X
تبلیغات
رایتل

انوش راوید

وبلاگ انوش راوید از مطالب و مقالات ارگ ایران

نقد و تفسیر کتاب اخبار الطوال

 نقد و تفسیر کتاب اخبار الطوال

بخش چهارم

مقدمه و دیدگاه و تفسیر و بررسی انوش راوید و فهرست لینک های کتاب در اینجا.

و حاشیه نویسی در زیر مطالب همین صفحه است.

. . . ادامه دارد و بازنویسی می شود . . .

  نظر انوش راوید:  در این صفحه کمتر مچ دروغگو را گرفتم،  چون انقدر زیاد است،  که بی خیال شدم،  و سپردم به هوش و دانایی خوانند.  درضمن کتاب های زیادی را در دروغ نامه های بنام کتاب تاریخ زیر نویس کردم،  اگر خوانند اهل علم و تاریخ باشد، از اینهمه زیر نویس می تواند بفهمد موضوع چیست،  اگر هم کم هوش و بی علاقه به علم و تاریخ  باشد،  کاری با او نیست.


سلطنت عبد الله بن زبیر

اشاره

گویند، چون مختار کشته شد و کار برای عبد الله بن زبیر استوار شد به عبد الله بن عباس و محمد بن حنفیه پیام فرستاد که یا با من بیعت کنید یا از همسایگی من بیرون روید. آن دو از مکه بیرون و به طائف رفتند و همانجا ماندند، عبد الله بن عباس در طائف درگذشت و محمد بن حنفیه بر او نماز گزارد.

محمد بن حنفیه سپس از طائف به ایلة [389] رفت و برای عبد الملک بن مروان نامه نوشت و اجازه گرفت که پیش او برود، عبد الملک برای او نوشت آنچه پشت سر تو است برای تو فراختر است و مرا به تو حاجتی نیست.

محمد بن حنفیه آن سال را در ایله ماند و همانجا درگذشت.

و چون مختار کشته شد، ابراهیم بن اشتر که فرماندار او بر جزیره بود برای مصعب نامه نوشت و از او امان خواست، مصعب برای او نوشت به کوفه بیاید، او آمد و با مصعب بیعت کرد و مصعب تمام کارهای خود را باو واگذاشت و نسبت به او کمال مهربانی و نیکی را کرد.

آن شش هزار تن که وارد قصر مختار و آنجا متحصن شده بودند دو ماه در همان حال باقی بودند تا آنکه تمام خوراکی که مختار آنجا فراهم آورده بود تمام شد ناچار از مصعب امان خواستند که امانشان نداد و گفت باید تسلیم فرمان من

______________________________

389- ایلة: شهرکی یهودی نشین بر کناره دریای سرخ بر سر راه مصر و حجاز، ر. ک، ترجمه تقویم البلدان ص 119 چاپ بنیاد فرهنگ. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 353

شوید، پیام دادند حاضریم و چون گرسنگی بر آنان سخت و دشوار شد تسلیم مصعب شدند و او گردن تمام آنان را که شش هزار تن، دو هزار عرب و چهار هزار ایرانی بودند زد.

مصعب دو همسر مختار ام ثابت دختر سمرة بن جندب و عمره دختر نعمان بن بشیر انصاری را احضار کرد و گفت از مختار تبری بجویند، ام ثابت از مختار تبری جست ولی عمره از آن کار خودداری کرد، مصعب فرمان داد او را به محله جبانه بردند و گردنش را زدند.

یکی از شاعران در این مورد چنین سروده است:

" همانا از شگفت‌تر شگفتیها در نظر من کشتن بانوی سپید چهره زیبای آزاده است. او را بدون گناهی نابخردانه کشتند و خدایش پاداش نیک دهاد، کشتن و کشته شدن برای ما مردان مقرر شده است و بر پرده‌نشینان دامن بر زمین کشاندن است".

سعید بن عبد الرحمن بن حسان بن ثابت هم در همین باره چنین می‌گوید:

" آیا مردمان از کشتن بانوی آزاده پاک دین و ستوده تعجب نمی‌کنند؟ از بانوان مؤمن و بی‌خبر و پاک و پاکیزه از هر دروغ و بهتان و شک و تردید، به فرمان کتاب خدا جنگ بر ما واجب است و آنان ناتوانانی هستند که باید در پرده و حجاب باشند، گفتم و ستم نکردم که آیا عمرو بن مالک باید بدون اینکه مخالفتی کرده و نفاقی ظاهر ساخته باشد مظلوم کشته شود، خاندان در انتقام گرفتن بر ما پیشی گرفتند و حال آنکه ما در جنگها پشتیبان مردم بودیم، اگر روزگار فرصت دهد از ایشان انتقام می‌گیریم با کشتن و اسیر گرفتن و شکستن دنده‌ها".

مصعب بن زبیر در قصر حکومتی کوفه منزل کرد و کارگزاران خود را هر سو گسیل داشت و شروع به جمع خراج کرد و عبید الله بن معمر تیمی را به حکومت بصره گماشت و مهلب را برای جنگ با خوارج اعزام کرد.

گویند و چون کار عبد الله بن زبیر استوار شد و همه سرزمینها جز شام تسلیم او شدند، عبد الملک بن مروان برادران و بزرگان خاندان خود را جمع کرد و بانان گفت مصعب بن زبیر مختار را کشت و سرزمین عراق و نقاط دیگر تسلیم او

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 354

شده است در امان نیستم که به شما در حالی که در خانه‌های خودتان هستید حمله نکند و هر قوم که با آنان در خانه‌شان جنگ شود خوار و زبون می‌شوند، عقیده شما چیست؟

بشر بن مروان سخن گفت که ای امیر مؤمنان چنین مصلحت می‌بینم که اطراف خود را جمع و سپاهیانت را فراهم آوری و کسانی را که از این جا دورند فراخوانی و بسوی مصعب حرکت کنی و سواران و پیادگان را پیاپی روانه داری و پیروزی از جانب خداوند است. دیگران هم گفتند این رای صحیح است و به همین عمل کن که نیرومندیم و قیام می‌کنیم.

عبد الملک فرستادگان خود را به اطراف فرستاد که سپاهیان همگی پیش او جمع شوند. تمام سپاههای شام پیش او آمدند و او با سپاهی گران حرکت کرد و هیچ جا توقف نکرد و فرود نیامد.

تسلیم عراق به سپاه شام

چون خبر بیرون آمدن عبد الملک باطلاع مصعب بن زبیر رسید لشکرهای نزدیک را جمع کرد و آنانی را که دور بودند فراخواند و آماده شد و برای جنگ با او بیرون آمد و دو لشکر در محل دیر حانات [390] به یک دیگر رسیدند، عدی بن زید بن عدی که همراه عبد الملک بود در این مورد چنین سروده است:

"سوگند به جان خودم که اسبهای ما برای جنگ با مصعب به کناره‌های دجله در آمدند، سپاهی که همراه خود نیزه‌های بلند دارای سنان تیز و استوار حمل می‌کنند همراه جوانان چهره گشاده نژاده و والا گهر که شمشیرهای برنده حمل می‌کنند".

همینکه یاران مصعب بسیاری لشکر عبد الملک را دیدند سست شدند و ایشان را ترس گرفت مصعب به عروة بن مغیره که کنار او حرکت می‌کرد گفت پیش بیا تا با تو سخن گویم، عروه باو نزدیک شد، مصعب از او پرسید برای من از رفتار حسین (ع) بگو که چون خود را گرفتار دید چه کرد؟ عروه می‌گوید شروع به گفتن کردم که چگونه ابن زیاد پیام داد امام حسین تسلیم فرمان او شود و آن

______________________________

390- دیر حانات: از دیرهای نزدیک بغداد و بر کناره غربی رود دجله است. (م).

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 355

حضرت نپذیرفت و در برابر مرگ پایداری و شکیبایی فرمود.

مصعب با تازیانه به یال اسب خود زد و این بیت را خواند:

" آن پیشگامان بنی هاشم در کربلا پایداری کردند و برای همه آزادگان سنت پایداری و مقاومت را هموار کردند".

در این هنگام عبد الملک برای سران سپاه و بزرگان یاران مصعب نامه نوشت و آنان را استمالت کرد و پیشنهاد نمود در اطاعت او درآیند و برای آنان اموالی بخشید.

برای ابراهیم بن اشتر هم نامه نوشت و ابراهیم آن نامه را همچنان سر به مهر پیش مصعب آورد و گفت ای امیر این نامه عبد الملک فاسق است.

