگران گفته‌اند: به روز جمعه پس از طلوع آفتاب کشته شد.

هشام کلبی گوید: عثمان صبحگاه جمعه هیجده روز رفته از ذی حجه سال سی و پنجم کشته شد و خلافت وی دوازده سال هشت روز کم بود.

بعضی دیگر گفته‌اند در ایام تشریق کشته شد و این را از زهری روایت کرده‌اند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2319

 

سخن از مدت عمر عثمان‌

 

گذشتگان در این باب اختلاف کرده‌اند، بعضی گفته‌اند مدت عمر وی هشتاد و دو سال بود و این را از محمد بن عمران روایت کرده‌اند.

بعضی دیگر گفته‌اند که، وقتی کشته شد نود سال یا هشتاد و هشت سال داشت، و این را از قتاده روایت کرده‌اند.

بعضی دیگر گفته‌اند: وقتی کشته شد هفتاد و پنج ساله بود، و این را از هشام بن محمد روایت کرده‌اند.

بعضی دیگر گفته‌اند: شصت و سه ساله بود و این را از ابو حارثه و ابو عثمان نقل کرده‌اند.

بعضی دیگر گفته‌اند هشتاد و شش سال داشت و این را نیز از قتاده نقل کرده‌اند.

 

سخن از صفت عثمان‌

 

حسن بن ابی الحسن گوید: وارد مسجد شدم و عثمان را دیدم که بر عبای خویش تکیه زده بود، دیدمش که مردی نکو روی بود، بر چهره‌اش آثار آبله بود و مویش بر شانه‌هایش ریخته بود.

محمد بن عمر گوید: از عبد الله بن عنبسه و دو تن دیگر از صفت عثمان پرسیدم که بی اختلاف گفتند: «مردی بود نه کوتاه، نه بلند، نکو روی و لاغرگون، با ریشی انبوه و بلند، سبزه رنگ، درشت استخوان، چهار شانه با موی انبوه سر، که ریش خود را زرد می‌کرد.» زهری گوید: عثمان مردی چهارشانه و نکو موی و نکو روی و طاس بود با

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2320

فاصله زیاد میان دو پا.

 

سخن از وقت اسلام و هجرت عثمان‌

 

محمد بن عمر گوید: اسلام عثمان در ایام پیشین بود، پیش از آنکه پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم وارد خانه ارقم شود.

گوید: وی در هجرت اول و نیز در هجرت دوم از مکه به سرزمین حبشه رفت و در هر دو نوبت زنش، رقیه دختر پیمبر خدا را به همراه داشت.

 

سخن از کنیه عثمان‌

 

محمد بن عمر گوید: عثمان بن عفان در جاهلیت کنیه ابو عمرو داشت به دوران اسلام رقیه دختر پیمبر خدا برای او پسری آورد که وی را عبد الله نام کرد و مسلمانان او را ابو عبد الله کنیه دادند. عبد الله شش ساله شد و خروسی به چشم او نوک زد که بیمار شد و در جمادی الاول سال چهارم هجرت بمرد پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم بر او نماز کرد و عثمان وارد قبر او شد.

هشام بن محمد گوید: کنیه عثمان ابو عمرو بود

 

سخن از فرزندان و همسران عثمان‌

 

رقیه و ام کلثوم دو دختر پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم همسران عثمان بودند، رقیه عبد الله را برای وی آورد.

فاخته دختر غزوان نیز بود که برای وی پسری آورد که نامش عبد الله شد، وی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2321

عبد الله اصغر بود اما نماند.

ام عمرو دختر جندب نیز بود که عمرو و خالد و ابان و عمر و مریم را برای وی آورد.

فاطمه دختر ولید بن عبد شمس نیز بود که ولید و سعید و ام سعید را برای وی آورد.

ام البنین دختر عیینة بن حصن فزاری نیز بود که عبد الملک را برای وی آورد که نماند.

رمله دختر شیبة بن ربیعه نیز بود که عایشه و ام ابان و ام عمرو سه دختر عثمان از او بود.

نایله دختر قرافصه نیز بود که مریم دختر عثمان از او بود.

هشام بن کلبی گوید: ام البنین دختر عیینة بن حصن برای عثمان عبد الملک و عتبه را آورد.

و هم او گوید: نایله، عنبسه را آورد.

واقدی گوید: عثمان از نایله دختری داشت به نام ام البنین که زن عبد الله بن یزید بن ابی سفیان بود.

گوید: وقتی عثمان کشته شد رمله دختر شیبه و نائله، و ام البنین دختر عیینه، و فاخته دختر غزوان در خانه او بودند. اما بگفته علی بن محمد بهنگام محاصره ام البنین را طلاق داد.

زنانی که در جاهلیت و اسلام داشته بود و فرزندان ذکور و اناث وی اینان بودند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2322

 

سخن از نام عاملانی که عثمان به سال آخر بر ولایات داشت‌

 

محمد بن عمرو گوید: وقتی عثمان کشته شد عامل مکه عبد الله حضرمی بود.

عامل طایف قاسم بن ربیعه ثقفی بود.

عامل صنعایعلی بن منیه بود.

عامل جند عبد الله بن ربیعه بود.

عامل بصره عبد الله بن عامر بن کریز بود که از آنجا در آمده بود، اما عثمان کسی را بر آنجا نگماشته بود.

عامل کوفه سعید بن عاص بود که از آنجا بیرون آمد و نگذاشتند باز گردد.

عامل مصر عبد الله بن سعد بن ابی سرح بود که پیش عثمان آمد و محمد بن ابی حذیفه بر مصر تسلط یافت. عبد الله بن سعد سایب بن هشام را بر مصر جانشین خود کرده بود که محمد بن حذیفه او را بیرون کرد.

عامل شام معاویة بن ابی سفیان بود.

ابو عثمان گوید: وقتی عثمان در گذشت، عامل شام معاویة بن ابی سفیان بود و عامل حمص از طرف معاویه، عبد الرحمان بن خالد بن ولید بود.

عامل قنسرین حبیب بن مسلمه بود.

عامل اردن ابو الاعور بن سفیان بود.

عامل فلسطین علقمة بن حکیم کنانی بود.

عامل دریا عبد الله بن قیس فزاری بود.

عهده‌دار قضای شام ابو الدرداء بود.

عطیه گوید: وقتی عثمان درگذشت عامل مقرریهای کوفه ابو موسی اشعری

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2323

بود.

عامل خراج سواد، جابر بن فلان مزنی بود با سماک انصاری.

عامل جنگ کوفه قعقاع بن عمرو بود.

عامل قرقیسیا جریر بن عبد الله بود عامل آذربیجان اشعث بن قیس بود عامل حلوان عتبة بن نهاس بود عامل ماه مالک بن حبیب بود عامل همدان نسیر بود عامل ری سعید بن قیس بود عامل اصفهان سایب بن اقرع بود عامل ماسبذان حبیش بود عامل بیت المال عقبة بن عمرو بود عامل قضای عثمان زید بن ثابت بود.

 

سخن از بعضی خطبه‌های عثمان‌

 

عتبه گوید: عثمان از آن پس که با وی بیعت کردند با مردم سخن کرد و گفت:

«اما بعد، خلافت را به گردن من بار کردند و من پذیرفتم، بدانید «که من تابعم نه متبوع، بدانید که شما را بر من پس از کتاب خدا عز و جل «و سنت پیمبر او صلی الله علیه و سلم سه حق هست: اینکه در مسائل مورد اتفاق «شما و روشها که پدید آورده‌اید از سلف خویش تبعیت کنم و هرجا باتفاق «روشی پدید نیاورده‌اید، روش اهل خیر داشته باشم و هر جا ضرورت «نباشد دست بدارم. بدانید که دنیا سر سبز است و مورد رغبت مردم است

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2324

«و بسیاری‌شان بدان متمایل شده‌اند، بدنیا تکیه مکنید و بدان اعتماد نداشته «باشید که در خور اعتماد نیست. بدانید که دنیا فقط کسی را رها می‌کند «که آنرا رها کرده باشد.

بدر بن عثمان بنقل از عموی خویش گوید: آخرین بار که عثمان در میان جمع سخن کرد چنین گفت:

«خدا عز و جل دنیا را به شما داد که بوسیله آن آخرت جویید و نداد «که بر آن تکیه کنید. دنیا فنا می‌شود و آخرت بجا میماند، آنچه فانیست «گردنفرازتان نکند و از آنچه باقیست مشغول ندارد. باقی را بر فانی مرجح «دارید که دنیا به سر میرود و بازگشت سوی خداست. از خدا عز و جل «بترسید که ترس خدا وسیله مصونیت از عذاب و نفرت اوست. از تغییرات «خدا حذر کنید و هماهنگ جماعت باشید و دسته دسته مشوید، نعمت خدا «را بپا دارید که دشمنان بودید و دلهایتان را الفت داد و به نعمت وی «برادران شدید»

 

سخن از اینکه هنگام محاصره عثمان کی در مسجد پیمبر با مردم نماز می‌کرد؟

 

ربیعة بن عثمان گوید: آن روز مؤذن، سعد قرظ، پیش علی بن ابی طالب آمد و گفت:

«کی با مردم نماز کند؟» علی گفت: «بانگ بزن: خالد بن زید» و او بانگ زد و خالد بن زید با مردم نماز کرد و این اول بار بود که معلوم شد نام ابو ایوب، خالد بن زید است.

گوید: ابو ایوب چند روز با مردم نماز می‌کرد پس از آن علی با مردم نماز کرد.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2325

عبد الله بن ابی بکر بن حزم گوید: مؤذن پیش عثمان آمد و اعلام نماز کرد.

عثمان گفت: «من برای نماز پایین نمی‌آیم. برو به یکی بگو نماز کند.» مؤذن پیش علی آمد و او به سهل بن حنیف گفت که روز آغاز محاصره دوم با مردم نماز کرد و این به روز اول ذی حجه بود و چون روز عید بیامد علی با مردم نماز عید کرد و همچنان با آنها نماز می‌کرد تا عثمان کشته شد.

عبد الله بن نافع بنقل از پدرش گوید: ابو ایوب چند روز با مردم نماز می‌کرد، آنگاه علی به روز جمعه و عید نماز کرد تا عثمان کشته شد.

 

سخن از اشعاری که در رثای عثمان گفتند

 

شاعران از پس کشته شدن عثمان در مدح و هجا و نوحه و سرور بسیار سخن کردند، از جمله مداحان وی حسان بن ثابت و کعب بن مالک، هردوان انصاری، و تمیم بن ابی بن مقبل و دیگران بودند.

از جمله اشعاری که حسان در مدح و رثای عثمان و هجای قاتلان وی گفته اینست:

«غزای مرزها را واگذاشتید «و بنزد قبر محمد بغزای ما آمدید «گویی اصحاب پیمبر «شتران بودند که باید بدر مسجد کشته شوند و هم او گوید:

«اگر خانه پسر اروی از او خالی مانده «و دری افتاده و دری سوخته و ویران شده «هنوز طالب خیر آنجا حاجت خویش را می‌یابد

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2326

«و شهرت و اعتبار آنجاست» کعب بن مالک انصاری گوید:

«کشتن خلیفه کاری فجیع بود «و بلای ترس از آن پا گرفت «سر انجام کسانی که پیشوای خویش را کشتند» «جهنم است»-- «فضل بن عباس بجواب شعری که حسان درباره گرفتن انتقام عثمان گفته بود چنین گوید:

«انتقامی می‌جویی که بتو مربوط نیست «ابن ذکوان صفوری را با عمرو چه مناسبت «بچه خرماده بهنگام تفاخر «بمادرش انتساب میگیرد «و پدرش را از یاد می‌برد «از پس محمد بهترین کسان «وصی پیمبر است «نخستین کسی که نماز کرد «و نخستین کسی که گمراهان را «بنزدیک بدر از پای در آورد «همین عیب بس که از قتل عثمان سخن کنند «که او را به حبشیان مصر تسلیم کرده‌اند جباب بن یزید مجاشعی عموی فرزدق گوید:

«بجان پدرت گریه مکن «که نیکی برفت بجز اندکی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2327

«مردم در کار دین خویش بسفاهت افتادند «و پسر عفان شری دراز بجای نهاد «ای ملامتگر همه کس هلاک شدنی است «به نیکی سوی خدا رهسپار باش»

 

خلافت امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام‌

 

اشاره

 

در همین سال، در مدینه، با علی بن ابی طالب بیعت خلافت کردند.

 

سخن از بیعت کنان و وقت بیعت علی علیه السلام‌

 

اشاره

 

سیرت نویسان سلف در این باب اختلاف کرده‌اند، بعضی‌ها گفته‌اند که یاران پیمبر صلی الله علیه و سلم از علی خواستند که عهده‌دار کار آنها و مسلمانان شود و او نپذیرفت و چون راضی نشدند و اصرار کردند خلافت را پذیرفت.

محمد بن حنفیه گوید: وقتی عثمان کشته شد پیش پدرم بودم، برخاست و به خانه خویش رفت، یاران پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم پیش وی آمدند و گفتند: «این مرد کشته شد، مردم را امامی باید، کسی را برای این کار شایسته‌تر از تو نمی‌دانیم که سابقه‌ات بیشتر است و خویشاوندیت با پیمبر خدا نزدیکتر» گفت: «چنین مکنید که من وزیر باشم بهتر که امیر باشم.» گفتند: «نه، بخدا دست بر نمی‌داریم تا با تو بیعت کنیم» گفت: «پس در مسجد باشد که بیعت من نهانی نباشد و به رضای مسلمانان باشد.» عبد الله بن عباس گوید: خوش نداشتم به مسجد رود که بیم داشتم سر و صدا

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2328

بسیار شود اما او جز مسجد جایی را نپذیرفت و چون وارد شد مهاجران و انصار وارد شدند و با وی بیعت کردند، پس از آن مردم نیز بیعت کردند.

ابو بشر عابدی گوید: در مدینه بودم که عثمان کشته شد. مهاجران و انصار و از جمله طلحه و زبیر فراهم شدند و پیش علی آمدند و گفتند: «ای ابو حسن بیا با تو بیعت کنیم» گفت: «مرا به خلافت شما چه حاجت، هر که را انتخاب کنید من با شمایم و به او رضایت می‌دهم، بخدا دیگری را انتخاب کنید» گفتند: «کسی جز تو را انتخاب نمی‌کنیم» گوید: از پس کشته شدن عثمان بارها پیش وی آمدند و آخرین بار که آمدند و گفتند: «کار مردم بی‌خلیفه سامان نگیرد این کار به درازا کشید» گفت: «مکرر پیش من آمده‌اید و رفته‌اید و اینک باز آمده‌اید، سخنی با شما می‌گویم که اگر بپذیرید کار شما را می‌پذیرم و گر نه بدان حاجت ندارم» گفتند: «هر چه بگویی می‌پذیریم ان شاء الله» گوید: پس علی بیامد و به منبر رفت و مردم بر او فراهم آمدند، گفت: خلافت شما را خوش نداشتم اما اصرار کردید که خلیفه شما باشم. بدانید که بی‌نظر شما کاری نمی‌کنم، بدانید که کلیدهای اموال شما با من است اما بی‌نظر شما یک درم از آن نمی‌گیرم، رضایت می‌دهید؟» گفتند: «آری» گفت: «خدایا شاهد باش» آنگاه به این قرار با آنها بیعت کرد.

ابو بشیر گوید: من آن روز به نزد منبر پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم ایستاده بودم و هر چه می‌گفت می‌شنیدم.

ابو الملیح گوید: وقتی عثمان کشته شد علی سوی بازار رفت، و این به روز شنبه هیجده روز رفته از ذی حجه بود، مردم از دنبال وی برفتند و خرسندی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2329

کردند و او به باغ بنی عمرو بن جندول رفت و به ابی عمرة بن عمرو گفت: «در را ببند.» گوید: پس مردم بیامدند و در زدند و وارد شدند، طلحه و زبیر نیز بودند که گفتند: «ای علی! دست پیش آر تا با تو بیعت کنیم.» پس طلحه و زبیر با او بیعت کردند، وقتی طلحه بیعت می‌کرد حبیب بن ابی ذویب گفت: «بیعت از کسی آغاز شد که دستش چلاق است این کار سر نمی‌گیرد» گوید: آنگاه علی سوی مسجد شد و به منبر رفت، تنبانی داشت با یک جامه بی جیب با عمامه خز، پاپوش خود را بدست گرفته بود و بر کمانی تکیه داده بود، مردم با وی بیعت کردند، آنگاه سعد را آوردند و گفتند: «با علی بیعت کن» گفت: «بیعت نمی‌کنم، تا همه مردم بیعت کنند، بخدا مایه زحمت او نخواهم شد.» علی گفت: «بگذارید برود» گوید: پس از آن ابن عمر را آوردند و گفتند: «بیعت کن» گفت: «بیعت نمی‌کنم تا همه مردم بیعت کنند» گفت: «کفیلی بیار» گفت: «کفیل ندارم» اشتر گفت: «بگذار گردنش را بزنم» علی گفت: «ولش کنید، من کفیل او هستم، آنچه می‌دانم تو در کوچکی و بزرگی بدخوی بوده‌ای.» حسن گوید: زبیر بن عوام را دیدم که در یکی از باغهای مدینه با علی بیعت کرد.

زهری گوید: مردم با علی بن ابی طالب بیعت کردند، آنگاه کس به طلب طلحه و زبیر فرستاد و آنها را به بیعت خواند که طلحه تعلل کرد.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2330

گوید: مالک بن اشتر شمشیر از نیام بر آورد و گفت: «بخدا یا بیعت کن یا سرت را با شمشیر می‌زنم» طلحه گفت: «مفری نیست» و بیعت کردند آنگاه زبیر و کسان بیعت کردند.

گوید: طلحه و زبیر خواستند که امارت کوفه و بصره را به آنها دهد.

علی گفت: «پیش من بمانید که به حضور شما خوشدل باشم که از دوریتان ملول می‌شوم.» زهری گوید: شنیده‌ایم که به آنها گفت: «اگر می‌خواهید با من بیعت کنید و اگر می‌خواهید من با شما بیعت کنم» گفتند: «ما با تو بیعت می‌کنیم» گوید: پس از آن گفتند: «از آن رو بیعت کردیم که بر جان خویش بیمناک بودیم.

می‌دانستیم که او کسی نیست که با ما بیعت کند» و چهار ماه پس از کشته شدن عثمان سوی مکه رفتند.

محمد بن حنفیه گوید: هنگامی که عثمان را کشتند با پدرم بودم تا شبانگاه که وارد خانه شد و کسانی از یاران پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم پیش وی آمدند و گفتند:

«این مرد کشته شد و مردم را امامی باید» گفت: «یا بشوری باشد.» گفتند: «بتو رضایت می‌دهیم» گفت: «پس به مسجد رویم که برضایت همه مردم باشد» گوید: آنگاه سوی مسجد رفت و کسانی که بیعت کردنی بودند با وی بیعت کردند. انصار بجز چند کس با علی بیعت کردند، طلحه گفت: ما از این کار بیش از آنچه سک بو میکشد نصیب نداریم» عبد الله بن حسن گوید: وقتی عثمان کشته شد انصار بجز چند کس و از جمله حسان بن ثابت و کعب بن مالک و مسلمة بن مخلد و ابو سعید خدری و محمد بن مسلمه و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2331

نعمان بن بشیر و زید بن ثابت و رافع بن خدیج و فضالة بن عبید و کعب بن عجرد که عثمانی بودند، با وی بیعت کردند.

یکی به عبد الله گفت: «چرا اینان از بیعت علی سر باز زدند و عثمانی شدند؟» گفت: «حسان شاعری بود که اهمیت نمی‌داد چه می‌کند، زید بن ثابت را عثمان به دیوان و بیت المال گماشته بود و چون عثمان محاصره شد گفت: ای گروه انصار دو بار انصار خدا باشید» ابو ایوب گفت: «یاریش می‌کنی از این رو که برای تو سودمند بوده است» گوید: کعب بن مالک را عثمان بر زکات طایفه مزینه گماشت و هر چه را از آنها به خود او واگذاشت.

زهری گفته بود: «گروهی از مدینه به شام گریختند و با علی بیعت نکردند.» بعضی‌ها گفته‌اند که طلحه و زبیر نا بدلخواه با علی بیعت کردند. بعضی دیگر گفته‌اند:

زبیر با وی بیعت نکرد.

هشام بن ابی هشام وابسته عثمان به نقل از یکی از پیران قوم گوید: وقتی عثمان محاصره شد علی به خیبر بود و چون بیامد، عثمان کس فرستاد و او را پیش خواست علی برفت و من با خود گفتم با وی بروم و گفتگوی آنها را بشنوم وقتی علی پیش عثمان وارد شد، عثمان با وی سخن کرد و حمد و ثنای خدا کرد، آنگاه گفت: «اما بعد مرا بر تو حقوقی هست، حق اسلام و حق برادری، دانسته‌ای که وقتی پیمبر میان یاران برادری آورد، مرا برادر تو کرد، حق خویشاوندی نیز دارم و حق پیمان و قرار، که به گردن گرفته‌ای بخدا اگر هیچیک از اینها نبود و چنان بودیم که گویی در جاهلیتیم برای بنی عبد مناف شایسته نبود که یکی از بنی تمیم ملکشان را بگیرد» آنگاه علی سخن کرد و حمد و ثنای خدا کرد و گفت: «اما بعد، همه آنچه درباره حقوق خویش گفتی چنانست که گفتی اما اینکه گفتی اگر در جاهلیت بودیم برای بنی عبد مناف ناگوار بود که یکی از بنی تمیم ملکشان را بگیرد، راست گفتی و

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2332

خبردار خواهی شد» گوید: آنگاه علی برون شد و وارد مسجد شد، اسامه را دید که نشسته بود، او را بخواند و به بازویش تکیه داد و برون شد و سوی طلحه روان شد، من نیز از دنبال او رفتم و وارد خانه طلحة بن عبید الله شدیم که غلغله بود و طلحه برای او برخاست.

علی گفت: «ای طلحه این چه کاری است که پیش گرفته‌ای؟» گفت: «ای ابا حسن، حالا که کار از کار گذشته!» علی چیزی نگفت و برون شد و سوی بیت المال رفت و گفت: «این در را باز کنید» اما کلیدها را بدست نیاورد و گفت در را بشکنید آنگاه گفت: «از این مال برون آرید» و بنا کرد بمردم بدهد و آنها که در خانه طلحه بودند از کار علی خبر یافتند و سوی وی روان شدند چندان که طلحه تنها ماند و چون عثمان از قضیه خبر یافت خوشدل شد. پس از آن طلحه روان شد و به خانه عثمان رفت و چون به نزد وی در آمد گفت: «ای امیر مؤمنان از خدا آمرزش می‌خواهم و سوی وی توبه می‌برم، کاری می‌خواستم کرد که خدا میان من و آن حایل شد» عثمان گفت: «بخدا سر توبه نداری بلکه مغلوب آمده‌ای ای، طلحه خدا حساب ترا می‌رسد» محمد بن سعد بن ابی وقاص گوید: طلحه می‌گفت: «وقتی بیعت کردم شمشیر بالای سرم بود» گوید: نمیدانم شمشیر بالای سرش بود یا نه، اما میدانم که نا بدلخواه بیعت کرد.

گوید: همه مردم در مدینه با علی بیعت کردند بجز هفت کس که منتظر ماندند و بیعت نکردند: سعد بن ابی وقاص و ابن عمر و صهیب و زید بن ثابت و محمد بن مسلمه و سلمة بن وقش و اسامة بن زید. تا آنجا که می‌دانیم هیچکس از انصار از بیعت علی باز نماند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2333

ابو حبیبه وابسته زبیر گوید: وقتی عثمان کشته شد و با علی بیعت کردند علی سوی زبیر آمد و اجازه خواست و من بدو خبر دادم، زبیر شمشیر را از نیام در آورد و زیر تشک خود نهاد و گفت: «اجازه بده» و من اجازه دادم که وارد شد و به زبیر سلام کرد و کنار وی ایستاد، وقتی برفت زبیر گفت: «این مرد متوجه چیزی شد که برفت، بجای او بایست ببین چیزی می‌بینی؟» گوید: «من بجای علی ایستادم و سر شمشیر را دیدم و به زبیر گفتم» گفت: «همین بود که این مرد را به شتاب واداشت» گوید: و چون علی برون شد کسان از او پرسش کردند گفت: «او را بهترین خویشاوند یافتم.» مردم گمان نیک بردند و علی گفت که زبیر بیعت کرده است.

ابو عثمان گوید: پس از کشته شدن عثمان تا پنج روز امیر مدینه غافقی بن حرب بود در جستجو کسی بودند که خلافت را بپذیرد و نمی‌یافتند. مصریان پیش علی می‌رفتند که از آنها نهان می‌شد و به باغهای مدینه پناه می‌برد و چون می‌دیدندش از آنها دوری می‌گرفت و نوبت به نوبت از آنها و گفتارشان بیزاری می‌کرد. جماعت درباره قتل عثمان اتفاق داشته بودند اما درباره کسی که می‌خواستند، اختلاف بود و چون کسی را همدل و موافق نیافتند از بیم شرارتی که کرده بودند همسخن شدند که هر که بپذیرد خلیفه شود گفتند: «هیچیک از این سه کس را به خلافت بر نمی‌داریم.» کس پیش سعد بن ابی وقاص فرستادند و گفتند: «تو از اهل شوری بوده‌ای درباره تو همسخن شده‌ایم بیا با تو بیعت کنیم» سعد کس پیش آنها فرستاد که من و ابن عمر از خلافت بدوریم و به هیچوجه حاجت بدان نداریم و شعری به تمثیل خواند به این مضمون:

«ناپاک را با پاک مخلوط مکن «لباس خویش را از تن بدر کن «و برهنه فرار کن»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2334

گوید: آنگاه پیش عبد الله بن عمر رفتند و گفتند: «تو پسر عمری، خلافت را عهده کن» گفت: «این کار را انتقامی در پی است و من خودم را دچار آن نمی‌کنم، کسی را جز من بجویید» جماعت حیران ماندند و نمی‌دانستند چه کنند و کار به دست آنها بود.

قاسم بن محمد گوید: وقتی جماعت طلحه را می‌دیدند نمی‌پذیرفت و شعری به این مضمون می‌خواند:

«از عجایب ایام اینکه من تنها مانده‌ام «و تلخ و شیرین در من اثر ندارد می‌گفتند: «تهدیدمان می‌کنی؟» و بر می‌خاستند و از پیش وی می‌رفتند و چون زبیر را می‌دیدند و از او می‌خواستند نمی‌پذیرفت و شعری بدین مضمون می‌خواند:

«چه وقت از خانه‌ای که در فیحان است «و معامله گرانش گروهها را سوی تو می‌کشانند «بار خواهی بست؟

می‌گفتند: «تهدیدمان می‌کنی؟» و چون علی را می‌دیدند و از او می‌خواستند نمی‌پذیرفت و شعری بدین مضمون می‌خواند:

«اگر بزرگان قوم من اطاعتم می‌کردند «کاری به آنها می‌گفتم که دشمنان را درهم کوبد» می‌گفتند: «تهدیدمان می‌کنی؟» و برمیخاستند و از پیش وی می‌رفتند.

شعبی گوید: وقتی عثمان کشته شد کسان پیش علی رفتند که در بازار مدینه بود و گفتند: «دست بیار که با تو بیعت کنیم» علی گفت: «شتاب مکنید، عمر مردی مبارک بود که کار خلافت را به شوری

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2335

محول کرد، صبر کنید تا مردم فراهم آیند و مشورت کنند» کسان از پیش علی برفتند، آنگاه بعضیشان گفتند اگر این مردم با خبر قتل عثمان به شهرهایشان باز گردند و خلیفه معین نشده باشد از اختلاف مردم و تباهی امت در امان نخواهیم. بود باز پیش علی رفتند، اشتر دست او را بگرفت و علی دست خود را پس کشید.

علی گفت: «از پس آن سه کس؟» اشتر گفت: «بخدا اگر خلافت را نگیری مدتها بدان دست نخواهی یافت» و همه با وی بیعت کردند. گویند نخستین کسی که با وی بیعت کرد اشتر بود.

ابو عثمان گوید: وقتی روز پنج شنبه رسید که پنج روز از قتل عثمان گذشته بود مردم مدینه را فراهم آوردند، سعد و زبیر برون رفته بودند. طلحه را در باغش یافتند. بنی امیه فرار کرده بودند، مگر آنها که نتوانسته بودند. ولید و سعید با نخستین روندگان، سوی مکه گریخته بودند، مروان نیز از پی آنها رفته بود و کسان دیگر از پی رفته بودند. و چون مردم مدینه را فراهم آوردند مصریان گفتند: «شما اهل شوری بوده‌اید، امامت برقرار می‌کنید و فرمانتان بر امت روانست، یکی را نصب کنید که ما پیرو شماییم» همه گفتند: «علی بن ابی طالب که ما بدو رضایت داریم» عوف گوید: شهادت می‌دهم که از محمد بن سیرین شنیدم که می‌گفت: «علی بیامد و به طلحه گفت: «دست پیش آر تا با تو بیعت کنم» طلحه گفت: «تو شایسته‌تری که امیر مؤمنانی، دست پیش آر» گوید: علی دست پیش آورد و طلحه با وی بیعت کرد.

گوید: مصریان گفتند: «ای مردم مدینه زود باشید که ما دو روز به شما مهلت می‌دهیم بخدا اگر کار را بسر نبرید فردا علی و طلحه و زبیر و بسیار کس دیگر را می‌کشیم.» پس مردم سوی علی رفتند و گفتند: «با تو بیعت می‌کنیم، می‌بینی که بر اسلام

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2336

چه می‌گذرد و از این گروه خویشاوند، چه می‌کشیم.» علی گفت: «مرا بگذارید و دیگری را بجویید. کاری در پیش داریم که صورتها و رنگها دارد، دلها برای آن قرار نگیرد و عقول از آن اطمینان نیابد.» گفتند: «ترا بخدا مگر آنچه را ما می‌بینیم نمی‌بینی؟ مگر وضع اسلام را نمی‌بینی؟ مگر فتنه را نمی‌بینی؟ مگر از خدا نمی‌ترسی؟» گفت: «به اقتضای آنچه می‌بینم چنان جواب دارم، اگر گفته شما را بپذیرم، حادثه‌ها خواهد بود که میدانم، اگر مرا واگذارید من نیز چون یکی از شما خواهم بود، جز اینکه نسبت به کسی که تعیین می‌کنید شنواترم و مطیع‌تر» گوید: آنگاه متفرق شدند و وعده به فردا نهادند. کسان میان خودشان مشورت کردند و گفتند: «اگر طلحه و زبیر بیایند، کار قوام گیرد» مصریان یکی از خودشان را پیش زبیر فرستادند و بدو گفتند «متوجه باش با او شل نگیری». فرستاده آنها حکیم بن جبله عبدی بود با گروهی دیگر که زبیر را با تهدید شمشیر بیاوردند. یکی از اهل کوفه را نیز سوی طلحه فرستادند و گفتند: «متوجه باش با او شل نگیری» فرستاده اشتر بود با گروهی دیگر که او را با تهدید شمشیر آوردند. مردم کوفه و بصره بیار خویش ناسزا می‌گفتند. مردم مصر از اتفاق اهل مدینه خوشدل بودند. مردم کوفه و بصره دلگیر بودند از اینکه پیرو مصریان و فرع ایشان شده‌اند. بدین سبب خشمشان بر طلحه و زبیر بیفزود.

گوید: صبحگاه جمعه مردم در مسجد حاضر شدند، علی بیامد و به منبر رفت و گفت: «ای مردم با موافقت و اجازه، این کار شماست و هیچکس بی‌دستور شما حقی بدان ندارد، دیشب برقراری جدا شدیم، اگر خواهید به کار شما بنشینم وگرنه از کسی دلگیر نیستم» گفتند: «ما بر همان قراریم که دیروز از هم جدا شدیم.» آنگاه جماعت طلحه را بیاوردند و گفتند «: بیعت کن»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2337

گفت: «نا بدلخواه بیعت می‌کنم» دستش چلاق بود و پیش از همه بیعت کرد.

میان مردم یکی بود که اثر بینی می‌کرد و از دور مراقب بود و چون دید که طلحه نخستین کس بود که بیعت کرد گفت: «انا لله و انا الیه راجعون، نخستین دستی که با امیر مؤمنان بیعت کرد چلاق بود، این کار سر نمی‌گیرد.» آنگاه زبیر را آوردند و چنان گفت که طلحه گفته بود و بیعت کرد. در مورد زبیر اختلاف هست، آنگاه گروهی را که از بیعت باز مانده بودند بیاوردند که گفتند: «بیعت می‌کنیم که کتاب خدا درباره نزدیک و دور و عزیز و ذلیل روان، شود» علی با آنها بیعت کرد، آنگاه عامه برخاستند و بیعت کردند.

عبد الرحمان بن جندب بنقل از پدرش گوید: وقتی عثمان کشته شد و مردم درباره علی متفق شدند، اشتر برفت و طلحه را بیاورد که گفت: «بگذار ببینم مردم چه می‌کنند» اما نگذاشت و او را به سختی کشید و بیاورد که از منبر بالا رفت و بیعت کرد.

حارث والبی گوید: حکیم بن جبله زبیر را بیاورد که بیعت کرد بعدها زبیر می‌گفت: «یکی از دزدان عبد القیس مرا بیاورد و بیعت کردم در حالی که شمشیر بر گردنم بود.» طلحه گوید: همه مردم بیعت کردند.

ابو جعفر گوید: کسانی که بیعت مشروط کرده بودند از برندگان خویش چیزی بدل نگرفتند، کار به دست مردم مدینه افتاده بود. و چنان شدند که از پیش بوده بودند و سوی منزلهای خویش رفتند، اما اوباش و غوغاییان در مدینه مانده بودند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2338

 

استقرار بیعت علی بن ابی طالب ع‌

 

با علی به روز جمعه پنج روز مانده از ذی حجه بیعت کردند، کسان پنج روز پس از کشته شدن عثمان حساب می‌کنند، نخستین خطبه‌ای که علی پس از خلافت خواند چنین بود که حمد و ثنای خدا کرد و گفت:

«خدا عز و جل کتابی هدایتگر فرستاد و نیک و بد را در آن بیان کرد «نیکی را بگیرید و بدی را وا گذارید، فرایض خدا سبحانه را بجای آرید «که شما را به بهشت می‌رساند، خدا چیزهای معین را حرام کرده و حرمت «مسلمان را بالای همه محرمات نهاده و مسلمانان را به اسلام و توحید «نیرو داده، مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبانش آسوده باشند، «مگر بحق. آزار مسلمانان جز باقتضای واجب روا نیست. به کار عامه برسید، «مرگ به همه میرسد، کسان پیش از شما رفته‌اند و رستاخیز که از این پس «می‌رسد شما را بتلاش می‌خواند. سبکبار باشید تا به مقصد برسید که کسان «در انتظار دنباله روان خویشند. بندگان خدا، در کار بندگان از خدا «بترسید، شما را حتی از مکانها و جنبنده‌ها خواهند پرسید، خدا عز و جل را «اطاعت کنید و نافرمانی او مکنید، وقتی به نیکی رسیدید، آنرا بگیرید و «چون به بدی رسیدید آنرا وا گذارید، بیاد آرید که گروهی اندک بودید و در «زمین زبون بودید» پس از آنکه علی به خانه رفت، طلحه و زبیر و جمعی از صحابه پیش وی فراهم آمدند و گفتند: «ای علی، ما بشرط اجرای حدود خدا بیعت کرده‌ایم، این جماعت در خون آن مرد شریک بوده‌اند و خون خویش را حلال کرده‌اند» گفت: «ای برادران، من از آنچه شما می‌دانید بی‌خبر نیستم ولی با جماعتی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2339

که بر ما تسلط دارند و بر آنها تسلط نداریم چکنیم، غلامان شما با اینان بپا خاسته‌اند و بدویانتان به آنها پیوسته‌اند و همه در میان شمایند و هر چه بخواهند درباره شما می‌کنند.

به پندار شما این کار که میخواهید شد نیست؟» گفتند: «نه» گفت: «بخدا من جز رأی شما رای دیگر ندارم، ان شاء الله. این کار کار جاهلیت است. این جماعت ریشه دارند، از آن رو که وقتی شیطان روشی پدید آرد پیروان آن از جهان معدوم نباشند اگر این کار آغاز شود مردم درباره آن چند گونه شوند، گروهی چنین رای دارند که شما دارید و گروهی رأی دیگر دارند، و گروهی نه چنان رأی دارند و نه چنین، صبوری باید تا مردم آرام گیرند و دلها بجای خویش آید و حقها گرفته شود، آرام گیرید و بنگرید چه پیش می‌آید آنگاه بیایید.» علی با قرشیان سخت گرفت و از رفتنشان مانع شد، انگیزه وی فرار بنی امیه بود.

جماعت از پیش علی برفتند بعضیشان می‌گفتند: «بخدا اگر کار دنباله پیدا کند از این اشرار انتقام نتوانیم گرفت. واگذاشتن این کار بترتیبی که علی می‌گوید بهتر است.» بعضی دیگر می‌گفتند: «آنچه را بر عهده داریم انجام میدهیم و تأخیر نمی‌کنیم، علی به رای و کار خویش از ما بی‌نیاز است و با قرشیان بیشتر از همه سخت خواهد گرفت.» و چون این را با علی بگفتند، بسخن ایستاد و حمد خدا گفت و ثنای او کرد و از فضیلت قوم سخن آورد و گفت که به آنها نیاز دارد و با آنها نظر دارد و از آنها حفاظت می‌کند و از قدرت آنها جز این نمی‌خواهد و خدا پاداش می‌دهد.

آنگاه ندا داد که هر غلامی که سوی مالکان خویش باز نگردد خونش هدر است. سبائیان و بدویان بغریدند و گفتند: «فردا ما نیز چنین خواهیم شد و در مقابل آنها حجتی نتوانیم آورد.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2340

طلحه گوید: علی به روز سوم میان مردم آمد و گفت: «ای گروه بدویان سوی آبهای خودتان روید.» سبائیان نپذیرفتند و بدویان اطاعت کردند.» گوید: علی به خانه رفت و طلحه و زبیر و جمعی از یاران پیمبر خدا پیش وی رفتند.

گفت: «اینک خونی خویش را بگیرید و بکشید» گفتند: «در این قضیه بینا نیستیم» گفت: «بخدا آنها کورتر و بی‌خبرترند» طلحه گفت: «مرا بگذار سوی بصره روم و بسرعت با سپاهی باز آیم» گفت: «تا ببینم» زبیر گفت: «مرا بگذار سوی کوفه روم و بسرعت با سپاهی مارانم.» گفت: «تا ببینم» گوید: مغیره از این مجلس خبر یافت و پیش علی آمد و گفت: «ترا حق نیکخواهی و اطاعت مسلم است، با رای درست امروز کار فردا را سامان توانی داد و با تباهی امروز کار فردا را تباه خواهی کرد. معاویه را بر سر کارش نگهدار، همه عاملان را بر سر کارشان نگهدار و چون اطاعت آوردند و از سپاهها بیعت گرفتند تغییرشان بده یا واگذار» گفت: «تا ببینم» گوید: «مغیره از پیش وی برفت و روز بعد بیامد و گفت: «دیروز نظری داشتم اما نظر درست اینست که زودتر برشان داری و کسان بشنوند و کار ترا گردن نهند.» گوید: «آنگاه برفت و هنگامی که بیرون می‌رفت ابن عباس که می‌آمد با او برخورد و چون پیش علی رسید گفت: «مغیره را دیدم که از پیش تو می‌رفت برای چه آمده بود؟» گفت: «دیروز آمده بود و چنین و چنان می‌گفت و امروز آمد و فلان و بهمان می‌گفت»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2341

ابن عباس گفت: «دیروز نیکخواهی کرده بود اما امروز دغلی آورده» گفت: «پس رأی صواب چیست؟» گفت: «رای صواب این بود که وقتی عثمان کشته شد، یا پیش از آن روان می‌شدی و سوی مکه می‌رفتی و در خانه خویش می‌نشستی و در می‌بستی که عربان آشفته بتکاپو از پی تو بودند. ولی امروز بنی امیه تلاش می‌کنند که چیزی از حادثه را بر تو افکنند و مردم را به شبهه اندازند، می‌خواهند خونخواهی کنی، چنانکه مردم مدینه خواسته‌اند و تو قدرت آن نداری، آنها نیز قدرت ندارند، اگر کار به دست آنها افتد و قدرت یابند حقوق خویش را آسانتر رها کنند مگر آنچه با شتاب کرده باشند و به شبهه.» گوید: و چون مغیره برون شد گفت: «به خدا اندرزش گفتم و چون نپذیرفت دغلی کردم.» آنگاه مغیره بیرون شد و سوی مکه رفت.

عبد الله بن عتبه بنقل از ابن عباس گوید: عثمان مرا خواست و سالار حج کرد سوی مکه رفتم و کار حج را بپا داشتم و نامه‌ای را که عثمان برای مردم نوشته بود بر آنها فرو خواندم آنگاه به مدینه آمدم که با علی بیعت کرده بودند و در خانه‌اش پیش او رفتم، مغیرة بن شعبه آنجا بود و با وی خلوت کرده بود مرا بیرون نگهداشت تا مغیره از پیش وی برفت بدو گفتم: «مغیره چه می‌گفت؟» گفت: «نوبت پیش به من می‌گفت عبد الله بن عامر و معاویه عاملان عثمان را بفرست و آنها را در کارشان نگهدار که برای تو از مردم بیعت گیرند و ولایات را آرام کنند و مردم را ساکت کنند. این را از او نپذیرفتم و گفتم: به خدا اگر فقط لختی از روز بباشم به رأی خویش کار می‌کنم و این جمع و امثال آنها را به کار نمی‌گمارم.

آنگاه از پیش من برفت و دانم که پنداشت من بخطا می‌روم. امروز پیش من آمده بود و گفت: نوبت اول چیزی با تو گفتم که با من مخالفت کردی. پس از آن رای دیگر آورده‌ام، رای من این است که چنان کنی که رأی تو بود و آنها را برداری

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2342

و معتمدان خویش را بگماری که خدا کار را سامان داده و شوکت اینان کمتر از آنست که بود.» ابن عباس گوید: به علی گفتم: «بار اول نیکخواهی کرده بود و این بار دغلی کرده است» علی گفت: «چگونه نیکخواهی کرده؟» گفتم: «میدانی که معاویه و یاران وی دنیا طلبند و چون بجایشان نگهداری اهمیت ندهند که کار خلافت با کیست و چون معزولشان کنی گویند خلافت را بی شوری گرفته و عثمان را کشته و کسانی را برانگیزند و مردم شام و مردم عراق بر ضد تو برخیزند، از طلحه و زبیر نیز اطمینان ندارم که بر ضد تو قیام نکنند» علی گفت: «اینکه گفتی نگاهشان دارم، بخدا تردید ندارم که از لحاظ کار دنیا نکوست و بصلاح است، اما تکلیفی که به گردن دارم و معرفتی که از حال عمال عثمان دارم ایجاب می‌کند که هیچکدامشان را به کار نگمارم، اگر قبول کردند برایشان بهتر است و اگر عصیان کردند شمشیر خرجشان می‌کنم» ابن عباس گفت: «رای مرا به کار بند و به خانه خویش برو یا به ینبع رو، در ملک خویش بمان و در به روی خویش ببند که عربان لختی بگردند و آشفته شوند و کس جز تو نیابند که بخدا اگر اکنون با اینان هماهنگ نشوی فردا مردم خون عثمان را بر تو بار کنند» گوید: اما علی نپذیرفت و به ابن عباس گفت: «سوی شام حرکت کن که ترا ولایتدار آنجا کرده‌ام» ابن عباس گفت: «این رأی صواب نیست، معاویه یکی از بنی امیه است، عموزاده عثمان است و عامل وی بر شام بوده است بیم، دارم به انتقام عثمان گردن مرا بزند یا دست کم به زندانم کند و اسباب دستم کند.» علی گفت: «برای چه؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2343

گفتم: «برای آنکه من خویشاوند توام و هر چه به گردن تو نهند به گردن من نیز نهند، به معاویه نامه نویس و منت بنه و وعده بده» گوید: اما علی نپذیرفت و گفت: «بخدا هرگز چنین نخواهد شد» ابن هلال گوید: ابن عباس می‌گفت: «پنج روز پس از قتل عثمان از مکه به مدینه رسیدم و پیش علی رفتم، گفتند: مغیرة بن شعبه پیش او است. بر در نشستم تا مغیره در آمد و به من سلام کرد و گفت: «کی آمده‌ای؟» گفتم: «هم اکنون» گوید: «آنگاه پیش علی رفتم و به او سلام کردم و به من گفت: «زبیر و طلحه را دیدی؟» گفتم: «در نواصف دیدمشان» گفت: «کی همراهشان بود؟» گفتم: «ابو سعید بن حارث با جمعی از قریش» گفت: «آنها برون شده‌اند و می‌گویند به خونخواهی عثمان می‌رویم، به خدا می‌دانم که خودشان قاتلان عثمانند» ابن عباس گفت: «ای امیر مؤمنان، از کار مغیره با من بگوی که برای چه با تو خلوت کرده بود؟» گفت: «دو روز پس از کشته شدن عثمان پیش من آمد و گفت: خلوت کنیم. و من چنان کردم و گفت: نیکخواهی کم بهاست و تو باقیمانده سرانی و من نیکخواه توام، رای من اینست که امسال عاملان عثمان را به کارشان باز گردانی به آنها نامه نویسی که بر اعمال خویش باشند و چون با تو بیعت کردند و کار بر تو قرار گرفت، هر که را خواهی برداری و هر که را خواهی بجا نهی» گفتم: «به خدا در کار دین تساهل نمی‌کنم و در کار خویش زبونی روا نمی‌دارم.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2344

گفت: «اگر رأی مرا نمی‌پذیری، هر که را خواهی بردار و معاویه را بگذار که مردی جسور است و مردم شام مطیع اویند برای نگهداشتن وی دلیل داری که عمر بن خطاب همه شام را به او داده بود.» گفتم: «نه بخدا معاویه را دو روز هم به کار نمی‌گذارم» گوید: آنگاه مغیره از پیش من برفت سپس بیامد و گفت: «چیزی با تو گفتم که نپذیرفتی و چون نیک نگریستم حق با تو است و روا نیست که در کار خویش به خدعه توسل کنی که تدلیس از تو روا نباشد» ابن عباس گوید: گفتم: «آنچه اول گفته بود از روی نیکخواهی بود ولی بار آخر با تو دغلی کرد من نیز می‌گویم که معاویه را بجا گذار و اگر با تو بیعت کرد، به عهده من که او را از جای بکنم» علی گفت: «نه بخدا جز شمشیر به او نمی‌دهم» و شعری به تمثیل خواند به این مضمون:

«عار نیست که با شجاعت بمیرم «و تلاش خویش را کرده باشم» گوید: گفتم: «ای امیر مؤمنان تو مردی شجاعی اما به تدبیر جنگ نپردازی، مگر نشنیدی که پیمبر صلی الله علیه و سلم می‌گفت: «جنگ خدعه باشد» علی گفت: «چرا» ابن عباس گفت: «به خدا اگر رای مرا کار بندی به آبگاهشان برم و پس آرم و بگذارمشان که پس از گذشت کارها بنگرند و ندانند که صورت کار چه بود بی‌آنکه نقصانی در کار تو رخ دهد و گناهی بر تو باشد» گفت: «ای ابن عباس من از خرده‌کاریهای تو و خرده‌کاریهای معاویه بدورم چیزی به من می‌گویی و در آن می‌نگرم اگر بخلاف رأی تو کردم مطیع من باش» گفتم: «چنین می‌کنم، آسانترین تکلیفی که نسبت به تو دارم اطاعت است.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2345

 

حرکت قسطنطین، شاه روم بقصد مسلمانان‌

 

در این سال، یعنی سال پانزدهم، قسطنطین پسر هرقل، چنانکه واقدی آورده با هزار کشتی به آهنگ قلمرو مسلمانان حرکت کرد و خدا عز و جل طوفانی کوبنده بر آنها مسلط کرد و همه را غرقه کرد، قسطنطین پسر هرقل نجات یافت و سوی سقلیه رفت، حمامی برای او بساختند که وارد آن شد و در حمام او را بکشتند و گفتند:

«مردان ما را کشته‌ای»

 

آنگاه سال سی و ششم در آمد.

 

فرستادن علی عمال خویش را به ولایات‌

 

و چون سال سی و ششم در آمد علی عمال خویش را به ولایات فرستاد.

طلحه گوید: علی عثمان بن حنیف را به بصره فرستاد.

عمارة بن شهاب را به کوفه فرستاد، وی سابقه مهاجرت داشت.

عبید الله بن عباس را به یمن فرستاد.

قیس بن سعد را به مصر فرستاد.

سهل بن حنیف را به شام فرستاد.

گوید: سهل برفت و چون به تبوک رسید به گروهی سوار رسید که گفتند:

«کیستی؟» گفت: «ولایتدارم» گفتند: ولایتدار کجا؟» گفت: «شام»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2346

گفتند: «اگر عثمان ترا فرستاده بیا و اگر دیگری ترا فرستاده باز گرد.»، گفت: «مگر نشنیده‌اید چه شده؟» گفتند: «چرا» گوید: و سهل سوی علی باز گشت.

گوید: قیس بن سعد نیز چون به ایله رسید سوارانی را بدید که گفتند:

«کیستی؟» گفت: «از باقیماندگان عثمانم و کسی را می‌جویم که به او پناه برم و از او کمک گیرم.» گفتند: «کیستی؟» گفت: «قیس بن سعد» گفتند: «برو» گوید: و او برفت و وارد مصر شد، مردم مصر گروهها شدند گروهی پیرو جماعت بودند و با وی شدند و فرقه‌ای مردد بودند که سوی خربتا رفتند و گفتند: «اگر قاتلان عثمان کشته شدند ما با شماییم و گر نه بجای خویش هستیم تا بیرونمان کنند یا بمنظور خویش برسیم.» گروهی نیز می‌گفتند: «اگر علی از برادران ما قصاص نگیرد با وی هستیم.» و از این رو پیرو جماعت بودند.

گوید: قیس قصه را برای امیر مؤمنان نوشت.

گوید: عثمان بن حنیف را کسی مانع از ورود بصره نشد که ابن عامر رأی و تدبیر نداشت و کار جنگ نیاراست و مردم آنجا گروهها شدند. گروهی با گروه مخالف بودند، گروهی پیرو جماعت بودند، گروهی نیز می‌گفتند: «ببینیم مردم شهر چه می‌کنند، ما نیز چنان کنیم» گوید: عماره نیز برفت و چون به زباله رسید طلیحه بن خویلد با او برخورد که وقتی خبر کشته شدن عثمان را شنیده بودند، قیام کرده بود و کسان را به

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2347

خونخواهی وی می‌خواند و می‌گفت: «ای دریغ که در این کار حضور نداشتم» گوید: وقتی قعقاع با پیروان خویش از کمک رسانی عثمان باز گشت و به کوفه رسید عماره نمودار شد که به کوفه می‌آمد قعقاع به او گفت: «باز گرد که مردم بجای ولایتدار خویش دیگری را نمی‌خواهند و اگر نپذیری گردنت را می‌زنم.» گوید: عماره بازگشت و می‌گفت: «از خطر بپرهیز که بدی را باز ندارد مگر بدی بدتر از آن» و با خبر پیش علی باز گشت و این مثل از آن وقت که کار بر عماره پیچیده شد تا وقتی که در گذشت با نام وی قرین بود گوید: «عبید الله بن عباس سوی یمن رفت، یعلی بن امیه خراج را فراهم آورد و یمن را ترک کرد و حاصل خراج را همراه برد و با نگهبانان سوی مکه رفت و با مال آنجا رسید.

گوید: و چون سهل بن حنیف از راه شام برگشت و خبرها به علی رسید و عاملان رفته باز گشتند، طلحه و زبیر را پیش خواند و گفت: «ای قوم! چیزی که شما را از آن می‌ترسانیدم رخ داد، برای جلوگیری از این اتفاقات باید به سرکوب آن پرداخت.

که این فتنه است و همانند آتش هر چه مشتعلتر شود بالا گیرد و روشنتر شود» گفتند: «به ما اجازه بده که از مدینه برویم یا غلبه می‌کنیم یا از ما چشم بپوش.» علی گفت: «کار را تا می‌توان داشت، نگه می‌دارم و چون چاره نماند به علاج آخر متوسل می‌شوم.» آنگاه علی به معاویه و ابو موسی نامه نوشت، ابو موسی به او نوشت که مردم کوفه به طاعت آمده‌اند و بیعت کرده‌اند و از نا خوشدلان و خوشدلانشان و آنها که میان دو گروه بودند سخن آورد چنانکه علی کار مردم کوفه را نیک بدانست.

فرستاده امیر مؤمنان سوی ابو موسی سعید اسلمی بود و فرستاده او سوی معاویه

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2348

سبره جهنی بود که پیش وی رسید اما معاویه چیزی ننوشت و جواب نداد و فرستاده را پس نفرستاد و هر وقت جواب می‌خواست معاویه اشعاری می‌خواند که به کشته شدن عثمان و جنگ اشاره داشت و بیش از آن نمی‌گفت، تا ماه سوم کشته شدن در رسید آنگاه معاویه یکی از مردم بنی عبس را که از تیره بنی رواحه بود و قبیصه نام داشت پیش خواند و طوماری مهر زده بدو داد که عنوان آن چنین بود: «از معاویه به علی» بدو گفت: «وقتی به مدینه رسیدی پایین طومار را بگیر.» آنگاه بدو گفت که چه بایدش گفت و فرستاده علی را نیز روانه کرد که هر دو برون شدند و در غره ماه ربیع الاول به مدینه رسیدند و وارد شهر شدند، مرد عبسی چنانکه معاویه دستور داده بود طومار را را بلند کرد و مردم برون شدند و او را می‌نگریستند آنگاه سوی خانه‌های خویش رفتند و بدانستند که معاویه مخالف است.

مرد عبسی همچنان برفت تا پیش علی رسید و طومار را بدو داد که مهر از آن بر گرفت و نوشته‌ای در آن نبود. آنگاه علی به فرستاده گفت: «چه خبر بود؟» گفت: «در امانم؟» گفت: «آری، فرستادگان در امانند و کشته نشوند» گفت: «خبر اینست که قومی را بجا گذاشتم که جز به قصاص رضایت ندهند.» گفت: «از کی؟» گفت: «از خود تو، و شصت هزار پیر را به جای نهادم که زیر پیراهن عثمان می‌گریستند که پیراهن را برای آنها نصب کرده‌اند و بر منبر دمشق کشیده‌اند.» گفت: «خون عثمان را از من می‌خواهند؟ مگر من مانند عثمان خون باخته نیستم، خدایا در پیشگاه تو از خون عثمان بیزاری می‌کنم، به خدا قاتلان عثمان از دسترس بدورند مگر خدا بخواهد که وقتی او عز و جل کاری را اراده کند آنرا به انجام می‌برد، برو!»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2349

گفت: «در امانم؟» گفت: «در امانی» آنگاه عبسی برون شد سبائیان بانگ زدند و گفتند: «این سگ است، این فرستاده سگان است، بکشیدش» فرستاده بانگ زد: «ای آل مضر، ای قیسیان اسب و تیر، بخدا قسم که چهار- هزار خواجه این را تلافی خواهند کرد، بنگرید دلیری و سوار چند است.» مضریان بر او بانگ زدند و مانع او شدند و گفتند: «خاموش باش» و او می‌گفت:

«نه بخدا اینان هرگز رستگار نخواهند شد که وعده خدا سوی ایشان آمده» باو می‌گفتند: «خاموش باش» و می‌گفت: «دچار چیزی شدید که از آن بیم داشتید بخدا کارهایشان بسر رسید و نیرویشان برفت، بخدا پیش از آنکه شب در آید زبونی بر آنها نمودار شود.»

 

اجازه خواستن طلحه و زبیر از علی‌

 

محمد گوید: طلحه و زبیر از علی اجازه عمره خواستید، اجازه داد و آنها سوی مکه رفتند.

گوید: مردم مدینه می‌خواستند بدانند رأی علی درباره معاویه و مخالفت وی چیست و بدین وسیله رای وی را درباره جنگ با اهل قبله بدانند که آیا جرئت این کار دارد یا از آن باز می‌ماند. شنیده بودند که حسن پیش علی رفته بود و گفته بود بجای بنشیند و دست از مردم بدارد.

گوید: به همین منظور زیاد بن حنظله تمیمی را که از خواص علی بود برای این کار فرستادند که پیش وی رفت و وارد شد و لختی نزد وی بنشست آنگاه علی بدو گفت: «ای زیاد آماده شو»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2350

گفت: «برای چه؟» گفت: «به غزای شام می‌روی» زیاد گفت: «تأمل و مدارا بهتر است» و شعری خواند به این مضمون:

«هر که در خیلی کارها مدارا نکند «با دندانها دریده شود و به سمها کوبیده شود» علی بی اراده شعری به تمثیل خواند، به این مضمون:

«وقتی دل هوشیار و شمشیر و مغز با حمیت «فراهم آید ترا از مظالم دور می‌دارد» آنگاه زیاد پیش مردم بازگشت که در انتظار وی بودند، گفتند: «چه خبر بود.» گفت: «ای قوم! شمشیر» و بدانستند که علی چه خواهد کرد.

آنگاه علی محمد بن حنفیه را پیش خواند و پرچم را بدو داد، عبد الله بن عباس را به پهلوی راست گماشت و عمرو بن ابی سلمه یا عمرو بن سفیان بن عبد الاسد را به پهلوی چپ گماشت. ابو لیلی بن عمر بن جراح، برادرزاده ابو عبیدة بن جراح، را پیش خواند و بر مقدمه خویش گماشت. قثم بن عباس را در مدینه جانشین کرد و هیچکس از کسانی را که بر ضد عثمان قیام کرده بودند به کاری نگماشت، به قیس بن سعد نوشت که مردم را سوی شام روانه کند، عثمان به بن حنیف و ابو موسی نیز چنین نوشت و به تجهیز و آمادگی پرداخت، برای اهل مدینه سخن کرد و آنها را دعوت کرد که برای جنگ تفرقه‌جویان بپا خیزند و گفت که خدا عز و جل پیمبری هدایتگر و هدایت آور فرستاد با کتابی ناطق و کاری استوار که جز اهل هلاکت از آن منحرف نشودند.- بدعتها و شبهه‌ها مایه هلاکت است مگر آنکه خدایش محفوظ دارد، محفوظ ماندن کار شما به قدرت خدا وابسته است، بی‌انحراف و تردید مطیع او باشید، به خدا اگر چنین نکنید قدرت اسلام را از شما ببرد و هرگز بازتان ندهد تا کار بدو باز گردد. سوی این قوم که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2351

می‌خواهند جماعت شما را به تفرقه اندازند روان شوید. شاید خدا بوسیله شما آنچه را که مردم آفاق به تباهی افکنده‌اند به صلاح آرد و تکلیفی را که به عهده دارید انجام دهید.» در این حال بودند که از مردم مکه خبر دیگر آمد که همه دل به مخالفت داده‌اند و به سخن ایستاد و گفت: «خدا عز و جل برای ستمگر این امت عفو و بخشش نهاده و برای کسی که منحرف نشود و باستقامت باشد رستگاری و نجات نهاده، هر که از حق به تنگ آید به باطل گراید، بدانید که طلحه و زبیر و مادر مؤمنان به نارضایی از خلافت من همدل شده‌اند و کسان را به صلح خوانده‌اند مادام که بر دوام جماعت شما بیمناک نباشم صبوری می‌کنم و اگر دست بدارند و به همین که شنیده‌ام بس کنند، دست نگه می‌دارم.» آنگاه خبر آمد که به ستیزه‌جویی و دعوی صلح آهنگ بصره دارند و برای مقابله آنها تجهیز آغاز کرد و گفت اگر چنین کنند نظام مسلمانان بگسلد اقامتشان میان مانه زحمتی داشت، نه ناخوش بود، اما قضیه برای مردم مدینه سخت بود و طفره می‌رفتند.

علی کمیل نخعی را به طلب عبد الله بن عمر فرستاد که وی را بیاورد و بدو گفت:

«با من بیا» گفت: «من با مردم مدینه‌ام، من یکی از آنها هستم، بیعت کردند و من نیز به بیعت آنها بیعت کردم و از آنها جدا نمی‌شوم اگر آنها برون شدند من نیز برون می‌شوم و اگر بجا ماندند من نیز بجا میمانم» گفت: «ضامنی بده که برون نخواهی رفت.» گفت: «ضامن نمیدهم» گفت: «اگر بدخویی ترا در کودکی و بزرگی نمی‌دانستم، حیرت می‌کردم ولش کنید، من ضامن او هستم»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2352

آنگاه عبد الله بن عمر سوی مدینه باز گشت و شنید که کسان می‌گفتند: «به خدا نمی‌دانیم چه کنیم که در این کار به شبهه افتاده‌ایم میمانیم. تا کار روشن شود و ابهام برخیزد» همانشب عبد الله برفت و آنچه را از مردم مدینه شنیده بود به ام کلثوم دختر علی خبر داد و گفت که بقصد عمره برون می‌شود و مطیع علی است بجر در کار قیام ..

و راست می‌گفت.

آن شب عبد الله پیش ام کلثوم بماند، صبحگاهان به علی گفتند: «شبانگاه حادثه‌ای رخ داده بدتر از کار طلحه و زبیر و مادر مؤمنان و معاویه.» گفت: «چیست؟» گفتند: «ابن عمر سوی شام رفته» علی به بازار آمد و مرکب خواست و مردان را سوار کرد و برای هر راهی جستجو کنان معین کرد و مردم مدینه بجنبیدند.

ام کلثوم ماجرا را بشنید و استر خویش را خواست و بر نشست و پیش علی آمد که در بازار ایستاده بود و مردان به جستجوی ابن عمر می‌فرستاد و بدو گفت: «از این مرد خشمگین مباش، قضیه بر خلاف آنست که به تو خبر داده‌اند و گفته‌اند» آنگاه به علی گفت: «من ضامن اویم» علی خوشدل شد و گفت: «دنبال کار خودتان بروید بخدا ام کلثوم دروغ نمی‌گوید، ابن عمر نیز دروغ نگفته، من به او اعتماد دارم»، پس کسان برفتند.

طلحه گوید: وقتی علی اطاعت مردم مدینه را که مایه نصرت او توانست شد چنانکه می‌خواست ندید سران اهل مدینه را فراهم آورد و به سخن ایستاد و چنین گفت: «این کار در آخر به همان وسیله سامان می‌یابد که در اول یافته بود، نتیجه قضای خدا عز و جل را درباره رفتگان خویش دیده‌اید، خدا را یاری کنید تا شما را یاری کند و کارتان را به صلاح آرد»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2353

دو تن از معاریف انصار دعوت وی را اجابت کردند، ابو الهیثم تیهان که بدری بود و خزیمة بن ثابت، و این بجز خزیمه ذو الشهادتین بود که ذو الشهادتین در ایام عثمان در گذشت.

در روایت عبد الله نیز هست که به حکم گفتند: «خزیمة بن ثابت ذو الشهادتین در جنگ جمل حاضر بود؟» گفت ذو الشهادتین نبود یکی دیگر از انصار بود که ذو الشهادتین در زمان عثمان بن عفان در گذشته بود.

مجالد بنقل از شعبی گوید: بخدایی که جز او خدایی نیست در این فتنه بیشتر از شش بدری بپا نخاست که هفتمی نداشتند یا هفت بدری که هشتمی نداشتند.

عمرو بن محمد بنقل از شعبی گوید: بخدایی که جز او خدایی نیست در این کار جز شش بدری بپا نخاست که هفتمی نداشتند. راوی گوید اختلاف از آنجاست که شعبی در کار ابو ایوب تردید کرده بود که آیا رفته بود یا نرفته بود، زیرا ام سلمه پس از صفین او را پیش علی فرستاد، ولی به هر حال وقتی علی در نهروان بود پیش وی رفته بود.

سعید بن زید گوید: هرگز چهار تن از یاران پیمبر فراهم نیامدند که برای مردم مایه خیری شوند، مگر علی یکی از آن جمله بود. وقتی زیاد بن حنظله دید که مردم از همراهی علی طفره می‌روند پیش وی رفت و گفت: «هر که طفره رود ما با تو می‌مانیم و در جلو رویت جنگ می‌کنیم، هنگامی که علی در کوچه‌های مدینه می‌رفت شنید که زینب دختر ابو سفیان می‌گفت: «مظلمه ما پیش مذمم است و پیش مکحله» گفت: «می‌داند که هیچکدام از آنها خونی او نیستند.» طلحه گوید: عثمان در ماه ذی حجه، هیجده روز از ماه رفته، کشته شد، در آن وقت عامل مکه عبد الله بن عامر حضرمی بود و کار حج با عبد الله بن عباس بود که عثمان وقتی محصور شده بود او را فرستاد و کسانی شتاب کردند، دو روزه برفتند و با ابن عباس حج کردند و پس از کشته شدن عثمان و پیش از بیعت علی به مدینه باز آمدند،

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2354

بنی امیه فرار کردند و سوی مکه رفتند. بیعت علی به روز جمعه پنج روز مانده از ماه ذی الحجه بود، فراریان در مکه بسیار شدند، عایشه نیز آنجا بود و قصد عمره محرم داشت و چون فراریان بیامدند از آنها خبر جست بدو گفتند: «عثمان کشته شد و کس به خلافت تن نداد.» عایشه گفت: «اینان هوشیارند بخصوص پس از این گفتگوها که درباره صلح میان شما هست» گوید: و چون عمره خویش را به سر برد و حرکت کرد و بسرف رسید یکی از خویشاوندان وی از طایفه بنی لیث بنام عبید بن ابی سلمه که با خاندان ابو بکر رفت و آمد داشت و نسبت به آنها رئوف بود، بدو برخورد که گفت: «خبر چیست؟» و او خاموش ماند و من و من کرد؟

عایشه گفت: «وای تو! به ضرر ماست یا به نفع ما؟» گفت: «نمی‌دانی، عثمان کشته شد و هشت روز بماندند» گفت: «بعد چه کردند؟» گفت: «مردم مدینه را وادار کردند که درباره علی اتفاق کنند که این قوم بر مدینه غلبه داشتند» عایشه سوی مکه باز گشت، چیزی نمی‌گفت و چیزی از او معلوم نمی‌شد تا بر در مسجد الحرام فرود آمد و سوی حجر رفت و در آن جای گرفت. و چون مردم بر او فراهم آمدند سخن کرد و گفت: «ای مردم! غوغاییان ولایت و بدویان و بندگان اهل مدینه فراهم آمدند، خرده‌ای که غوغاییان بر این مقتول می‌گرفتند، کتک زدن بود و به کار گرفتن جوانان، که از پیش مردم مسن را به کار میگرفته بودند، و بعضی جاها که قرق کرده بود، این چیزها سابقه داشت و جز آن صلاح نبود اما از آنها تبعیت کرد و از آن چشم پوشید مگر بصلاحشان آرد، و چون حجت و عذری نیافتند به جنبش

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2355

آمدند و تعدی آغاز کردند و کردارشان از گفتارشان دوری گرفت و خون حرام را ریختند و حرمت شهر حرام را شکستند و مال حرام را بگرفتند و رعایت ماه حرام نکردند، بخدا انگشت عثمان از یک دنیا امثال اینها بهتر بود، باید شما فراهم آیید تا مردم این قوم را برانند و پراکنده کنند. بخدا اگر چیزهایی که به دستاویز آن بر عثمان تاختند گناه بود از آن پاک شد چنانکه طلا از آلودگی پاک می‌شود و جامه از چرک، که وی را پاک کردند چنانکه جامه با آب پاک می‌شود» عبد الله بن حضرمی گفت: «اینک من اولین خونخواهم.» وی نخستین پذیرنده و داوطلب بود.

عبید بن عمرو قرشی گوید: عثمان در محاصره بود که عایشه حرکت کرد، در مکه یکی بنام اخضر پیش وی آمد که از او پرسید: «مردم چه کردند؟» گفت: «عثمان مصریان را کشت» گفت: «انا لله و انا الیه راجعون، مردمی را که به طلب حق و انکار ظلم آمده‌اند، می‌کشند، ما بدین رضایت ندهیم» گوید: آنگاه دیگری بیامد و عایشه پرسید: «مردم چه کردند؟» گفت: «مصریان عثمان را کشتند» گفت: «ای عجب اخضر پنداشت که مقتول قاتل است» و این مثل شد که دروغگوتر از اخضر.» شعبی گوید: پس از کشته شدن عثمان عایشه از مکه سوی مدینه روان شد یکی از خویشاوندانش به او رسید که پرسید: «چه خبر؟» گفت: «عثمان کشته شد و مردم بر علی اتفاق کردند و کار کار غوغاییان است.» گفت: «گمان ندارم، این درست باشد، مرا باز گردانید» گوید: عایشه سوی مکه رفت و چون آنجا رسید عبد الله بن عامر حضرمی که عامل عثمان بر مکه بود بیامد و گفت: «ای مادر مؤمنان برای چه بازگشتی؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2356

گفت: «برای این باز گشتم که عثمان به ستم کشته شد و تا غوغاییان تسلط داشته باشند کار راست نیاید به خونخواهی عثمان برخیزید و اسلام را عزیز دارید» گوید: نخستین کسی که دعوت او را پذیرفت، عبد الله بن عامر حضرمی بود، و این نخستین بار بود که بنی امیه در حجاز سخن آغاز کردند و سر برداشتند. سعید بن عاص و ولید بن عقبه و دیگر مردم بنی امیه بپا خاستند، عبد الله بن عامر از بصره آمد و یعلی بن امیه از یمن آمد و طلحه و زبیر از مدینه آمدند و از آن پس که مدتی در کار خویش نگریستند درباره بصره اتفاق کردند عایشه گفت: «ای مردم! حادثه‌ای است بزرگ و کاری نبخشودنی، سوی برادران خویش، مردم بصره، روید و بر ضد آن قیام کنید، خدا مردم شام را آماده کرده، شاید خدا عز و جل انتقام عثمان و مسلمانان را بگیرد» طلحه گوید: نخستین کسانی که این دعوت را پذیرفتند عبد الله بن عامر حضرمی و بنی امیه بودند که پس از کشته شدن عثمان به چنگ عایشه افتاده بودند، پس از آن عبد الله بن عامر بیامد، پس از آن یعلی بن امیه بیامد و در مکه به هم رسیدند، یعلی سیصد شتر و سیصد هزار همراه داشت و در ابطح اردو زد، طلحه و زبیر نیز به آنها پیوستند و چون عایشه را بدیدند گفت: «چه خبر بود؟» گفتند: «از دست غوغاییان و بدویان از مدینه گریختیم از قومی جدا شدیم که سرگردان بودند، نه حقی می‌شناختند و نه از باطلی روی گردان بودند» گفت: «تدبیری کنید و بر ضد این غوغاییان بپا خیزید» ضمن گفتگو از شام سخن آوردند، عبد الله بن عامر گفت: «معاویه بر آنجا مسلط است.» طلحه و زبیر گفتند: «پس کجا باید رفت؟» گفت: «بصره که من آنجا بر آوردگان دارم و مردم دل با طلحه دارند» گفتند: «خدایت زشت بدارد که نه صلحجویی، نه جنگاور، چرا تو نیز همانند

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2357

معاویه به جای خود نماندی که بر آنجا تسلط داشته باشی و ما سوی کوفه رویم و راهها را بر این جماعت ببندیم؟» اما عبد الله بن عامر جواب درستی نداد، و چون رای بر بصره قرار گرفت گفتند:

«ای مادر مؤمنان! از مدینه درگذر که کسان ما با غوغاییانی که آنجا هستند بر نیایند، با ما به بصره بیا که به ولایتی بی صاحب می‌رویم، و چون بیعت علی بن ابی طالب را بر- ضد ما حجت کنند آنها را به قیام واداری چنانکه مردم مکه را واداشتی، سپس آنجا بنشینی، اگر خدا کار را سامان داد چنان شود که خواهی و گر نه صبوری کنیم و در کار دفاع از این کار بکوشیم تا خدا هر چه خواهد کند.» گوید: و چون چنین گفتند و کار بی وی سر نمی‌گرفت گفت: «خوب.» همسران پیمبر صلی الله علیه و سلم با وی بودند و آهنگ مدینه داشتند و چون رأی او بگشت که خواست سوی بصره رود، آنها از این کار چشم پوشیدند، پس از آن قوم پیش حفصه رفتند که گفت: «رای من تابع رأی عایشه است.» وقتی خواستند حرکت کنند گفتند: «چگونه توانیم رفت که مالی همراه نداریم که مردم را با آن مجهز کنیم؟» یعلی بن امیه گفت: «من ششصد هزار و ششصد شتر همراه دارم بر آن نشینید.» ابن عامر نیز گفت: «من فلان و بهمان دارم» که بوسیله آن مجهز شدند.