مصعب گفت چرا آنرا نخوانده‌ای؟ گفت مهر این نامه را نمی‌شکنم و آنرا نمی‌خوانم مگر اینکه تو بخوانی، مصعب آنرا گشود و در آن چنین نوشته بود:

" بسم الله الرحمن الرحیم، از بنده خدا عبد الملک امیر مؤمنان به ابراهیم بن اشتر، همانا می‌دانم که در نیامدن تو به اطاعت من موجبی جز گله و دلتنگی ندارد، اکنون بدان که فرات و هر سرزمینی را که سیراب می‌کند از تو خواهد بود و همراه کسانی از قوم خود که مطیع تو هستند پیش من بیا و السلام".

مصعب گفت ای ابو نعمان چه چیزی ترا از پذیرفتن این پیشنهاد باز می‌دارد؟ ابراهیم گفت اگر آنچه را میان خاور و باختر است برای من قرار دهد هرگز بنی امیه را بر ضد فرزندان صفیه یاری نمی‌دهم، [391] مصعب گفت ای ابو نعمان خدایت پاداش نیک دهاد.

ابراهیم گفت ای امیر هیچ شک ندارم که عبد الملک برای بزرگان اصحاب تو چنین نامه‌ای نوشته است و آنان باو متمایل شده‌اند به من اجازه بده تا هنگام فراغت تو از جنگ ایشان را زندانی کنم اگر پیروز شدی بر عشایر ایشان با آزاد کردن ایشان منت خواهی گزارد و اگر پیروزی نبود به حزم و احتیاط رفتار شده است، مصعب گفت در این صورت آنان پیش امیر مؤمنان با من به خصومت می‌پردازند، ابراهیم گفت ای امیر به خدا سوگند در آن صورت و در آن روز امیر

______________________________

391- صفیه، دختر عبد المطلب و عمه حضرت ختمی مرتبت که مادر زبیر است، برای اطلاع از شرح حالش ر. ک، ابن سعد، طبقات، ج 8 ص 27 چاپ بریل 1321 ق. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 356

مؤمنانی برای تو وجود نخواهد داشت و چیزی جز مرگ نیست و بزرگوارانه بمیر.

مصعب گفت ای ابو نعمان کسی جز من و تو باقی نمانده است و باید اقدام به مرگ کنیم، ابراهیم گفت من که به خدا سوگند چنین خواهم کرد.

گوید چون به محل دیر جاثلیق [392] رسیدند شب را آنجا گذراندند و چون صبح شد ابراهیم بن اشتر نگاه کرد و دید همه کسانی را که متهم کرده بود شبانه گریخته و به عبد الملک بن مروان پیوسته‌اند و به مصعب گفت رای مرا چگونه دیدی؟ و چون دو لشکر به یک دیگر حمله کردند و جنگ در گرفت قبیله ربیعه از جنگ خود را کنار کشیدند آنان که بر پهلوی راست لشکر مصعب بودند به مصعب گفتند ما نه با تو خواهیم بود و نه بر ضد تو.

وفاداران مصعب که پیشاپیش آنان ابراهیم بن اشتر بود پایداری کردند و ابراهیم کشته شد، و چون مصعب چنین دید تن به مرگ داد و از اسب پیاده شد و خواص او هم پیاده شدند و چندان جنگ کردند که کشته شدند و بقیه سپاه هم گریختند، عبد الله بن ظبیان از پشت سر مصعب به او حمله کرد و بدون اینکه مصعب متوجه او شود باو شمشیر زد و مصعب در افتاد و عبد الله پیاده شد و سرش را برید و پیش عبد الملک آورد، عبد الملک از دیدن سر مصعب سخت اندوهگین شد و گفت دیگر کجا قریش می‌تواند کسی همچون مصعب پرورش دهد دوست می‌داشتم صلح را می‌پذیرفت و من اموال خود را با او قسمت می‌کردم.

چون مصعب کشته شد یاران بازمانده‌اش از عبد الملک برای خود امان خواستند و بایشان امان داد، عبد الله بن قیس رقیات [393] در این باره این ابیات را سروده است:

" کشته شدن مردی که در دیر جاثلیق کشته شد خواری و زبونی را برای دو شهر کوفه و بصره به ارمغان آورد.

قبیله بکر بن وائل در جنگ پایداری نکردند و قبیله تمیم هم به هنگام رویارویی با دشمن ایستادگی نکردند.

______________________________

392- از دیرهای کهن نزدیک بغداد بر کنار غربی دجله، ر. ک، یاقوت. معجم، ج 4 ص 130. (م)

393- عبد الله بن قیس رقیات: چون به سه زن بنام رقیه عشق می‌ورزیده باین لقب مشهور شده است، مرگ او حدود سال هشتاد و پنج هجرت است، شرح حال و نمونه شعر و ترانه‌های او مفصل در اغانی ج 5 صفحات 100- 73 چاپ وزارة الثقافة مصر آمده است. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 357

عهد و پیمان را زیر پا گذاشتند و هیچ عربی در این مورد بزرگوار نبود".

کشته شدن مصعب روز پنجشنبه نیمه جمادی الاولی سال هفتاد و دوم هجرت بود، عبد الملک حرکت کرد و وارد کوفه شد و مردم را به بیعت با خود فراخواند که با او بیعت کردند. سپس عبد الملک لشکرهایی برای جنگ با عبد الله بن زبیر به تهامه گسیل داشت و قدامة بن مظعون فرمانده سپاه بود [394] و عبد الملک به شام برگشت.

کشته شدن عبد الله بن زبیر

عبد الملک پس از رسیدن به شام، حجاج بن یوسف را به فرماندهی جنگ با عبد الله بن زبیر گماشت و قدامة بن مظعون را عزل کرد، حجاج حرکت کرد و چون به طائف رسید آنجا اردو زد و یک ماه همانجا ماند و برای عبد الملک چنین نوشت:

" ای امیر مؤمنان اگر عبد الله بن زبیر را مهلت دهی و به حال خود بگذاری فکر خود را به کار می‌اندازد و برای خود لشکر و یارانی فراهم می‌آورد و پراکندگان بر گرد او جمع می‌شوند و موجب نیرومندی او می‌شود به من اجازه فرمای که در جنگ با او شتاب کنم".

عبد الملک اجازه داد و هنگام حج بود، حجاج به یاران خود گفت آماده برای حج شوید و خود را از طائف به مکه رساند و روی کوه ابو قبیس منجنیق نصب کرد.

اقیشر اسدی در این باره چنین می‌گوید [395]:

" هرگز سپاهی چون خود ما ندیده‌ام که به نام حج گول بخورند و هرگز سپاهی را به آرامش خودمان ندیده‌ام، به سوی خانه خدا پیش رفتیم و پرده‌های آنرا با پرتاب سنگهای خود همچون کودکان در عروسی (همچون دخترکان و کنیزکان) به رقص در آوردیم، روز سه‌شنبه از منی با سپاهی که چون سینه فیل

______________________________

394- قدامة بن مظعون: این را نباید با صحابی معروف قدامة بن مظعون درگذشته سال 36 هجرت اشتباه کرد. (م)

395- اقیشر: مغیرة بن اسود بن وهب که بواسطه سرخی چهره‌اش به این لقب معروف شده است، شاعر نیمه دوم قرن اول هجری درگذشته حدود هشتاد هجری، ر. ک‌ابن قتیبه، الشعر و الشعراء ص 463 چاپ بیروت 1969 میلادی. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 358

استوار و بدون سر بود (کنایه از بزرگی و فراوانی لشکر است؟) آهنگ خانه خدا کردیم.

اگر ما را از خاندان ثقیف و تسلط آنان آسوده نکنی در روزهای جشن مسیحیان و روزهای نحس نماز خواهیم گزارد." حجاج به جستجوی اقیشر برآمد و او گریخت، حجاج ابن زبیر را محاصره کرد و او در مسجد الحرام متحصن شد، حجاج ابن خزیمه خثعمی را بر منجنیق گماشت و او شروع به پرتاب سنگ بر کسانی که در مسجد بودند کرد و این بیت را می‌خواند:

" با منجنیقی که همچون شتر نر بر جای آرمیده است پناهندگان باین مسجد را سنگسار می‌کنیم".

و چون محاصره بر ابن زبیر و یاران او سخت شد افراد قبیله بنی سهم از آن در مسجد که بنام خودشان بود بیرون رفتند و ابن زبیر این بیت را خواند.

" افراد قبیله‌های سلامان و نمر گریختند تو که با آنان همراهی فرار مکن".

شامی‌ها به مسجد نفوذ کردند، ابن زبیر بر آنان حمله کرد و از مسجد بیرونشان راند ولی سنگی بر پیشانی او اصابت کرد و بر زمین افتاد آنگاه به سختی برخاست و این بیت را می‌خواند:

" ما از آنان نیستیم که خون زخمهایشان بر پاشنه‌های پایشان بریزد بلکه بر روی پاهایمان خون می‌چکد" (یعنی هیچگاه پشت به دشمن نمی‌کنیم و همواره رو در روی او هستیم).

سپس به یاران خود گفت بانان که بر در مسجدند حمله کنید و در جستجوی من نباشید و از من مپرسید که من در صف مقدم خواهم بود.

عبد الله بن زبیر بیرون آمد و یارانش هم بیرون آمدند و جنگی سخت کردند و همه کسانی که با او بودند کشته شدند، شامی‌ها از هر سوی ابن زبیر را محاصره کردند و آن قدر شمشیر باو زدند که کشته شد.

حجاج دستور داد پیکر او را بر دار کشیدند، عبد الله بن عمر از کنار دار او گذشت و گفت" ای ابا بکر خدایت رحمت کناد که بسیار روزه گرفتی و بسیار

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 359

نماز گزاردی ولی قدر و منزلت دنیا را بیش از آنچه بود بالا بردی و دنیا شایسته این نیست، و همانا امتی که بدترین فرد آن تو باشی امتی بر حق و راستی هستند".

کشته شدن ابن زبیر روز سه‌شنبه هفده شب گذشته از ماه جمادی الآخره سال هفتاد و سوم هجرت بود. [396] چون عبد الله بن زبیر کشته شد برادرش عروة از دست حجاج گریخت و به شام رفت و به عبد الملک پناهنده شد که او را پناه داد و گرامی داشت و عروه پیش او ماند. حجاج به عبد الملک نوشت اموال عبد الله بن زبیر نزد برادرش عروه است او را پیش من بفرست تا اموال را از او بازستانم.

عبد الملک به یکی از نگهبانان خود گفت عروه را پیش حجاج ببر، عروه گفت ای پسران مروان آن کس که بدست شما کشته شد خوار و زبون نشد بلکه بدبخت کسی است که شما بر او دست یابید و پادشاهی کنید. عبد الملک افسرده شد و عروه را رها کرد و برای حجاج هم نوشت دست از عروه بدار که ترا بر او مسلط نکرده‌ام.

حجاج در مکه ماند تا در موسم حج با مردم حج گزارد، و دستور داد کعبه را ویران کردند و دوباره آنرا ساختند و آن بنایی است که تا امروز (قرن سوم هجری، م) باقی مانده است.

در این سال عبد الله بن عمر در هفتاد و چهار سالگی درگذشت و او را در ذی طوی [397] در گورستان مهاجران دفن کردند، کنیه عبد الله بن عمر" ابو عبد الرحمن" بود و هم در این سال ابو سعید خدری که نامش سعد بن مالک است درگذشت، همچنین رافع بن خدیج [398] در هشتاد و شش سالگی در همین سال درگذشت و کنیه‌اش" ابو عبد الله" بود.

______________________________

396- برای اطلاع از گفتگوی ابن زبیر با مادرش اسماء دختر ابو بکر و پاسخ مادر، ر. ک، به ابن عبد ربه، عقد الفرید ج 4 ص 415 چاپ مصر، و ابو الفضل بیهقی، تاریخ بیهقی ص 238 چاپ مرحوم دکتر فیاض. (م)

397- ذی طوی: حرکت طاء به هر سه صورت نقل شده و جایی نزدیک مکه است.

398- رافع بن خدیج: از انصار که در جنگ بدر بواسطه کوچکی از شرکت در جنگ محروم شد و در جنگ احد شرکت کرد، برای شرح حالش، ر. ک، ابن اثیر، اسد الغابه ج 2 ص 151. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 360

ضرب سکه عربی

گویند، در سال هفتاد و ششم هجرت عبد الملک نخست دستور داد سکه‌های درهم را ضرب کردند و سپس سکه‌های دینار را هم ضرب کردند و او نخستین کسی است که در اسلام سکه زده است و پیش از آن درهم و دینارهای ضرب شده در ایران رایج بود.

در این سال جابر بن عبد الله هم در نود و هفت سالگی درگذشت. [399]

فتنه ابن اشعث

آنگاه عبد الرحمن بن محمد بن اشعث بن قیس بر حجاج خروج کرد و سببش آن بود که روزی پیش حجاج آمد و حجاج باو گفت تو فقط مردی ظاهر بین هستی، عبد الرحمن گفت به خدا سوگند باطنی هستم و باطن اشخاص را هم خوب می‌دانم و برخاست و بیرون رفت، حجاج به کسانی که پیش او بودند گفت هر گاه باین مرد نظر می‌افکنم میل می‌کنم گردنش را بزنم.

عامر شعبی هم در آن مجلس حضور داشت، عبد الرحمن پس از بیرون آمدن از مجلس حجاج بر در نشست تا شعبی بیرون آمد، پیش او رفت و گفت آیا پس از آنکه من بیرون آمدم امیر درباره من چیزی گفت؟

شعبی گفت به من قول استوار بده که آن را هیچکس از تو نشنود و عبد الرحمن قول داد و شعبی آنچه را حجاج درباره او گفته بود، گفت، عبد الرحمن گفت به خدا سوگند درباره قطع کردن رگ گردنش کوتاهی نخواهم کرد.

عبد الرحمن به دیدار پارسایان و قاریان مردم کوفه رفت و بانان گفت ای مردم مگر این ستمگر یعنی حجاج و آنچه را با مردم انجام می‌دهد نمی‌بینید؟ آیا حاضر نیستید در راه خدا به خشم آیید، مگر نمی‌بینید که سنت پیامبر از میان رفته و احکام خدا معطل مانده و منکر علنی شده و کشتار همه را فروگرفته است؟

برای خدا به خشم آیید و همراه من خروج کنید که سکوت برای شما روا نیست.

______________________________

399- جابر: از بزرگان انصار و شرکت‌کنندگان در عقبه دوم و از یاران ارادتمند حضرت امیر المؤمنین علی (ع)، ر. ک‌همان کتاب ج 1 ص 257. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 361

عبد الرحمن پیوسته با آنان ملاقات می‌کرد و چنین سخنانی می‌گفت تا آنکه پارسایان و قاریان دعوتش را پذیرفتند و قرار گذاشتند همگی در یک روز قیام کنند و صبح زودی بیرون آمدند و مردم هم از آنان پیروی کردند و خود را به اهواز رساندند و آنجا اردو زدند و برای حجاج این شعر را نوشتند:

" پادشاهان را از پادشاهی خلع کرد و نیزه‌ها و نیزه‌داران و بزرگان زیر پرچمش جمع شدند".

حجاج نامه را برای عبد الملک فرستاد و او در پاسخ این دو بیت را نوشت.

" مثل من و ایشان همچون کسی است که مرغ قطا را از خواب بیدار کرد و اگر بیدار نمی‌شد پرندگان پرواز شبانه نداشتند، گمان می‌کنم گردش روزگار مرگ را برای ایشان مقدر کرده است و بزودی از طرف من آنان را بر مرکبی سخت (دار) حمل خواهد کرد".

گویند در آن روز از سوی موسی بن نصیر فرماندار عبد الملک کنیزکی مغربی که از زیباتر زنان روزگار خود بود باو هدیه شده بود و آن شب را پیش عبد الملک گذراند و عبد الملک از او کام نگرفت و فقط با کف دست او بازی کرد ولی باو گفت که سخت خواهان اوست، کنیزک گفت چه چیزی مانع کامجویی تو است؟ گفت یک بیت شعر که ما را بان ستوده‌اند و چنین است:

" قومی که چون جنگ داشته باشند جامه‌های زیرین خود را استوار می‌بندند و به زنان هر چند پاک و پاکیزه باشند توجه نمی‌کنند".

گویند عبد الملک مدت هفت ماه با هیچ زنی نزدیکی نکرد تا آنکه خبر کشته شدن عبد الرحمن باو رسید.

حجاج ایوب بن قریه را [400] نزد عبد الرحمن فرستاد و باو گفت پیش او برو و او را به اطاعت وادار و نسبت به گناه گذشته خود در امان خواهد بود.

ابن قریه نزد عبد الرحمن رفت و او را به اطاعت فراخواند و در آن باره اصرار و مبالغه کرد، عبد الرحمن باو گفت وای بر تو آیا اطاعت از او با آنکه

______________________________

400- از نغزگویان و ادیبان قرن اول که در عقد الفرید (ج 1 ص 154 و ج 6 ص 107) و نهایة الارب نویری (ج 10 ص 20) از او یاد شده است. (م).