آنگاه منادی ندا داد که مادر مؤمنان و طلحه و زبیر رو سوی بصره دارند، هر که سر عزت اسلام و جنگ منحرفان و انتقامجویی عثمان دارد و مرکب ندارد و لوازم ندارد، اینک لوازم و اینک خرجی. ششصد کس را بر ششصد شتر برنشاندند، بجز آنها که مرکب داشتند و همه هزار کس شدند و بوسیله مال، لوازم آماده کردند و ندای رحیل دادند و برفتند.

گوید: حفصه نیز می‌خواست حرکت کند اما عبد الله بن عمر پیش وی آمد و گفت که به جای ماند و او بماند و کس پیش عایشه فرستاد که عبد الله نگذاشت من

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2358

حرکت کنم.

عایشه گفت: «خدا عبد الله را ببخشد» گوید: ام الفضل دختر حارث یکی از مردم جهینه را به نام ظفر خبر کرد که با شتاب برود و نامه او را به علی برساند و او نامه ام الفضل را که شامل خبر بود پیش علی آورد.

عبد الرحمان ابن عمره به نقل از پدرش گوید: ابو قتاده به علی گفت: «ای امیر مؤمنان! پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم این شمشیر را به من آویخت که آنرا در نیام کردم و دیر در نیام بماند وقت آن رسیده که بر ضد این قوم ستمگر که با امت، دغلی کرده‌اند برهنه شود، اگر می‌خواهی مرا همراه ببر.» گوید: ام سلمه نیز برخاست و گفت: «ای امیر مؤمنان اگر عصیان خدا عز و جل نبود و می‌پذیرفتی با تو حرکت می‌کردم. اینک پسرم عمر که بخدا پیش من از جانم عزیزتر است، با تو حرکت می‌کند که در جنگهایت حاضر باشد.

گوید: «عمر با علی برون شد و پیوسته با وی بود، علی او را عامل بحرین کرد سپس از آنجا برداشت و نعمان بن عجلان زرقی را بر آنجا گماشت.

عوف گوید: یعلی بن امیه چهار صد هزار به زبیر کمک کرد و هفتاد کس از قریش را مرکوب داد و عایشه را بر شتری نشاند عسکر نام که به هشتاد دینار خریده بود، و چون روان می‌شدند عبد الله بن زبیر به کعبه نگریست و گفت: «هرگز چون تو ندیدم که مایه برکت طالب خیر و فراری از شر باشد.» محمد گوید: مغیره و سعید بن عاص تا یک منزل مکه با آنها بودند، آنگاه سعید با مغیره گفت: «رأی درست چیست؟» مغیره گفت: «رأی درست کناره گرفتن است که کار آنها سرانجام ندارد اگر خدا او را ظفر داد پیش وی آییم و گوییم دل ما با تو بود» پس کناره گرفتند و به جای ماندند، سعید به مکه رفت و آنجا بماند. عبد الله بن خالد بن اسید نیز با آنها

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2359

باز گشت.

زهری گوید: طلحه و زبیر چهار ماه پس از کشته شدن عثمان به مکه آمدند، در آن وقت ابن عامر سخت متلاشی بود، یعلی بن امیه بیامد که مال بسیار همراه داشت و بیش از چهار صد شتر. همه در خانه عایشه فراهم آمدند و رأی زدند و گفتند: «سوی علی می‌رویم و با او جنگ می‌کنیم» یکیشان گفت: «شما تاب مردم مدینه ندارید، میرویم و وارد بصره و کوفه می‌شویم که طلحه در کوفه پیروان و علاقه‌مندان دارد و زبیر در بصره علاقمندان و وسایل دارد» گوید: همسخن شدند که سوی بصره و کوفه روند، عبد الله بن عامر مال و شتر بسیار به آنها داد، با هفتصد کس از مردم مدینه و مکه برون شدند و مردم به آنها پیوستند تا سه هزار کس شدند.

علی از حرکتشان خبر یافت و سهل بن حنیف انصاری را بر مدینه گماشت‌و سوی ذی قار رفت، هشت روزه به آنجا رسید و جمعی از مردم مدینه را همراه داشت.

علقمة بن وقاص لیثی گوید: وقتی طلحه و زبیر و عایشه رضی الله عنهم حرکت کردند در ذات عرق کسان را سان دیدند و عروة بن زبیر و ابو بکر بن عبد الرحمان را کوچک یافتند و پسشان فرستادند.

عتبة بن مغیرة بن اخنس گوید: سعید بن عاص مروان بن حکم و یاران وی را در ذات عرق بدید و گفت: «کجا می‌روید که خونی شما بر پشت شتران است بکشیدشان و به خانه‌های خویش برگردید و خودتان را به کشتن مدهید» گفتند: «می‌رویم شاید همه قاتلان عثمان را بکشیم» گوید: آنگاه سعید با طلحه و زبیر خلوت کرد و گفت: «اگر ظفر یافتید، خلافت را به کی میدهید؟ با من راست بگویید»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2360

گفتند: «به یکی از ما دو تن، هر کدام را مسلمانان انتخاب کنند» گفت: «بهتر است خلافت را به فرزندان عثمان دهید که به خونخواهی او روان شده‌اید» گفتند: «شیوخ مهاجران را بگذاریم و خلافت را به فرزندانشان دهیم؟» گفت: «مگر نمی‌بینید که من می‌کوشم تا خلافت را از بنی عبد مناف بیرون برم؟» این بگفت و باز گشت و عبد الله بن خالد بن اسید نیز با وی باز گشت.

گوید: مغیرة بن شعبه گفت: «رای درست آن بود که سعید به کار بست هر کس از ثقفیان اینجاست باز گردد.» و باز گشت.

پس از آن قوم روان شدند، ابان بن عثمان و ولید بن عثمان نیز با آنها بودند در راه اختلاف کردند و گفتند: «بنام کی دعوت کنیم؟» آنگاه زبیر با پسرش عبد الله خلوت کرد، طلحه نیز با علقمة بن وقاص لیثی خلوت کرد که او را بر فرزندان خویش مزیت می‌داد. یکیشان گفت: «سوی شام رو» دیگری گفت: «سوی عراق رو» و هر یک با دیگری تندی کرد. آنگاه در مورد بصره اتفاق کردند.

اغر گوید: وقتی بنی امیه و یعلی بن امیه و طلحه و زبیر در مکه فراهم شدند به مشورت پرداختند و همسخن شدند که به خونخواهی عثمان و کشتن سبائیان برخیزند و انتقام بگیرند. عایشه رضی الله عنها گفت: «سوی مدینه روید.» اما جمع درباره بصره همسخن شدند و رای عایشه را بگردانیدند.

طلحه و زبیر با وی گفتند: «آنجا سرزمینی است که از دست رفته و به علی پیوسته، علی ما را به بیعت خویش مجبور کرد، همین را بر ضد ما حجت کنند و ما را واگذارند، مگر آنکه بروی و چنان کنی که در مکه کردی و باز آیی.» گوید: آنگاه یکی بانک زد که عایشه آهنگ بصره دارد اما با این ششصد شتر نمی‌توان سوی غوغاییان و بدویان و غلامان رفت که همه جا ریخته‌اند و دست

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2361

انداخته‌اند و به نخستین بانگ به جنبش آیند.

آنگاه عایشه کس پیش حفصه فرستاد که می‌خواست حرکت کند اما ابن عمر او را قسم داد که به جا ماند. عایشه روان شد، طلحه و زبیر نیز همراه وی بودند، عبد الله بن عتاب بن اسید را به کار نماز گماشت که در راه و در بصره با مردم نماز می‌کرد تا وقتی که کشته شد. مروان و دیگر مردم بنی امیه نیز با عایشه روان شدند، بجز آنها که ترسیدند، عایشه از اوطاس به سمت راست پیچید. همراهان وی ششصد سوار بودند بجز آنها که خودشان مرکب داشتند. شبانگاه راه را رها کرد و سمت راست گرفت. گویی کاروان آذوقه بود که از نزدیک ساحل گذشت و هیچکس از آنها به منکدر و واسط و فلج نزدیک نشد تا به بصره رسیدند و سالی پر حاصل بود.

ابن عباس گوید: یاران شتر ششصد کس بودند که به راه افتادند، عبد الرحمان ابن ابی بکر و عبد الله بن صفوان جمحی از آن جمله بودند و چون از چاه میمون گذشتند شتری را دیدند که کشته شده بود و خون آن همی ریخت و این را به فال بد گرفتند.

هنگامی که مروان از مکه برون شد اذان گفت آنگاه بیامد و پیش طلحه و زبیر ایستاد و گفت: «به کدامتان بعنوان خلیفه سلام کنم و بنام وی اذان گویم؟» عبد الله بن زبیر گفت: «به ابو عبد الله» محمد بن طلحه گفت: «به ابو محمد» گوید، آنگاه عایشه کس پیش مروان فرستاد و گفت: «چه میکنی؟ می‌خواهی در کار ما تفرقه افکنی؟ خواهرزاده من پیشوای نماز شود» پس، عبد الله بن زبیر با مردم نماز می‌کرد تا وقتی که به بصره رسیدند. معاذ بن عبد الله می‌گفت: «بخدا اگر فیروز شویم به فتنه افتیم که زبیر طلحه را به خلافت نگذارد و طلحه زبیر را بخلافت نگذارد.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2362

 

حرکت علی به طرف ربذه به آهنگ بصره‌

 

قاسم بن محمد گوید: وقتی علی از کار طلحه و زبیر و مادر مؤمنان خبر یافت تمام ابن عباس را بر مدینه گماشت و قثم بن عباس را سوی مکه فرستاد و بیرون شد امید داشت که آنها را در راه بگیرد، می‌خواست راهشان را ببندد، اما در ربذه معلوم شد که از دسترس وی دور شده‌اند. این خبر را عطاء بن رباب وابسته حارث بن حزن برای وی آورد.

محمد گوید: علی در مدینه بود که خبر آمد که طلحه و زبیر و عایشه و پیروانشان همسخن شده‌اند که سوی بصره روند و از گفتار عایشه خبر یافت و با همان آرایش که برای حرکت به شام به سپاه داده بود، برون شد که آنها را بگیرد. جمعی از کوفیان و مصریان نیز سبکبار با وی روان شدند که همه هفتصد کس بودند، امید داشت که در راه به آنها برسد و از رفتنشان جلوگیری کند.

گوید: عبد الله بن سلام به او رسید و عنانش بگرفت و گفت: «ای امیر مؤمنان! از مدینه مرو، بخدا اگر از آنجا رفتی دیگر باز نمی‌گردی و قدرت مسلمانان هرگز سوی آن باز نمیآید» کسان به وی ناسزا گفتند، اما علی گفت: «کارش نداشته باشید که نیک مردی از یاران پیمبر است» آنگاه برفت تا به ربذه رسید و از عبور آنها خبر یافت و چون به آنها دست نیافت در ربذه بماند و به مشورت پرداخت.

طارق بن شهاب گوید: «وقتی خبر کشته شدن عثمان رسید از کوفه به آهنگ عمره برون شدیم و چون به ربذه رسیدیم، و این به هنگام صبحدم بود، دیدم رفیقان راه همدیگر را پس می‌زنند. گفتم: «چیست؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2363

گفتند: «امیر مؤمنان» گفتم: «چه شده؟» گفتند: «طلحه و زبیر با وی مخالفت کرده‌اند و آمده که راهشان را بگیرد و خبر یافته که گذشته‌اند و می‌خواهد از دنبالشان برود» گفتم: «انا لله و انا الیه راجعون پیش علی روم و همراه وی با این در مرد بجنگم یا مخالفت وی کنم؟ کاری مشکل است» گوید: آنگاه نزد وی رفتم، سپیده دم نماز بپا شد، علی بیامد و نماز کرد و چون برفت پسرش حسن پیش وی آمد و بنشست و گفت: «به تو گفتم و نشنیدی، فردا به مخمصه افتی و کس یاریت نکند.» علی گفت: «پیوسته مانند زن ناله می‌کنی، چه گفتی که نکردم؟» گفت: «وقتی عثمان را محاصره کردند گفتمت از مدینه بیرون شوی که وقتی او را می‌کشند آنجا نباشی. پس از آن روزی که کشته شد گفتم بیعت نکنی تا فرستادگان ولایات و قبایل بیایند و بیعت هر شهر بیاید. پس از آن وقتی این دو مرد چنان کردند گفتم در خانه‌ات بنشین تا توافق کنند و اگر فسادی شد بدست دیگری باشد، اما به من گوش ندادی» گفت: «پسرکم، اینکه گفتی چرا وقتی عثمان را محاصره کردند از مدینه برون نشدی، بخدا ما را نیز چون او محاصره کرده بودند، اینکه گفتی بیعت نمی‌کردی تا بیعت شهرها بیاید، کار بدست مردم مدینه بود و نخواستم کار تباه شود آنچه درباره خروج طلحه و زبیر گفتی، این برای مردم اسلام وهن بود، بخدا از وقتی خلیفه شدم پیوسته بر من چیره بودند و اختیارم نبود و چنانکه باید تسلط نداشتم. اینکه گفتی در خانه می‌نشستم، با تکلیف خود چه می‌کردم و با کسانی که پیش من می‌آمدند؟

می‌خواستی مثل کفتار باشم که محاصره‌اش کنند و گویند نیست نیست، اینجا نیست، تا پاهایش را ببندند و بیرون بکشند. اگر در تکالیف خلافت که بعهده منست ننگرم، پس کی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2364

بنگرد، پسرکم بس کن»

 

خرید شتر برای عایشه و خبر سگان حوأب‌

 

عرنی شتردار گوید: بر شتری می‌رفتم که سواری را هم را گرفت و گفت: «ای شتردار شترت را می‌فروشی؟» گفتم: «آری» گفت: «به چند؟» گفتم: «به هزار درم» گفت: «دیوانه‌ای، شتری هست که به هزار درم بیرزد؟» گفتم: «آری همین شتر من» گفت: «برای چه؟» گفتم: «هرگز بر آن به تعقیب کسی نرفته‌ام که به او نرسیده باشم، وقتی بر آن بوده‌ام و کس به تعقیب من بوده بمن نرسیده.» گفت: «اگر می‌دانستی آنرا برای کی می‌خواهیم، بهتر معامله می‌کردی» گفتم: «برای کی می‌خواهی؟» گفت: «برای مادرت» گفتم: «مادرم را در خانه گذاشته‌ام که قصد سفر ندارد» گفت: «برای عایشه مادر مؤمنان می‌خواهم» گفتم: «مال تو است، بیا بی‌قیمت ببر» گفت: «نه، با ما به کاروان بیا تا یک شتر مهری به تو بدهیم و درهمهایی اضافه کنیم.» گوید: باز گشتم شتر مهری عایشه را به من دادند بعلاوه چهارصد یا ششصد

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2365

درم.

آنگاه به من گفت: «ای برادر عرنی راه را بلدی؟» گفتم: «بله بهتر از همه می‌دانم» گفت: «پس ما را به راه ببر» گوید: «با آنها برفتم و به هر دره و آبی که می‌رسیدیم از نام آن می‌پرسیدند تا به آب حوأب رسیدیم و سگان آنجا به ما بانگ زد» گفتند: «این چه آبیست؟» گفتم: «آب حوأب» گوید: عایشه با صدای بلند فریاد زد آنگاه به شانه شتر خود زد و آنرا بخوابانید و گفت: «بخدا قصه سگان حوأب مربوط به من است، برم گردانید» و این را سه بار گفت.

گوید: شتر بخفت و آنها نیز شتران را اطراف وی بخوابانیدند بدین حال بودند و عایشه از رفتن دریغ داشت تا روز بعد همانوقتی که از راه مانده بودند.

گوید: زبیر بیامد و گفت: «فرار، فرار که بخدا علی بن ابی طالب به شما رسید.» گوید: پس حرکت کردند و به من ناسزا گفتند و من باز گشتم. کمی رفته بودم که علی را با سوارانی در حدود سیصد کس دیدم که به من گفت: «ای سوار» سوی او رفتم که گفت: «زن را کجا دیدی؟» گفتم: «در فلان و بهمان جا و این شتر اوست و من شترم را به او فروختم» گفت: «شتر را سوار شد؟» گفتم: «آری و من با آنها برفتم تا به آب حوأب رسیدیم و سگان آنجا به ما بانگ زد و عایشه چنین و چنان گفت، و چون کارشان را آشفته دیدم باز گشتم و آنها برفتند»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2366

گفت: «ذو قار را بلدی؟» گفتم: «شاید بهتر از همه بلدم» گفت: «با ما بیا» گوید: برفتیم تا در ذو قار فرود آمدیم علی بن ابی طالب گفت دو جوال بیاوردند و پهلوی هم نهاد. آنگاه جهاز شتری بیاوردند و روی آن نهادند. سپس علی بیامد و بالا رفت و دو پا را از یک طرف رها کرد، آنگاه حمد خدا گفت و ثنای او کرد و بر- محمد صلوات گفت، سپس گفت: «دیدید که این قوم و این زن چه کردند؟» گوید: و حسن برخاست و بگریست.

علی گفت: «آمده‌ای که مثل زن گریه کنی؟» گفت: «آری، به تو گفتم و نشنیدی و اکنون به مخمصه‌ای افتاده‌ای که کس یاریت نکند» گفت: «به این جمع بگو که با من چه گفتی؟» گفت: «وقتی کسان سوی عثمان رفتند گفتمت دست به بیعت نگشایی تا عربان در کار خویش بنگرند که کاری را بی نظر تو فیصل نخواهند داد، اما نپذیرفتی، وقتی این زن روان شد و این قوم چنان کردند گفتمت در مدینه بمانی و یارانت را که بتو پیوسته‌اند بخوانی» علی گفت: «بخدا راست می‌گوید ولی بخدا من چون کفتار نیستم که بصدا گوش کنم، وقتی پیمبر صلی الله علیه و سلم در گذشت، هیچکس برای خلافت شایسته‌تر از من نبود، اما مردم با ابو بکر بیعت کردند، من نیز مانند آنها بیعت کردم. آنگاه ابو بکر درگذشت و هیچ کس برای خلافت شایسته‌تر از من نبود اما مردم با عمر بن خطاب بیعت کردند من نیز مانند آنها بیعت کردم. آنگاه عمر در گذشت و کس برای خلافت شایسته‌تر از من نبود اما مرا یکی از شش سهم قرار داد آنگاه مردم با عثمان بیعت کردند من نیز مانند آنها بیعت کردم. آنگاه کسان سوی عثمان رفتند و او را

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2367

کشتند. سپس پیش آمدند و به دلخواه با من بیعت کردند و من با کسانی که پیرویم کرده‌اند با مخالفانم جنگ میکنم تا خدا میان من و آنها حکم کند که از همه حکم کنان بهتر است.»

 

سخن عایشه که انتقام خون عثمان را میگیرم و رفتن او با طلحه و زبیر سوی بصره‌

 

اسد بن عبد الله گوید: وقتی عایشه در راه بازگشت از مکه به سرف رسید عبد- ابن ام کلاب را که پسر ابی سلمه بود اما به مادر انتساب داشت بدید و گفت: «چه خبر؟» گفت: «عثمان را بکشتند و هشت روز بماندند» گفت: «بعد چه کردند؟» گفت: «مردم مدینه اتفاق کردند و کارشان سر انجامی نیک یافت و درباره علی ابن ابی طالب همسخن شدند» گفت: «اگر کار خلافت بر یار تو قرار گیرد، ای کاش آسمان به زمین افتد بازم گردانید، بازم گردانید.» و سوی مکه بازگشت و می‌گفت: «به خدا عثمان به ستم کشته شد، بخدا انتقام خون او را می‌گیرم» ابن ام کلاب گفت: «نخستین کسی که گفته خویش را تغییر داد تویی، تو بودی که می‌گفتی نعثل را بکشید که کافر شده» ابن ام کلاب خطاب به عایشه شعری به این مضمون گفت:

«آغاز از تو بود، تغییر نیز از تو بود «باد از تو بود و باران هم از تو بود «تو گفته بودی که پیشوا را بکشند

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2368

«و به ما گفته بودی که کافر شده «ما ترا در کار کشتن وی اطاعت کردیم «قاتل وی به نزد ما کسی است که دستور داده «ولی آسمان از بالای ما نیفتاد «و آفتاب و مهتابمان نگرفت با کسی بیعت کرده‌اند که «کارها را به نظام می‌آورد «و کار جنگ را سامان می‌دهد «و کسی که درست پیمان باشد «همانند خیانتکار نیست» گوید: عایشه به مکه رفت و بر در مسجد فرود آمد و سوی حجر رفت و آنجا پردگی شد و کسان بر او فراهم شدند و گفت: «ای مردم بخدا عثمان به ستم کشته شد، بخدا انتقام خون او را می‌گیرم.» محمد گوید: علی نگران مقصد قوم بود و نمی‌دانست کجا خواهند رفت، می‌خواست سوی بصره روند و چون یقین کرد که راه بصره گرفته‌اند خرسند شد و گفت: «مردان و خاندانهای عرب در کوفه‌اند.» ابن عباس گفت: «چیزی که ترا خرسند کرده مرا آزرده دارد. کوفه خیمه‌گاهی است که سران عرب آنجایند و گنجایش قوم را ندارد و پیوسته آنجا کسی هست که نگران چیزی است که بدان نمی‌رسد و چون چنین باشد بر ضد کسی که بدان دست یافته آشوب کند تا او را بشکند و همدیگر را تباه کنند» علی گفت: «کار چنان می‌نماید که گویی، برتری و حق مردم مطیع از روی سابقه و تقدم است، اگر به استقامت بودند معافشان داریم و تلافی کنیم، اگر بدین بس کردند، نیکی بینند و اگر بس نکردند مکلفیم به استقامتشان آریم و این برای کسی که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2369

ببدی افتد بد شود.» ابن عباس گفت: «این کار را جز به تحمل و رضا حاصل نتوان کرد.» سیف گوید: وقتی طلحه و زبیر و مادر مؤمنان و مسلمانان مکه متفق شدند که سوی بصره روند و از قاتلان عثمان انتقام بگیرند، زبیر و طلحه پیش ابن عمر رفتند و خواستند که او نیز بیاید.

ابن عمر گفت: «من یکی از مردم مدینه‌ام، اگر همسخن شدند که قیام کنند، من نیز قیام می‌کنم و اگر همسخن شدند که به جای مانند، من نیز بجای می‌مانم» و از او چشم پوشیدند.

ابو ملیکه گوید: وقتی آهنگ حرکت داشتند زبیر پسران خود را فراهم آورد و با بعضی وداع کرد و بعضی را همراه برد، دو پسر اسما را برد، گفت: «فلان بمان، عمرو بمان» و چون عبد الله بن زبیر این بدید گفت: «عروه بمان، منذر بمان» زبیر گفت: «وای تو، می‌خواهم و پسرم را همراه داشته باشم که به کارم آیند.» گفت: «اگر همه را می‌بری ببر و اگر کسی را به جای می‌گذاری، این دو را نیز به جای گذار و از میان زنان خویش اسما را به خطر مرگ فرزند مینداز.» گوید: زبیر بگریست و آن دو را نیز وا گذاشت، آنگاه برون شدند و چون به کوههای اوطاس رسیدند از سمت راست سوی بصره رفتند و راه بصره را به سمت چپشان گذاشتند و چون به نزدیک راه رسیدند وارد آن شدند و از منکدر گذشتند.

و هم ابو ملیکه در روایت دیگر گوید: زبیر و طلحه روان شدند، عایشه نیز روان شد و همسران پیمبر از پی وی تا ذات عرق آمدند کس روزی ندیده بود که بیش از آن بر اسلام گریسته باشند و آنرا روز گریه نام دادند. عایشه عبد الرحمان بن عتاب را گفت

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2370

با مردم نماز کند که عادل بود.

یزید بن معن سلمی گوید: وقتی اردوی عایشه از اوطاس سمت راست گرفت به ملیح بن عوف سلمی گذشتند که در ملک خویش بود و به زبیر سلام کرد و گفت: «ای ابو عبد الله چه شده؟» گفت: «بر امیر مؤمنان تاخته‌اند و بی‌سبب و جهتی او را کشته‌اند» گفت: «کی؟» گفت: «غوغاییان ولایات و اوباش قبایل، بدویان و غلامان نیز از آنها پشتیبانی کرده‌اند.» گفت: «می‌خواهید چه کنید؟» گفت: «مردم را برانگیزیم که خون گرفته شود و معوق نماند که معوق ماندنش سلطه خدا را در میان ما به سستی افکند و اگر مردم از امثال آن باز مانند، پیشوایی نماند مگر اینگونه کسانش بکشند» گفت: «بخدا رها کردن این، وحشت آور است و معلوم نیست به کجا خواهد کشید» گوید آنگاه یک دیگر را وداع گفتند و از هم جدا شدند

 

ورود جمع به بصره و جنگ با عثمان بن حنیف‌

 

محمد گوید: وقتی راه را طی کردند و بیرون بصره رسیدند عمیر بن عبد الله تمیمی آنها را بدید و گفت: «ای مادر مؤمنان! ترا به خدا قسم می‌دهم، پیش کسانی که یکی را برای مهیا کردنشان نفرستاده‌ای وارد مشو» گفت: «رأی درست آوردی و مردی پارسایی» گفت: «به ابن عامر بگوی با شتاب برود که در بصره بر آوردگان دارد،

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2371

پیش آنها رود که مردم را ببینند سپس تو بروی که دانسته باشند برای چه آمده‌اید» عایشه، ابن عامر را فرستاد و او مخفیانه وارد بصره شد عایشه. نیز به تنی چند از سران بصره نامه نوشت، به احنف بن قیس نوشت و صبرة بن شیمان و امثالشان، آنگاه روان شد و چون به حفیر رسید در انتظار جواب و خبر ماند.

و چون خبر به مردم بصره رسید عثمان بن حنیف، عمران بن حصین را که از عامه بود پیش خواند و با ابو الاسود دوئلی که از خواص بود همراه کرد و گفت: پیش این زن روید و کار وی و همراهانش را معلوم کنید.

آنها برفتند و در حفیر به عایشه و همراهان رسیدند و اجازه خواستند، عایشه اجازه داد که وارد شدند و سلام کردند و گفتند: «امیر مان ما را فرستاده که از سبب آمدنت بپرسیم، آیا به ما خبر میدهی؟» گفت: «بخدا کسی همانند من به کار نهانی نمی‌رود و خبر را از فرزندان خود مکتوم نمی‌دارد. غوغاییان ولایات و اوباش قبایل به حرم پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم هجوم آوردند و در آنجا حادثه‌ها پدید آوردند و حادثه‌سازان را به آنجا کشانیدند و در خور لعنت خدا و لعنت پیمبر خدا شدند به سبب آنکه پیشوای مسلمانان را کشتند بی- آنکه دلیل یا قصاصی در میان باشد، خون حرام را حلال دانستند و بریختند و مال حرام را غارت کردند، حرمت شهر حرام و ماه حرام را رعایت نکردند، حرمت عرض‌ها و تن‌ها را نداشتند، در خانه کسان بی‌رضایتشان اقامت گرفتند که قدرت مقاومت نداشتند و در امان نبودند، ضرر زدند و سود ندادند و از خدا نترسیدند، من آمده‌ام که کار این جمع و محنت مردمی را که آنجا هستند و آنچه را که برای اصلاح این وضع باید انجام داد با مسلمانان بگویم و این آیه را بخواند:

«لا خَیْرَ فِی کَثِیرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَیْنَ النَّاسِ [1]» یعنی: در غالب آهسته گفتنشان چیزی نیست مگر آنکه به صدقه دادنی یا نکویی

______________________________

[1] نساء 4 آیه 114

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2372

کردنی یا اصلاح میان مردم فرمان دهد.

می‌خواهیم کسانی را که خدا گفته و پیمبر خدا فرمان داده از صغیر و کبیر و مرد و زن برای اصلاح برانگیزیم، کار ما چنین است شما را به معروف می‌خوانیم و از منکر منع می‌کنیم و به تغییر آن ترغیب می‌کنیم.» محمد گوید: ابو الاسود و عمران از پیش عایشه برون شدند و پیش طلحه رفتند و گفتند: «برای چه آمده‌ای؟» گفت: «برای خونخواهی عثمان» گفتند: «مگر با علی بیعت نکرده‌ای؟» گفت: «چرا اما شمشیر روی گردنم بود، اگر علی میان ما و قاتلان حایل نشود بر کناری او را نمی‌خواهم» گوید: آنگاه پیش زبیر رفتند و گفتند: «برای چه آمده‌ای؟» گفت: «برای خونخواهی عثمان» گفتند: «مگر با علی بیعت نکرده‌ای» گفت: «چرا، اما شمشیر روی گردنم بود، اگر میان ما و قاتلان حایل نشود بر کناری او را نمی‌خواهم» آنگاه آن دو کس پیش عایشه باز گشتند و با وی وداع کردند، عایشه با عمران وداع کرد و گفت: «ای ابو الاسود مبادا هوس ترا به جهنم بکشاند و این آیه را خواند:

کُونُوا قَوَّامِینَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ [1] یعنی: برای خدا قیام کنید و به انصاف گواهی دهید پس آنها را روانه کرد و منادی وی ندای رحیل داد، آن دو کس پیش عثمان ابن حنیف رفتند و ابو الاسود پیش از عمران سخن کرد و شعری خواند به این

______________________________

[1] مائده 5 آیه 11

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2373

مضمون:

«ای ابن حنیف! قوم بمخالفت آمده‌اند «با آنها مقاومت کن و پایمردی کن» عثمان گفت: «انا لله و انا الیه راجعون قسم به خدای کعبه که جنگ میان مسلمانان افتاد، دغلی را ببینید» عمران گفت: «بله، بخدا، مدتی دراز شما را درهم کوبد و چندان چیزی از شما نماند» عثمان گفت: «ای عمران رأی تو چیست؟» گفت: «من به جای می‌نشینم تو نیز چنین کن» گفت: «جلوشان را می‌گیرم تا امیر مؤمنان علی بیاید.» عمران گفت: «خدا هر چه می‌خواهد کند» و سوی خانه خود رفت.» آنگاه عثمان به کار خویش پرداخت، هشام بن عامر پیش وی آمد و گفت:

«ای عثمان این کار که تو می‌کنی مایه شر می‌شود، این دریدگی رفو نمی‌گیرد و این شکاف ترمیم نمی‌پذیرد، با این جمع مسامحه کن تا دستور علی بیاید و با آنها مخالفت مکن.» اما عثمان نپذیرفت و کسان را ندا داد و دستور داد که آماده شوند که سلاح برگرفتند و در مسجد جامع فراهم آمدند، عثمان بیامد و به حیله پرداخت تا اندیشه مردم را بداند و دستور آمادگی داد. آنگاه یک مرد کوفی قیسی را مأمور کرد و میان مردم فرستاد که به سخن ایستاد و گفت: «ای مردم! من قیس پسر عقدیه حمیسیم، این قوم سوی شما آمده‌اند. اگر از سر ترس آمده‌اند، از جایی آمده‌اند که پرندگان در- امانند، اگر به خونخواهی عثمان آمده‌اند ما که قاتلان عثمان نیستیم، درباره آنها به رأی من کار کنید و به جایی که آمده‌اند برشان گردانید» اسود بن سریع سعدی برخاست و گفت: «آنها می‌دانند که ما قاتلان عثمان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2374

نیستیم، آمده‌اند که از ما بر ضد قاتلان عثمان، چه اینجا باشند چه جای دیگر، کمک بگیرند، اگر این جمع چنانکه گفتی از دیارشان برون رانده شده‌اند کی باید مانع برون راندن کسان از شهرها شود؟» گوید: مردم ریگ به طرف او پرانیدند و عثمان بدانست که آمدگان در بصره یاران و همدستانی دارند و شکسته خاطر شد.

عایشه و همراهان بیامدند تا به مربد رسیدند و از بالا در آمدند و آنجا بماندند تا عثمان با همراهان خویش بیامد و از مردم بصره کسانی که خواسته بودند با وی آمدند و در مربد فراهم شدند و همچنان آمدند تا مربد از مردم پر شد. طلحه در سمت راست مربد بود، زبیر نیز با وی بود، عثمان در سمت چپ بود. کسان گوش به طلحه فرا داشتند و او حمد و ثنای خدا کرد و از عثمان و فضیلت وی و مدینه و کار ناحقی که شده بود سخن آورد و عمل را سخت ناروا شمرد و کسان را به خونخواهی وی خواند و گفت: «این کار، دین و سلطه خدا را نیرو می‌دهد که خونخواهی خلیفه مظلوم، از جمله حدود خداست، شما نیز اگر چنین کنید کار صواب کرده‌اید و کارتان به شما باز می‌گردد و اگر نکنید قدرت نماند و نظم نپاید.» زبیر نیز سخنانی همانند این گفت، آنها که در سمت راست مربد بودند گفتند:

«راست و نیکوست، حق گفتید و سوی حق خواندید.» و آنها که در سمت چپ بودند گفتند: «بد کاریست و خیانت، باطل گفتند و سوی باطل خواندند، بیعت کرده‌اند و آمده‌اند و چنین سخن می‌کنند.» مردم خاک به هم افکندند و ریگ انداختند و گرد و خاک کردند.

آنگاه عایشه سخن کرد، صدایی درشت داشت، چون صدای زنی شکوهمند بود و به همه جا می‌رسید، حمد خدا عز و جل کرد و ثنای او بر زبان راند و گفت: «چنان بود که مردم به عثمان معترض بودند و عاملان او را نمی‌خواستند در مدینه پیش ما می‌آمدند و درباره خبرها که از عمال وی می‌گفتند با ما مشورت می‌کردند و سخنان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2375

نیکو درباره اصلاح فیما بین میشنیدند و ما می‌نگریستیم و عثمان را بی‌گناهی پرهیزکار و درست پیمان می‌یافتیم و آنها را بدکاران خیانتکار دروغگو مییافتیم که جز آنچه می‌گفتند، می‌خواستند و چون نیرویشان بیشتر شد به خانه او ریختند و خون حرام و مال حرام و شهر حرام را بدون دلیل و قصاص، حلال دانستند، بدانید که بر شماست و جز این روا نیست که قاتلان عثمان را بگیرید و کتاب خدا عز و جل را روان دارید و این آیه را خواند:

أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ یُدْعَوْنَ إِلی کِتابِ اللَّهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ [1] ثُمَّ یَتَوَلَّی فَرِیقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ یعنی: مگر آن کسان را که از تورات بهره‌ای یافته‌اند نبینی که به کتاب خدا خوانده شوند تا میانشان حکم کند آنگاه گروهی از آنها روی بگردانند و اعراضگران باشند.

یاران عثمان بن حنیف دو گروه شدند: گروهی گفتند: «بخدا راست گفت و نکو گفت و بمنظور نیک آمده» گروه دیگر گفتند: «بخدا دروغ می‌گویید، نمی‌دانیم چه می‌گویید» و به همدیگر خاک افکندند و ریگ پرانیدند و گرد و خاک کردند.

گوید: و چون عایشه چنین دید سرازیر شد و مردم سمت راست نیز سرازیر شدند و در مربد در محل دباغان جای گرفتند و یاران عثمان به جای خویش ماندند و با هم سخن داشتند تا از هم جدایی گرفتند: بعضیشان سوی عایشه رفتند و بعضی دیگر با عثمان بر دهانه کوچه بماندند. آنگاه عثمان با همراهان خویش بیامد و بر دهان کوچه مسجد، سمت راست دباغان با جمع مقابل شدند و دهانه کوچه را گرفتند.

قاسم بن محمد گوید: جاریة بن قدامه سعدی بیامد و گفت: «ای مادر مؤمنان! کشته شدن عثمان سبکتر از کار تو است که از خانه خویش در آمده‌ای و بر این شتر

______________________________

[1] آل عمران 3 آیه 23

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2376

ملعون آماج سلاح شده‌ای در پرده و حرمت خدای بودی، پرده خویش دریدی و حرمت خویش ببردی، هر که جنگ ترا روا داند کشتنت را نیز روا داند، اگر به اختیار سوی ما آمده‌ای به خانه خویش باز گرد و اگر نا بدلخواه آمده‌ای از مردم کمک بخواه.» گوید: نوجوانی از بنی سعد سوی طلحه و زبیر رفت و گفت: «ای زبیر! تو حواری پیمبر خدا بوده‌ای و ای طلحه! تو پیمبر خدا را بدست خود محفوظ داشته‌ای مادرتان را نیز با شما می‌بینم، آیا زنانتان را نیز آورده‌اید؟» گفتند: «نه» گفت: «پس مرا با شما چه کار؟» و کناره گرفت.

جوان سعدی شعری به این مضمون گفت:

«حلیله کان خویش را محفوظ داشته‌اید «و مادر خویش را کشانیده‌اید «حقا که این از کم انصافی است «فرمان داشت که در خانه خویش بماند «اما راه بیابانها گرفت و هدف شد «که فرزندانش در مقابل او «با تیر و نیزه و شمشیر جنگ کنند «این حمایتگر طلحه و زبیر «بخاطر آنها «پرده‌های خویش را درید» جوانی از قبیله جهینه پیش محمد بن طلحه آمد که مردی عابد بود و گفت: «از خون عثمان با من سخن کن» گفت: «بله، خون عثمان سه پاره است، پاره‌ای به گردن صاحب هودج است،

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2377

یعنی عایشه، پاره‌ای به گردن صاحب شتر سرخ است، یعنی طلحه، و پاره‌ای به گردن علی بن ابی طالب است.» جوان بخندید و گفت: «بگمراهی نیفتم» و به علی پیوست و شعری در این باب گفت، به این مضمون:

«از پسر طلحه درباره مقتول مدینه «که دفن نشد، پرسیدم:

«گفت: سه گروه بودند که «پسر عفان را به کشتن دادند «یک سوم به گردن آن کسی است که در پرده است «و یک سوم به گردن سوار شتر سرخ است «و یک سوم به گردن پسر ابی طالب است «گفتم: درباره دو تن اولی راست گفتی «اما درباره سومی، به خطا رفتی» محمد گوید: ابو الاسود و عمران برون شدند، حکیم بن جبله با گروهی سوار بیامد و جنگ انداخت، یاران عایشه نیزه‌ها را بالا بردند و نگهداشتند که جنگ نشود اما حکیم بس نکرد و باز نگشت و به جنگ ادامه داد، یاران عایشه دست بداشته بودند مگر برای دفاع از خویشتن، حکیم سواران خویش را تحریک می‌کرد و تشویق می‌کرد و می‌گفت: «اینان قرشیانند که ترس و غرورشان نابودشان می‌کند» آنگاه بر- دهانه کوچه بجنگیدند و اهل خانه‌ها که دل با یکی از دو گروه داشتند به بام آمدند و سنگ سوی گروه دیگر می‌افکندند.

گوید: عایشه به یاران خویش گفت که سمت چپ گرفتند و به قبرستان بنی مازن رسیدند و لختی آنجا بماندند و مردم به آنها تاختند که شب از هم جداشان کرد. عثمان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2378

سوی مصر باز گشت و کسان سوی قبایل خویش رفتند.

آنگاه ابو الحجر با یکی از بنی عثمان بن مالک پیش عایشه و طلحه و زبیر آمد و گفت که به جایی بهتر از آنجا روند. از قبرستان بنی مازن حرکت کردند و از سمت قبرستان از آب بند بصره گذشتند و تا زابوقه رفتند و از آنجا به قبرستان بنی حصن رسیدند که به دار الرزق می‌رسید. شبانگاه به آمادگی پرداختند، مردم نیز سوی آنها روان بودند صبحگاهان در عرصه دار الرزق آماده بودند و عثمان بن حنیف به مقابله آمد، حکیم بن جبله ناسزا گویان بیامد و نیزه به دست داشت. یکی از مردم عبد القیس بدو گفت: «این کیست که ناسزایش می‌گویی و این سخنان که می‌شنوم درباره او ادا می‌کنی؟» گفت: «عایشه» گفت: «ای خبیث‌زاده، با مادر مؤمنان چنین می‌گویی؟» حکیم نیزه را میان دو پستان وی نهاد و او را بکشت، آنگاه به زنی رسید و همچنان ناسزای عایشه می‌گفت.

زن گفت: «این کیست که ترا به ناسزا گفتن وا داشته؟» گفت: «عایشه» گفت: «ای خبیث‌زاده به مادر مؤمنان چنین می‌گویی؟» حکیم ضربتی میان دو پستان وی زد و خونش بریخت و برفت.

گوید: «و چون فراهم آمدند، با یاران عایشه روبرو شدند و در دار الرزق جنگی سخت کردند که از هنگام طلوع تا نیمروز دوام داشت و بسیار کس از یاران عثمان ابن حنیف کشته شد و زخمی، از دو طرف بسیار بود.

منادی عایشه ندا می‌داد و قسم می‌داد که بس کنید، اما نمی‌پذیرفتند و چون به سختی افتادند، یاران عایشه را به صلح خواندند که پذیرفتند و متارکه کردند و مکتوبی در میانه نوشتند که پیکی سوی مدینه فرستند و دست بدارند تا پیک باز آید، اگر معلوم

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2379

شد که طلحه و زبیر را در کار بیعت مجبور کرده‌اند عثمان برود و بصره را به آنها وا گذارد و اگر مجبور نبوده‌اند طلحه و زبیر بروند. مکتوب چنین بود:

«این قراری است که طلحه و زبیر و مؤمنان مسلمانان همراهشان «مطابق آن با عثمان بن حنیف و مؤمنان و مسلمانان همراه وی قرار کرده‌اند «که عثمان همانجا که هنگام صلح به دست وی بوده بماند و طلحه و زبیر «همانجا که هنگام صلح بدستشان بوده بمانند، تا امین دو گروه و پیکشان، «کعب بن سور از مدینه بیاید هیچیک از دو گروه در مسجد و بازار و راه و «آبگاهی مزاحم دیگری نشود، آرامش در میان است تا کعب با خبر بیاید «و اگر خبر آورد که قوم طلحه و زبیر را به کار بیعت مجبور کرده‌اند، دستور «دستور آنهاست. اگر عثمان خواهد سوی مقصد خویش رود و اگر خواهد «با آنها بماند. و اگر خبر آورد که مجبور نبوده‌اند دستور عثمان «است. اگر طلحه و زبیر خواستند بمانند و بر اطاعت علی باشند و اگر «خواهند سوی مقصد خویش روند و مؤمنان از کسی که توفیق یابد پیروی «کنند» گوید: کعب برفت تا به مدینه رسید، مردم برای آمدن وی فراهم آمدند و این به روز جمعه بود. کعب به سخن ایستاد و گفت: «ای مردم مدینه مردم بصره مرا پیش شما فرستاده‌اند تا معلوم کنم آیا این قوم این دو مرد را به بیعت علی مجبور کرده‌اند یا به اختیار بیعت کرده‌اند؟» هیچکس از جمع به وی جواب نداد، بجز اسامة بن زید که برخاست و گفت:

«بیعت نکردند مگر به اجبار» سهل بن حنیف و کسان به طرف اسامه جستند. صهیب بن سنان برجست و به اتفاق ابو ایوب بن زید و جمعی از یاران رسول خدا و از جمله محمد بن مسلمه از بیم آنکه مبادا اسامه کشته شود گفت: «بخدا چنین بود، این مرد را رها کنید»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2380

او را رها کردند صهیب دستش بگرفت و از مسجد ببرد و به خانه‌اش رسانید و گفت: «مگر نمی‌دانستی که ام عامر احمق بود، نمی‌توانستی مانند ما خاموش بمانی؟» گفت: «نه بخدا نمی‌دانستم کار به اینجا می‌کشد که حادثه‌ای سخت بود.» کعب بازگشت، در این فاصله حوادثی رخ داده بود که طلحه و زبیر آنرا به حساب گرفته بودند، از جمله اینکه محمد بن طلحه که نماز بسیار می‌کرد در جایی نزدیک عثمان بن حنیف بایستاد و بعضی از قوم زط و سیابجه بیم کردند که مبادا مقصود دیگر دارد و او را از آن محل دور کردند طلحه و زبیر کس پیش عثمان فرستادند که این یکی. علی از ماجرای مدینه خبر یافت و نامه‌ای به عثمان نوشت و او را بی کفایت خواند و نوشت: «بخدا اگر مجبور شدند برای جلوگیری از تفرقه بود که به اجبار به جماعت و فضیلت پیوستند، اگر منظورشان رهایی از بیعت است دستاویزی ندارند اگر منظور دیگر دارند باید ببینم و ببینند» وقتی این نامه به عثمان بن حنیف رسید کعب نیز بیامد و کس پیش عثمان فرستادند که از پیش ما برو اما او نامه را حجت کرد و گفت: «این مطلب تازه است جز آنچه گفته‌ایم» پس طلحه و زبیر شبانگاهی سرد و تاریک طوفانی و بارانی، کسان را فراهم آوردند و سوی مسجد رفتند، وقت نماز عشا بود که نماز عشا را دیر می‌کردند، عثمان بن حنیف تأخیر کرده بود و عبد الرحمان بن عتاب را پیش صف نهاده بودند، جماعت زط و سیابجه شمشیر کشیدند و در جمع یاران طلحه و زبیر نهادند. آنها نیز مقابله کردند و در مسجد به جنگ پرداختند و پایمردی کردند و همه را که چهل کس بودند از پای در آوردند و کسان فرستادند تا عثمان را پیش طلحه و زبیر آرند و چون پیش آنها رسید لگدکوبش کردند و یک موی در چهره وی بجا نگذاشتند و این را سخت مهم شمردند و ماجرا را به عایشه خبر دادند و رأی او را خواستند، عایشه پیغام داد: «ولش

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2381

کنید که هرجا می‌خواهد برود، به زندانش مکنید» آنگاه کشیک بانان عثمان را از قصر بیرون کردند و وارد شدند و چنان بود که هر روز و شب بطور متناوب، چهل کس کشیک بانی عثمان می‌کردند. عبد الرحمان بن عتاب نماز عشا و نماز صبحدم را با کسان بکرد.

گوید: فرستاده میان عایشه و طلحه و زبیر عبد الرحمان بود که خبر سوی عایشه برد و از پیش وی جواب آورد و فرستاده قوم بود.

ابو محنف گوید: وقتی عثمان بن حنیف را گرفتند، ابان بن عثمان را پیش عایشه فرستادند و رای وی را خواستند.

عایشه گفت: «بکشیدش.» زنی به او گفت: «ای مادر مؤمنان! ترا بخدا با عثمان که صحبت پیمبر خدا داشته چنین مکن» عایشه گفت: «ابان را پس آرید» و چون او را بیاوردند گفت: «عثمان را بدارید، نکشید» گفت: «اگر می‌دانستم که مرا برای این، بار پس خوانده‌ای نمی‌آمدم.» مجاشع بن مسعود گفت: «عثمان را بزنید و موی ریشش را بکنید، چهل تازیانه به او زدند و موی ریش و سر و ابروان و پلکانش را بکندند و بداشتند.» زهری گوید: وقتی طلحه و زبیر خبر یافتند که علی در ذی قار فرود آمده سوی بصره رفتند و از منکدر عبور کردند و عایشه بانگ سگان شنید و گفت: «این چه آبی است؟» گفتند: «آب حوأب» گفت: «انا لله و انا الیه راجعون، من همانم، از پیمبر خدا وقتی که زنانش پیش وی بودند شنیدم که می‌گفت: ایکاش می‌دانستم سگان حوأب به کدامتان بانگ می‌زند»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2382

عایشه می‌خواست باز گردد اما عبد الله بن زبیر پیش وی آمد و گفت: «کسی که گفته اینجا حوأب است دروغ گفته» و چندان بگفت تا عایشه روان شد.

گوید: وقتی به بصره رسیدند عثمان بن حنیف که عامل آنجا بود گفت: «سبب مخالفت شما با علی چیست؟» گفتند: «او که چنین و چنان کرده برای خلافت شایسته‌تر از ما نیست» عثمان گفت: «علی مرا به اینجا گماشته، نامه می‌نویسم و به او خبر می‌دهم که به چه کار آمده‌اید و با کسان نماز می‌کنم تا نامه او بیاید» گوید: آنها موافقت کردند و او نامه نوشت، اما دو روز نگذشت که بر او تاختند و در زابوقه نزدیک مدینة الرزق با عثمان بجنگیدند و غلبه یافتند و او را بگرفتند، می‌خواستند بکشندش اما از خشم انصاریان بیم کردند و به مو و تن وی آسیب زدند، آنگاه طلحه و زبیر میان مردم بصره به سخن ایستادند و گفتند: «ای مردم بصره گناه را توبه باید، ما می‌خواستیم رفتار امیر مؤمنان عثمان دیگر شود، کشتن او را نمی‌خواستیم اما سفیهان بر خردمندان غلبه یافتند و او را کشتند» مردم به طلحه گفتند: «ای ابو محمد! نامه‌های تو که به ما می‌رسید جز این بود.» زبیر گفت: «درباره وی نامه‌ای از من پیش شما آمد؟» آنگاه از کشته شدن عثمان و رفتاری که با وی شده بود سخن آورد و از علی خرده گرفت.

گوید: یکی از مردم عبد القیس برخاست و گفت: «ای مرد خاموش باش تا ما سخن کنیم» عبد الله بن زبیر گفت: «ترا با سخن کردن چکار؟» مرد عبدی گفت: «ای گروه مهاجران! شما نخستین کسانی بوده‌اید که دعوت پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم را پذیرفته‌اید، و این فضیلت شما بود، مردم نیز همانند شما به اسلام روی آوردند، وقتی پیمبر خدا در گذشت با یکی از خودتان بیعت کردید

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2383

و در این مورد از ما رای نخواستید اما رضایت دادیم و پیروی شما کردیم و خدا در ایام خلافت وی مسلمانان را برکت داد آنگاه. او، رضی الله عنه، در گذشت و یکی از شما را بخلافت گماشت، در این مورد نیز با ما مشورت نکردید اما رضایت دادیم و تسلیم شدیم. و چون خلیفه درگذشت کار را به شش کس محول کرد که بی‌مشورت ما عثمان را انتخاب کردید و با او بیعت کردید آنگاه بی‌مشورت ما به وی اعتراض کردید و خونش بریختید، پس از آن بی‌مشورت ما با علی بیعت کردید، اینک چه اعتراضی باو دارید که با وی جنگ کنیم؟ آیا غنیمی به تبعیض داده یا کاری به ناحق کرده که بدان معترضید تا با شما بر ضد وی باشیم، اگر چنین نیست پس این کار چیست؟» گوید: خواستند او را بکشند که عشیره‌اش مانع شدند، اما روز بعد بر او و کسانش تاختند و هفتاد کس را بکشتند.

محمد گوید: وقتی عثمان بن حنیف را بگرفتند، صبحگاهان بیت المال با کشیک بانان در تصرف طلحه و زبیر بود، مردم نیز با آنها بودند و هر که با آنها نبود مغلوب و گوشه گیر بود. کس پیش عایشه فرستادند که حکیم با گروهی بجاست.

عایشه پیغام داد که عثمان را بزندان نکنند، ولش کنند. چنان کردند، عثمان رها شد و به دنبال کار خود رفت. حکیم بن جبله با سواران خویش و کسانی از مردم عبد القیس که پیروی او می‌کردند و کسانی از پراکندگان طایفه ربیعه که به آنها پیوسته بودند آماده بود که سوی دار الرزق رفتند حکیم می‌گفت: «اگر یاریش نکنم برادرش نیستم» و به عایشه ناسزا می‌گفت.

گوید: یکی از زنان قوم حکیم، سخنان او را شنید و گفت: «ای خبیث‌زاده این سزاوار تو است» که ضربتی زد و او را بکشت و مردم عبد القیس بجز آنها که گمنام بودند خشم آوردند و گفتند: «دیشب چنان کردی، اکنون نیز از سر گرفتی بخدا می‌گذاریم تا خدا از تو قصاص بگیرد» و برفتند و او را ترک کردند و کسانی از

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2384

پراکندگان قبایل که همراه عثمان بن حنیف به غزای عثمان رفته بودند و در محاصره وی شرکت داشته بودند و دانستند که در بصره جای ندارند بر او فراهم آمدند که آنها را سوی زابوقه بنزدیک دار الرزق برد.

عایشه گفت: «هیچکس را نکشید مگر آنکه با شما جنگ کند بانک زنید که هر کس از قاتلان عثمان نباشد دست از ما بدارد که ما جز با قاتلان عثمان کار نداریم و به هیچکس نمی‌تازیم» گوید: اما حکیم جنگ آغاز کرد و به بانک اعتنا نکرد.

طلحه و زبیر گفتند: «حمد خدای که خونی‌های ما را از مردم بصره فراهم آورد. خدایا هیچکدامشان را باقی مگذار و از آنها قصاص بگیر و همه را بکش» آنگاه به جنگ آنها رفتند که سخت بجنگیدند، چهار سر بودند: حکیم مقابل طلحه بود، ذریح مقابل زبیر بود، ابن محرش مقابل عبد الرحمان بن عتاب بود و حرقوص بن زهیر مقابل عبد الرحمان بن حارث.

طلحه به حکیم تاخت که سیصد مرد داشت، وی شمشیر می‌زد و رجزی می‌خواند به این مضمون:

«با شمشیر می‌زنمشان «همانند مردی عبوس «که از زندگی مأیوس است «و بهشت می‌جوید» یکی پای او را بزد و قطع کرد و او خود را کشید و پا را برگرفت و سوی حریف افکند که بدو خورد و از پای در آمد و پیش رفت و او را بکشت و بر پیکرش تکیه کرد و شعری به این مضمون خواند:

«ای ران! بیم مدار «که بازویم بجاست

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2385

«و با آن، بالای زانویم را حفظ می‌کنم» و هم او رجزی به این مضمون می‌خواند:

«این ننگ نیست که من بمیرم.

«ننگ آنست که کسی فرار کند «نابود شدن بزرگی را از میان نمی‌برد» یکی پیش وی آمد که سر خویش را بر پیکر کشته دیگر نهاده بود، گفت: «حکیم چه شده؟» گفت: «کشتندم» گفت: «کی ترا کشت؟» گفت: «متکایم» گوید: پس او را برداشت و به یارانش پیوست که هفتاد کس بودند.

گوید: حکیم که بر یک پا ایستاده بود و شمشیرها بر ضد آنها به کار بود بی‌لکنت سخن کرد و گفت: «این دو کس را چنان دیدیم که با علی بیعت کردند و به اطاعت وی در آمدند آنگاه به مخالفت و جنگ و خونخواهی عثمان بن عفان آمدند و میان ما مردم این دیار تفرقه انداختند، منظور آنها عثمان نیست.» گوید: یکی بانگ زد: «ای خبیث! اکنون که انتقام خدا به تو رسید به سخن پرداخته‌ای کی تو و یارانت را وا داشت که به پیشوای مظلوم حمله برید و در جمع مسلمانان تفرقه آورید و خون بریزید و تحصیل دنیا کنید، اینک عذاب و انتقام خدا را بچش و همینجور باش» گوید: ذریح و یارانش کشته شدند، حرقوص بن زهیر با تنی چند از یارانش جان به در برد و به قوم خویش پناه بردند. منادی طلحه و زبیر ندا داد که در هر یک از قبایل شما کسی از مهاجمان باشد پیش ما بیارید، آنها را بیاوردند چنانکه سگان را می‌برند و همه را کشتند و میان بصریان از آن جمع کس نماند مگر حرقوص بن زهیر

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2386

که بنی سعد به حمایت او برخاستند که وی از بنی سعد بود، اما سخت به زحمت افتادند، مدتی معین شد و بنی سعدیان را که طرفدار عثمان بودند، چندان آشفته کردند که گفتند: «کناره می‌کنیم» مردم عبد القیس نیز پس از جنگ وقتی خشم بنی سعدیان را بدیدند در مورد مقتولان و پناهندگان خویش به خشم آمدند که عبدیان به اطاعت علی دلبسته بودند.

طلحه و زبیر مقرری کسان را بدادند و مردم مطیع را بیشتر دادند، مردم عبد القیس و بسیاری از بکر بن وائل که بیشترشان ندادند سوی بیت المال تاختند اما مردم به آنها حمله بردند و از آنها بکشتند که برفتند و بر راه علی جای گرفتند.

در این موقع در بصره بجز حرقوص خونی‌ای نمانده بود. طلحه و زبیر از کار و وضع خویش به مردم شام نوشتند که آمده بودیم از جنگ جلوگیری کنیم و کتاب خدا عز و جل را بپا داریم و حدود خدا را درباره شریف و وضیع و بسیار و کم روان کنیم مگر آنکه خدا ما را از آن باز دارد. نیکان و نجیبان مردم بصره با ما بیعت کردند و اشرار و اوباش به مخالفت برخاستند و دست به اسلحه بردند و از جمله سخنانی که به ما گفتند این بود که مادر مؤمنان را به گروگان می‌گیریم به این سبب که آنها را سوی حق خوانده بود و ترغیب کرده بود خدای عز و جل روش مسلمانان را مکرر به آنها وانمود و چون حجت و دستاویز نماند قاتلان امیر مؤمنان دلیری نمودند که از پای در آمدند و کس از آنها جان نبرد مگر حرقوص بن زهیر که خدا سبحانه اگر خواهد او را نیز گرفتار کند و همگان چنان شدند که خدا فرموده بود، شما را بخدا شما نیز چنان کنید که ما کرده‌ایم که ما و شما در پیشگاه خدا معذور باشیم که تکلیف خویش را انجام داده‌ایم.

نامه را با سیار عجلی فرستادند.

نامه‌ای همانند آن نیز برای مردم کوفه فرستادند و با یکی از بنی عمرو بن اسد بنام مظفر بن معرض فرستادند، برای مردم یمامه نیز که سبرة بن عمرو عنبری عامل آنها

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2387

بود نامه نوشتند و با حارث سدوسی فرستادند.

به مردم مدینه نیز نامه نوشتند و با ابن قدامه قشیری فرستادند که نهانی به مردم مدینه رسانید.

«عایشه نیز با فرستاده طلحه و زبیر برای مردم کوفه نوشت:

«اما بعد، خدا عز و جل و اسلام را بیادتان می‌آورم. کتاب خدا را «بوسیله روان کردن احکام آن به پا دارید، از خدا بترسید و همگی به «ریسمان وی چنگ بزنید و با کتاب خدا باشید، ما به بصره آمدیم و مردم «را دعوت کردیم که بوسیله روان کردن حدود خدا کتاب وی را به پا دارند، «صلحا پذیرفتند و آنها که از خیر بری بودند با سلاح بمقابله ما آمدند و «گفتند شما را نیز از پی عثمان روانه می‌کنیم که حدود را معوق بدارند، «دشمنی کردند و ما را کافر خواندند و ناروا به ما گفتند و ما این آیه قرآن را «برایشان خواندیم:

«أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ یُدْعَوْنَ إِلی کِتابِ «اللَّهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ» [1] «یعنی: مگر آن کسان را که از تورات بهره‌ای یافته‌اند نبینی که بکتاب خدا «خوانده شوند تا میانشان حکم کند.

«بعضیشان مطیع من شدند و میانشان اختلاف افتاد و به همین حال «واگذاشتیمشان اما این مانع گروه اول نشد که سلاح در یاران من نهند، «عثمان بن حنیف سوگندشان داد که با من بجنگند. خدا بوسیله صلحای «قوم مرا حمایت کرد و مکرشان را به خودشان باز گردانید. بیست و شش «روز بماندیم و به کتاب خدا و روان کردن حدود دعوتشان کردیم که از «خونریزی جلوگیری شود مگر آنکه خونش حلال باشد، اما نپذیرفتند و

______________________________

[1] 3/ 22

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2388

«به چیزها متوسل شدند که مطابق آن توافق کردیم، اما بترسیدند و خیانت «کردند و فراهم آمدند و خدا خونیهای عثمان را یکجا کرد و از آنها قصاص «گرفت که جز یکی از آنها جان نبرد و بوسیله عمیر بن مرثد و مرثد بن قیس «و تنی چند از قیسیان و تنی چند از طایفه رباب و ازد از ما حمایت کرد و «از آنها محفوظ داشت. از قاتلان عثمان بن عفان چشم نپوشید تا خدا حق «خویش را بگیرد، از خاینان حمایت و طرفگیری مکنید و از کسانی که «مشمول حدود خدا شده‌اند خشنود مباشید که ستمگر شوید، نام «اینان را برای کسانی نوشته‌ام، مردم را از حمایت و یاری آنها بدارید و «در خانه‌های خویش بمانید که این قوم به آنچه با عثمان بن عفان کردند و «تفرقه در جماعت مسلمانان آوردند و مخالفت کتاب و سنت کردند، بس «نکردند و ما را به سبب آنکه گفته بودیم و ترغیبشان کرده بودیم که کتاب «خدا را بپا دارند و حدود وی را روان کنند، کافر شمردند و ناروا گفتند. صلحا «این کار را نپسندیدند و گفتارشان را وحشت آور دانستند و به آنها گفتند که «بدین بس نکردید که پیشوا را کشتید و اینک بر ضد همسر پیمبرتان برخاسته‌اید «که چرا شما را به حق خوانده و می‌خواهید او را با اصحاب پیمبر خدا و «پیشوایان اسلام بکشید. پس آنها و عثمان بن حنیف، پیروان غوغایی و جاهل «خویش را با زطها و سیابجه بکار انداختند و ما از آنها به جمعی از مردم «خیمه‌ها پناه بردیم. بیست و شش روز چنین بود، دعوتشان می‌کردیم که به «حق گرایند و میان ما و حق حایل نشوند اما خیانت آوردند و نامردی کردند «و ما مقابله نکردیم. بیعت طلحه و زبیر را حجت آوردند و پیکی فرستادند «که با حجت بیامد اما حق را نشناختند و تحمل آن نکردند و در تاریکی «هجوم آوردند که مرا بکشند در صورتی که کسی که با آنها جنگ می‌کرد «من نبودم. از پای ننشستند تا به آستان خانه من رسیدند، بلدی همراه

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2389

«داشتند که بسوی من راهبرشان شود اما گروهی را بر در خانه من یافتند که «عمیر بن مرثد و مرثد بن قیس و یزید بن عبد الله بن مرثد از آن جمله بودند با تنی «چند از قیسیان و تنی چند از طایفه رباب و ازد. آسیای جنگ بر آنها بگشت «و مسلمانان دورشان را گرفتند و خونشان را بریختند و خدا عز و جل مردم «بصره را با طلحه و زبیر همدل و متفق کرد، اگر کسانی را به انتقام کشته‌ایم «معذور بوده‌ایم و این حادثه پنج روز مانده از ربیع الاخر سال سی و شش «بود.» عبد الله بن کعب، نوشت در ماه جمادی.

عامر بن حفص گوید: یکی از مردم حدان بنام ضخیم گردن حکیم بن حبله را بزد که سرش بگشت که به پوستش آویخته بود و صورتش بطرف پشت بود.

مثنی حدانی گوید: کسی که حکیم را کشت یزید بن اسحم حدانی بود، حکیم را میان یزید بن اسحم و کعب بن اسحم یافت که هر دو کشته شده بودند.

ابو الملیح گوید: وقتی حکیم بن جبله کشته شد خواستند عثمان بن حنیف را بکشند، گفت: «هر جور می‌خواهید اما سهل بن حنیف، ولایتدار مدینه است، اگر مرا بکشید انتقام می‌گیرد و او را رها کردند. در کار نماز اختلاف کردند، عایشه رضی- الله عنها به عبد الله بن زبیر گفت که با کسان نماز کند. زبیر می‌خواست مقرری مردم را بدهد و آنچه را که در بیت المال بود تقسیم کند عبد الله پسرش گفت: «اگر مردم مقرری بگیرند پراکنده می‌شوند.» درباره عبد الرحمان بن ابی بکر توافق کردند و او را بر بیت- المال گماشتند.

جارود بن ابی سبره گوید: «شبی که عثمان بن حنیف را گرفتند در عرصه مدینة- الرزق غذایی بود که مردم می‌خوردند. عبد الله خواست آنرا به یاران خویش دهد حکیم بن جبله از رفتاری که با عثمان بن حنیف کرده بودند خبر یافت و گفت: «اگر او را یاری ندهم خدا ترس نیستم» و با جماعتی از عبد القیس و بکر بن وائل که قیسیان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2390

بیشتر بودند به مدینة الرزق پیش ابن زبیر رفت که گفت: «حکیم چه می‌خواهی؟» گفت: «می‌خواهم که از این غذا بخوریم و مطابق نوشته فیما بین عثمان را رها کنید که در دار الاماره بماند تا علی بیاید، بخدا اگر بر ضد شما یارانی داشتم که در همتان بکوبم، به این مقدار رضایت نمی‌دادم تا در مقابل کسانی که کشته‌اید بکشمتان که شما در مقابل کسانی که از برادران ما کشته‌اید خونتان حلال است، مگر از خدای عز و جل نمی‌ترسید، چرا خونریزی را روا میدانید؟» گفت: «در مقابل خون عثمان بن عفان رضی الله عنه» گفت: «اینها که کشتیدشان عثمان را کشته بودند؟ مگر از دشمنی خدا نمی‌ترسید؟» عبد الله بن زبیر گفت: «تا علی خلع نشود از این غذا به شما نمی‌دهیم و عثمان ابن حنیف را رها نمی‌کنیم» حکیم گفت: «خدایا تو داور عادلی، شاهد باش» آنگاه به یاران خویش گفت: «من درباره جنگ با اینان تردید ندارم هر که تردید دارد برود.» سپس با آن جمع به جنگ پرداخت و جنگی سخت در میانه رفت. یکی ضربتی به ساق پای حکیم زد و آنرا قطع کرد. حکیم ساق پای خویش را بگرفت و بوی زد که به گردنش خورد و از پای در آمد و به حال مرگ افتاد. آنگاه سوی وی رفت و بکشتش و بر او تکیه داد، یکی بر او گذشت و گفت: «کی ترا کشت؟» گفت: «متکایم.» هذلی گوید: وقتی پای حکیم قطع شد شعری به این مضمون خواند:

«وقتی عزم خویش را جزم کردم «بپایم گفتم ای پای! بیم مدار «که دست نیرومندم با من است»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2391

عامر گوید: «اشرف پسر حکیم و برادرش رعل بن جبله نیز با وی کشته شدند.

عوف اعرابی گوید: یکی در مسجد بصره پیش طلحه و زبیر و آمد گفت: «شما را بخدا آیا پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم درباره این سفرتان چیزی به شما گفته است؟» گوید: «طلحه برخاست و پاسخ نداد و او زبیر را قسم داد که گفت: «نه» ولی شنیدیم که پیش شما درمهایی هست که آمده‌ایم شریک شما شویم.» ابن عمر وابسته زبیر گوید: «وقتی مردم بصره با طلحه و زبیر بیعت کردند زبیر گفت: «هزار سوار نیست که با آنها سوی علی روم یا شبیخونی بزنم یا صبحگاهی حمله برم شاید او را پیش از آنکه به ما برسد بکشیم؟» گوید: «اما کسی جواب نداد» زبیر گفت: «این فتنه‌ایست که از آن سخن می‌گفتم» وابسته او گفت: «این را فتنه می‌نامی و بسبب آن جنگ می‌کنی؟» گفت: «وای بر تو می‌نگریم اما نمی‌بینیم، هیچ کاری نبود که جای پایم را در اثنای آن ندیده باشم، جز این کار که نمی‌دانیم رو به اقبال داریم یا به ادبار» علقمة بن وقاص لیثی گوید: وقتی طلحه و زبیر و عایشه رضی الله عنهم روان شدند طلحه را دیدم، او مجلس خلوت را بیش از همه چیز دوست داشت دیدمش که ریش خود را به سینه می‌مالید، گفتمش: «ای ابا محمد می‌دانم که مجلس خلوت را بیش از همه چیز دوست داری و می‌بینم که ریشت را به سینه‌ات میمالی اگر از چیزی آزرده خاطری بنشین» گفت: «ای علقمه ما که بر ضد دیگران همدل بودیم اینک دو کوه آهن شده‌ایم که همدیگر را می‌جوییم، درباره عثمان کاری از من سر زده که باید به توبه آن خونم را در راه خونخواهی او بریزم»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2392

گفتم: «تو که ملک و عیال داری محمد بن طلحه را پس بفرست که اگر حادثه‌ای رخ داد جانشین تو باشد» گفت: «نمی‌خواهم کسی را که در این راه قدم بر می‌دارد منع کنم.» گوید: «پیش محمد بن طلحه رفتم و بدو گفتم: بهتر است بجای مانی و اگر برای طلحه حادثه‌ای بود به کار عیال و ملک او پردازی» گفت: «نمی‌خواهم درباره او از دیگران بپرسم» مجالد بن سعد گوید: وقتی عایشه به بصره آمد به زید بن صوحان چنین نوشت:

«از عایشه دختر ابو بکر مادر مؤمنان و محبوب پیمبر خدا صلی- «الله علیه و سلم، به فرزند صمیمی وی زید بن صوحان. اما بعد: وقتی این «نامه من به تو رسید بیا و ما را در کارمان یاری کن، اگر چنین نمی‌کنی کسان «را از علی بازدار.» گوید: زید بدو نوشت:

«از زید بن صوحان به عایشه دختر ابی بکر صدیق رضی الله عنه «محبوب پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم. اما بعد: اگر از این کار کناره کنی «و به خانه خویش باز گردی من فرزند صمیمی توام، و گر نه نخستین کسی «هستم که ترا رها می‌کنم»

 

سخن از رهسپار شدن علی بن ابی طالب سوی بصره‌

 

سخن از رهسپار شدن علی بن ابی طالب سوی بصره‌

 

یزید ضخم گوید: علی در مدینه بود که از کار عایشه و طلحه و زبیر خبر یافت که آنها سوی عراق رفته‌اند و با شتاب برون شد و امید داشت که به آنها برسد و بازشان گرداند اما چون به ربذه رسید خبر یافت که دور شده‌اند و روزی چند در ربذه بماند و خبر یافت که آن جمع آهنگ بصره دارند و آسوده خاطر شد و گفت: «مردم

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2393

کوفه را بیشتر دوست دارم که سران عرب جزو آنها هستند» و به آنها نوشت که من شما را از شهرها برگزیدم و اینک در راهم.

عبد الرحمن بن ابی لیلی گوید: علی به مردم کوفه نوشت:

«بسم الله الرحمن الرحیم، اما بعد، من شما را برگزیدم و پیش شما «اقامت می‌گیرم که می‌دانم خدا عز و جل و پیمبر او را دوست دارید، هر که «پیش من آید و یاریم کند دعوت حق را پذیرفته و تکلیف خویش را انجام «داده است» طلحة بن اعلم گوید: علی، محمد بن ابی بکر و محمد بن عون را سوی کوفه فرستاد.

مردم برای مشورت درباره حرکت پیش ابو موسی آمدند.