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 362

مرتکب گناهان بزرگ شده و انجام کارهای حرام را روا می‌داند برای تو حلال است؟ از خدا بترس و نسبت به بندگان خدا دوستی و محبت کن.

عبد الرحمن همواره در صدد فریب دادن ابن قریه بود تا آنکه ماموریت خود را رها کرد و با عبد الرحمن ماند.

عبد الرحمن باو گفت می‌خواهم نامه‌ای مسجع به حجاج بنویسم و کارهای ناپسند و بداندیشی او را بازگو کنم متن نامه را برای من املاء کن، ایوب گفت حجاج کلمات و الفاظ مرا می‌شناسد، گفت چه اهمیتی دارد که امیدوارم بزودی او را بکشیم و ایوب بن قریه برای او املاء کرد و او چنین نوشت:

" بسم الله الرحمن الرحیم، از عبد الرحمن بن محمد به حجاج بن یوسف، سلام بر کسانی که اهل اطاعت از خدایند و بانچه خداوند نازل فرموده است حکم می‌کنند و خون ناروا نمی‌ریزند و احکام خدا را معطل نمی‌گذارند، و من خدایی را ستایش می‌کنم که مرا برای جنگ با تو برانگیخته و برای ستیزه با تو نیرومند فرموده است، به هنگامی که پرده‌های تو دریده شده است و کارهایت پیچیده و تو خود سرگردان و اندوهگین شده‌ای آنچنان که حق را نمی‌شناسی و صدق و راستی را نمی‌پذیری و نه بسته‌ای را توانی گشود و نه گشوده‌یی را توانی بست، در کارهای خود گشاده دستی کردی و در گمراهی سرگشته شدی و خویشتن با شرارت درآمیختی اکنون کار خود چاره ساز و اندازه نگهدار که آب و نان در اختیار داری و همراه تو گروهی تبهکاران هستند که ترا سرمشق خود قرار داده‌اند و پا به پای تو رفتار می‌کنند اکنون برای رویارویی با دلیران و شمشیرها و نیزه‌ها آماده شو که بزودی بدبختی‌های کارهایت را خواهی چشید و گمراهی تو دامن‌گیرت خواهد شد و السلام".

چون حجاج این نامه را خواند الفاظ و کلمات ابن قریه را شناخت و دانست که آن نامه بانشای اوست، در پاسخ چنین نوشت:

" بسم الله الرحمن و الرحیم، از حجاج بن یوسف به عبد الرحمن بن اشعث [401] سلام بر پارسایان باد نه بر بدعت‌گذاران، من خداوندی را می‌ستایم

______________________________

401- باید عبد الرحمن بن محمد بن اشعث باشد، ولی ظاهرا گاهی اینگونه اختصارها معمول و متداول بوده است. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 363

که ترا پس از بینایی سرگردان ساخت و از اطاعت سرتافتی و از جماعت کناره گرفتی و بر کفر و ناسپاسی فروشدی و از سپاس روی‌گردان شدی، در شادی و خوشی خدا را سپاس نکردی و در سختی بر فرمانش شکیبایی نورزیدی، نامه‌ات با کلمات و الفاظ مردی مکار و پیمان‌شکن تبهکار رسید و خداوند او را بزودی خوار و در اختیار من می‌گذارد و پرده‌هایش دریده می‌شود، اکنون برای پیکار و رویارویی با دلیران و شمشیرهای رخشان و نیزه‌های بلند آماده شو که این برای تو از گفت و گو سزاوارتر است و سلام بر هر کس که هدایت را پیروی کند و از خدای بترسد و پرهیزگار باشد".

عبد الملک ده هزار مرد از دلیران شام را برای جنگ با عبد الرحمن بن محمد پیش حجاج فرستاد که چون رسیدند آماده شد و بسوی عبد الرحمن حرکت کرد و در اهواز رویاروی شدند و جنگ در گرفت و عبد الرحمن گریخت و همچنان که می‌گریخت به مردی از یاران خود برخورد که بدون لباس و پای برهنه افتان و خیزان حرکت می‌کرد، عبد الرحمن این ابیات را خواند:" با کفش‌های پاره پاره از پا برهنگی شکایت می‌کرد و لبه‌های تیز سنگهای آتش‌زنه او را زخمی کرده بود، بدبختی او را از سرزمین خود بیرون آورده بود، این است سرانجام کسی که از گرمی پایداری و شجاعت کراهت دارد، برای او در مرگ راحتی است و مرگ بر گردن بندگان نوشته شده و امری حتمی است".

آن مرد گفت چرا خودت پایداری نکردی تا ما همراه تو جنگ کنیم؟

عبد الرحمن گفت آیا با کسانی مثل تو می‌توان مرزها را نگهداشت؟

عبد الرحمن رفت و به پادشاه ترکان پناهنده شد و پیش او ماند، عبد الملک به شاه ترکان نامه نوشت و او را از سرکشی و نافرمانی و قیام عبد الرحمن بر ضد خود آگاه کرد و از او خواست تا عبد الرحمن را برگرداند.

پادشاه ترکان به سرداران خود گفت این مردی است که با پادشاهان مخالفت و ستیزه کرده است و شایسته نیست او را پناه دهم باید او را پیش پادشاهش برگردانم تا آنچه می‌خواهد انجام دهد.

و او را همراه صد تن از اشخاص مورد اعتماد خود باز پس فرستاد، میان

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 364

راه در دهکده‌ای او را در عمارت بلندی جا دادند، عبد الرحمن بر فراز بام آن عمارت رفت و خود را بزیر انداخت و مرد.

ایوب بن قریه همراه گروهی دیگر از یاران عبد الرحمن اسیر شد و او را پیش حجاج آوردند، چون بر حجاج وارد شد، حجاج باو گفت ای دشمن خدا ترا به نمایندگی و سفارت پیش عبد الرحمن فرستادم وظیفه خود را رها کردی و وزیر و مشیر او شدی و برای او نامه مسجع نوشتی و به تدبیر کارهای او مشغول شدی.

ابن قریه گفت خداوند کار امیر را قرین صلاح بداراد، او شیطانی در جلد انسان بود و مرا با جادوی سخن خود فریب داد آنچنان که زبان من به غیر از آنچه در دل بود سخن می‌گفت، حجاج گفت ای پسر زن گندیده و بوناک دروغ می‌گویی دل تو منافق بود و زبانت آنرا پنهان می‌داشت و چیزی را که خداوند ظاهر فرمود پوشیده می‌داشتی و از تبهکاری پیروی کردی که خدایش رسوا ساخت دیگر از صفت تو چه باقی مانده است؟

ابن قریه گفت اندیشه‌ام نو و تازه و سخنم استوار است، حجاج گفت اطلاع تو از سرزمینها چگونه است؟ گفت امیر از هر چه دوست دارد بپرسد.

گفت از هند به من خبر بده، گفت دریایش همه مروارید و کوهسارش همه یاقوت و درختانش همه عطر است.

گفت از مکران (بلوچستان- م) برایم بگو، گفت آب آن اندک و خرمای آن بد و دشت آن کوهستان و دزدش قهرمان است، اگر لشکر در آن سرزمین زیاد باشد گرسنه می‌مانند و اگر کم و اندک باشند تباه می‌شوند.

گفت درباره خراسان چه می‌گویی؟ گفت آب آن منجمد و دشمن آن کوشا و نیروی آنان بسیار و شهرشان استوار و خیرشان دور است.

گفت یمن، گفت سرزمین عرب و کان زر است، گفت عمان، گفت گرمایش شدید و صید ماهی آن موجود و مردمانش بردگانند، گفت بحرین، گفت زنی زیبا میان دو شهر و بهشتی میان دو دریاست.

گفت مکه چگونه است؟ گفت مردمش با آنکه درشت‌خوی هستند ولی باوفایند.

پرسید درباره مدینه چه می‌دانی؟ گفت مردمی با لطف و احسان و نیک

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 365

و بدند، پرسید بصره، گفت گرمایش توان‌فرسا آبش شور و سیل همواره در آن جاری است.

پرسید کوفه؟ گفت باغی است میان فارس و شام عراق از آن حمایت می‌کند و شام نعمت بر آن فرومی‌ریزد از شام گرم‌تر و از حجاز سردتر است.

پرسید شام چگونه است؟ گفت آن همچون عروس است که میان زنان نشسته باشد اموال بسوی آن کشیده می‌شود و در آن شیران دلیر سکونت دارند.

حجاج گفت مادرت بر تو بگرید تو نامه‌های ابن اشعث را انشاء می‌کردی مگر نمی‌دانی که من با نفاق و دورویی مصاحبت نمی‌کنم و همراه نیستم؟ ابن قریه گفت ای امیر مرا زنده نگهدار، گفت برای چه؟ گفت برای جبران اشتباه، حجاج گفت نه برای پیمان‌شکنی و جفاپیشگی دوباره.

آنگاه حجاج گفت ای غلام زوبین را بمن بده، ابن قریه را چهار مرد گرفته بودند و او قادر به هیچگونه حرکت نبود، حجاج زوبین را سه بار به حرکت در آورد، ابن قریه گفت از من سه سخن بشنو که پس از من ضرب المثل خواهد شد، گفت بگو، گفت هر اسبی را لغزشی و هر خردمند بردباری را اشتباهی و هر دلیری را لرزشی است، حجاج زوبین را بر قفسه سینه ابن قریه نهاد و آنرا فروبرد و چند تکان داد و بیرون کشید که از محل زخم خون سیاه بیرون زد و حجاج گفت از رگهای شتران این چنین خون می‌جوشد، ابن قریه فرو افتاد و دست و پا میزد و نگاهش یک جا دوخته شد و حجاج همچنان باو نگریست تا مرد و آنگاه گفت آفرین بر تو ای پسر قریه، با فقدان تو چه ادبی را از دست دادیم و چه بسیار سخنان استوار که از تو شنیدیم.

پس از آن انس بن مالک وارد شد، حجاج باو گفت هان ای انس یک روز همراه مختاری و روزی دیگر همراه پسر اشعث، در فتنه‌ها و شورشها جولان می‌دهی، به خدا سوگند تصمیم دارم ترا زیر سنگهای سنگین آسیا خرد کنم و نشانه تیرها قرار دهم، انس گفت منظور امیر کیست، خدایش قرین صلاح بداراد؟ گفت منظورم تویی مگر خداوند گوشهایت را کر کرده است.

انس به خانه‌اش برگشت و هماندم برای عبد الملک بن مروان چنین نوشت:

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 366

" بسم الله الرحمن الرحیم، برای بنده خدا عبد الملک امیر مؤمنان از انس بن مالک، اما بعد حجاج سخنانی زشت و ناروا و دشنام به من داد که سزاوار آن نبودم، دست او را از این کار کوتاه کن و حرمت مرا برگردان و السلام".

چون عبد الملک نامه انس را خواند خشمگین شد و برای حجاج چنین نوشت:

" هان ای پسر یوسف، گویا خواسته‌ای رای امیر مؤمنان را درباره انس بدانی و بیازمایی، که اگر به تو اجازه دهد پیشتازی کنی و اگر اجازه ندهد عقب‌نشینی کنی، ای پسر زنی که فلان خود را با دانه مویز و انگور تنگ می‌کرد، گویا شغل پدرانت را که چاه کنی و لای‌روبی قنات‌ها بود و در طائف سنگ بر پشت می‌کشیدند فراموش کردی، گستاخی تو چنان شده که به امیر مؤمنان خبر رسیده است بر انس بن مالک که شش سال خدمتگزار رسول خدا (ص) بوده است دشنام و ناسزا گفته‌ای و حال آنکه رسول خدا او را بر اسرار خود آگاه فرموده است و اخباری را که از خداوند می‌رسید برای او انشاء می‌فرمود، چون این نامه من بدست تو رسید پای پیاده به خانه انس برو و باید رضایت نامه‌ای از او خطاب به من بگیری و السلام".

چون این نامه بدست حجاج رسید به یاران خود که اطرافش بودند گفت برخیزید به خانه ابو حمزه (انس) برویم و خود پیاده حرکت کرد، و با یاران خود به خانه او رفت و نامه عبد الملک را برای او خواند، انس گفت خدایش جزای خیر دهاد همچنین از او امید داشتم.

حجاج باو گفت تو حق سرزنش کردن مرا داری، من هم در صدد کسب رضایت تو خواهم بود رضایت نامه‌ای برای امیر مؤمنان بنویس، انس نوشت و آنرا به حجاج داد و حجاج آنرا با پیک برای عبد الملک فرستاد.

پایان کار عبد الملک بن مروان

گویند چون در سال هشتاد و ششم هجرت مرگ عبد الملک بن مروان فرارسید برای پسرش ولید بیعت گرفت، پسران عبد الملک عبارتند از ولید، سلیمان، یزید، هشام، مسلمة و محمد.

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 367

عبد الملک به ولید گفت ترا چنین نبینم که چون مرا در گورم نهادی مانند کنیزان نادان شروع به گریستن کنی، بلکه آماده شو و دامن به کمر بزن و پوست پلنگ بر تن کن، و مردم را بار دوم با بیعت خود فراخوان و هر کس سر خود را تکان داد تو شمشیر را به جنبش درآور.

در این هنگام عبد الملک به شدت تب کرد، فردا صبح ولید آمد و بر در خوابگاه پدرش که انباشته از زنان بود ایستاد و گفت امیر مؤمنان چگونه شب را به صبح آورده است؟ گفته شد امید به بهبود او می‌رود، عبد الملک که این را شنید این شعر را خواند.

" چه بسیار کسانی که حال ما را می‌پرسند و خواهان مرگ مایند و چه بسیار زنان که حال ما را می‌پرسند در حالی که اشکهای آنان فرومی‌ریزد".

آنگاه دستور داد زنان را بیرون کردند و برای بنی امیه بار دادند که پیش او آمدند، خالد و عبد الله پسران یزید بن معاویه هم همراه آنان بودند، عبد الملک بان دو گفت ای پسران یزید آیا دوست دارید که بیعت ولید را از گردن شما بردارم؟ گفتند هرگز پناه بر خدا ای امیر مؤمنان، گفت اگر سخنی غیر از این می‌گفتید در همین حالی که هستم فرمان به کشتن شما می‌دادم.

و چون بنی امیه از پیش او بیرون رفتند بیماری او سخت شد و این بیت امیة بن ابی الصلت را [402] خواند.

" ای کاش پیش از آنکه باین وضع گرفتار شدم بر فراز کوهها بزچرانی می‌کردم".

عبد الملک آن روز را به شب نرساند و درگذشت.

مدت پادشاهی او بیست و یک سال و شش ماه بود، هفت سال از این مدت را با عبد الله بن زبیر در حال جنگ بود و پس از کشتن ابن زبیر سیزده سال و نیم بدون معارض حکومت کرد و به هنگام مرگ پنجاه و هشت ساله بود:

______________________________

402- امیة بن ابی الصلت: از شاعران بزرگ و دانشمندان حجاز که تا سال پنجم هجرت زنده بوده و مسلمان نشده است، برای اطلاع بیشتر، ر. ک، ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ص 369 چاپ بیروت 1969 میلادی، و زرکلی، الاعلام، ص 364 ج 1. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 368

حکومت ولید بن عبد الملک

اشاره

چون ولید از نزد پدر بیرون آمد به مسجد بزرگ دمشق رفت و مردم پیش او آمدند و با او بیعت کردند.

او فرمان حکومت مکه و مدینه را برای عمر بن عبد العزیز بن مروان صادر کرد و عمر در مدینه اقامت کرد و ده تن از بزرگان فضلای مدینه را، از جمله عروة بن زبیر، عبید الله بن عتبه، ابو بکر بن عبد الرحمن بن حارث بن هشام، ابو بکر بن سلیمان بن ابی حثمة، سلیمان بن یسار، قاسم بن محمد و سالم بن عبد الله را فراخواند که همگی جمع شدند و پیش او رفتند و عمر بن عبد العزیز بانان گفت بدانید که هیچ کاری را بدون رای شما و مشورت با شما انجام نخواهم داد و شما عقیده خود را در امور بر من عرضه دارید.

گفتند چنین خواهیم کرد و خداوند ترا بر این نیت که داری به بهترین وجهی پاداش دهاد پاداشی که برای کسانی که رضای خداوند را در نظر دارند، و از پیش او بیرون آمدند.

اصلاح و عمارت مسجد پیامبر (ص)

آنگاه ولید برای عمر بن عبد العزیز نوشت خانه‌های اطراف مسجد پیامبر (ص) را بخرد و داخل مسجد کند و آنرا از نو بسازد.