ابو موسی گفت: «راه آخرت اینست که بمانید و راه دنیا اینست که حرکت کنید، خودتان دانید.» گوید: گفته ابو موسی به دو محمد رسید و از او دوری گرفتند و سخنان درشت گفتند. ابو موسی گفت: «بخدا بیعت عثمان بگردن من و یار شماست، اگر بخواهیم جنگ کنیم، جنگ نمی‌کنیم تا همه قاتلان عثمان هر کجا باشند کشته شوند.» گوید: علی در آخر ماه ربیع الاول سال سی و ششم از مدینه برون شد و خواهر علی بن عدی که از تیره عبد شمس بود شعری به این مضمون گفت:

«خدایا شتر علی را پی کن «و حمل او را برای شتر مبارک مکن «بدانید که علی بن عدی همراه وی نیست» شعبی گوید: وقتی علی در ربذه فرود آمد، جماعتی از مردم طی پیش علی آمدند، بدو گفتند: «اینک جماعتی از مردم طی آمده‌اند که بعضی‌شان می‌خواهند با تو حرکت کنند و بعضی دیگر می‌خواهند به تو سلام گویند»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2394

گفت: «خدا همه را پاداش نیک دهد، خدا مجاهدان را بر ماندگان فضیلت داده و پاداش بزرگ.» گوید: آنگاه به نزد وی در آمدند، علی گفت: «ما را چگونه دیده‌اید؟» گفتند: «همه نیک و دلخواه» گفت: «خدایتان پاداش نیک دهد که به دلخواه اسلام آوردید و با مرتدان جنگ کردید و زکات خویش را بتمام به مسلمانان دادید.» گوید: آنگاه سعید بن عبید طایی بپا خاست و گفت: «ای امیر مؤمنان! کسانی هستند که زبانشان آنچه را در دل دارند بیان می‌کند، بخدا زبان من آنچه را در دل دارم بیان نمی‌تواند کرد، کوششی می‌کنم و توفیق از خداست. من در نهان و عیان نیکخواه توام و همه جا با دشمنت می‌جنگم و برای تو حقی قایلم که برای هیچیک از مردم روزگارت قایل نیستم به سبب فضیلت و قرابت که داری» علی گفت: «خدایت بیامرزاد زبانت آنچه را در خاطرت نهان است ادا کرد.» گوید: سعید در صفین کشته شد، خدایش رحمت کند.

محمد گوید: وقتی علی به ربذه رسید آنجا بماند و محمد بن ابی بکر و محمد بن جعفر را سوی کوفه فرستاد و به آنها نوشت:

«من شما را بر مردم شهرها ترجیح داده‌ام و به سبب این حادثه که «رخ داده از شما کمک می‌خواهم. یاران دین خدا باشید و ما را کمک کنید «و به پا خیزید. اصلاح این است که ما می‌خواهیم که همه امت برادر شوند «هر که این را خواهد و مرجح شمارد حق را خواسته و مرجح شمرده و «هر که از این بیزار باشد از حق بیزاری کرده و آنرا حقیر شمرده» گوید: آن دو برفتند و علی در ربذه بماند که آماده شود و کس سوی مدینه فرستاد که آنچه می‌خواست از مرکب و سلاح بدو پیوست و دستور خویش بداد و در میان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2395

کسان به سخن ایستاد و گفت:

«خدا عز و جل ما را از پس ذلت و کمی و دشمنی و دوری که بود، «به اسلام عزت داد و رفعت بخشید و برادران کرد و مردم چندان که خدا «خواست چنین بودند که اسلام دینشان بود و حق در میانشان بود و قرآن «پیشوایشان بود تا این شخص به دست این قوم که شیطان تحریکشان کرده «بود تا میان این امت تباهی آرد کشته شد، بدانید که این امت نیز بناچار «پراکنده می‌شود چنانکه امتهای پیشین پراکنده شدند، از شر آنچه شدنی «است بخدا پناه می‌بریم» بار دیگر سخن کرد و گفت:

«ناچار آنچه شد نیست باید بشود، بدانید که این امت هفتاد و سه «فرقه می‌شود که از همه بدتر فرقه‌ایست که به من انتساب گیرد اما به عمل «من پای بند نباشد، دانسته‌اید و دیده‌اید، بدین خویش پای بند باشید از «هدایت پیمبرتان صلی الله علیه و سلم بهره گیرید و از سنت وی پیروی کنید «و هر چه را مبهم دیدید به قرآن عرضه کنید و هر چه را رد کرد، رد کنید «خدای عز و جل را پروردگار خویش دانید و اسلام را دین، و محمد را پیمبر، و قرآن را داور و پیشوای خویش» و هم محمد گوید: وقتی علی می‌خواست از ربذه سوی بصره رود، پسر رفاعة بن رافع پیش وی به پا خاست و گفت: «ای امیر مؤمنان چه می‌خواهی و ما را کجا می‌بری؟» گفت: «آنچه می‌خواهیم و قصد داریم صلح است اگر از ما بپذیرند و دعوت ما را اجابت کنند» گفت: «اگر اجابت نکردند؟» گفت: «با عذرشان رهاشان می‌کنیم و حقشان را می‌دهیم و صبر می‌کنیم»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2396

گفت: «اگر راضی نشدند؟» گفت: «تا بما کاری نداشته باشند با آنها کاری نداریم» گفت: «اگر کاری داشته باشند؟» گفت: «دفاع می‌کنیم» گفت: «نیکو است» گوید: و نیز حجاج بن غزیه انصاری بپا خاست و گفت: «ترا به کردار خشنود میکنم چنانکه به گفتار خشنودم کردی» و شعری به این مضمون خواند:

«دریاب دریاب، «پیش از آنکه فرصت برود «ما را به طرف این صدا ببر «جانم نماند اگر از مرگ بترسم» سپس گفت: «بخدا عز و جل را که ما را انصار نام داده، نصرت می‌دهم» گوید: امیر مؤمنان روان شد. ابو لیلی بن عمرو بن جراح بر مقدمه وی بود.

پرچم به دست محمد بن حنفیه بود، عبد الله بن عباس بر پهلوی راست بود، عمرو بن ابی سلمه یا عمرو بن سفیان بن عبد الاسد بر پهلوی چپ بود علی با هفتصد و شصت کس حرکت کرد رجز خوان وی رجزی به این مضمون می‌خواند:

«پرستوان بروید و شتاب کنید «که وقت رفتن است «نکو گویید تا به نیکی برسید «و با طلحه و زبیر بجنگید.» رجز خوان، پیشاپیش علی می‌رفت، علی بر شتر سرخ رنگ خویش بود و اسب تیره رنگی را یدک می‌کشید.

گوید: در فید جوانی از بنی سعد بن ثعلبه بنام مره به جمع برخورد و گفت:

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2397

«اینان کیانند؟» گفتند: «امیر مؤمنان» گفت: «سفریست فانی، پر از خون نفوس فانی» علی این را بشنید و او را پیش خواند و گفت: «نامت چیست؟» گفت: «مره» گفت: «خدا معاشت را تلخ کند، کاهن قومی؟» گفت: «نه، اثر بینم» وقتی در فید فرود آمد، مردم اسد و طی پیش وی آمدند و خویشتن را بر او عرضه کردند.

گفت: «به جای خویش بمانید که مهاجران بسند.» گوید: پیش از حرکت علی، یکی از مردم کوفه به فید آمد که بدو گفت:

«کیستی؟» گفت: «عامر بن مطر لیثی شیبانی» گفت: «چه خبر داری؟» مرد شیبانی با وی خبر می‌گفت تا درباره ابو موسی از او پرسید.

گفت: «اگر صلح می‌خواهی ابو موسی مرد این کار است و اگر جنگ می‌خواهی ابو موسی مرد این کار نیست.» گفت: «به خدا جز این نمی‌خواهم که صلح به ما باز گردد.» گفت: «خیر را با تو گفتم.» گوید: آنگاه مرد شیبانی خاموش ماند و علی نیز خاموش ماند.

محمد بن حنفیه گوید: عثمان بن حنیف که موی سر و ریش و ابروان وی را کنده بودند در ربذه پیش علی آمد و گفت: «ای امیر مؤمنان! مرا با ریش فرستاده بودی و بی‌ریش پیش تو آمدم»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2398

گفت: «پاداش و نیکی یافتی، پیش از من دو کس کار مردم را عهده‌دار شدند و مطابق قرآن عمل کردند، پس از آن سومی عهده‌دار شد و گفته‌ها بود و عمل‌ها، پس از آن با من بیعت کردند، طلحه و زبیر نیز بیعت کردند، آنگاه بیعت مرا شکستند و کسان را بر ضد من بر انگیختند. عجیب است که از ابو بکر و عمر اطاعت می‌کردند و مخالفت من می‌کنند، بخدا می‌دانند من از گذشتگان کمتر نیستم، خدایا قصدشان را بی اثر کن و منظورشان را بسر مبر و اعمالشان را کیفر ده» محمد گوید: وقتی علی به ثعلبیه رسید از سر گذشت عثمان بن حنیف و نگهبانان وی خبر یافت و به سخن ایستاد و خبر را با قوم در میان نهاد و گفت: «خدایا مرا از بلیه کشتن مسلمانان که طلحه و زبیر بدان دچار شده‌اند مصون دار و همه ما را از آن محفوظ دار» گوید: «و چون به اساد رسید از سرنوشت حکیم بن جبله و قاتلان عثمان خبر یافت و گفت: «الله اکبر، اینک که طلحه و زبیر انتقام خویش را گرفته‌اند کی مرا از آنها خلاص می‌کند و این آیه را خواند:

«ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلَّا فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ [1]» یعنی: هر مصیبتی در زمین افتد یا بجانهاتان رسد پیش از آنکه خلقش کنیم در نامه‌ای بوده که این برای خدا آسان است.

و چون به ذی قار رسیدند، عثمان بن حنیف پیش وی آمد که در صورتش مو نبود و چون علی او را بدید به یاران خویش نگریست و گفت: «این وقتی از پیش ما رفت پیر بود و اینک که پیش ما باز آمده جوان است.» گوید: و همچنان در ذی قار بماند که در انتظار محمد و محمد بود. از سرنوشت قوم ربیعه و اینکه عبد القیس برون آمده و بر راه مانده‌اند خبر یافت و گفت:

______________________________

[1] حدید 57 آیه 22

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2399

عبد القیس نیکوترین تیره ربیعه است و در همه ربیعه نکویی هست. آنگاه شعری به این مضمون خواند:

«دریغ از ربیعه «ربیعه شنوا و مطیع «که حادثه پیش از من به آنها رسید «علی دعوتی شنیدنی کرد «که به سبب آن منزلتی رفیع یافتند» گوید: مردم بکر بن وائل نیز می‌خواستند با وی حرکت کنند و به آنها همان جواب داد که به مردم طی و اسد داده بود.

گوید: «و چون محمد و محمد به کوفه رسیدند و نامه امیر مؤمنان را به ابو موسی دادند و دستور وی را با مردم در میان نهادند و جوابی نشنیدند، شبانگاه گروهی از خردمندان پیش ابو موسی رفتند و گفتند: «درباره رفتن چه رای داری؟» گفت: «دیروز رای می‌باید داشت نه امروز، آن سستی که در گذشته کرده‌اید این وضع را پیش آورد که می‌بینید، دو چیز مانده: بجای ماندن راه آخرت است و رفتن، راه دنیاست، انتخاب کنید.» پس هیچکس حرکت نکرد و دو فرستاده خشمگین شدند و با ابو موسی درشتی کردند.

ابو موسی گفت: «بخدا بیعت عثمان به گردن من و گردن یار شماست، اگر ناچار باید جنگ کرد با کسی جنگ نمی‌کنیم تا کار قاتلان عثمان هر کجا باشند یکسره شود.» گوید: فرستادگان سوی علی رفتند و در ذی قار بدو رسیدند و خبر را با وی بگفتند. علی با اشتر بیرون شده بود که برای رسیدن به کوفه شتاب داشت.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2400

به اشتر گفت: «ای اشتر! کار ابو موسی را تو ترتیب دادی که در همه چیز دخالت می‌کنی سپرده است، تو و عبد الله بن عباس بروید و آنچه را به تباهی افکنده‌ای سامان بده» گوید: عبد الله بن عباس با اشتر برفتند و به کوفه رسیدند و با ابو موسی سخن کردند و برای رام کردن وی از بعضی مردم کوفه کمک خواستند. ابو موسی به مردم کوفه گفت: «من در حادثه جرعه با شما بودم و اکنون نیز با شما هستم» آنگاه مردم را فراهم آورد و با آنها سخن کرد و گفت: «ای مردم! یاران پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم که در جنگها همراه وی بوده‌اند کار خدا عز و جل و کار پیمبر را از آنها که با وی نبوده‌اند، بهتر دانند، شما را بر ما حقی هست که اینک ادا می‌کنیم، رای درست آن بود که سلطه خدا را سبک مشمارید و بر خدا عز و جل جرات میارید، رای درست دیگر این بود که هر که را از مدینه سوی شما آمد بگیرید و پس فرستید تا همسخن شوند و به تکلف وارد این کار مشوید که آنها بهتر از شما میدانند صلاحیت امامت با کیست، اینک که چنین شده فتنه‌ایست گر، که در اثنای آن خفته از بیدار بهتر و بیدار از نشسته بهتر، و نشسته از ایستاده بهتر، و ایستاده از سوار بهتر، مایه‌ای از مایه‌های عرب باشید، شمشیرها را در نیام کنید، و سر از نیزه‌ها برگیرید و زه کمانها را ببرید و مظلوم و محنت دیده را پناه دهید تا وضع بهتر شود و این فتنه از میان برخیزد.» محمد گوید: چون ابن عباس با این خبر پیش علی بازگشت، حسن را پیش خواند و روانه کرد، عمار بن یاسر را نیز با وی فرستاد و بدو گفت: «برو و آنچه را به تباهی داده‌ای اصلاح کن» گوید: «هر دو برفتند تا وارد مسجد کوفه شدند. نخستین کس که پیش آنها آمد مسروق بن اجدع بود که رو به روی عمار آمد و گفت: «ای ابو الیقظان برای چه عثمان را کشتید؟» گفت: «برای آنکه به عرض ما ناسزا می‌گفت و کتکمان می‌زد.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2401

گفت: «بخدا این عقوبت که کردید همانند آن نبود که تحمل کرده بودید، اگر صبوری کرده بودید نکوتر بود.» آنگاه ابو موسی بیامد و حسن را بدید و پیش خود نشانید و رو به عمار کرد و گفت: «ای ابو الیقظان تو نیز جزو کسان بر امیر مؤمنان تاختی و خویشتن را با بدکاران قرین کردی.» گفت: «چنین نکردم اما بدم نیامد.» حسن گفتگوی آنها را برید و رو به ابو موسی کرد و گفت: «ای ابو موسی چرا مردم را از ما باز میداری، بخدا ما بجز صلح نمی‌خواهیم و از کسی همانند امیر مؤمنان نگران نباید بود» گفت: «پدر و مادرم فدای تو باد، راست گفتی اما مشورت گوی امانتدار است از پیمبر خدای صلی الله علیه و سلم شنیدم که می‌گفت: فتنه‌ای خواهد بود که در اثنای آن نشسته از ایستاده بهتر است و ایستاده از رونده بهتر و رونده از سوار بهتر.

خدای عز و جل ما را برادران کرده و مال و خونمان را حرمت داده و گفته:

«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا، لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلَّا أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ- تَراضٍ مِنْکُمْ وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ إِنَّ اللَّهَ کانَ بِکُمْ رَحِیماً» [1] یعنی: شما که ایمان دارید اموالتان را ما بین خودتان بناحق مخورید مگر معامله‌ای، باشد بتراضی شما، خودتان را نکشید که خدا با شما رحیم است و هم او عز و جل گفته:

«وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِیماً» [2] یعنی: و هر که مؤمنی را بعمد بکشد سزای او جهنم است که جاودانه در آن

______________________________

[1] نساء 4 آیه 33

[2] نساء 4 آیه 92

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2402

باشد و خدا بر او غضب آرد و لعنتش کند و عذابی بزرگ برای او مهیا دارد.» عمار خشمگین شد که این سخن را خوش نداشت، برخاست و گفت: «ای مردم! این سخن را خاص او گفته که تو در اثنای فتنه نشسته باشی بهتر از آنکه ایستاده باشی.» یکی از مردم بنی تمیم برخاست و به عمار گفت: «ای بنده! خاموش باش، دیروز با غوغاییان بودی و اینک با امیر ما سفاهت می‌کنی؟» زید بن صوحان و گروه وی برجستند و کسان برجستند، ابو موسی مردم را از همدیگر بداشت، آنگاه برفت تا به منبر رسید، مردم آرام شدند، در این وقت زید که بر خری نشسته بود بدر مسجد آمد و دو نامه عایشه را که به او و مردم کوفه نوشته بود همراه داشت. نامه مردم را جسته بود و به نامه خویش پیوسته بود و هر دو را آورده بود که نامه خاص و نامه عام با وی بود که چنین بود:

«اما بعد، ای مردم، بجای مانید و در خانه‌هایتان بنشینید، مگر برای «تعقیب قاتلان عثمان» و چون نامه را بسر برد گفت: «به عایشه دستوری داده‌اند به ما نیز دستوری داده‌اند، باو دستور داده‌اند در خانه‌اش بماند، به ما دستور داده‌اند جنگ کنیم تا فتنه نماند. وی آنچه را دستور داشته بما دستور داده و کاری را که ما دستور داشته‌ایم پیش گرفته.» شبث بن ربیعی برخاست و گفت: «ای عمانی- زید از مردم عبد القیس بود و از مردم بحرین نبود- در جلولا دزدی کردی که دستت را بریدند، خلاف مادر مؤمنان کردی که خدایت بکشد، دستور عایشه همانست که خدا دستور داده که میان مردم صلح آرید، چنین گفتی، اما قسم بپروردگار کعبه، مردم را بهم می‌ریزی» آنگاه ابو موسی بپا خاست و گفت: «ای مردم، اطاعت من کنید که مایه‌ای از مایه‌های عرب شوید که ستمدیده به شما پناه آرد و ترسان میان شما امان یابد، ما یاران

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2403

محمد صلی الله علیه و سلم آنچه را شنیده‌ایم بهتر می‌دانیم که فتنه وقتی بیاید شبهه انگیزد و چون برود روشن شود، این فتنه، رنج آور است چون درد شکم که با باد شمال و جنوب و صبا و دبور آید و ناگهان آرام شود و کس نداند از کجا آمد و مرد مسکین را چنان وا گذارد که بود. شمشیرها را در نیام کشید، نیزه‌ها را کوتاه کنید، تیرها را بگذارید و زه‌ها را پاره کنید و در خانه‌هایتان بنشینید، اگر قرشیان مصر باشند که از خانه هجرت در آیند و از مردم واقف بامور خلافت دوری کنند بخودشان وا گذاریدشان که دریدگی خویش را رفو کنند و شکاف خود را پر کنند، اگر چنین کنند به سود خویش کوشیده‌اند و اگر نکنند برای خودشان بلیه آورده‌اند روغنشان در مشک خودشان می‌ریزد. از من اندرز خواهید نه دغلکاری، اطاعت من کنید تا دین و دنیاتان بسلامت ماند و هر که این فتنه را پدید آورد به آتش آن بسوزد.» زید برخاست و دست بریده خویش را بلند کرد و گفت: «ای عبد الله بن قیس! فرات را از راه خود باز گردان، از آنجا که می‌آید برش گردان تا به آنجا که آمده پس رود، اگر این کار توانی کرد توان این کار نیز خواهی داشت، از کاری که توان آن نداری دست بدار آنگاه این دو آیه قرآن را خواند:

الم، أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ. وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ [1].

یعنی: «الف. لام. میم، مگر این مردم پنداشته‌اند به (صرف) اینکه گویند ایمان داریم رها شوند و امتحان نشوند. کسانی را که پیش از ایشان بودند امتحان کردیم تا خدا کسانی را که راست گفته‌اند معلوم کند و دروغگویان را نیز معلوم کند.» سپس گفت: «سوی امیر مؤمنان و سرور مسلمانان روید، همگان سوی او حرکت کنید که کار درست کرده باشید»

______________________________

[1] عنکبوت 29 آیات 1 و 2

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2404

قعقاع بن عمرو برخاست و گفت: «من خیر خواه و دلسوز شمایم و میخواهم که راه صواب گیرید و سخنی درست با شما می‌گویم، کار درست همانست که امیر می‌گوید اگر میسر باشد، اما آنچه زید می‌گوید، زید در این کار بوده و نیکخواهی از او مجویید، کسی که در فتنه دویده و در آن دخالت کرده از فتنه باز نمی‌دارد. گفتار درست اینست که ناچار زمامداری باید که کار مردم را به نظام آرد و ظالم را بداود و مظلوم را نیرو دهد، اینک علی زمامدار است و دعوت منصفانه می‌کند که به صلح می‌خواند، حرکت کنید و کار را از نزدیک ببینید و بشنوید.» سیحان گفت: «ای مردم برای کار و این مردم زمامداری باید که ظالم را دفع کند و به مظلوم کمک کند و مردم را به جماعت آرد، اینک زمامدار شما دعوتتان می‌کند که در کار میان وی و یارش بنگرید. وی امین است و بکار دین داناست، هر که آمد نیست بیاید که ما به سوی وی روانیم» عمار از پس تندی نرم شد و چون سیحان سخن بسر برد، وی به سخن آمد و گفت: «این پسر عم پیمبر خداست و شما را برای مقابله با همسر پیمبر خدا و طلحه و زبیر دعوت می‌کند. شهادت میدهم که عایشه در دنیا و آخرت همسر پیمبر است، در کار حق بنگرید و باز بنگرید و همراه آن بجنگید.» یکی گفت: «ای ابو الیقظان! حق با کسی است که می‌گویی اهل بهشت است و بر ضد کسی که نمی‌گویی اهل بهشت است» حسن بن علی گفت ای عمار بس کن که از هر کسی کاری ساخته است.

آنگاه حسن برخاست و گفت: «ای مردم به ندای امیر خویش پاسخ گویید و سوی برادرانتان حرکت کنید باید کسانی برای این کار روان شوند بخدا اگر خردمندان بدان پردازند برای حال و بعد بهتر است دعوت ما را بپذیرید و ما را در بلیه مشترک کمک کنید.» مردم به نرمی گراییدند و پذیرفتند. در این هنگام گروهی از مردم طی پیش عدی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2405

رفتند و گفتند: «چه رأی داری و چه دستور میدهی؟» گفت: «ببینیم مردم چه می‌کنند؟» و چون سخنان حسن و دیگران را با وی بگفتند گفت: «ما با این مرد بیعت کرده‌ایم و ما را بسوی کاری شایسته میخواند که در این حادثه بزرگ بنگریم، برویم و ببینیم.» هند بن عمرو برخاست و گفت: «امیر مؤمنان ما را خوانده و فرستادگان سوی ما روانه کرده و پسر وی پیش ما آمده، بگفته او گوش دهید و دستور وی را کار بندید و سوی خلیفه خویش روید و با وی در این کار بنگرید و با رای خویش او را کمک دهید.» حجر بن عدی برخاست و گفت: «ای مردم، دعوت امیر مؤمنان را بپذیرید و سوی او حرکت کنید، بیایید که من نخستین شمایم.» آنگاه اشتر برخاست و از سختی جاهلیت و رفاه اسلام سخن آورد و از عثمان یاد کرد.

مقطع بن هیثم عامری بکائی برخاست و بدو گفت: «خاموش باش که خدایت زشت بدارد سگی را ول کرده‌اند که عوعو کند» و مردم برجستند و او را بنشانیدند.

مقطع بار دیگر برخاست و گفت: «به خدا ما تحمل نخواهیم کرد که پس از این کسی از پیشوایان ما ببدی یاد کند. بنظر ما علی با کفایت است، بخدا، این شایسته علی نیست که کسی در مجالس ما زبان درازی کند بکاری که دعوتتان می‌کنند رو کنید.» حسن گفت: «پیر راست می‌گوید» و هم او گفت: «ای مردم، من حرکت می‌کنم، هر که می‌خواهد بر مرکب همراه من بیاید و هر که می‌خواهد از راه آب بیاید.» گوید: نه هزار کس با وی برون شدند، بعضی راه دشت گرفتند و بعضی دیگر

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2406

از راه آب رفتند مردم هر ناحیه سری داشتند. شش هزار کس راه دشت گرفتند و دو هزار و هشت صد کس از راه آب روان شدند.

اسد بن عبد الله گوید: عبد خیر خیوانی پیش ابو موسی رفت و گفت: «ای ابو موسی آیا این دو مرد- یعنی طلحه و زبیر- با علی بیعت کرده‌اند؟» گفت: «آری» گفت: «علی کاری کرده که شکست بیعت وی را روا کند» گفت: «نمی‌دانم» گفت: «هرگز ندانی ما ولت می‌کنیم تا بدانی، مگر کسی از این فتنه که آنرا فتنه می‌نامی بر کنار مانده است. چهار گروه شده‌اند: علی بیرون کوفه است، طلحه و زبیر در بصره‌اند، معاویه بشام است و گروهی دیگر در حجاز مانده‌اند که در آنجا غنیمت نمی‌گیرند و به جنگ دشمن نمی‌روند.» ابو موسی گفت: «آنها بهتر از همه‌اند و این فتنه است» عبد خیر گفت: «ای ابو موسی دغلی بر تو چیره شده» گوید: اشتر پیش علی رفت و گفت: «ای امیر مؤمنان من پیش از رفتن این دو کس یکی را پیش مردم کوفه فرستادم و کاری نساخت و از پیش نبرد. این دو تن شایسته آنند که کارها به دست آنها بدلخواه تو انجام گیرد. اما نمی‌دانم چه خبر خواهد شد. ای امیر مؤمنان که خدایت مکرم بدارد اگر مرا از پی آنها بفرست که مردم شهر از من اطاعت می‌کنند و اگر سوی آنها روم امیدوارم که هیچکس از آنها مخالفت من نکند.» علی گفت: «برو» گوید: «اشتر برفت تا به کوفه رسید، مردم در مسجد اعظم فراهم آمده بودند، اشتر به هر قبیله که می‌گذشت و جمعی از آنها را در انجمنی یا مسجدی میدید دعوتشان می‌کرد و می‌گفت همراه من بطرف قصر بیایید، پس با گروهی از مردم به قصر رسید صلاح می‌دانی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2407

و بزور وارد آنجا شد، ابو موسی در مسجد ایستاده بود و سخن می‌کرد و مردم را باز- می‌داشت.

می‌گفت: «ای مردم! این فتنه‌ایست کور و کر که سر برداشته و در اثنای آن خفته از نشسته بهتر، نشسته از ایستاده بهتر، ایستاده از رونده بهتر، رونده از دونده بهتر و دونده از سوار بهتر، فتنه‌ایست که چون درد شکم محنت‌آور است که از محل امان آمده و خردمند را چون کودک خردسال حیران می‌کند. ما گروه یاران محمد صلی الله علیه و سلم از کار فتنه بهتر واقفیم، وقتی بیاید شبهه آرد و چون برود روشن شود.» عمار با ابو موسی سخن می‌کرد، حسن می‌گفت: «بی‌مادر! از کار ما کناره کن و از منبر ما دور شو» عمار بدو می‌گفت: «این را از پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم شنیده‌ای؟» ابو موسی گفت: «اینک دستم در گرو این سخنان است» عمار گفت: «پیمبر خدا این سخنان را خاص تو گفته، گفته تو در اثنای فتنه خفته باشی بهتر که ایستاده باشی.» سپس عمار گفت: «خدا کسی را که با وی در افتد و مکابره کند زبون کند.» ابو مریم ثقفی گوید: به خدا آن روز در مسجد بودم، عمار با ابو موسی این سخنان می‌گفت که غلامان ابو موسی پیش دویدند و بانگ می‌زدند که ای ابو موسی! اینک اشتر که به قصر آمد و ما را بزد و برون کرد.» گوید: «ابو موسی فرود آمد و وارد قصر شد، اشتر به او بانگ زد که بی‌مادر! از قصر به در رو که خدا جانت را بدر کند که از روزگار قدیم منافق بوده‌ای.» گفت: «تا شب مهلتم ده» گفت: «باشد، امشب در قصر نخواهی خفت» گوید: مردم در آمدند و به غارت لوازم ابو موسی پرداختند، اما اشتر منعشان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2408

کرد و از قصر بیرونشان کرد و گفت: «بیرونش کردم» و مردم دست از او بداشتند.

توقف امیر مؤمنان در ذی قار

شعبی گوید: وقتی مردم کوفه به ذی قار رسیدند علی با جماعتی و از جمله ابن- عباس بدیدشان و خوش آمد گفت و گفت: «ای مردم کوفه! شما شوکت عجمان و شاهانشان را ببردید و جماعتهاشان را پراکندید که میراث آنها به شما رسید و ناحیه خویش را توانگر کردید و مردمان را بر ضد دشمنانشان یاری دادید، دعوتتان کرده‌ام که همراه ما برادران بصری را ببینید، اگر باز آمدند همین است که می‌خواهیم و اگر اصرار کردند مدارا می‌کنیم و از آنها کناره می‌گیریم تا تجاوز آغاز کنند و کاری را که موجب اصلاح باشد بر تباهی مرجح می‌داریم ان شاء الله که نیرویی جز به کمک خدا نیست.» گوید: هفت هزار و دویست کس در ذی قار فراهم آمدند، مردم عبد القیس بتمامی در راه میان علی و مردم بصره بودند و انتظار وی را داشتند، اینان چند هزار کس بودند، دو هزار و چهارصد کس نیز بر آب بودند محمد گوید: وقتی جمع آمده از کوفه به ذی قار رسیدند، علی، قعقاع را پیش خواند و او را سوی بصریان فرستاد. قعقاع از جمله یاران پیمبر بوده بود، بدو گفت:

«این دو مرد را ببین و به الفت و جماعت دعوتشان کن و خطر تفرقه را به آنها بگوی.» آنگاه بوی گفت: «درباره مطالبی که گویند و دستوری درباره آن نداده‌ام چه خواهی کرد؟» گفت: «آنچه را گفته‌ای با آنها می‌گوییم و چون چیزی پیش آورند که رای ترا درباره آن ندانیم، درباره آن بنگریم و باقتضای آنچه می‌شنویم و مناسب می‌بینیم

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2409

سخن کنیم.» گفت: «این کار از عهده تو ساخته است» گوید: قعقاع سوی بصره روان شد و چون آنجا رسید از عایشه آغاز کرد و به او سلام کرد و گفت: «مادرجان! برای چه سوی این ولایت آمده‌ای؟» گفت: «پسرکم برای اصلاح میان مردم» گفت: «بفرست طلحه و زبیر بیایند، تا گفتگوی من و آنها را بشنوی» گوید: پس عایشه کس فرستاد که آنها بیامدند» قعقاع گفت: «من از مادر مؤمنان پرسیدم برای چه به این ولایت آمده، گفت پسرکم برای اصلاح میان مردم، شما چه می‌گویید آیا موافقید یا مخالف؟» گفتند: «موافقیم» گفت: «به من بگویید طریقه این اصلاح چیست، بخدا اگر بدانیم به اصلاح آییم و اگر ندانیم از اصلاح دور مانیم» گفتند: «کار قاتلان عثمان است که اگر رها شود، رها کردن قرآن است و اگر عمل شود احیای قرآن است» گفت: «شما قاتلان عثمان را که جزو مردم بصره بودند کشتید و پیش از کشتن آنها کارتان به استقامت از امروز نزدیکتر بود، ششصد مرد یکی کم را کشتید و شش هزار کس به سبب آنها به خشم آمدند و از شما کناره گرفتند و از پیش شما برفتند به طلب آن یکی که جان به در برد یعنی جرقوص بن زهیز بر آمدید و شش هزار کس به حمایت او برخاستند که اگر او را واگذارید قرآن را واگذاشته‌اید و اگر با آنها و آن گروه که از شما کناره گرفته‌اند بجنگید و به شما غالب شوند نتیجه کار بدتر از آن شود که از آن می‌گریزید. شما مردم مضر و ربیعه را به حمیت انداخته‌اید که به یاری این جمع و جنگ شما فراهم شده‌اند، چنانکه این جمع نیز به یاری مرتکبان آن حادثه بزرگ و آن گناه عظیم فراهم آمده‌اند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2410

عایشه گفت: «می‌گویی چه باید کرد؟» گفت: «علاج این کار تسکین آوردن است که چون تسکین آمد این جمع پراکنده شود، اگر شما با ما بیعت کنید نشان خیر است و آثار رحمت و گرفتن انتقام آن مرد و عافیت و سلامت، و اگر اصرار کنید و به تکلف گرایید نشان شر است و از دست رفتن انتقام و اینکه خدا فتنه‌ها بر این امت افکنده است. عافیت را مرجح دانید تا از آن بهره‌ور شوید کلید خیر باشید چنانکه از پیش بوده‌اید به معرض بلیه مروید و ما را به معرض آن نبرید که هم ما و هم شما را از پای در آرد، بخدا قسم این سخن با شما می‌گویم و بیم دارم کار سامان نیابد تا خدا این امت را که کارش آشفته و این حادثه بر آن فرود آمده به محنت افکند که این حادثه را آسان نباید گرفت که چون کارهای دیگر نیست و چنان نیست که یکی یکی را کشته باشد یا گروهی یکی را یا قبیله‌ای یکی را کشته باشند.» گفتند: «نکو گفتی و صواب آوردی، باز گرد، اگر علی بیاید و رای وی نیز همانند تو باشد این کار به اصلاح گراید.» گوید: قعقاع پیش علی بازگشت و قضیه را به او خبر داد که پسندید و قوم در راه صلح بودند: کسانی به نارضایی و کسانی به رضا، فرستادگان بصره در ذی قار پیش علی می‌آمدند، فرستادگان قبیله تمیم و بکر پیش از بازگشتن قعقاع پیش وی آمده بودند تا رای برادران کوفی خویش را بدانند که به چه منظور آمده‌اند و بگویند که دل بصلح دارند و اندیشه جنگ ندارند و چون تمیمیان و بکریان کوفه مقصود عشیرگان بصری خویش را بدانستند و کوفیان نیز سخن همانند ایشان می‌گفتند و آنها را پیش علی بردند و خبر بصریان را با وی بگفتند. علی از جریر بن شرش درباره طلحه و زبیر پرسید که نهان و عیان کارشان را بگفت و شعری به تمثیل خواند باین مضمون:

«پیام رسانی سوی بنی بکر فرست

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2411

«که سوی بنی کعب راه نیست «و بگو که ستم شما به خودتان باز می‌گردد» علی نیز به تمثیل شعری خواند به این مضمون:

«مگر ابو سمعان نداند که ما «پیر کوشا همانند ترا پس می‌زنیم «که عقلش از جنگ خیره شود «چنانکه بپا خیزد و بیهوده بانگ زند «جمع بکریان از خزاعه دفاع کرد «اما تو ای سراقه مدافع نداری» ابو جعفر گوید: زیاد بن ایوب، کتابی پیش من آورد که روایتها در آن بود از مشایخی که می‌گفت از آنها شنیده و پاره‌ای از آنرا به نزد من خواند و پاره‌ای را نخواند، از جمله چیزها که به نزد من نخواند و از روی آن نوشتم چنین بود که کلیب جرمی گوید: در ایام عثمان بن عفان بخواب دیدم که مردی که زمامدار امور مردم بود بر بستر خویش بیمار بود و به نزدیک سر او زنی بود و کسان سوی او می‌رفتند و قصد وی داشتند، اگر زن کسان را باز داشته بود بس می‌کردند، اما نکرد و بیمار را گرفتند و کشتند. من این خواب را در سفر و حضر برای کسان نقل می‌کردم که شگفتی می‌کردند و تعبیر آن را نمی‌دانستند که چیست. و چون عثمان کشته شد، از غزا باز می‌گشتیم که خبر یافتیم و یاران ما گفتند: «کلیب خواب تو» گوید: و چیزی نگذشت که گفتند: «اینک طلحه و زبیر که مادر مؤمنان نیز همراهشان است» و مردم از این به وحشت افتادند و شگفتی کردند، آنها می‌گفتند که به خونخواهی عثمان آمده‌اند و توبه از اینکه وی را یاری نکرده‌اند عایشه می‌گفت: «در مورد سه چیز بر عثمان خشم آورده بودیم، بکار گماشتن جوانان، قرق و کتک زدن با تازیانه و عصا، انصاف نیست اگر در سه مورد که شما

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2412

مرتکب شده‌اید خشم نیاریم: شکستن حرمت ماه و شهر و خون» مردم گفتند: «مگر با علی بیعت نکردید و پیرو او نشدید؟» گفتند: «شمشیر بر گردن ما بود که چنین کردیم» گفته شد: «اینک علی نزدیک شماست.» قوم ما به من و دو تن دیگر گفتند پیش علی و یاران او روید و درباره این کار که واقع آنرا ندانیم پرسش کنید.» گوید: و ما برفتیم و چون به اردوگاه نزدیک شدیم، مردی نکو منظر نمودار شد که بر استری بود به یارم گفتم: «یادتان هست که از زنی با شما سخن کردم که نزدیک سر زمامدار بود، این همانند اوست» سوار بدانست که از او سخن داریم و چون نزدیک ما رسید گفت: «بایستید، وقتی مرا دید چه گفتید؟» گوید: ما منکر شدیم و او بانگ زد که تا به من نگویید نخواهید رفت. مهابت او ما را گرفت و با وی بگفتیم، او برفت و می‌گفت: «بخدا خوابی شگفت دیده‌ای.» بیکی از مردم اردو که نزدیک ما بود گفتم: «این کیست؟» گفت: «محمد بن ابی بکر» و ما بدانستیم که آن زن نیز عایشه بوده و کار وی را بیشتر ناخوش داشتیم.