ولید برای پادشاه روم نامه نوشت و او را از تصمیم خود در این باره آگاه کرد و از او خواست آنچه می‌تواند کاشی بفرستد، پادشاه روم چهل صندوق کاشی برای ولید فرستاد و ولید آنها را نزد عمر بن عبد العزیز فرستاد.

عمر بن عبد العزیز مسجد نبوی را خراب کرد و آنرا بازساخت و گسترش داد و با کاشی‌ها آنرا زینت داد.

فتح بخارا و سمرقند

قتیبة بن مسلم باهلی از سوی حجاج فرماندار خراسان بود، حجاج برای او نوشت که از نهر بلخ بگذرد و سرزمینهای آن سو را بگشاید.

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 369

قتیبه آماده شد و در بیابان میان مرو و آمویه [403] که ریگ‌زار و دارای بوته‌های گز بود شروع به پیشروی کرد و چون به آمویه رسید از رودخانه عبور کرد و بسوی بخارا رفت.

شهریار آن سرزمینها "چول" [404] نام داشت و بر تمام سرزمینهای ما وراء النهر حاکم بود، او برای جنگ باستقبال قتیبه آمد و چون جنگ در گرفت قتیبه او را شکست داد و او به سوی چغانیان [405] گریخت.

قتیبه بر بخارا دست یافت و آنرا در اختیار خود گرفت و مردی را بر آن گماشت و خود آهنگ ناحیه سغد [406] کرد و شهر بزرگ آن سمرقند را چند ماه محاصره کرد.

دهقان سمرقند کسی پیش قتیبه فرستاد و پیام داد که تو اگر تمام عمر خود را به محاصره این شهر من بگذرانی نخواهی توانست بان دست یابی که ما در کتابهای پدران خود خوانده‌ایم که این شهر را فقط مردی بنام "بالان" خواهد گشود که تو او نیستی، پی کار خود برو.

گفته‌اند که چون قتیبه از جنگ با او ناامید شد چاره‌اندیشی کرد، صندوقهای بزرگی که از زیر هم دری داشت و از داخل صندوق باز و بسته می‌شد فراهم کرد، و در هر یک مرد مسلحی را همراه شمشیرش جا داد و درهای بالای صندوقها را بست.

آنگاه به دهقان پیام داد، اکنون که این چنین است من از پیش تو به سرزمین چغانیان می‌روم ولی مقداری اموال و اسلحه زیادی همراه من است، آنها را به عنوان امانت پیش خود بگیر و نگهدار تا هنگامی که اگر سالم ماندم پیش تو برگردم.

______________________________

403- آمویه: همان شهر آمل ما وراء النهر است، ر. ک، به مقاله بار تولد، دائرة المعارف اسلام ذیل کلمه جیحون، ترجمه عربی ج 7 ص 210. (م)

404- به معنی بیابان و شخص خمیده قامت، ر. ک، برهان قاطع و فرهنگ جهانگیری ج 2 ص 1968 چاپ دکتر رحیم عفیفی. (م)

405- منطقه‌ای در ما وراء النهر که فاصله شهر بزرگ آن تا ترمذ بیست و چهار فرسنگ است، ر. ک، مقاله بار تولد، دائرة المعارف اسلام ج 14 ص 213. (م)

406- منطقه‌ای بزرگ که شهر مهم آن سمرقند است و آنرا یکی از بهشتهای چهارگانه دنیا دانسته‌اند، ر. ک، یاقوت، معجم، ج 5 ص 362 چاپ مصر. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 370

دهقان این پیشنهاد را پذیرفت، قتیبه به مردانی که در صندوقها بودند گفت نیم شب درها را بگشایید و بیرون آیید و خود را به دروازه برسانید و آنرا بگشایید، بدستور دهقان [407] صندوقها را وارد شهر کردند.

چون شب فرارسید و مردم آرمیدند، مردان مسلح و زره پوشیده با شمشیرهای خود بیرون آمدند و هر کس را با آنان رویاروی شد کشتند و خود را به دروازه رساندند نگهبانان را کشتند و دروازه را گشودند.

قتیبه همراه سپاهیان به شهر در آمد و چون بانگ برخاست دهقان از راهی زیر زمینی گریخت و به پادشاه پیوست و سمرقند به تصرف قتیبه در آمد و مردی را بر آن گماشت و خود بسوی چغانیان حرکت کرد و پادشاه چغانیان گریخت و به سرزمین ترکان پناه برد و کشور را برای قتیبه رها کرد.

قتیبه وارد چغانیان شد و کارگزاران خود را به کش و نسف [408] فرستاد و تمام ما وراء النهر و تخارستان را گشود و هیچ نقطه‌ای از خراسان باقی نماند مگر اینکه آنرا تصرف کرد.

قتیبه چند سال حاکم خراسان بود تا آنکه سپاهیانش بر او شورش کردند و کشتندش، و ولید بن عبد الملک جراح بن عبد الله حکمی را بر خراسان گماشت.

ولید در سال نود و یکم هجرت حج گزارد و در آن هنگام عمر بن عبد العزیز از تجدید ساختمان مسجد پیامبر (ص) فارغ شده بود، ولید به مسجد در آمد و در آن به گردش پرداخت و همه جای مسجد را بررسی و بازدید کرد.

بروزگار ولید جز تنی چند از اصحاب رسول خدا (ص) باقی نمانده بودند که از جمله ایشان سهل بن سعد ساعدی است که کنیه ابو العباس داشت و مقیم مدینه بود و اواخر حکومت ولید درگذشت [409] و به هنگام مرگ صد ساله بود و

______________________________

407- خوانندگان ارجمند توجه دارند که دهقان به معنی سالار و صاحب و مورخ هم بکار رفته است، ر. ک، فرهنگ معین و برهان قاطع. (م)

408- برای اطلاع از جغرافیای نسف که همان نخشب است، ر. ک، بر مقدمه استاد محترم آقای دکتر احمد مهدوی دامغانی بر کشف الحقایق نسفی، صفحه 26- چاپ بنگاه ترجمه و نشر کتاب. (م)

409- در طبقات ابن سعد مکرر از او نام برده شده است و برای اطلاع از شرح حال او و اینکه حجاج بن یوسف بر گردن او مهر بندگی زد، ر. ک، ابن اثیر اسد الغابه ج 2 ص 366. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 371

دیگر جابر بن عبد الله انصاری است. [410] در بصره انس بن مالک و در کوفه عبد الله بن ابی اوفی و در شام ابو امامه باهلی بودند. [411]

   نظر انوش راوید:  دست بردارید دروغگوها،  شما ها که هستید؟  که کتاب های تاریخی سنتی تاریخ نویسی ایرانی برای ایرانی می نویسید!   همه شما در یک سبک و داستان می گویید.  در جنگ و دعوا،  صندوق می فرستی با آدم مسلح،  مگر طرف میمون است،  اهالی سمرقند،  شهر پر از دانایی و دانش هستند،  حتی میمونه هم بلافاصله صندوقها را بازرسی می کنند،  چه برسد به مردم در حال جنگ.  خجالت بکشید دروغگوها،  و شما تاریخ دانهای ایرانی،  که این پرت و پلاها را بعنوان تاریخ می دانید،  بیشتر خجالت بکشید،  و بروید پی کار دیگر.  این نویسنده کذایی چیزی از اسب تراوا شنیده،  خواسته چیزی هم این بگوید.

مرگ حجاج

در سال پنجم حکومت ولید حجاج در واسط بسن پنجاه و چهار سالگی مرد، مدت حکومت او بر عراق بیست سال بود پانزده سال بروزگار عبد الملک و پنج سال بروزگار ولید.

حجاج چهل روز پیش از مرگ خود سعید بن جبیر را کشته بود [412]، گویند حجاج در طول بیماری خود چون هذیان می‌گفت بانگ برمی‌داشت که ای پسر جبیر مرا با تو چه کار است.

سعید بن جبیر در چهل و نه سالگی کشته شد و کنیه‌اش ابو عبد الله و از آزادشدگان بنی امیه بود:

سلیمان بن عبد الملک

چون از حکومت ولید نه سال و شش ماه گذشت مرگش فرارسید و پادشاهی را به برادرش سلیمان بن عبد الملک سپرد.

در ماه جمادی الآخره سال نود و ششم هجرت با سلیمان که در آن هنگام سی و هفت ساله بود بیعت شد.