گوید: آنگاه پیش علی رفتیم و به او سلام گفتیم و درباره وضع، از او پرسش کردیم، گفت: «من گوشه گیر بودم، مردم بر این مرد تاختند و او را بکشتند، آنگاه مرا به خلافت برداشتند که خوش نداشتم و اگر در کار دین بیمناک نبودم نمی‌پذیرفتم آنگاه دو کس مخالفت آغاز کردند که آنها را بیاوردم و از آنها پیمان گرفتم سپس اجازه دادم به عمره بروند و آنها پیش مادر خودشان، همسر پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم رفتند و کاری را که به زنان خود نمی‌پسندیدند به او روا داشتند و او را به معرض کاری آوردند که حق نداشتند و سزاوار نبود، من از پی ایشان آمدم که در اسلام شکاف نیارند و جماعت را پاره نکنند.» گوید: یاران علی نیز گفتند: «به خدا ما قصد جنگ آنها نداریم، مگر آنکه با ما

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2413

جنگ اندازند، فقط برای اصلاح آمده‌ایم» آنگاه به ما بانگ زدند بیعت کنید، و دو یار من بیعت کردند، اما من دست بداشتم و گفتم: «قومم مرا برای کاری فرستاده‌اند، کاری نخواهم کرد تا پیش آنها باز گردم.» علی گفت: «و اگر آنها بیعت نکنند؟» گفتم: «من نیز نمی‌کنم» گفت: «اگر ترا به اکتشاف فرستاده بودند و باز می‌گشتی و از علف و آب خبر می‌بردی اما به جای خشک و بی‌آب رو می‌کردند چه می‌کردی؟» گفتم: «رهاشان می‌کردم و سوی علف و آب می‌رفتم» گفت: «پس دست پیش آر» گوید: «بخدا امتناع نتوانستم کرد، دست پیش بردم و با او بیعت کردم.» می‌گفت: علی مدبرترین مردم عرب بود، به من گفت: «از طلحه و زبیر چه شنیدی؟» گفتم: زبیر می‌گوید: شمشیر به گردنمان بود که بیعت کردیم اما طلحه از شعر مثل میآرد و می‌گوید:

«پیام رسانی سوی بنی بکر فرست «که سوی بنی کعب راه نیست «بگوی که ستم شما به خودتان باز می‌گردد گفت: «چنین نیست بلکه:

«مگر ابو سمعان نداند که ما «پیر کوشا همانند ترا پس می‌زنیم «که عقلش از جنگ خیره شود «چنانکه بپاخیزد و بیهوده بانگ زند»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2414

گوید: پس از آن علی حرکت کرد و بر کنار بصره فرود آمد، طلحه و زبیر خندق زده بودند یاران ما، مردم بصره، گفتند: «برادران کوفی ما چه می‌خواستند و چه می‌گفتند؟» گفتیم: «می‌گفتند: برای صلح آمده‌ایم و سر جنگ نداریم» گوید: در این اثنا که چنین بودند و جز این در دل نداشتند، نوسالان دو اردو برون شدند و به همدیگر ناسزا گفتند و تیراندازی کردند. آنگاه غلامان دو اردو بیامدند سپس سفیهان دو طرف آمدند و جنگ آغاز شد و سوی خندق راند شدند و بر سر آن جنگی سخت شد که به مرزگاه رسیدند، یاران علی وارد آن شدند و دیگران از آن بیرون شدند. علی بانگ زد که فراری را تعقیب مکنید و زخمی را نکشید و وارد خانه‌ای مشوید و چون کسان را منع کرد کس پیش مخالفان فرستاد که برای بیعت بیایند و بیعت گروهی انجام شد، آنگاه گفت: «هر که چیزی از مال خود را می‌شناسد» بگیرد و چنان شد که در دو اردو چیزی بجا نماند.

آنگاه جمعی از جوانان قبیله قیس پیش وی آمدند و سخنران آنها سخن کرد.

علی گفت: «امیران شما کجایند؟» سخنران قوم گفت: «اطراف شتر کشته شدند» و همچنان به سخنرانی خویش ادامه داد.

علی گفت: «سخنران توانا چنین است» و چون از بیعت فراغت یافت، عبد الله بن عباس را بر بصره گماشت می‌خواست آنجا بماند تا کار وی استحکام گیرد.

گوید: اشتر به من گفت که گرانبهاترین شتر بصره را برای او بخرم و من چنان کردم، اشتر گفت: «شتر را پیش عایشه ببر و از جانب من به او سلام گوی.» گوید: شتر را ببردم و عایشه اشتر را نفرین کرد و گفت: «شتر را پیش او

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2415

ببر.» و چون پیش وی رفتم گفت: «عایشه از من آزرده است که چرا به خواهرزاده وی تاخته‌ام.» آنگاه خبر آمد که علی، ابن عباس را بر بصره گماشته و خشمگین شد و گفت:

«پس ما پیره مرد را برای چه کشتیم؟ یمن از عبید الله و حجاز از قثم و بصره از عبد الله و کوفه از علی» سپس مرکب خویش را خواست و سوار شد و راه بازگشت گرفت.

گوید: و چون علی خبر یافت ندای رحیل داد و شتابان برفت تا به اشتر رسید اما نگفت که گفته‌های او را شنیده و گفت: «این همه شتاب چرا؟ از ما پیش افتادی؟» و بیم داشت که اگر او را رها کند در خاطر مردم شری برانگیزد.

محمد گوید: وقتی فرستادگان مردم بصره به کوفه آمدند و قعقاع از پیش عایشه و طلحه و زبیر باز آمد و گفت که رای آنها نیز چون رأی مردم بصره بود علی بر روی جوالها ایستاد و حمد خدا گفت و ثنای او بر زبان راند و بر پیمبر صلوات گفت و از جاهلیت و تیره روزی‌های آن یاد کرد و از اسلام و نیکروزی و نعمت همدلی که خداوند پس از پیمبر صلی الله علیه و سلم بوسیله خلیفه و خلیفه بعدی و خلیفه بعدی به امت داده بود سخن آورد و گفت: «سپس این حادثه رخ داد و محرک آن مردمی بودند که طالب دنیا بودند و به کسانی که خدا آنرا به سبب فضیلت غنیمتشان کرده بود حسد می‌بردند و می‌خواستند کارها را به حال اول باز برند اما خدا کار خویش را بسر می‌برد و آنچه بخواهد می‌کند، بدانید که من فردا حرکت می‌کنم، شما نیز حرکت کنید ولی هیچکس از آنها که بر ضد عثمان کمک کرده‌اند نیاید و سفیهان، زحمت خویش را از من کم کنند.» گوید: آنگاه گروهی از آنها و از جمله علباء بن هیثم و عدی بن حاتم و سالم بن ثعلبه عبسی و شریح بن اوفی بن ضبیعه و اشتر که سوی عثمان رفته بودند یا به کار رفتگان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2416

رضایت داده بودند فراهم آمدند و از جمله مصریان، ابن سودا و خالد بن ملجم با آنها شدند و مشورت کردند و گفتند: «رأی درست چیست؟ علی که بیشتر از خون خواهان عثمان به کتاب خدا بصیرت دارد و بهتر از همگان بدان عمل می‌کند اینک که بجز جمع ما و اندکی از دیگران سوی او نیامده‌اند چنین می‌گوید، اگر همه جماعت به وی نزدیک شوند و او به آنها نزدیک شود و بینند که ما در کثرت آنها اندکیم، چه خواهد گفت؟ بخدا قصد شما کنند و خلاصی نیابید» اشتر گفت: «حال طلحه و زبیر را دانسته بودیم، اما حال علی را تا به امروز ندانسته بودیم، بخدا رای کسان درباره ما یکسان است و اگر با علی صلح کنند بر سر خون ماست، بیایید به علی بتازیم و او را از پی عثمان بفرستیم و فتنه‌ای شود که در اثنای آن به آرام ماندن ما خشنود باشند.» عبد الله بن سودا گفت: «ای قاتلان عثمان! رای نادرست آوردید، دو هزار و پانصد یا ششصد کس از مردم کوفه در ذی‌قارند و ابن حنظلیه با پنجهزار یارانش در اشواق بسر می‌برند تا برای جنگ شما دستاویز بجویند، کار به قدر توان خویش باید کرد.» علباء بن هیثم گفت: «از پیش این جماعت بروید و آنها را وا گذارید که چون کم شوند دشمنشان نیرو گیرد و اگر بسیار شوند آسانتر بر ضد شما صلح کنند. بگذارید- شان و بروید و در یکی از ولایات بمانید تا کسانی پیش شما آیند که بوسیله آنها مصون مانید و از مردم محفوظ باشید.» ابن سوداء گفت: «رأی نادرست آوردی، بخدا مردم می‌خواهند به یک سو باشید و با مردم بی‌گناه نباشید و اگر چنین شود که تو میگویی همه چیز بر ضد شما شود.» عدی بن حاتم گفت: «بخدا راضی نبودم و بدم نیز نیامد، حقا که از کسانی که ضمن سخن از کشتن وی، به تردید افتاده‌اند در شگفتم اینک حادثه‌ای رخ داده و مردم را به هم انداخته. ما از اسب و سلاح، ذخیره کافی داریم اگر اقدام کنید ما نیز

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2417

کنیم و اگر دست بدارید ما نیز وا پس رویم.» سالم بن ثعلبه گفت: «اگر کسی از کاری که کرده دنیا می‌خواسته من نمی‌خواسته‌ام، بخدا اگر فردا با آنها روبرو شوم به خانه خود باز نمی‌گردم، اگر پس از تلاقی آنها زنده بمانم بیشتر از مدت کشتن یک شتر نخواهد بود، بخدا شما چنان از شمشیر بیم دارید که گویی سرانجامتان جز شمشیر نخواهد بود.» ابن سودا گفت: «درست سخنی گفت.» شریح بن اوفی گفت: «پیش از آنکه بروید کارهای خویش را محکم کنید و کاری را که می‌باید با شتاب انجام داد بعقب میندازید و کاری را که می‌باید بعقب انداخت با شتاب انجام مدهید. ما به نزد مردم وضع بدی داریم و نمی‌دانم اگر فردا ملاقات کنند چه خواهند کرد.» ابن سودا سخن کرد و گفت: «ای گروه! فیروزی شما در آشفتگی کسان است با آنها مماشات کنید و چون فردا کسان بملاقات آمدند جنگ اندازید و فرصت تفکر به آنها مدهید تا کسی که با وی هستید به ناچار از صلح بماند و خدا علی و طلحه و زبیر و موافقان آنها را از کاری که خوش ندارید مشغول دارد.» گوید: این رأی را نیک دیدند و بر این قرار پراکنده شدند و کسان غافل بودند.

گوید: علی صبحگاهان بر مرکب نشست و برفت، مردم نیز برفتند، تا وقتی به نزدیک مردم عبد القیس رسید آنجا فرود آمد و مردم کوفه از آن پیش‌تر بودند، آنگاه حرکت کرد و برفت تا نزدیک مردم کوفه رسید که از او پیشتر بودند، کسان از دنبال وی می‌رفتند که از آنها جلو افتاده بود، چون مردم بصره رأی آن جمع را بدانستند و علی نیز آنجا فرود آمد، ابو الجربا پیش زبیر بن عوام رفت و گفت: «رای درست اینست که هم اکنون یک هزار سوار بفرستی تا پیش از آنکه این مرد به یاران خود برسد بدو حمله برند.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2418

زبیر گفت: «ای ابو الجربا، ما ترتیبات جنگ را می‌دانیم اما اینان اهل دین ما هستند، این وضعی تازه است در مورد چیزهایی که از پیش نبوده، این کاریست که هر که به پیشگاه خدا رود و درباره آن عذری نداشته باشد بروز رستاخیز معذور نباشد بعلاوه فرستاده قوم با قراری از پیش ما رفت، امیدواریم صلح میان ما برقرار شود صبر کنید و خوشدل باشید.» گوید: صبرة بن شیمان نیز بیامد و گفت: «ای طلحه! ای زبیر! درباره این مرد فرصت را مگذارید که در کار جنگ، تدبیر از شجاعت بهتر است.» طلحه گفت: «ای صبره! ما و آنها مسلمانیم، این وضع از پیش نبوده که درباره آن قرآنی نازل شود، یا از پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم سنتی بدست باشد، کاری نوظهور است. جمعی بر اینند که نباید امروز دست به کاری زد، اینان علی و همراهان ویند. ما گفته‌ایم که نباید امروز این کار را بگذاریم و عقب اندازیم، علی می‌گوید:

آنچه ما نظر داریم، یعنی بجا گذاشتن این جماعت، بدی است که بهتر از بدتر است، کاری است نامشخص که بزودی روشن می‌شود، حکم مسلمانی این است که کار سودمندتر و محتاطانه‌تر را باید پذیرفت.» کعب بن سور نیز بیامد و گفت: «ای قوم، شما که گروه نخستین این جمع را از میان بردید، در انتظار چیستید، ریشه آنها را قطع کنید.» گفتند: «ای کعب! این کاریست که میان ما و برادرانمان رخ داده و شبهه ناک است، بخدا از وقتی خدا عز و جل پیمبر خویش را فرستاده، یاران محمد صلی الله- علیه و سلم راهی نگرفته‌اند که ندانیم به کجا می‌برند تا این حادثه پیش آمد که نمی‌دانند رو به اقبال دارند یا به ادبار. اکنون، چیزی پیش ما نکو می‌نماید و پیش برادرانمان زشت، و چون فردا شود به نزد ما زشت شود و پیش آنها نکو، ما حجتی بر آنها می‌آوریم که آنرا حجت نمی‌شمارند و همان را بر کسان دیگر حجت می‌گیرند.

امیدواریم اگر بپذیرند صلح شود و گر نه به علاج آخرین دست باید زد.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2419

کسانی از مردم کوفه نیز پیش علی بن ابی طالب رفتند و درباره عمل بر ضد مخالفان سخن آوردند از جمله اعور بن منقری با وی سخن کرد.

علی گفت: «اصلاح باید و تسکین غایله. شاید خدا بوسیله ما جمع این امت را فراهم آرد و جنگ را ببرد. رأی مرا پذیرفته‌اند.» گفت: «اگر نپذیرفتند؟» گفت: «تا کاری به ما ندارند کاری با آنها نداریم» گفت: «اگر کاری داشتند؟» گفت: «از خویشتن دفاع می‌کنیم.» ابو سلامه دالانی نیز با وی سخن کرد و گفت: «به نظر تو اگر این قوم که به خونخواهی برخاسته‌اند از این کار، خدا عز و جل را منظور دارند معذور خواهند بود؟» گفت: «آری» گفت: «آیا تو نیز معذوری که این کار را به تأخیر می‌بری؟» گفت: «آری، وقتی کاری نامشخص باشد به ترتیب سودمندتر و محتاطانه‌تر کار باید کرد.» گفت: «اگر فردا از جنگ چاره نماند حال ما و آنها چگونه خواهد بود؟» گفت: «امیدوارم هر کس از ما و آنها با قلب پاک کشته شود خدایش وارد بهشت کند.» مالک بن حبیب نیز سخن کرد و گفت: «اگر با این قوم مقابل شدی چه خواهی کرد؟» گفت: «معلوم داشته‌ایم که صلاح دست بداشتن است، اگر با ما به بیعت آمدند، چه بهتر، اگر جز جنگ راهی نبود شکافی است که بهم نخواهد آمد.» گفت: «اگر از جنگ چاره نماند، وضع کشتگان ما چگونه خواهد بود؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2420

گفت: «هر که خدا عز و جل را منظور داشته، این کار برایش سودمند افتد و مایه نجات وی شود.» آنگاه، علی به سخن ایستاد و با کسان سخن کرد و حمد خدا گفت و ثنای وی بر زبان راند و گفت: «ای مردم بر خویشتن مسلط باشید دست و زبان از این قوم بدارید که برادران شمایند، بر آنچه از آنها رخ می‌دهد صبوری کنید مبادا پیش از ما دست به کاری زنید که فردا مسئول، کسی است که اکنون خصومت آغاز کند.» گوید: آنگاه روان شد و با آرایشی که آمده بود برفت و چون نزدیک قوم رسید حکیم بن سلامه و مالک بن حبیب را پیش آنها فرستاد که اگر بر آن سخنان که با قعقاع گفته‌اید باقی هستید دست از ما بدارید و بگذارید فرود آییم و در این کار بنگریم.

گوید: در این وقت که بنی سعد در کار دفاع از حرقوص بن زهیر مصمم بودند و جنگ با علی را روا نمی‌دانستند احنف بن قیس پیش وی آمد و گفت: «ای علی! قوم ما که در بصره‌اند پندارند که اگر فردا بر آنها غلبه یابی مردانشان را بکشی و زنانشان را اسیر کنی.» گفت: «کسی همانند من این کار را نمی‌کند که این کار جز درباره آنها که از دین بگشته‌اند و کافر شده‌اند روا نیست، اینان مردمی مسلمانند، آیا قوم خویش را از من باز می‌داری؟» احنف گفت: «آری، یکی از دو چیز را برگزین: یا پیش تو آیم و خودم با تو باشم، یا ده هزار شمشیر را از تو باز دارم.» گوید: آنگاه احنف بازگشت و دعوتشان کرد که به جای بمانند و چنین آغاز کرد که ای قوم خندف! و جمعی به او پاسخ دادند، آنگاه بانگ زد که ای قوم تمیم! و جمعی به او پاسخ دادند. آنگاه بانگ زد ای قوم سعد! و همه سعدیان به او پاسخ دادند و همه را به کناره‌گیری کشانید، آنگاه مراقب ماند ببیند مردم چه می‌کنند و چون جنگ رخ داد و علی فیروز شد، آسوده خاطر بیامدند و به جماعت پیوستند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2421

درباره احنف روایت دیگر به نقل از خود او آورده‌اند، گوید: سوی مدینه رفتیم و آهنگ حج داشتیم، در منزلگاه خویش بودیم و بارها را فرود می‌آوردیم که یکی آمد و گفت: «کسان بر آشفته‌اند و در مسجد فراهم آمده‌اند، برفتیم و دیدیم که مردم در مسجد پیرامون چند کس فراهم آمده‌اند که علی بود و زبیر و طلحه و سعد ابن ابی وقاص. در این حال بودیم که عثمان بن عفان بیامد، گفتند: «اینک عثمان» پس، بیامد، روپوشی زرد به تن داشت که سر خویش را با آن پوشانیده بود، گفت: «علی اینجاست؟» گفتند: «آری» گفت: «زبیر اینجاست؟» گفتند: «آری؟» گفت: «طلحه اینجاست؟» گفتند: «آری؟» گفت: «شما را به خدایی که خدایی جز او نیست آیا میدانید که پیمبر خدا صلی- الله علیه و سلم گفت: هر که مربد بنی فلان را بخرد خدایش بیامرزد و من آنرا به بیست و پنجهزار خریدم و پیش پیمبر خدا آمدم و گفتم: ای پیمبر خدا من آنرا خریدم و گفت: آنرا جزو مسجد کن که پاداش آنرا بیابی؟

گفتند: «خدا را، آری» گوید: و چیزهای دیگر از اینگونه یاد کرد.

گوید: پس از آن طلحه و زبیر را بدیدم و گفتم: «به خلافت کی رضایت می‌دهید که با وی بیعت کنم زیرا این مرد کشته می‌شود؟» گفتند: «علی» گفتم: «بخلافتش رضایت دارید که با وی بیعت کنم» گفتند: «آری»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2422

گوید: سوی مکه رفتیم و آنجا بودیم که خبر قتل عثمان آمد، عایشه نیز در مکه بود، پیش او رفتم و گفتم: «می‌گویی با کی بیعت کنم؟» گفت: «علی» گفتم: «می‌گویی با او بیعت کنم و به خلافتش رضایت داری؟» گفت: «آری» گوید: در مدینه پیش علی رفتم و با وی بیعت کردم آنگاه به بصره پیش کسانم آمدم و پنداشتم که کار خلافت استوار شده.

ناگهان یکی آمد و گفت: «اینک عایشه و طلحه و زبیر بر کنار خریبه فرود آمده‌اند.» گفتم: «برای چه آمده‌اند؟» گفتند: «کس به طلب تو فرستاده‌اند و برای خونخواهی عثمان کمک می‌خواهند.» کاری حیرت انگیزتر از این ندیده بودم، گفتم: واگذاشتن اینان که مادر مؤمنان و حواری پیمبر خدا را همراه دارند کاری دشوار است و جنگ با پسر عموی پیمبر خدا نیز که خودشان گفته‌اند با وی بیعت کنم دشوار است.

گوید: و چون پیش آنها رفتم گفتند: «آمده‌ایم برای خونخواهی عثمان کمک بخواهیم که به ستم کشته شد.» گفتم: «ای مادر مؤمنان ترا بخدا، مگر نگفتم می‌گویی با کی بیعت کنم، و گفتی علی؟» گفت: «چرا» گفتم: «مگر نگفتم میگویی بیعت کنم و بخلافت او رضایت داری؟ و گفتی:

آری» گفت: «چرا، اما او تغییر آورد»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2423

گفتم: «ای زبیر! ای حواری پیمبر خدا! ای طلحه! شما را بخدا مگر به شما نگفتم که می‌گویید با کی بیعت کنم؟ و گفتید علی، مگر نگفتم: می‌گویید با او بیعت کنم و بخلافتش رضایت دارید؟ و گفتید آری.» گفتند: «چرا اما او تغییر آورد» گفتم: بخدا، «با شما جنگ نمی‌کنم که مادر مؤمنان و حواری پیمبر خدا را همراه دارید، با مردی که پسر عموی پیمبر خداست و گفته‌اید با او بیعت کنم نیز جنگ نمی‌کنم، یکی از سه چیز را برگزینید: یا پل را بگشایید که به سرزمین عجمان روم تا خدا قضای خویش را بسر برد، یا به مکه روم و آنجا بمانم تا خدا قضای خویش را بسر برد، یا کناره گیرم و همین نزدیکی بمانم» گفتند: «مشورت می‌کنیم آنگاه به تو خبر می‌دهیم» گوید: مشورت کردند که اگر پل را برای او بگشاییم اخبار شما به آنها رسد، این رأی درست نیست، بگذارید همینجا نزدیک باشد که بر او تسلط داشته باشید و مراقبتش کنید.

راوی گوید: احنف کناره گرفت و در جلحا، دو فرسخی بصره، بماند و بیش از شش هزار کس با وی کناره گرفتند. پس از آن میان دو جمع تلاقی شدند و نخستین کس که کشته شد طلحه بود. کعب بن سور نیز که قرآن همراه داشت و این جمع و آن جمع را تذکار میداد کشته شد. کشته بسیار شد آنگاه زبیر سوی سفوان رفت که نزدیک بصره بود و نعر، یکی از قبیله مجاشع، او را بدید و گفت: «ای حواری پیمبر خدا! پیش من آی که در حمایت منی و کس به تو دست نیابد» گوید: و زبیر با وی بیامد، یکی پیش احنف آمد و گفت: «زبیر را در سفوان دیده‌اند درباره او چه می‌گویی؟» گفت: «مسلمانان را فراهم آورد که با شمشیر پیشانی همدیگر را بزدند، آنگاه سوی خانه خویش می‌رود!»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2424

گوید: عمرو بن جرموز و فضالة بن حابس و نفیع این سخن را شنیدند و به جستجوی وی بر نشستند و وی را همراه نعر بدیدند، عمرو بن جرموز که بر اسبی ناتوان بود از پشت سر وی در آمد و ضربتی سبک بزد، زبیر که بر اسب خویش ذو الخمار بود بر او حمله برد و عمرو که پنداشت بدست او کشته می‌شود بانگ زد و نافع و فضاله را به کمک خواند که به زبیر حمله بردند و او را بکشتند.

 

سخن از اینکه علی فرزند خویش حسن را با عمار بن یاسر برای حرکت دادن مردم کوفه فرستاد

 

ابن لیلی گوید: هاشم بن عتبه در ربذه پیش علی آمد و گفت که محمد بن ابی بکر به کوفه آمد، و سخنان ابو موسی را بدو خبر داد.

علی گفت: «میخواستم معزولش کنم، اما اشتر گفت نگهش دارم.» گوید: آنگاه علی هاشم را سوی کوفه فرستاد و به ابو موسی نوشت که من هاشم بن عتبه را فرستادم تا کسانی را که آنجا هستند برانگیزد مردم را روانه کن که من این ولایت به تو سپردم تا در کار حق جزو یاران من باشی.» گوید: ابو موسی، سائب بن مالک اشعری را خواست و گفت: «رای تو چیست؟» گفت: «رای من اینست که به آنچه نوشته عمل کنی.» گفت: «ولی رأی من چنین نیست.» آنگاه هاشم به علی نوشت که من پیش مردی دغل و مخالف آمده‌ام که دغلی و دشمنی وی عیان است، نامه را با محل بن خلیفه طایی فرستاد، علی، حسن و عمار بن یاسر را فرستاد که مردم را سوی او حرکت دهند، قرظة بن کعب انصاری را نیز امارت کوفه داد و همراه وی به ابو موسی نوشت.

«اما بعد، پنداشتم علاقه تو به این کار که خدایت از آن بی‌نصیب

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2425

«کند مانع از آن می‌شود که با دستور من مخالفت کنی، حسن و عمار را «فرستادم که مردم را حرکت دهند، قرظة بن کعب را زمامدار شهر کردم، «از کار ما با مذمت و خفت کناره کن، اگر نکنی گفته‌ام ترا بیرون کند، اگر «مقاومت کنی و بر تو غلبه یابد پاره پاره‌ات کند.» گوید: چون نامه به ابو موسی رسید کناره گرفت، حسن و عمار، وارد مسجد شدند و گفتند: «امیر مؤمنان می‌گوید اینجا که آمده‌ام ستمگرم یا ستمدیده، هر که به حق خدا پای بند است بیاید، اگر ستمدیده‌ام یاریم کند و اگر ستمگرم حق را از من بگیرد، بخدا طلحه و زبیر نخستین کسانی بودند که با من بیعت کردند و نخستین کسانی بودند که خیانت کردند، آیا مالی برده‌ام یا حکمی را دیگر کرده‌ام؟ بیایید و امر به معروف کنید و نهی از منکر.» ابی الطفیل گوید: علی گفت: از کوفه دوازده هزار و یک کس سوی شما می‌آید بر تپه ذی قار نشستم و آنها را شمار کردم که یکی بیش و کم نبود.

ابی لیلی گوید: دوازده هزار کس سوی علی حرکت کردند که هفت گروه بودند: قریش و کنانه و اسد و تمیم و رباب و مزینه که سالارشان معقل بن یسار ریاحی بود، گروه قیس که سالارشان سعد بن مسعود ثقفی بود، گروه بکر بن وایل و تغلب که سالارشان وعلة بن محدوج ذهلی بود، گروه مذحج و اشعریین که سالارشان حجر بن عدی بود، گروه بجیله و انمار و خثعم و ازد که سالارشان مخنف بن سلیم ازدی بود.

 

فرود آمدن علی در زاویه بصره‌

 

قتاده گوید: علی در زاویه فرود آمد و چند روز در آنجا ببود. احنف کس پیش او فرستاد که اگر خواهی پیش تو آیم و اگر خواهی چهار هزار شمشیر را از تو بدارم.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2426

علی پیغام داد: «این چگونه می‌شود که تو به یارانت قول کناره گیری داده‌ای؟» جواب داد: «اما جنگ با آنها حق خداست.» علی پیغام داد: «هر که را می‌توانی بازداری بازدار.» گوید: پس از آن علی از زاویه روان شد، طلحه و زبیر و عایشه نیز از فرضه روان شدند و در محل قصر عبید الله، یا عبد الله بن زیاد، تلاقی شد و چون دو گروه فرود آمدند شقیق بن ثور کس پیش عمرو بن مرحوم عبدی فرستاد که روان شو و چون روان شدی ما را سوی اردوگاه علی ببر. آنها با مردم عبد القیس و بکر بن وایل حرکت کردند و سوی اردوگاه امیر مؤمنان رفتند و کسان گفتند: «اینان با هر که باشند غلبه می‌یابد.» گوید: شقیق بن ثور پرچم قوم را به غلام خویش داد که رشراشه نام داشت، و علة بن محدوج ذهلی به او پیغام داد که حرمت او از دست که برفت مایه اعتبار قوم خویش را بدست رشراشه دادی؟

شقیق به او پیغام داد که به کار خود برس که ما به کار خودمان می‌رسیم.

گوید: سه روز آنجا ببودند که جنگی در میانه نبود، علی کس پیش مخالفان می‌فرستاد و سخن می‌کرد و توبیخشان می‌کرد.

قتاده گوید: علی از زاویه برون شد و آهنگ طلحه و زبیر و عایشه داشت، آنها نیز از فرضه به آهنگ علی روان شدند و به روز پنجشنبه نیمه جمادی الاخر سال سی و ششم در محل قصر عبید الله بن زیاد تلاقی شد وقتی دو گروه رو به رو شدند زبیر بر اسب خویش مسلح بیامد، به علی گفتند: «اینک زبیر» گفت: «اگر خدا را بیاد وی آرند بهتر از طلحه تذکار می‌یابد.» گوید: آنگاه طلحه بیامد، علی سوی آنها رفت و نزدیکشان رسید چندان که گردن مرکوبشان بهم رسید. علی گفت: «سلاح و اسب و مرد مهیا کرده‌اید اما عذری برای خدا نیندیشیده‌اید از خدا بترسید و چون آن کس مباشید که رشته خود را از

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2427

پس تابیدن پنبه و قطعه قطعه کند» [1] مگر من برادر دینی شما نیستم که خونم را حرام می‌دارید و من نیز خون شما را حرام میدانم آیا حادثه‌ای رخ داده که خون مرا بر شما حلال کرده؟» طلحه گفت: «مردم را بر ضد عثمان برانگیختی» علی گفت: «آن روز خدا سزای شایسته آنها را تمام دهد و بدانند که حق آشکار، خدای یکتاست [501) «ای طلحه! تو بخونخواهی عثمان آمده‌ای؟ خدا قاتلان عثمان را لعنت کند، زبیر! یاد داری آن روز که با پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم در محله بنی غنم بر من گذشتی، پیمبر به من نگریست و به روی من خنده زد، من نیز به روی وی خنده زدم، گفتی: پسر ابو طالب از گردنفرازی دست بر نمی‌دارد.

«پیمبر خدا به تو گفت: علی گردنفرازی ندارد. تو به جنگش می‌روی و نسبت به او ستمگری.» گفت: «ای خدا، آری و اگر این را به یاد داشتم به این راه نمی‌آمدم، به خدا هرگز با تو جنگ نمی‌کنم.» گوید: علی پیش یاران خود بازگشت و گفت: «زبیر با خدا پیمان کرد که با شما جنگ نکند.» گوید: آنگاه زبیر پیش عایشه بازگشت و بدو گفت: «از وقتی به عقل آمده‌ام در هر جنگی بوده‌ام واقف کار خودم بوده‌ام جز این جنگ.» عایشه گفت: «می‌خواهی چه کنی؟» گفت: «می‌خواهم این جنگ را بگذارم و بروم» پسرش عبد الله گفت: «این دو جمع را با هم روبرو کردی و همینکه برای

______________________________

[1] و لا تکونا کالتی نقضت غزلها من بعد قوة انکاثا. نحل 16 آیه 92

[2] یومئذ یوفیهم الله دینهم الحق و یعلمون ان الله هو الحق المبین. نور- 24 آیه 25

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2428

همدیگر شمشیر کشیدند می‌خواهی رهاشان کنی و بروی! پرچمهای پسر ابی طالب را دیده‌ای و دانسته‌ای که به دست جوانان دلیر است.» گفت: «قسم خدا خورده‌ام که با وی جنگ نکنم» و از گفته وی خشمگین شد.

عبد الله گفت: «قسمت را کفاره کن و با وی بجنگ» زبیر یکی از غلامان خویش را بنام مکحول، پیش خواند و آزاد کرد. تاریخ طبری/ ترجمه ج‌6 2428 فرود آمدن علی در زاویه بصره ..... ص : 2425

د الرحمان بن سلیمان تمیمی شعری در این باب گفت باین مضمون:

«ای برادران «عجیبتر از این کفاره قسم ندیده‌ام «که در کار عصیان خدا بنده آزاد کنند» شاعری دیگر از مردم تمیم گوید:

«مکحول را آزاد کرد که دین خویش را محفوظ دارد «و این را در پیشگاه خدا کفاره قسم خویش کرد «اما پیمان شکنی به چهره وی نمایان بود» محمد گوید: عمران بن حصین کسان میان مردم فرستاد که از هر دو گروه بازشان دارد، چنانکه احنف کرده بود، از جمله یکی را پیش بنی عدی فرستاد که بر در مسجدشان بانگ زد: بدانید که ابو نجید، عمران بن حصین سلامتان می‌کند و می‌گوید:

«به خدا اگر در کوهی محصور باشم با چند چوب تر و گوسفندانی که پشم آنرا بچینم و شیر آنرا بنوشم، بهتر از اینست که در یکی از این دو صف تیری بیندازم.» گوید: بنی عدی به یک صدا گفتند: «به خدا باقیمانده پیمبر را به هیچ بهانه وا- نمی‌گذاریم» منظورشان عایشه بود.

حجیر بن ربیع گوید: عمران بن حصین به من گفت: «میان قوم خویش برو و جایی که بیش از همه باشند سخن کن و بگو عمران بن حصین یار پیمبر خدا مرا پیش شما

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2429

فرستاده، سلامتان می‌گوید و رحمت خدا برای شما می‌خواهد و به خدایی که خدایی جز او نیست قسم یاد می‌کند که اگر غلام حبشی بینی‌بریده‌ای باشد و بزان محصور بر سر کوهی را بچراند تا مرگش فرا رسد خوشتر از آن دارد که تیری میان این دو گروه بیفکند.» گوید: پیران قوم سر برداشتند و گفتند: «ما باقیمانده پیمبر را به هیچوجه وا نمی‌گذاریم.» محمد گوید: مردم بصره گروهها بودند، گروهی با طلحه و زبیر بودند گروهی با علی بودند و گروهی دیگر نمی‌خواستند همراه هیچیک از دو گروه جنگ کنند.

گوید: عایشه از منزل خویش بیامد و در مسجد حدان در محله ازد فرود آمد که جنگ آنجا بود، در آن هنگام سر ازد صبرة بن شیمان بود که کعب بن سور بدو گفت:

«اگر دو جمع به هم نزدیک شود کار از دست برود که چون دریاها به هم بر آیند اطاعت من کن و آنجا مرو و با قوم خویش کناره کن که بیم دارم صلحی نباشد، بیرون این مایه باش و این جمع مضر و ربیعه را واگذار که برادرانند، اگر به صلح آمدند همانست که می‌خواهیم، و اگر جنگ کردند فردا داوران آنها باشیم.» گوید: کعب در جاهلیت نصرانی بوده بود. صبره گفت: «بیم دارم چیزی از نصرانیت در تو مانده باشد، به من می‌گویی در صلح کسان حضور نیابم و مادر مؤمنان و طلحه و زبیر را، اگر صلحشان پذیرفته نشد، یاری نکنم و از خونخواهی عثمان باز مانم؟ بخدا هرگز چنین نکنم» و همه قبایل یمنی همسخن شدند که حضور یابند.

ابن یعمر گوید: وقتی احنف بن قیس از پیش علی بازگشت، هلال بن وکیع پیش وی آمد و گفت: «رای تو چیست؟» گفت: «کناره گیری، رای تو چیست؟» گفت: «پشتیبانی مادر مؤمنان. تو که سرور مایی چگونه ما را رها می‌کنی؟» گفت: «فردا که تو کشته شوی و من بمانم سرور شما می‌شوم.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2430

هلال گفت: «تو که پیر مایی چنین می‌گویی؟» گفت: «پیری هستم که فرمانم نبرند و تو جوانی هستی که اطاعتت کنند.» گوید: بنی سعد پیروی احنف کردند که آنها را سوی وادی السباع برد، بنی- حنظله پیروی هلال کردند و بنی عمرو پیروی ابو الجربا کردند و بجنگیدند.

ابو عثمان گوید: وقتی احنف بیامد بانگ زد ای آل زید، از این کار کناره کنید و زرنگی و زبونی آنرا با این دو گروه واگذارید.

منجاب بن راشد برخاست و گفت: «ای آل رباب! کناره مکنید و در این کار حاضر باشید و زرنگی آنرا به عهده گیرید» که آنها برفتند.

گوید: و چون منجاب گفت ای آل تمیم از این کار کناره کنید و زرنگی و زبونی آنرا با این دو گروه واگذارید ابو الجرباء که از بنی عثمان بن مالک بود برخاست و گفت: «ای آل عمر، از این کار کناره مکنید و زرنگی آنرا بعهده گیرید.» گوید: و چنان شد که ابو الجرباء سالار بنی عمرو بود و منجاب سالار بنی ضبه، و چون احنف گفت ای آل زید مناة! از این کار کناره کنید و زرنگی و زبونی آنرا به این دو گروه واگذارید، هلال بن وکیع گفت: «از این کار کناره مکنید» و بانگ زد که ای آل حنظله زرنگی آنرا به عهده گیرید و سالاری حنظله را بعهده گرفت، اما طایفه سعد اطاعت احنف کردند و سوی وادی السباع رفتند.

محمد گوید: سالار هوازن و بنی سلیم و توابع، مجاشع بن مسعود سلمی بود.

سالار عامر، زفر بن حارث بود. سالار غطفان اعصر بن نعمان باهلی بود و سالار بکر بن وائل مالک بن مسمع بود. عبد القیس سوی علی رفتند مگر یکی که بجای ماند، از بکر بن وائل نیز کسانی بپا خاستند و کناره گیران به تعداد ماندگان بودند که سالارشان سنان بود. ازدیان سه سر داشتند: صبرة بن شیمان و مسعود و زیاد بن عمرو. پراکندگان قبایل دو سر داشتند: سر گروه مضر، خریت بن راشد بود و سر گروه قضاعه و توابع، رعبی جرمی بود، و این لقب وی بود، سر یمنیان دیگر ذو الاجره حمیری بود.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2431

گوید: طلحه و زبیر با گروه خویش بیامدند و در زابوقه در محل قریة الارزاق قرار گرفتند. مضریان همگی بیامدند و تردید نداشتند که صلح می‌شود ربیعه بالاتر از همه قرار گرفت، آنها نیز تردید نداشتند که صلح می‌شود. یمنیان پایین‌تر از همه قرار گرفتند و تردید نداشتند که صلح می‌شود. عایشه در حدان بود و کسان با سران خویش در زابوقه بودند و جمعشان سی هزار بود. در این وقت حکیم و مالک را پیش علی فرستادند که قراری که با قعقاع نهاده‌ایم بجاست، بیا گوید: آن دو کس پیش علی رفتند و پیغام را بگفتند، علی روان شد و نزدیک آن گروه قرار گرفت و مردم هر قبیله پهلوی قبیله خویش فرود آمدند: مضریان پیش مضریان، مردم ربیعه پیش ربیعه و یمنیان پیش یمنیان و تردید نداشتند که صلح می‌شود. پهلوی همدیگر بودند و پیش یک دیگر می‌رفتند و جز صلح سخن و نیتی نداشتند. همراهان امیر مؤمنان بیست هزار کس بودند. سران مردم کوفه همانها بودند که با آنها به ذو قار آمده بودند. مردم عبد القیس سه سر داشتند: سر جذیمه و بکر، علی بن جارود بود، سر عمور، عبد الله بن سوداء بود، سر مردم هجر، ابن اشج بود، سر بکر بن وائل بصره، ابن حارث بن نهار بود، سر زط و سیابجه، دنور بود.

گوید: علی با ده هزار کس به ذو قار آمده بود و ده هزار کس نیز بدو پیوست.

محمد بن حنفیه گوید: با هفتصد کس از مدینه در آمدیم، از کوفه هفت هزار کس پیش ما آمدند. دو هزار کس نیز از اطراف به ما پیوستند که بیشترشان از بکر بن وائل بودند و به قولی شش هزار کس.

راوی گوید: وقتی کسان فرود آمدند و آرام گرفتند علی روان شد، طلحه و زبیر نیز روان شدند و بهم رسیدند و درباره مورد اختلاف سخن کردند و کاری را بهتر از صلح و جلوگیری از جنگ ندانستند که کار بتفرقه افتاده بود و بجایی نمی‌توانستند رسید. بدین ترتیب از هم جدا شدند علی به اردوگاه خویش بازگشت، طلحه و زبیر نیز به اردوگاه خویش باز رفتند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2432

 

کار جنگ‌

 

اشاره

 

راوی گوید: علی اول شب عبد الله بن عباس را پیش طلحه و زبیر فرستاد، آنها نیز اول شب محمد بن طلحه را پیش علی فرستادند که هر کدام با یاران خود سخن کنند و جواب موافق بود. و چون شب در آمد، و این به ماه جمادی الاخر بود، طلحه و زبیر کس پیش سران جمع خویش فرستادند بجز آنها که به عثمان تاخته بودند و شب به قرار صلح گذشت و شبی داشتند که همانند آن نداشته بودند که از جنگ به سلامت مانده بودند و از آن هوسها که هوس‌جویان داشته بودند بر کنار مانده بودند. محرکان قضیه عثمان نیز شب بدی داشتند که در راه هلاک بودند، همه شب به مشورت پرداختند و همسخن شدند که آتش جنگ را چنانکه کس نداند روشن کنند و این را نهان داشتند مبادا شری را که می‌خواستند بپا کنند کسی بداند، صبحدم بی‌آنکه همسایگان بدانند روان شدند و نهانی به کار پرداختند. هنوز تاریک بود، مضریانشان سوی مضریان رفتند، ربیعیان سوی ربیعیان و یمانیان سوی یمانیان و سلاح در آنها نهادند. مردم بصره بپا خاستند و هر قوم در قبال کوفیان قبیله خویش که مایه حیرت وی شده بود بپا خاست. طلحه و زبیر با سران قوم مضر بیامدند. عبد الرحمان بن حارث بن هشام به در آراستن پهلوی راست فرستادند که همه از مردم ربیعه بودند عبد الرحمان بن عتاب بن اسید را به پهلوی چپ فرستادند و خود در قلب جای گرفتند و گفتند: «چه شده؟» گفته شد: «مردم کوفه شبانگاه سوی ما تاختند» گفتند: «می‌دانستیم که علی تا خون نریزد و حرمت نشکند دست بر نمی‌دارد و با ما مسالمت نمی‌کند.» آنگاه با مردم بصره بیامدند، مردم بصره مهاجمان را بکوفتند و سوی اردوگاهشان بازگردانیدند. علی و اهل کوفه سر و صدا را شنیدند یکی را نزدیک

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2433

علی نهاده بودند که هر چه را می‌خواهند بدو بگوید و چون گفت: «چه شده؟» همان شخص گفت: «ناگهان جمعی از مخالفان به ما شبیخون زدند که پسشان راندیم و جمع را دیدیم که آماده حمله بودند و به ما تاختند.» علی به پهلودار راست سپاه خود گفت:

«سوی پهلوی راست رو» و به پهلودار چپ گفت: «سوی پهلوی چپ رو، می‌دانستم طلحه و زبیر دست بر نمی‌دارند تا خون بریزند و حرمت بشکنند و با ما مسالمت نمی‌کنند.» در این اثنا سبائیان پیوسته به تحریک جنگ می‌پرداختند، علی در میان کسان بانگ زد که ای مردم دست بدارید. در اثنای این فتنه رای همگان چنان بود که جنگ نکنند تا مخالفان آغاز کنند که می‌خواستند حجت تمام کرده باشند و حق جنگ داشته باشند و نیز رای چنان بود که فراری را نکشند و زخمی را خلاص نکنند و به تعقیب مخالف نروند. هر دو گروه بر این ترتیب همسخن بودند و میان خویش ندا داده بودند.

ابو عمرو گوید: کعب بن سور پیش عایشه آمد و گفت: «بیا که قوم سر جنگ دارند شاید خدا بوسیله تو صلح آرد.» گوید: عایشه بر نشست و زره‌ها به هودج وی پوشانیدند، آنگاه شتر او را به راه انداختند، شتر عایشه عسکر نام داشت که یعلی بن امیه به وی داده بود و آن را به دویست دینار خریده بود.

گوید: و چون عایشه از طرف خانه‌ها نمودار شد و به جایی رسید که غوغا را می‌شنید توقف کرد و چیزی نگذشت که غوغا سخت شد و گفت: «این چیست؟» گفتند: «سر و صدای اردوست.» گفت: «خیر است یا شر؟» گفتند: «شر» گفت: «این سر و صدا از کدام گروه است که هزیمت شده‌اند؟ و همچنان ایستاده

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2434

بود که قوم وی هزیمت شدند، زبیر راه خویش گرفت و سوی وادی السباع رفت. تیری ناشناس به طلحه خورد و بالای زانوی وی را به پهلوی اسب دوخت و چون پاپوش وی از خون پر شد و کارش سخت شد به غلامش گفت: «پشت من سوار شو و مرا نگهدار و جایی بجوی که آنجا فرود آیم.» که او را سوی بصره برد.

 توجه

بررسی و نقد و نظر،  انوش راوید درباره تاریخ طبری

فهرست لینک های جلد های کتاب تاریخ طبری

نظرها و پرسش ها و پاسخ ها درباره کتاب تاریخ طبری 

کلیک کنید:  همه در اینجا   http://arqir.com/391

 

 

 

خبر جنگ جمل بروایت دیگر

 

ابو جعفر گوید قصه جنگ و کار زبیر و رفتن وی از نبردگاه در روایت دیگر چنین است که زهری گوید: وقتی خبر آن هفتاد کس که با حکیم در بصره کشته شدند به علی رسید با دوازده هزار کس سوی بصره آمد و از این آسیب که به مردم ربیعه رسیده بود تأسف می‌خورد و شعری در این باب می‌خواند.

گوید: وقتی دو گروه نزدیک هم شدند علی بر اسب خویش بیامد و زبیر را پیش خواند که با هم ایستادند و علی گفت: «زبیر! برای چه آمده‌ای؟» گفت: «ترا شایسته خلافت نمی‌دانم و حق تو از ما بیشتر نیست.» علی گفت: «از پس عثمان خلافت حق تو نیست، ما ترا از بنی عبد المطلب می‌دانستیم تا پسر ناخلفت مانع شد و میان ما تفرقه انداخت» آنگاه سخنانی در توبیخ وی بگفت از جمله اینکه پیمبر بر آنها گذشت و به علی گفت: «پسر عمه‌ات چه می‌گوید؟

به جنگ تو می‌آید و نسبت به تو ستمگر است.» گوید: و زبیر برفت و گفت: «با تو جنگ نمی‌کنم» آنگاه پیش پسر خویش عبد الله رفت و گفت: «در کار این جنگ بصیرت ندارم.» پسرش گفت: «وقتی آمدی بصیرت داشتی ولی پرچمهای پسر ابی طالب را دیدی و بدانستی که زیر آن مرگ هست و بترسیدی.» و چنان او را خشمگین کرد که لرزیدن گرفت و گفت: «وای بر تو من قسم خورده‌ام

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2435

که با وی جنگ نکنم.» گفت: «قسم را با آزاد کردن غلامت سرجس کفاره کن» زبیر غلام را آزاد کرد و با جمع در صف ایستاد.

گوید: علی به زبیر گفت: «تو که عثمان را کشته‌ای خونش را از من می‌خواهی؟

خدا آن کس از ما را که بر ضد عثمان قیام کرده امروز به بلیه دچار کند» و هم او به طلحه گفت: «همسر پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم را به جنگ آوردی و همسر خویش را در خانه نهان داشتی؟ مگر تو با من بیعت نکردی؟» گفت: «وقتی با تو بیعت کردم شمشیر بر گردنم بود.» گوید: علی به یاران خویش گفت: «کی این مصحف و مطالب آنرا به این جمع عرضه می‌کند که اگر دستش قطع شد مصحف را با دست دیگر بگیرد و اگر آن نیز قطع شد، با دندان بگیرد.» جوانی نو سال گفت: «من می‌کنم» آنگاه علی در میان یاران خود بگشت و این کار را بر آنها عرضه کرد اما هیچکس جز آن جوان نپذیرفت، علی بدو گفت: «این را به آنها عرضه کن و بگو:

این قرآن میان ما و شما باشد، در مورد خونهای ما و خودتان خدا را به یاد داشته باشید.» گوید: مخالفان به آن جوان که مصحف به دست داشت هجوم آوردند و دو دستش قطع شد و مصحف را به دندان گرفت تا کشته شد.

علی گفت: «اینک حمله کردن رواست، جنگ آغاز کنید.» گوید: در آن روز هفتاد کس کشته شدند که مهار شتر را می‌گرفتند. وقتی شتر پی شد و کسان هزیمت شدند تیری به طلحه خورد و او را بکشت که پنداشته‌اند مروان ابن حکم انداخته بود.

و چنان شد که ابن زبیر عنان شتر را گرفت و عایشه پرسید: «کیست؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2436

و چون بدو خبر داد، بانگ زد: وای، که اسما بی‌پسر شد. ابن زبیر زخمی شد و خویشتن را میان زخمیان افکند که او را بر داشتند و زخمش بهی یافت.

گوید: محمد بن ابی بکر عایشه را برداشت و خیمه‌ای برای او بپا کرد، علی بیامد و گفت: «مردم را تحریک کردی که بر آشفتند و آنها را به هم انداختی که خون همدیگر بریختند!» و سخن بسیار کرد.

عایشه گفت: «ای پسر ابی طالب، اینک که تسلط یافتی ملایمت کن، امروز جمع تو خوب شجاعت نمودند.» علی او را روانه کرد و جمعی زن و مرد همراهش فرستاد و لوازم داد و بگفت تا دوازده هزار به او بدهند و این کار با عبد الله بن جعفر بود که مالی بسیار بوی داد و گفت:

«اگر امیر مؤمنان تأیید نکرد بعهده خودم.» گوید: زبیر کشته شد، پنداشته‌اند قاتل وی ابن جرموز بود که روزی بر در امیر مؤمنان ایستاد و گفت: «برای قاتل زبیر اجازه بخواه» علی گفت: «بیاید و باو بگو که جهنمی است.» قرة بن حارث گوید: من با احنف بن قیس بودم، جون بن قتاده پسر عمویم با زبیر ابن عوام بود، جون به من گفت: «پیش زبیر بودم که سواری بیامد و چنان بود که با زبیر بعنوان امارت اسلام می‌کردند.» سوار گفت: «ای امیر سلام بر تو باد» زبیر گفت: «سلام بر تو نیز باد» گفت: «این جمع به فلان و بهمان جا آمده‌اند و جمعی بد سلاح‌تر و کمتر و ترسان تر از آنها ندیده‌ام» این بگفت و برفت.

گوید: آنگاه سواری بیامد و گفت: «ای امیر سلام بر تو باد» گفت: «سلام بر تو نیز باد» گفت: «این قوم بیامدند و به فلان مکان رسیدند و از این جماعت و سلاح که

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2437

خدا عز و جل بر شما فراهم آورده خبر یافتند و خدا ترس در دلهاشان افکند.» زبیر گفت: «این سخن مگوی که بخدا اگر پسر ابی طالب بخر چوب نیابد با آن آن سوی ما آید» و سوار برفت.

گوید: وقتی جمع علی از میان غبار بیرون می‌شد سواری بیامد و گفت: «ای امیر سلام بر تو باد» گفت: «سلام بر تو نیز باد» گفت: «این جمع آمدند، عمار را میانشان دیدم و با او سخن کردم و با من سخن کرد.» زبیر گفت: «عمار میان آنها نیست» گفت: «چرا، بخدا عمار میان آنهاست» گفت: «خدا عمار را میان آنها نیاورده» گفت: «خدا عمار را میان آنها آورده» گفت: «خدا عمار را میان آنها نیاورده» گوید: «و چون دید که سوار اصرار می‌کند به یکی از کسان خود گفت: «سوار شو ببین راست می‌گوید؟» گوید: پس او سوار شد و برفتند و من آنها را میدیدم، اندکی کنار سپاه ایستادند، آنگاه پیش ما بازگشتند، زبیر به یار خویش گفت: «چه دیدی؟» گفت: «این مرد راست می‌گوید» زبیر گفت: «وای که به بلیه افتادم! وای که پشتم شکست!» (این سخن از آن رو می‌گفت که حدیثی از پیمبر آورده بودند که گفته بود: یک گروه یاغی عمار را می‌کشند.) گوید: زبیر به لرزه افتاد چنان که سلاح وی تکان می‌خورد و من با خودم گفتم: «مادرم عزادارم شود، این بود که می‌خواستم با او بمیرم و با او زنده باشم،

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2438

بخدا این لرزه که بر او افتاد به سبب چیزی است که از پیمبر خدا شنیده یا دیده است.» گوید: و چون کسان سر گرم شدند زبیر بر مرکب خود نشست و برفت.

جون نیز بر مرکب خویش نشست و پیش احنف رفت آنگاه دو سوار پیش احنف و یاران وی آمدند و پهلوی وی نشستند و لختی با وی آهسته گویی کردند و برفتند. پس از آن عمرو بن جرموز پیش احنف آمد و گفت: «در وادی السباع به او رسیدم و خونش بریختم.» جون می‌گفت: «بخدایی که جانم بفرمان اوست احنف قاتل زبیر بود.» عمار بن معاویه گوید: بروز جنگ جمل علی مصحفی برگرفت و میان یاران خویش بگشت و گفت: «کی این مصحف را می‌گیرد که این قوم را به آنچه در آن هست دعوت کند و کشته شود؟» گوید: جوانی از مردم کوفه که قبای سپید پنبه دوزی داشت گفت: «من.» علی روی از او بگردانید و گفت: «کی این مصحف را می‌گیرد که قوم را به مندرجات آن دعوت کند و کشته شود؟» آن جوان گفت: «من» علی روی از او بگردانید و گفت: کی این مصحف را می‌گیرد که قوم را به مندرجات آن دعوت کند و کشته شود؟» آن جوان گفت: «من» گوید: علی قرآن را به او داد که به دعوت قوم پرداخت که دست راست وی را قطع کردند، مصحف را به دست چپ گرفت و دعوتشان کرد، دست راست او را نیز قطع کردند، در حالی که خون بر قبایش روان بود مصحف را با سینه خود نگهداشته بود تا کشته شد.

علی گفت: «اینک جنگ با آنها رواست.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2439

گوید: مادر آن جوان ضمن رثاها که درباره وی می‌گفت شعری بدین مضمون گفت:

«خدایا، مسلمانی دعوتشان کرد «کتاب خدا را می‌خواند و از آنها بیم نداشت «مادرش ایستاده بود و میدیدشان «که دل به گمراهی داشتند «و ریشهاشان از خون رنگین بود.» شعبی گوید: پهلوی راست سپاه امیر مؤمنان بر پهلوی چپ مردم بصره هجوم برد و جنگ انداختند، کسان به دور عایشه فراهم شدند، بیشترشان از قوم ضبه و ازد بودند، از بر آمدن روز تا نزدیک پسین و به قولی تا زوال خورشید جنگ بود، پس از آن هزیمت شدند. یکی از مردم ازد بانگ زد که باز آیید و محمد بن علی ضربتی بزد و دست وی را قطع کرد که بانگ زد: ای گروه ازدیان فرار کنید. کشتار در ازدیان افتاد و بانگ بر آوردند که ما بر دین علی بن ابی طالبیم و یکی از بنی لیث بعدها شعری به این مضمون گفت:

«روزی که با ازدیان تلاقی داشتیم «و اسبان اشقر و گلی تازان بود «وقتی که پهلو و آرنجشان را قطع می‌کردیم «که پندارشان ملعون باد» مالک بن دینار گوید: در جنگ جمل عمار به زبیر حمله برد و نیزه بوی می‌زد.

زبیر گفت: «می‌خواهی مرا بکشی؟» عمار گفت: «نه، برو» عامر بن حفص نیز گوید: در جنگ جمل عمار بیامد و نیزه سوی زبیر برد.

زبیر گفت: «ای ابو الیقظان مرا می‌کشی؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2440

گفت: «نه، ای ابو عبد الله» محمد گوید: وقتی در نیمه اول روز کسان هزیمت شدند، زبیر بانگ زد:

«من زبیرم ای مردم سوی من آیید» غلامش با وی بود و بانگ می‌زد: «از حواری پیمبر خدا می‌گریزید؟» گوید: پس از آن زبیر سوی وادی السباع رفت، سوارانی به تعقیب او رفتند و مردم از او بهمدیگر پرداختند و چون سواران را در تعقیب خویش دید به آنها تاخت و متفرقشان کرد باز بدو حمله برند و چون بشناختندش گفتند: «این زبیر است ولش کنید» و چون ... [1] تنی چند و از آن جمله علباء بن هیثم.

گوید: قعقاع با گروهی بر طلحه گذشت که می‌گفت: «بندگان خدا سوی من آیید صبوری، صبوری» بدو گفت: «ای ابو محمد زخمداری، و از این کار که می‌خواهی کرد ناتوان، سوی خانه‌ها رو» طلحه گفت: «ای غلام مرا ببر و جایی بجوی» گوید: او را به بصره بردند، یک و غلام و دو کس با وی بود، کسان در حال هزیمت بیامدند و آهنگ بصره داشتند و چون شتر را دیدند که مضریان دور آنرا گرفته بودند باز آمدند چنانکه در آغاز بودند و کار از سر گرفتند، قوم ربیعه بصری بایستادند، جمعی به پهلوی راست و جمعی به پهلوی چپ.

گوید: عایشه گفت: «ای کعب شتر را بگذار و کتاب خدا را ببر و جماعت را سوی آن دعوت کن» و مصحفی بدو داد. جمع بیش آمدند، سبائیان جلوشان بودند و بیم داشتند صلح شود. کعب با مصحف پیش روی آنها رفت، علی از دنبالشان بود و منعشان می‌کرد اما جز پیشروی نمی‌خواستند و چون کعب دعوتشان کرد تیر بارانش

______________________________

[1] متن افتادگی دارد

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2441

کردند و او را کشتند. به هودج عایشه نیز تیر انداختند و او بانگ می‌زد: «پسرکانم بقیه را دریابید، بقیه را دریابید.» آنگاه بانگ رساتر برداشت که خدا را، خدا را، خدای عز و جل و روز حساب را به یاد آرید .. اما جز پیشروی نمی‌خواستند و چون اصرار جماعت را بدید اول کاری که کرد این بود که گفت: «ای مردم به قاتلان عثمان و پیروانشان لعنت کنید» و نفرین کردن آغاز کرد، مردم بصره نیز فریاد نفرین برداشتند.

علی بن ابی طالب بانگ نفرین را شنید و گفت: «این فریاد چیست؟» گفتند: «عایشه به قاتلان عثمان و پیروانشان نفرین می‌کند و کسان با وی نفرین می‌کنند.» علی نیز نفرین آغاز کرد و می‌گفت: «خدایا قاتلان عثمان و پیروانشان را لعنت کن.» عایشه کس پیش عبد الرحمان بن عتاب و عبد الرحمان بن حارث فرستاد که به جای خویش باشید و چون کسان دیدند که آن گروه رو سوی عایشه دارند و از کسان دست نمی‌دارند به هیجان آمدند. مضریان مصر حمله آوردند و مضریان کوفه را درهم ریختند چنانکه اطراف علی آشفته شد و او به پشت محمد زد و گفت: «حمله کن» اما او پس آمد و علی رفت که پرچم را از او بگیرد اما محمد حمله کرد و علی پرچم را به دست او واگذاشت. مضریان کوفه حمله بردند و در مقابل شتر دلیری نمودند تا به سستی افتادند. پهلوداران به جای خود بودند و کوششی نمی‌کردند بجز مضریان کسان دیگر نیز با علی بودند. از جمله زید بن صوحان بود که یکی از قبیله‌اش با او گفت: «چرا اینجا مانده‌ای مگر نمی‌دانی که مضریان مقابل تواند و شتر پیش روست و مرگ حایل؟» گفت: «مرگ از زندگی بهتر است، من طالب مرگم» و با برادرش سیحان کشته شد، صعصعه برادر دیگرش نیز زخمی شد.

کار جنگ بالا گرفت و چون علی این بدید، کس پیش یمنیان و مردم ربیعه

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2442

فرستاد که به جمع قبایل خویش پردازید. یکی از مردم عبد القیس گفت: «شما را به کتاب خدا عز و جل می‌خوانیم.» گفتند: کسی که حدود خدا سبحانه را روان نمی‌کند و دعوتگر خدا کعب بن سور را می‌کشد ما را سوی کتاب خدا می‌خواند.» آنگاه مردم ربیعه وی را تیر باران کردند و خونش بریختند، یمنیان کوفه نیز یمنیان بصره را به کتاب خدا خواندند که تیر باران شدند.

راوی گوید: جنگ اول تا نیمروز بپا بود که طلحه رضی الله عنه کشته شد و زبیر از نبردگاه برفت و چون بصریان سوی عایشه رفتند و کوفیان در کار جنگ مصر شدند و آهنگ عایشه داشتند عایشه قوم را تحریک کرد که به جنگ پرداختند تا از هر سو بانگ برخاست و از همدیگر دست بداشتند.

گوید: بعد از ظهر باز به جنگ آمدند. نیمه اول روز جنگ با طلحه و زبیر بود و میان روز جنگ با عایشه بود. دو گروه حمله بردند، یمنیان بصره یمنیان کوفه را هزیمت کردند و ربیعیان بصره ربیعیان کوفه را هزیمت کردند علی با مضریان کوفه به مضریان بصره حمله برد و گفت: «از مرگ گریز نیست، بفراری می‌رسد و مقیم را وا نمی‌گذارد.» زید بن حساس گوید: شنیدم که محمد بن حنفیه می‌گفت: «در جنگ جمل پدرم پرچم را به من داد و گفت: پیش برو و من پیش رفتم چندان که جای پیش رفتن جز در مقابل نیزه‌ها نبود، گفت: بی مادر پیش برو. من تردید داشتم و گفتم: جز در مقابل نیزه‌ها جای پیشرفتن نیست. یکی که ندانستم کیست پرچم را از دست من بگرفت و چون نیک نگریستم پدرم بود که شعری بدین مضمون می‌خواند:

«ای زندگی، تویی که از نیکی من بغرور افتاده‌ای! «این قوم دشمنانند اما «فرو رفتن از جنگ با فرزندان بهتر است.»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2443

محمد گوید: وقتی حمله بردیم، پهلوها همانند قلب‌ها سخت بجنگیدند.

یمنیان نیز به سختی جنگیدند. ده کس از مردم کوفه پای پرچم امیر مؤمنان کشته شد که هر کس آنرا می‌گرفت کشته می‌شد، پنج کس از قبیله همدان بود، و پنج کس از یمنیان دیگر و چون یزید بن قیس این بدید پرچم را بگرفت که به دست وی ماند. وی شعری به این مضمون می‌خواند:

«ای نفس من بسیار زیستی «و روزگاری با غنا زیستی «همین قدر که بوده‌ای ترا بس «که مادام که زنده باشی «من طول عمر می‌خواهم» این را به تمثیل می‌خواند که از شاعر پیشین بود.

غوان بن ابی غوان همدانی نیز شعری به این مضمون می‌خواند:

«شمشیر در مردان ازد نهاده‌ام «پیران و جوانانشان را میزنم «که جنگاورند و دراز دست» ربیعیان بیامدند، زید، آنگاه صعصعه، آنگاه سیحان (پسران صوحان) آنگاه عبد الله بن رقبه بن مغیره آنگاه ابو عبیدة بن راشد سلمی، همگان کوفی، پای پرچم پهلوی چپ سپاه کشته شدند.

ابو عبیده می‌گفت: «خدایا از گمراهی به هدایتمان آوردی و از جهالت خلاصمان کردی و به فتنه مبتلامان کردی که به شبهه افتادیم» تا کشته شد.

پس از او حصین بن معبد بن نعمان بود که پرچم از او به دست پسرش افتاد و بدو گفت: «ای معبد، آنرا جلو بگیر و سینه را پیش بده» و پرچم در دست وی بماند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2444

محمد گوید: وقتی دلیران مضر کوفه و مضر بصره پایمردی کسان را بدیدند در اردوی عایشه و اردوی علی بانگ زدند که ای مردم! وقتی پایمردی بنا شد و فیروزی نبود، دست و پاها را بزنید. بنا کردند به دست و پاها ضربت بزنند و در هیچ جنگی قبل و بعد از آن چندان دست و پای بریده ندیدم و نشنیدم که بعضی از آن معلوم نبود از آن کیست. در آن روز پیش از آنکه عبد الرحمان بن اسید کشته شود دست وی قطع شد و هر کس از دو گروه که دست یا پایش قطع می‌شد چندان به استقبال مرگ می‌رفت که کشته می‌شد.

عطیة بن بلال گوید: کار بالا گرفت و پهلوی راست سپاه کوفه سوی قلب رفت و به آن چسبید. پهلوی راست سپاه بصره به قلب آن چسبید اما نگذاشتند پهلوی راست سپاه کوفه که مجاور آنها بود با قلب سپاه بصره در آمیزد، پهلوی چپ سپاه کوفه و پهلوی راست سپاه بصره نیز چنین کردند. عایشه به کسانی که سمت چپ وی بودند گفت: «شما کیستید.» صبرة بن شیمان گفت: «از اصل ازد» عایشه گفت: «ای آل غسان، ثبات و دلیری خودتان را که ما پیوسته از آن سخن شنیده‌ایم حفظ کنید و شعری به تمثیل خواند به این مضمون:

«مدافعان غسان دلیری کردند «هنب و اوس و شبب دلیری نمودند» به آنها که در سمت راست وی بودند گفت: «شما کیستید؟» گفتند: «بکر بن وایل» گفت: «شاعر درباره شما گوید:

«آهن پوش سوی ما آمدند که گویی «به نیرو و پایداری، مردم بکر بن وایل بودند اینک عبد القیس مقابل شماست و آنها سختتر از پیش جنگیدن آغاز

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2445

کردند» آنگاه رو سوی گروهی که رو بروی وی بودند کرد و گفت: «شما کیستید؟» گفتند: «بنی ناجیه» گفت: «به‌به شمشیرهای ابطحی و شمشیرهای قرشی» و آنها دلیری و ثباتی کم نظیر نمودند.

پس از آن بنی ضبه به دو روی آمدند که گفت: «ای قوم همدل بکوشید.» و چون بنی ضبه کمتر شدند بنی عدی با آنها آمیختند و اطراف وی بسیار شدند، گفت: «شما کیستید؟» گفتند: «مردم بنی عدی که با برادران خویش آمیخته‌ایم» گفت: «تا وقتی که بنی ضبه اطراف من کشته نشده بودند سر شتر راست بود.» سر شتر را راست کردند، آنگاه بی‌دریغ حمله آوردند و دستها و پاها را می‌زدند و چون این کار در هر دو گروه بسیار شد، آهنگ شتر کردند و گفتند: «تا شتر از پا در نیاید این گروه از جای نروند. دو پهلوی سپاه علی به قلب پیوست. مردم بصره نیز چنین کردند و دو گروه خشمگین فراهم آمده در قلب، تلاقی کردند، ابن یثربی سر شتر را گرفته بود و رجز می‌خواند و مدعی بود که علباء بن هیثم و زید بن صوحان و هند بن عمرو را کشته است. می‌گفت:

«هر که مرا نشناسد، من ابی یثربیم «قاتل علبا و هند جملیم «و ابن صوحان که بر دین علی بود.» عمار به او بانگ زد که به جای محفوظ پناه برده‌ای و سوی تو راه نیست، اگر راست می‌گویی از میان این گروه سوی من آی. و او عنان شتر را به دست یکی از مردم بنی عدی داد و میان دو گروه آمد و با تلاش بنزدیک عمار رسید. عمار سپر چرمین را حایل خویش کرد، ابن یثربی ضربتی بزد و شمشیرش در سپر نشست و هر چه کوشید

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2446

در نیامد، عمار هیجان زده به وی تاخت و دو پایش را قطع کرد که از ته به زمین افتاد، یارانش او را برداشتند که باز زخم خورد. وی را پیش علی آوردند و بگفت تا گردنش را بزدند.

وقتی ابن یثربی از پای در آمد مرد عدوی عنان شتر را رها کرد و پیش آمد و هماورد خواست، عمار عقب رفته بود. ربیعه عقیلی سوی وی آمد، مرد عدوی عمره نام داشت پسر نجره و صوتی رسا داشت و می‌گفت:

«ای مادر ما که از همه مادران «بیشتر نافرمانیت کرده‌اند.

«مادر که به فرزند غذا می‌دهد و رأفت می‌کند «مگر نمی‌بینی که چقدر شجاعان زخمی می‌شوند «و دست و پایشان جدا می‌شود.» آنگاه به هم ضربت زدند و هر یک دیگری را زخمی کرد و هر دو جان دادند.

عطیة بن بلال گوید: آخر روز یکی بنام حارث از بنی ضبه بیامد و بجای عدوی ایستاد، کسی را دلیرتر از او ندیده بودیم، شعری بدین مضمون می‌خواند:

«ما بنی ضبه‌ایم و باران شتر «که با دم شمشیر بر ابن عفان نوحه می‌کنیم «بنزد ما مرگ از عسل شیرین‌تر است «پیر ما را بما پس بدهید و قصه تمام.» ابو رجای عطاردی گوید: در جنگ جمل یکی را دیدم که شمشیری را که بدست داشت پایین و بالا می‌برد، گویی اسباب بازی بود و شعری به این مضمون می‌خواند:

«ما بنی ضبه‌ایم و یاران شتر «و چون مرگ بیامد با وی در می‌آویزیم

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2447

تا آخر ...

مفضل ضبی گوید: این مرد و سیم بن عمرو بن ضرار ضبی بود.

هذلی گوید: در جنگ جمل عمرو بن یثربی قوم خویش را تحریک می‌کرد که عنان شتر را دست به دست می‌دادند و رجزی به این مضمون می‌خواندند:

«ما بنی ضبه‌ایم و فرار نخواهیم کرد «تا بینیم که سرها فرو می‌افتد «و خون سرخ از آن می‌ریزد «ای مادر، ای زندگی، بیم مدار «که همه فرزندانت دلیرند و شجاع «ای مادر، ای همسر پیمبر «ای همسر پیمبر هدایتگر!» تا وقتی که چهل تن از عنان‌گیران شتر از پای در آمدند.