مدت پادشاهی سلیمان دو سال و هشت ماه بود و سپس گرفتار بیماریی شد که در اثر آن درگذشت، و چون بیماری او سنگین شد نامه‌ای نوشت و آنرا مهر کرد و بست و هیچکس نمی‌دانست در آن نامه چه نوشته شده است و به سالار شحنگان خود گفت برادران و عموزادگان و همه افراد خانواده من و بزرگان لشکرهای شام را پیش خود جمع کن و آنان را وادار کن با کسی که

______________________________

410- در چند صفحه پیش ضمن بیان سال هفتاد و شش مرگ جناب جابر را نوشت و همان صحیح است. (م)

411- برای اطلاع از شرح حال این دو صحابی، ر. ک، ابن اثیر، اسد الغابه ص 121 ج 3 و ص 138 ج 5. (م)

412- برای اطلاع از شرح حال سعید بن جبیر که از شاگردان مخصوص ابن عباس است، ر. ک، ابن سعد، طبقات ص 186- 178، ج 6، در کتابهای دیگر از جمله الاعلام (ج 3 ص 145) تولد او را به سال 45 هجرت و کشته شدنش را در 95 هجرت نوشته‌اند. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 372

نامش را در این نامه نوشته‌ام بیعت کنند و هر کس از بیعت خودداری کرد گردنش را بزن. [412] او چنان کرد و چون ایشان در مسجد جمع شدند فرمان سلیمان را بایشان ابلاغ کرد، گفتند به ما بگو آن شخص کیست؟ تا با آگهی و بصیرت با او بیعت کنیم، گفت به خدا سوگند نمی‌دانم کیست و به من دستور داده است هر کس خودداری کند او را بکشم.

رجاء بن حیوه گوید، پیش سلیمان رفتم و اصرار کردم و گفتم ای امیر مؤمنان این فرمان را بنام چه کسی نوشته‌ای و ما را به بیعت با چه کسی دستور داده‌ای؟ گفت دو برادرم یزید و هشام هنوز بان پایه نرسیده‌اند که بر کار مردم گماشته شوند، خلافت را برای مرد نیکوکار عمر بن عبد العزیز قرار دادم و چون او درگذشت حکومت به ایشان خواهد رسید.

رجاء بن حیوه بیرون آمد و این موضوع را باطلاع یزید و هشام رساند که راضی و تسلیم شدند و بیعت کردند و پس از ایشان همگان بیعت کردند.

در آن هنگام بزرگتر پسر سلیمان محمد بود که دوازده سال داشت و سلیمان در حالی که جان می‌داد چنین می‌گفت.

" همانا پسران من کودکانی هستند که در تابستان متولد شده‌اند رستگار کسی است که فرزندان متولد بهار داشته باشد". [414] از کلبی نقل شده که می‌گفته است [415]، سلیمان بن عبد الملک مرا احضار کرد، سخت ترسیدم و نفسم بند آمد و چون پیش او رفتم به خلافت بر او سلام دادم، پاسخ داد و اشاره کرد بنشینم، نشستم نخست سکوت کرد تا ترس من فروریخت و سپس گفت.

______________________________

413- طبری و ابن عبد ربه می‌گویند، سلیمان با مشورت و رایزنی رجاء بن حیوه، عمر بن عبد العزیز را به حکومت پس از خود گماشت، ر. ک‌به، ترجمه طبری بقلم آقای ابو القاسم پاینده صفحه 3947 و عقد الفرید، ج 4 ص 431 چاپ مصر 1967. (م)

414- مقدسی در البدء و التاریخ ج 6 ص 45 چاپ 1919 پاریس بیت دیگری را هم آورده است" پسرانم کودکان خردسالند کسی رستگار است که پسران بزرگ داشته باشد". (م)

415- ظاهرا نمی‌تواند" هشام بن محمد بن سائب" کلبی درگذشته 204 هجری باشد که از بزرگان شیعه و دارای تالیفات ارزنده است، ر. ک، زرکلی، الاعلام ج 9 ص 87. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 373

ای کلبی همانا پسرم محمد نور چشم و میوه دل من است و آرزو دارم که خداوند او را به بالاترین مقام از افراد خانواده‌اش برساند، ترا بر تادیب و آموزش و پرورش او گماشتم، نخست باو قرآن بیاموز و سپس او را به حفظ اشعار عرب وادار کن که شعر دیوان و نمودار فرهنگ عرب است. تاریخ و سرگذشت مردم را باو بیاموز و فقه و سنن و احکام میراث را باو تعلیم ده و شب و روز از او غافل مباش و هر گاه اشتباهی در بیان سخنی و کلمه‌یی و حرفی از او سر زد او را میان مردم و هم‌نشینانش سرزنش مکن که از تو رنجیده خاطر نشود آنچه می‌گویی در خلوت بگو، و چون مردم برای سلام دادن پیش او آیند وادارش کن که با مهر و نیکی با ایشان برخورد کند و چون باو درودی می‌گویند نیکوتر پاسخ دهد و سفره خود را برای حاضران با خوراکهای نیکو آماده کنید و نسبت بانان خوشرو باشید و او را به خوشرویی و گشاده‌رویی و فروبردن خشم و متانت گفتار و وفای به عهد و پیمان و پرهیز از دروغ و پرگویی وادار، هرگز بر اسب دم بریده و چموش که به هنگام حرکت پهلوهای خود را تکان می‌دهد و بر زین کوچک که کفل‌های او آشکار شود سوار نشود. کلبی می‌گوید، سلیمان اندکی پس از این گفتگو درگذشت. [416]

عمر بن عبد العزیز

حکومت به عمر بن عبد العزیز رسید، گویند چون به حکومت رسید برای دیدار با مردم بر زمین نشست، گفتند مناسب است دستور دهی برای تو فرشی گسترده شود تا خودت و مردم بر آن بنشینید که موجب افزونی مهابت تو در دلهای مردمان باشد، عمر بن عبد العزیز در پاسخ ایشان باین دو بیت تمثل جست.

"گذشت آنچه در گذشته‌ها گذشت و از این پس برای او سرمستی هیچیک از شبهای گذشته را نخواهی دید.

اگر بیم از مرگ و نابودی نبود همانا در محبت به کارهای جوانی و عشق با اندرز هر اندرزگو مخالفت می‌کردم".

و هر گاه برای بارعام می‌نشست چنین می‌گفت.

______________________________

416- شاید منظور محمد بن سائب درگذشته 146 هجری (پدر هشام) باشد. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 374

" بنام خدا و در راه خدا و درود خدا بر پیامبرش. (آیا پس دیدی اگر بهره دادیم آنها را سالها، پس آمدشان آنچه وعده داده شده بودند، بی‌نیاز نکرد آنها را آنچه بان بهره‌ور می‌شدند)." [417] و باین ابیات مثل می‌زد.

"بانچه از میان می‌رود شاد می‌شویم و سرگرم آروزییم همچنان که شخص خوابیده با خوابها شاد می‌شود، ای مغرور روز تو آمیخته با سهو و بی‌خبری است و شب تو همراه خواب و مرگ ملازم تو است، کوشش تو برای چیزهایی است که پایان یافتن آنرا دوست نداری، جانوران در این جهان این چنین زندگی می‌کنند." آن گاه خود را آماده رسیدگی به مظالم و برگرداندن اموال غصبی کرد و نخست از بنی امیه آغاز کرد و اموال غصبی را که در دست ایشان بود گرفت و به صاحبان آنها پرداخت، گروهی از خواص او پیش او آمدند و گفتند ای امیر مؤمنان آیا از فتنه‌انگیزیهای خویشاوندان خود بیم نداری؟ گفت آیا مرا به روزی غیر از روز قیامت می‌ترسانید اگر از چیزی بیش از روز قیامت بترسم از گزند آن محفوظ نخواهم ماند.

و چون دو سال و پنج ماه از حکومت او سپری شد، درگذشت. [418]

یزید بن عبد الملک

اشاره

در آغاز سال یکصد و یکم حکومت به یزید پسر عبد الملک رسید، او برادرش مسلمه را به فرمانداری کوفه و بصره گماشت، مسلمه مردی خردمند و با فرهنگ بود و از سوی خود سعید بن عبد العزیز بن حکم بن ابی العاص را به حکومت خراسان گماشت.

______________________________

417- آنچه میان پرانتز است آیات 205- 207 سوره بیست و ششم (شعراء) است در ترجمه آیات از تفسیر ابو الفتوح استفاده شد. (م)

418- این ایجاز و اختصار قابل توجه است، آیا مطالبی یا بخشهایی از اخبار الطوال از بین نرفته است؟ برای اطلاع بیشتر از احوال عمر بن عبد العزیز، ر. ک، نویری، نهایة الارب ج 21 فصل حکومت او و ترجمه آن کتاب به قلم این بنده: (م):

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 375

آغاز و ظهور دعوت برای بنی عباس

گویند در این سال [419] گروهی از شیعیان پیش امام محمد بن علی بن عبد الله بن عباس بن عبد المطلب بن هاشم آمدند [420]، محل اقامت او در شام و منطقه‌ای بنام" حمیمه" [421] بود و از جمله شیعیانی که پیش او آمدند میسرة عبدی، ابو عکرمه سراج، محمد بن خنیس و حیان عطار بودند، این گروه پیش او آمدند و از او خواستند بیعت ایشان را بپذیرد و باو چنین گفتند.