عایشه می‌گفت: «تا وقتی صدای مردم بنی ضبه خاموش نشده بود شتر من بجای بود.» در آن روز عمرو بن یثربی، علباء بن هیثم سدوسی و هند بن عمرو جملی و زید بن صوحان را کشت، وی رجزی به این مضمون می‌خواند:

«ضربتشان میزنم اما ابو حسن را نمی‌بینم «و این غم از همه غمها مرا بس «ما کار را همانند طناب می‌گذرانیم» به گفته هذلی این شعر در جنگ صفین خوانده شد.

عمار سوی ابن یثربی رفت، در آن وقت عمار نود ساله بود، پوستی پوشیده بود و کمر خود را با ریسمانی از برگ خرما بسته بود، عمرو بن یثربی پیشدستی کرد و و عمار سپر چرمین خویش را حایل کرد که شمشیر وی در آن نشست و کسان چندان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2448

تیر به او انداختند که از پای در آمد و شعری به این مضمون می‌خواند:

«اگر می‌کشیدم، من ابن یثربیم ...

تا آخر وی را اسیر کردند و پیش علی بردند، گفت: «مرا زنده بدار» گفت: «تو که به سه نفر حمله بردی و آنها را با شمشیر زدی؟» و بگفت تا وی را کشتند.

عبد الله بن زبیر بنقل از پدرش گوید: در جنگ جمل راه می‌رفتیم و سی و چند زخم شمشیر و نیزه داشتیم، هرگز روزی چنان ندیده‌ام هیچکس از ما هزیمت نمی‌شد، چون کوه سیاه بودیم، هر که مهار شتر را می‌گرفت کشته می‌شد، عبد الرحمان بن عتاب عنان را گرفت و کشته شد، اسود بن ابی البختری گرفت و کشته شد، من برفتم و مهار را گرفتم.

عایشه گفت: «کیستی؟» گفتم: «عبد الله بن زبیر» گفت: «وای که اسماء بی‌پسر شد» گوید: اشتر بر من گذشت و او را شناختم و در او آویختم که هر دو بیفتادیم و بانگ زدم که من و مالک را بکشید، گروهی از آنها و از ما بیامدند و به دفاع از ما بجنگیدند تا از هم جدا شدیم و مهار از دست رفت.

گوید: علی بانگ زد: «شتر را پی کنید که اگر پی شود پراکنده می‌شوند.» یکی ضربتی به شتر زد که بیفتاد و هرگز صدایی بلندتر از بانگ شتر نشنیده بودم.

علی به محمد بن ابی بکر گفت تا خیمه‌ای برای عایشه بپا کرد و گفت: «ببین آسیبی ندیده است؟» گوید: محمد سر خویش را وارد کرد که عایشه گفت: «وای تو! کیستی؟» گفت: «کسی که از همه خاندانت او را بیشتر دشمن داری؟»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2449

گفت: «پسر زن خثعمی؟» گفت: «آری.» گفت: «حمد خدای که ترا سلامت داشت.» علقمه گوید: به اشتر گفتم: «تو که مخالف کشتن عثمان بودی چرا به بصره آمدی؟» گفت: «اینان با علی بیعت کردند، آنگاه بیعت شکستند، ابن زبیر عایشه را به حرکت وادار کرد. از خدا می‌خواستم که مرا با او روبرو کند، و چون با وی روبرو شدم قوت بازو را کافی ندانستم و در رکاب بپا خاستم و ضربتی به سرش زدم که از پای در آمد.» گفتم: «او بود که گفت: من و مالک را بکشید؟» گفت: «نه، وقتی از او جدا شدم چیزی از او در دل نداشتم، عبد الرحمان بن اسید بود که مرا دید و ضربتی در میانه رد و بدل شد که مرا به زمین افکند، من نیز او را به زمین افکندم و او بنا کرد بگوید: من و مالک را بکشید. نمی‌دانستند مالک کیست و گر نه مرا کشته بودند» راوی گوید: به علقمه گفتم: «اینک کنار تو شاهد این روایت است» عبد الله بن زبیر گوید: جوانی به نزدیک ما ایستاد و گفت: «از این دو مرد حذر کنید» و نام وی را یاد کرد نشان اشتر این بود که یکی از دو پایش به سبب بیماری‌ای که داشت متورم بود.

اشتر گوید: وقتی تلاقی کردیم، یا گوید: وقتی قصد من کرد، نیزه خویش را به طرف پای من گرفت و من با خویش گفتم این احمق است، فرضا آنرا قطع کند کاری نکرده، من او را می‌کشم و چون نزدیک شد نیزه را محکم گرفت و به طرف صورتم حواله داد و گفتم: «این هماورد است»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2450

جندب گوید: عمرو بن اشرف مهار شتر را گرفت و هر که نزدیک وی می‌شد با شمشیر او را می‌زد، حارث بن زید ازدی بوی نزدیک شد، عمرو شعری به این مضمون می‌خواند:

«ای مادر ما، ای بهترین مادری که دیده‌ایم.

«مگر نمی‌بینی که چه شجاعان زخمدار می‌شوند «و سر و آرنجشان قطع می‌شود» گوید: دو ضربت در میانه رد و بدل شد و دیدمشان که با پای خویش زمین را می‌خراشیدند تا هر دو جان دادند.

گوید: در مدینه پیش عایشه رفتم، به من گفت: «کیستی؟» گفتم: «یکی از مردم ازدم که در کوفه سکونت دارم» گفت: «در جنگ جمل بودی؟» گفتم: «آری» گفت: «با ما یا بر ضد ما؟» گفتم: «بر ضد شما.» گفت: کسی را که می‌گفت: «ای مادر ما، ای بهترین مادری که دیده‌ایم می‌شناسی؟» گفتم: «آری، او پسر عموی من بود» گوید: و او بگریست چندان که پنداشتم ساکت نخواهد شد.

دینار بن عیزار گوید: شنیدم که اشتر می‌گفت: «یا عبد الرحمان بن عتاب بن اسید تلاقی کردم که دلیرترین و مکارترین کسان بود. با هم به زمین افتادیم و ندا داد که من و مالک را بکشید.» و هم دینار بن عیزار گوید: شنیدم که اشتر می‌گفت: «عبد الله بن حکیم بن حزام را دیدم که پرچم قریش را به دست داشت و با عدی بن حاتم چون دو قوچ درهم آویخته

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2451

بودند، با هم همدستی کردیم و خونش بریختیم و چشم عدی از ضربت عبد الله کور شد.

محمد بن مخنف گوید: تنی چند از پیران طایفه که همگی در جنگ جمل حضور داشته بودند بمن گفتند: «پرچم ازدیان کوفه بدست مخنف بن سلیم بود که در جنگ کشته شد. صعقب که از خاندان وی بود پرچم را گرفت و پس از او برادرش عبد الله بن سلیم، که کشته شدند. علاء بن عروه گرفت که فتح رخ نمود و پرچم همچنان بدست وی بود.» گوید: پرچم عبدیان کوفه بدست قاسم بن مسلم بود که کشته شد. زید بن صوحان و سیحان بن صوحان نیز کشته شدند. چند تن دیگر از آنها نیز که پرچم گرفته بودند کشته شدند که عبد الله بن رقیه و راشد از آن جمله بودند، پس از آن منقذ بن نعمان پرچم را گرفت و به پسر خویش مرة بن منقذ داد که جنگ بسر رفت و پرچم همچنان به دست وی بود.

گوید: پرچم بکریان کوفه بدست حارث بن حسان بن خوط ذهلی بود.

ابو العرفای رقاشی گفت: «خودت و طایفه‌ات را بخطر مینداز» اما او پیش رفت و گفت: «ای گروه بکر بن وایل هیچکس بنزد پیمبر خدا صلی الله علیه و سلم منزلت علی را نداشت، وی را یاری کنید» و پیش رفت تا کشته شد، پسرش با پنج برادرش نیز کشته شدند.

گوید: بشر بن حسان بن خوط در حالی که می‌جنگید شعری به این مضمون می‌خواند:

«من پسر حسان بن خوطم که پدرم «فرستاده همه بکریان بود به نزد پیمبر» پسر وی نیز شعری به این مضمون می‌خواند:

«مرگ سالار، حارث بن حسان را

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2452

«به خاندان ذهل و شیبان خبر می‌دهم» و یکی از ذهلیان شعری به این مضمون می‌خواند:

«خبر مرگ بهترین مردم عدنان را میدهی «که هنگام جنگ و مقابله همگنان کشته شد» گوید: کسانی از بنی محدوج کوفه که سران قوم بودند کشته شدند، از بنی ذهل نیز سی و پنج کس کشته شد یکی از آنها در حالی که جنگ می‌کرد ببرادرش گفت:

«برادر اگر بر حق بودیم جنگ ما چه نیکو بود؟» گفت: «ما بر حقیم، مردم راه چپ و راست گرفته‌اند اما ما بخاندان پیمبرمان پیوسته‌ایم» و دو برادر بجنگیدند تا کشته شدند.

سالار مردم عبد القیس بصره که با علی بودند، عمرو بن مرحوم بود.

سالار بکر بن وائل شقیق بن ثور بود و پرچم بکریان بدست رشراشه غلام وی بود.

سالار ازدیان بصره که با عایشه بودند چنانکه در روایت عامر بن حفص آمده عبد الرحمان بن جشم حمامی بود و بقولی صبرة بن شیمان حدانی بود. پرچم قوم بدست عمرو بن اشرف عکی بود که کشته شد و سیزده کس از خاندان وی نیز کشته شدند.

ابو بختری طایی گوید: در جنگ جمل مردم ضبه و ازد اطراف عایشه را گرفته بودند و کسانی از ازدیان پشکل شتر را می‌گرفتند و می‌شکستند و بو می‌کشیدند و می‌گفتند: «پشکل شتر مادرمان است، بوی مشک می‌دهد!» گوید: یکی از یاران علی می‌جنگید و شعری به این مضمون می‌خواند:

«شمشیر برهنه در مردان ازد نهاده‌ام «و پیران و جوانانشان را می‌زنم» مردم درهم افتاده بودند، یکی بانگ زد شتر را پی کنید و بجیر بن دلجه ضبی

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2453

که از مردم کوفه بود ضربتی به شتر زد.

بدو گفتند: «چرا شتر را پی کردی؟» گفت: «دیدم مردم قبیله‌ام کشته می‌شوند، بیم کردم نابود شوند، امید داشتم اگر شتر را پی کنم گروهی از آنها بمانند.» صلت بن دینار گوید: یکی از مردم بنی عقیل به نزد کعب بن سور رسید که کشته شده بود و نوک نیزه خویش را به چشمان او نهاد و تکان داد و گفت: «هرگز مالی نقدتر از تو ندیده‌ام.» عوانه گوید: در جنگ جمل روزی تا شب بجنگیدند و یکی شعری به این مضمون می‌خواند:

«شمشیر دل‌های ما را از زید و هند خنک کرد «و نیز از دو چشم عدی بن حاتم «روزی تا شب در مقابلشان پایمردی کردیم «و نیزه و شمشیر نیز بکار بود.» ابن صامت شعری می‌خواند به این مضمون:

«ای ضبیان بروید که زمین «در سمت چپتان فراخ است «و در دشت، مرگ آماده است «و مادر، هر نبردگاهی با شمشیر «برای مقابله و ضربت زدن آماده‌ایم.» ابو رجا گوید: یکی را دیدم که گوشش کنده بود، گفتم: «این مادرزادیست یا حادثه‌ای بوده است؟» گفت: «در جنگ جمل میان کشتگان می‌رفتم، یکی را دیدم که با پای خویش زمین را می‌خراشید و شعری به این مضمون می‌خواند:

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2454

«مادرمان ما را به قلمرو مرگ آورد «و برفتیم تا از مرگ سیر شدیم «بگمراهی اطاعت قرشیان کردیم «که یاری مردم حجاز محنتی بود.» گفتمش: «بنده خدا بگو: «لا اله الا الله» گفت: «نزدیک من آی و تلقین بگوی که گوشم سنگین است.» گوید: نزدیک وی شدم و گفت: «از کدام قبیله‌ای؟» گفتم: «از مردم کوفه‌ام» و او در من آویخت، چنانکه می‌بینی گوشم را بکند و گفت: «وقتی پیش مادرت رفتی بگو عمیر بن اهلب ضبی با تو چنین کرده است.» عبد المجید اسدی گوید: در جنگ جمل عمیر بن اهلب ضبی زخمی شد یکی از یاران علی بر او گذشت که میان زخمیان افتاده بود، عمیر بدو گفت: «نزدیک من آی.» «و چون نزدیک وی شد گوشش را بکند و شعری به این مضمون خواند:

«مادرمان ما را به قلمرو مرگ آورد «از آنجا نرفتیم تا سیراب شدیم «پسر ضبه و پیروان وی را «به یاری کردن مادرش حاجت نبود «از تیره روزی اطاعت تیم بن مره کردیم «مگر تیمیان جز بندگان و کنیزان بوده‌اند.» مقدام حارثی گوید: یکی از طایفه ما به نام هانی بن خطاب از جمله کسانی بود که به غزای عثمان رفته بودند، اما در جنگ جمل حضور نداشته بود و چون رجز ضبیان را که می‌گفته بودند: «ما بنی ضبه‌ایم و یاران شتر» از گفتار کسان شنیده بود به رد آن شعری به این مضمون گفته بود:

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2455

«پیران مذحج و همدان اصرار داشتند «که نعثل را به وضعی که بوده بود پس آرند «که از پس خلقت رحمان دوباره خلق شود.» صعب بن عطیه به نقل از پدرش گوید: آن روز ابو الجربا رجزی به این مضمون می‌گفت:

«چرا پیش از آنکه تیزی شمشیر را بچشی «باطاعت علی نمی‌آیی «و در راه حق، همسران پیمبر را رها نمی‌کنی.» محمد گوید: مادر مؤمنان میان جمعی از مردم دلیر و کار دیده از قبایل مضر بود و هر که مهار شتر را می‌گرفت پرچم را نیز بر می‌داشت و رها کردن آنرا خوش نداشت. گیرنده مهار می‌باید پیش اطرافیان شتر معروف باشد و نسب خویش را به عایشه بگوید که من فلان پسر فلانم. بخدا پیش روی شتر سخت می‌جنگیدند، مرگ آنجا بود و هیچکس جز بتلاش و سختی به شتر نمی‌توانست رسید. هر کس از یاران علی آهنگ آن می‌کرد کشته می‌شد یا می‌گریخت و دیگر باز نمی‌گشت.

گوید: و چون کسان با قلب سپاه در آمیختند عدی بن حاتم بیامد که بدو حمله بردند و چشمش کور شد و پس رفت. آنگاه اشتر بیامد و عبد الرحمان بن عتاب بن- اسید بدو حمله برد، دست وی قطع شده بود و خون از آن می‌رفت اشتر در او آویخت و از مرکب به زمینش انداخت، زیر اشتر دست و پا می‌زد. عاقبت رها شد و سخت غمگین بود.

هشام بن عروه به نقل از پدرش گوید: هر که می‌خواست مهار شتر را بگیرد می‌باید بگوید: «ای مادر مؤمنان، من فلان پسر فلانم.» عبد الله بن زبیر بیامد و چون سخن نکرد عایشه گفت: «کیستی؟» گفت: «من عبد اللهم، خواهرزاده توام»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2456

گفت: «وای که اسما، یعنی خواهرش، بی پسر شد.» گوید: اشتر و عدی بن حاتم پیش شتر رسیدند، عبد الله بن حکیم بن حزام بطرف اشتر آمد و ضربتی بهمدیگر زدند و اشتر او را بکشت. عبد الله بن زبیر سوی اشتر آمد که ضربتی بدو زد و زخمی سخت برداشت. عبد الله بن زبیر ضربتی به اشتر زد که زخمی سبک برداشت، آنگاه درهم آویختند و به زمین غلتیدند و عبد الله بانگ زد که من و مالک را بکشید.

گوید: مالک می‌گفت: «دلم نمی‌خواست گفته بود اشتر، و در عوض، انبوه شتران سرخموی داشته بودم.» گوید: کسانی از یاران علی و یاران عایشه حمله بردند و دو حریف از هم جدا شدند و هر گروه یار خویش را بدر بردند.

صعب بن عطیه بنقل از پدرش گوید: محمد بن طلحه بیامد و مهار شتر را بگرفت و گفت: «مادرجان دستور خویش بگوی.» عایشه گفت: «دستور می‌دهم اگر بجای ماندی مرد خوبی باشی.» گوید: پس حمله آغاز کرد و هر که بدو حمله می‌برد مقابله می‌کرد و می‌گفت:

«حم، لا ینصرون» تنی چند بر او فراهم آمدند که هر کدام ادعای کشتن وی داشتند:

مکعبر اسدی بود و مکعبر ضبی و معاویة بن شداد عبسی و عفان بن اشقر نصری که یکیشان نیزه در او فرود کرد و شعری به این مضمون گفت:

«خاک آلوده‌ای که آیات پروردگار می‌خواند «و چندانکه می‌شد دید کم آزار بود و مسلمان «پیراهن وی را با نیزه دریدم «که از پای در آمد و برو در افتاد «نیزه فرو می‌رفت و او حم را به یاد من می‌آورد «چرا پیش از آنکه بیاید حم نخواند.

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2457

«تنها گناهش این بود که پیرو علی نبود «و هر که پیرو حق نباشد پشیمان شود.» صعب بن عطیه گوید: قعقاع بن عمرو به اشتر گفت: «می‌خواهی برگردی؟» می‌خواست وی را تحریک کند اما اشتر جوابی نداد.

قعقاع گفت: «ای اشتر ما جنگ با همدیگر را بهتر از تو می‌دانیم آنگاه حمله برد. مهار شتر بدست زفر بن حارث بود و آخرین کس بود که مهار گرفت که همه پیران بنی عامر پیش روی شتر کشته شده بودند که ربیعه جد اسحاق بن مسلم از آن جمله بود.

زفر رجزی به این مضمون می‌خواند:

«ای مادر، ای زندگانی «بیم مکن که همه فرزندانت شجاعند و دلیر «نه دستخوش وهمند و نه ترسو» قعقاع نیز رجزی به این مضمون می‌خواند:

«وقتی به آب تیره در آییم «آنرا صاف کنیم «و کسی به آبگاه ممنوع ما «در آمدن نتواند» و این را از شاعر دیگر به تمثیل می‌گفت.

محمد گوید: آخرین کسی که پیش روی شتر جنگید زفر بن حارث بود که قعقاع بدو حمله برد. همه عامریان سالخورده بدور شتر جان دادند و سوی مرگ شتابان بودند. قعقاع گفت: «ای بجیر پسر دلجه به قوم خویش بانگ بزن تا پیش از آنکه همگی کشته شوند و مادر مؤمنان نیز کشته شود شتر را پی کنند.» بجیر گفت: «ای ضبیان، ای عمرو پسر دلجه، مرا سوی خویش بخوان و چون

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2458

او را بخواند گفت: «در امانم تا باز پس آیم؟» گفت: «آری» گوید: ساق شتر را قطع کرد که به پهلو در افتاد و بانگ بر آورد قعقاع به مجاوران شتر گفت: «شما در امانید» و با همدستی فرتنگ شتر را بریدند و هودج را برگرفتند و به زمین نهادند و اطراف آنرا گرفتند و دیگر کسان فراری شدند.

صعب بن عطیه گوید: وقتی شب آمد علی پیش رفت و شتر با هر که اطراف آن بود محاصره شد بجیر بن دلجه شتر را پی کرد و گفت: «شما در امانید» و مردم از همدیگر دست بداشتند و شبانگاه که جنگ بسر رفته بود علی شعری به این مضمون گفت:

«خدایا شکایت غم خویش به تو می‌آورم «از این جماعت که با من دغلی کردند «که مضریانشان را با مضریانم بکشتن دادم «دلم خنک شد، اما جماعتم بکشتن رفت» حکیم بن جابر گوید: به روز جنگ جمل طلحه گفت: «خدایا هر چه خواهی از من بجای عثمان بگیر که راضی شود، و تیری ناشناس بیامد و همچنانکه توقف کرده بود بالای زانوی وی را بزین دوخت و او همچنان ببود تا پاپوشش از خون پر شد و چون سنگین شد به غلام خویش گفت: «پشت سر من سوار شو و جایی برای من بجوی که آنجا ناشناس باشم که هرگز ندیده‌ام که خون پیری چنین تباه شود.» گوید: غلام طلحه سوار شد و وی را بگرفت و پیوسته می‌گفت: «مخالفان بما رسیدند.» تا وی را به یکی از خانه‌های بصره رسانید که ویرانه بود و در سایه آن فرود آورد که در همان ویرانه بمرد و در محله بنی سعد به خاک رفت.

بختری عبدی گوید: در جنگ جمل قبیله ربیعه با علی بودند که یک سوم مردم کوفه بودند و یک نیمه جماعت. و ترتیب چنان بود که مضریان در مقابل مضریان

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2459

بودند و ربیعیان در مقابل ربیعیان و یمنیان در مقابل یمنیان. پسران صوحان گفتند: «ای امیر مؤمنان اجازه بده در مقابل مضریان باشیم» و اجازه داد و چون زید بیامد بدو گفتند: «چرا در مقابل شتر و مقابل مضریان ایستاده‌ای که مرگ قرین تست و مقابل تو است بطرف ما بیا.» گفت: «ما مرگ می‌خواهیم» گوید: و چنان شد که در آن روز همگی کشته شدند و صعصعه از میانه جان برد.

صعب بن عطیه گوید: یکی از ما بنام حارث بن عطیه به روز جنگ جمل گفت:

«ای آل مضر، برای چه همدیگر را می‌کشید و شتاب دارید؟ نمیدانیم، ما دستخوش قضاییم و از این دست بر نمی‌دارید.» ابو جبیر گوید: به روز جنگ جمل به کعب بن سور گذشتم که مهار شتر عایشه را بدست داشت و به من گفت: «ای ابو جبیر بخدا ما چنانیم که آن زن گوید: «پسرکم نه دوری کن نه پیکار» زبیر بن حریث گوید: علی بر کشته کعب گذشت و بایستاد و گفت: «بخدا تا آنجا که می‌دانیم در کار حق استوار بودی و به عدالت حکم می‌کردی و چنین و چنان بودی» و او را ستود.

جریر بن اشرس گوید: در جنگ جمل نیمه اول روز جنگ با طلحه و زبیر بود که کسان هزیمت شدند، عایشه در انظار صلح بود که یکباره کسان سوی وی آمدند و مصریان احاطه‌اش کردند و مردم بجنگ ایستادند و نیمه دوم روز جنگ میان عایشه بود و علی ... [1] کعب بن سور مصحف عایشه را گرفت و میان دو صف آمد و کسان را به خدا عز و جل قسم می‌داد که خونهای خویش را حفظ کنند، زره‌اش را به او دادند که زیر

______________________________

[1] متن افتاده دارد

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2460

پا افکند، سپرش را پیش آوردند که پس زد تیربارانش کردند که جان داد و جماعت به تیراندازان مهلت ندادند و حمله بردند و جنگ آغاز شد. کعب نخستین کس بود که از بصریان و کوفیان در مقابل عایشه کشته شد.

مخلد بن کثیر به نقل از پدرش گوید: مسلم بن عبد الله را فرستادیم که پدرزادگان ما را بخواند، او را تیرباران کردند و کشتند، چنانکه قلب سپاه، کعب را تیرباران کرده بود، و نخستین کس بود که در مقابل امیر مؤمنان و عایشه کشته شد.

گوید: مادر مسلم به رثای او شعری گفت به این مضمون:

«خدایا مسلم سوی آنها رفت «که بمرگ گردن نهاده بود «و حریفان را به کتاب خدا می‌خواند «و بیم نداشت «وقتی نزدیکشان رسید بخونش کشیدند «مادرش ایستاده بود «و میدیدشان که «بگمراهی دل داده بودند» صعب بن حکیم بن شریک به نقل از جدش گوید: شبانگاه جمل وقتی دو پهلوی سپاه کوفه در هم شکست، سوی قلب رفتند. عبد الله بن یثربی که پیش از کعب بن سور، قاضی بصره بوده بود با برادرش عمرو در جنگ جمل حضور داشتند، وی مقابل شتر بر اسبی نشسته بود. علی گفت: «مردی که به شتر حمله کند کیست؟» گوید: هند بن عمرو مرادی آهنگ شتر کرد، ابن یثربی راه او را گرفت و ضربتی به همدیگر زدند و ابن یثربی او را بکشت. پس از آن سیحان بن صوحان حمله برد و ابن یثربی راه وی را گرفت و ضربتی به همدیگر زدند و ابن یثربی او را بکشت. پس از آن علباء بن هیثم حمله برد و ابن یثربی راه او را گرفت و خونش بریخت. پس از

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2461

آن صعصعه حمله برد که بدو ضربت زد، سه کس را در نبردگاه کشت: علباء و هند و سیحان. صعصعه و زید را نیز زخمدار کرد که یکیشان بمرد و دیگری بماند.

شعبی گوید: در جنگ جمل هفتاد کس از قرشیان مهار شتر را گرفتند که همه در حالی که مهار را به دست داشتند کشته می‌شدند اشتر حمله آورد و عبد الله با وی در آویخت و با او به زمین افتاد و می‌گفت: «من و مالک را بکشید.» گوید: مردم او را به نام مالک نمی‌شناختند، اگر گفته بود اشتر و هزار هزار جان داشت یکی را به در نمی‌برد. همچنان در دست عبد الله دست و پا می‌زد تا رها شد و چنان بود که هر که به شتر حمله می‌برد و جان می‌برد باز نی آمد. در آن روز مروان و عبد الله بن زبیر زخمدار شدند.

داود بن ابی هند گوید: در جنگ جمل ابن یثربی رجز می‌خواند و هماورد طلبید.

یکی به مقابله او رفت که کشته شد، یکی دیگر رفت که کشته شد، آنگاه رجزی به این مضمون خواند:

«علی را می‌بینم و خونشان را می‌ریزم» «اگر بخواهم باو نیز ضربت می‌زنم» عمار بن یاسر بمقابله وی رفت. وی از همه کسانی که مقابل او رفته بودند ضعیفتر بود. کسان وقتی عمار را دیدند انا لله گفتند و من بسبب ضعف عمار می‌گفتم به خدا این نیز به کشتگان دیگر می‌پیوندد. وی لاغر بود و ساقهای باریک داشت شمشیرش به پهلویش آویخته بود و دسته آن نزدیک زیر بازویش بود. ابی یثربی با شمشیر او را میزد و شمشیرش در سپر چرمین وی فرو رفت. عمار به او ضربت زد تا ضعیفش کرد و یاران علی به ابن یثربی سنگ زدند تا زخمدار شد و از پا در آمد.

خارجة بن صلت گوید: به روز جنگ جمل وقتی ضبی رجز می‌خواند که:

«ما بنی ضبه یاران شتریم «پیر ما را به ما پس دهید

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2462

عمیر بن ابی الحارث بپاسخ وی گفت:

«چگونه پیر شما را یس دهیم که نیست «چندان به سینه‌اش زدیم که نابود شد» صعب بن حکیم گوید: شتر را یکی از مردم بنی ضبه پی کرد که عمرو یا بجیر نام داشت پسر دلجه. حارث بن قیس که از یاران عایشه بود در این باب گفت:

«ما ساق شتر را زدیم که به زمین افتاد «و یک ضربت کار را یکسره کرد «اگر همراه باقیمانده و حرم پیمبر نبودیم «ما را با شتاب تقسیم کرده بودند» این را به مثنی بن مخرمه نیز که از یاران علی بود نسبت داده‌اند.

 

شدت نبرد در جنگ جمل و خبر اعین بن ضبیعه که در هودج نگریست‌

 

قعقاع گوید: هیچ چیز را چنان همانند ندیدم که نبرد قلب در جنگ جمل و جنگ صفین. ما با نیزه‌ها حریفان را پس می‌زدیم و به سر نیزه‌ها تکیه می‌دادیم، آنها نیز چنین می‌کردند، چنانکه اگر کسی روی نیزه‌ها میرفت بر آن قرار توانست گرفت.

عبد الله بن سنان کاهلی گوید: در جنگ جمل تیر انداختیم تا تیرها تمام شد آنگاه با نیزه‌ها ضربت زدیم و نیزه‌ها میان ما و حریفان چنان به هم پیوسته بود که اسبی بر آن توانست رفت، آنگاه علی گفت: «ای فرزندان مهاجران! شمشیر برگیرید.» راوی گوید: هر وقت بخانه ولید رفتم آن روز را بیاد آوردم.

ابو بشر گوید: در جنگ جمل با مولایم بودم و هر وقت به خانه ولید می‌گذشتم

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2463

و صدای گازران را می‌شنیدم که می‌کوفتند، جنگ کسان را به یاد می‌آوردم.

عیسی بن حطان گوید: جماعت هزیمت شد و ما بازگشتیم، عایشه بر شتر سرخ در هودجی بود که چون خار پشتی می‌نمود از بس تیر خورده بود.

ابو عون گوید: از جنگ جمل سخن آوردند و ابو رجا گفت: «گویی پرده عایشه را می‌بینم که گویی خارپشتی بود، از بس تیر که به آن زده بودند.» گوید: به ابو رجا گفتم: در آن روز نبرد کردی؟» گفت: «به خدا تیرهایی افکندم و نمی‌دانم چه شد» ابو جمیله گوید: محمد بن ابی بکر و عمار بن یاسر پیش عایشه آمدند، شتر پی شده بود، طناب بار را بریدند و هودج را برگرفتند و به یکسو نهادند تا علی درباره آن دستور داد و گفت: «عایشه را به بصره ببرید» و او را به خانه عبد الله بن خلف خزاعی بردند.

محمد گوید: علی به چند کس دستور داد که هودج را از میان کشتگان بردارند، قعقاع و زفر بن حارث آنرا از پشت شتر پایین آوردند و پهلوی آن نهادند، آنگاه محمد بن ابی بکر پیش آمد، کسانی نیز همراه وی بودند، دست خویش را درون هودج برد.

عایشه گفت: «کیستی؟» گفت: «برادر نکوکارت.» گفت: «ناسپاس.» عمار بن یاسر گفت: «مادرجان ضربت فرزندان خویش را چگونه دیدی؟» گفت: «تو کیستی؟» گفت: «عمار پسر نکو کار تو» گفت: «من مادر تو نیستم» گفت: «چرا، هستی اگرچه نخواهی»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2464

عایشه گفت: «فخر میکنید که پیروز شده‌اید، همانند ضربتها که زده‌اید خورده‌اید به خدا کسی که کارش چنین باشد هرگز ظفر نیابد.» گوید: آنگاه وی را با هودج از میان کشتگان به کنار بردند و یکی را نزدیک وی نهادند، هودج چون جوجه پر در آورده، می‌نمود از بس تیر به آن خورده بود.

گوید: اعین بن ضبیعه مجاشعی بیامد و در هودج نگریست عایشه گفت: «دور شو خدایت لعنت کند.» گفت: «به خدا جز سرخولویی نمی‌بینم.» گفت: «خدا پرده‌ات را بدرد و دستت را ببرد و عورتت را آشکار کند.» گوید: و او در بصره کشته شد و جامه‌اش را برگرفتند و دستش قطع شد و برهنه در یکی از خرابه‌های مردم ازدش افکندند.

گوید: علی پیش عایشه آمد و گفت: «مادرجان، خدا ما و شما را ببخشد.» گفت: «خدا ما و شما را ببخشد.» صعب بن حکیم بن شریک بنقل از جد خویش گوید: محمد بن ابی بکر بیامد، عمار نیز با وی بود، طنابهای هودج را برید و آنرا برداشتند و چون به زمین نهادند محمد دست خویش را به درون برد و گفت: «برادرت محمد» گفت: «مذمم» گفت: «خواهرکم! آسیبی ندیده‌ای؟» گفت: «به تو چه مربوط؟» گفت: «گمرهان چه شدند؟» گفت: «هدایت یافتگان» گوید: علی بیامد و گفت: «مادرجان چطوری؟» گفت: «خوبم»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2465

گفت: «خدایت ببخشد» گفت: «ترا نیز» محمد گوید: آخر شب محمد بن ابی بکر، عایشه را به بصره برد و در خانه عبد الله بن خلف خزاعی پیش صفیه دختر حارث جای داد، وی مادر طلحه پسر عبد الله ابن خلف بود.

بگفته واقدی جنگ جمل به روز پنجشنبه دهم جمادی الاخر سال سی و یکم بود.

 

کشته شدن زبیر بن عوام‌

 

ولید بن عبد الله به نقل از پدرش گوید: به روز جنگ جمل وقتی کسان طلحه و زبیر هزیمت شدند زبیر برفت و بر اردوی احنف گذشت و چون احنف بدانست و از کارش خبر یافت گفت: «به خدا این کناره‌گیری نیست.» آنگاه احنف به کسان گفت: «کی از او خبر می‌آورد؟» عمرو بن جرموز به یاران خود گفت: «من» گوید: به تعقیب وی رفت و چون بدو رسید زبیر در او نگریست، سخت خشمگین بود و پرسید: «چه خبر؟» عمرو گفت: «می‌خواستم از تو بپرسم» غلام زبیر که عطیه نام داشت و همراه وی بود گفت: «این حمله می‌کند.» زبیر گفت: «از یک مرد چه می‌ترسی؟» گوید: وقت نماز شد، ابن جرموز گفت: «نماز کنیم» ابن زبیر گفت: «نماز کنیم» پس فرود آمدند، ابن جرموز پشت سر وی ایستاد و از پشت سر از شکاف زره

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2466

با نیزه بزد و او را بکشت و اسب و انگشتر و سلاحش را بگرفت و غلام را رها کرد که وی را در وادی السباع به خاک سپرد، و او با خبر پیش کسان بازگشت.

احنف گفت: «نمی‌دانم خوب کرده‌ای یا بد» گوید: احنف با ابن جرموز پیش علی رفت و خبر را با وی بگفت. علی شمشیر را خواست و گفت: «شمشیریست که مدتها محنت از مقابل پیمبر خدا صلی- الله علیه و سلم برداشته» و آنرا پیش عایشه فرستاد، آنگاه رو سوی احنف کرد و گفت:

«مراقب ماندی؟» احنف گفت: «پندارم که درست کار کرده‌ام، آنچه بوده به دستور تو بوده ای امیر مؤمنان! مدارا کن که راهی دراز در پیش داری و فردا بیشتر از دیروز به من نیاز داری، قدر کار مرا بدان و دوستی مرا برای فردا نگهدار و چنین سخن مگوی که من پیوسته نیکخواه توام.»

 

کسانی که در جنگ جمل هزیمت شدند و به شهرها رفتند

 

محمد گوید: زبیر در آغاز روز هزیمت، پیاده سوی مدینه به راه افتاد و ابن جرموز او را بکشت.

گوید: عتبة بن ابی سفیان و عبد الرحمان و یحیی، پسران حکم، بروز هزیمت زخمدار شده بودند، سرگردان برفتند و به عصمة بن ابیر تیمی بر خوردند که گفت:

«پناه می‌خواهید؟» گفتند: «تو کیستی؟» گفت: «عصمة بن ابیر» گفتند: «آری»

تاریخ طبری/ ترجمه، ج‌6، ص: 2467

گفت: «شما تا یک سال در پناه منید» گوید: آنها را ببرد و حفاظت کرد و به خدمت ایستاد تا به شدند آنگاه گفت:

«هر کجا را دوست دارید بگویید تا شما را آنجا برسانم.» گفتند: «شام» گوید: آنها را با چهار صد سوار از قوم تیم الرباب ببرد و چون به دومه، سرزمین طایفه کلب، رسیدند گفتند: «به تعهد خویش و تعهد این جمع وفا کردی و آنچه را به عهده داشتی بسر بردی، باز گرد» و او بازگشت شاعر در این باب