"دست فراز آر تا با تو برای بدست آوردن حکومت بیعت کنیم، شاید خداوند با تو عدل را زنده کند و جور و ستم را بمیراند که اکنون زمان و هنگام آن فرارسیده است و ما آنرا در گفتارهای نقل شده از عالمان خانواده شما دیده‌ایم".

محمد بن علی گفت،" آری این همان هنگامی است که ما امید و آرزوی آنرا داریم زیرا صد سال از تاریخ گذشته است! [422] و بر هر امت صد سال که بگذرد خداوند حق حق‌داران را آشکار و باطل مبطلان را نابود می‌سازد که خداوند خود فرموده است.

"یا مانند کسی که گذشت بر دهی که افتاده بود سقفهای آن، گفت خداوند چگونه و از کجا زنده گرداند اهل این ده را پس از مردن، و خداوند او را صد سال بمیرانید و سپس او را برانگیخت" [423] اکنون بروید و مردم را پوشیده و با مهربانی دعوت کنید که آرزومندم خداوند این کار شما را سر و سامان بخشد و دعوت شما را ظاهر فرماید و هیچ نیرویی جز بر خداوند نیست".

محمد بن علی، میسرة عبدی و محمد بن خنیس را به سرزمین عراق و ابو عکرمه و حیان عطار را به خراسان فرستاد و در آن هنگام حاکم خراسان سعید بن

______________________________

419- این سال مطابق 720 میلادی است.

420- شاید استعمال کلمه امام بعنوان لقب برای رهبران سیاسی برای نخستین بار باین مرد اطلاق شده باشد. (م)

421- حمیمه: از سرزمینهای سراة و اطراف عمان پای تخت کنونی اردن است، ر. ک، یاقوت، معجم البلدان ج 3 ص 347. (م)

422- ملاحظه می‌کنید، که این سخن چقدر نامربوط است، کدام شخص می‌تواند با رسول خدا مقایسه شود، آن حضرت تا سال دهم هجرت شخصا امور را اداره می‌فرمودند، پس اگر حساب صد سال درست هم باشد باید سال یکصد و ده باشد. (م)

423- آیه 259 سوره دوم بقره. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 376

عبد العزیز بن حکم بن ابی العاص بود، آن دو در خراسان از هر ناحیه به ناحیه دیگر می‌رفتند و مردم را به بیعت با محمد بن علی فرامی‌خواندند و آنان را با طرح ستمگری و روش ناپسند بنی امیه بر ضد ایشان تحریک می‌کردند و در خراسان مردم بسیاری دعوت آن دو را پذیرفتند و کار آنان آشکار شد و از پرده بیرون افتاد.

خبر آن دو به سعید رسید و فرستاد ایشان را آوردند پرسید شما کیستید؟

گفتند بازرگانیم، گفت این سخنان که از قول شما می‌گویند چیست؟ گفتند چه می‌گویند؟ گفت به ما خبر داده‌اند که شما آمده‌اید مردم را برای بنی عباس دعوت کنید.

گفتند ای امیر ما به خود و بازرگانی خویش سرگرم هستیم و باین کارها توجهی نداریم.

سعید آن دو را آزاد کرد، آن دو بیرون آمدند و همچنان در شهرها و روستاهای خراسان بصورت بازرگانان آمد و شد می‌کردند و مردم را به بیعت با محمد بن علی فرامی‌خواندند و دو سال این چنین بودند.

آنگاه پیش امام محمد بن علی به شام برگشتند و باو خبر دادند که در خراسان درختی کاشته‌اند که امیدوارند بزودی میوه دهد، و چون پیش او آمدند پسرش ابو العباس متولد شده بود.

محمد بن علی دستور داد آن کودک را پیش ایشان آوردند و گفت این امام و سرور شما خواهد بود و آنان دست‌ها و پاهای کودک را بوسیدند.

در آن هنگام همراه جنید بن عبد الرحمن که حاکم سند بود مردی شیعه بنام بکیر بن ماهان زندگی می‌کرد که اموال بسیاری از سرزمین سند بدست آورده بود، او به وطن خود کوفه آمده بود، میسرة عبدی و ابن خنیس با او دیدار و او را از مقصد خود آگاه کردند و از او خواستند با ایشان همکاری کند او پذیرفت و همراه آن دو قیام کرد و تمام اموالی را که در سند بدست آورده بود در آن راه بخشید.

میسره در عراق مرد و محمد بن علی برای بکیر بن ماهان نوشت که عهده‌دار مقام او شود کنیه بکیر ابو هاشم بود و میان مردم با همان کنیه معروف بود.

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 377

بکیر مردی سخنور بود به دعوت برای بنی عباس قیام کرد و هر دو عراق را زیر نظر داشت نامه‌های امام که برای او می‌رسید آنرا در آب می‌شست و با آن آب آرد را خمیر می‌کرد و گرده‌های نان می‌پخت و به تمام فرزندان و افراد خانواده خود از آن نان می‌خوراند.

ابو هاشم بیمار شد و گرفتار مرگ بود و به ابو سلمه خلال وصیت کرد و او هم از بزرگان شیعه بود، ابو سلمه خلال موضوع را برای محمد بن علی نوشت و امام او را عهده‌دار دعوت کرد و ابو سلمه مانند ابو هاشم بان کار پرداخت.

امام برای عکرمه و حیان که عهده‌دار دعوت در خراسان بودند نوشت که با ابو سلمه مکاتبه کنند، و از آن دو دعوت کرد که زیر نظر او با او همکاری کنند که پذیرفتند و ابو سلمه را یاری دادند و با او همراه شدند.

در این هنگام یزید بن عبد الملک برادرش مسلمة را از حکومت عراق و خراسان عزل کرد و خالد بن عبد الله قسری را بجای او به حکومت گماشت و خالد، اسد بن عبد الله را به حکومت خراسان گماشت و چون خبر کارهای ابو عکرمه و حیان باطلاع اسد بن عبد الله رسید دستور داد آن دو را تعقیب کردند و گرفتند و پیش او آوردند که گردن هر دو را زد و پیکرشان را بر دار کشید.

و چون این خبر باطلاع محمد بن علی رسید گفت سپاس خداوند را که این نشانه را به صحت رساند و میان شیعیان من مردانی باقی مانده‌اند که بزودی به درجه شهادت فائز خواهند شد.

و چون از پادشاهی یزید بن عبد الملک چهار سال و چند ماه گذشت در بلقاء که از نواحی دمشق است [424] درگذشت.

مرگ او در سال یکصد و پنج هجری اتفاق افتاد و به هنگام مرگ سی و هشت سال داشت.

هشام بن عبد الملک

اشاره

پس از مرگ یزید، هشام به حکومت رسید و سی و چهار ساله بود.

______________________________

424- بلقاء: از نواحی وسیع شام که عمان پای تخت کنونی اردن از آن ناحیه بوده است، ر. ک، ترجمه تقویم البلدان صفحات 245 و 267. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 378

هشام اسد بن عبد الله را از خراسان عزل کرد و جنید بن عبد الرحمن را که مردی خردمند و بخشنده و از مردم یمن بود به حکومت خراسان گماشت، جنید همان کسی است که شاعری درباره‌اش چنین سروده است.

" جنید و بخشش هر دو با یک دیگر رفتند، بر جنید و بر بخشش درود باد".

و چون ابو عکرمه و حیان کشته شدند، امام محمد بن علی پنج تن از شیعیان خود را به خراسان فرستاد و ایشان سلیمان بن کثیر و مالک بن هیثم و موسی بن کعب و خالد بن هیثم و طلحة بن زریق بودند و بانان دستور داد کار خود را پوشیده دارند و آنرا برای هیچکس فاش نسازند مگر پس از آنکه پیمانهای استوار از او برای رازداری بگیرند.

آنان حرکت کردند و به خراسان رفتند و از منطقه‌ای به منطقه دیگر می‌رفتند و پوشیده مردم را به بیعت با افراد خاندان پیامبر (ص) دعوت می‌کردند و چون ستم و سرکشی بنی امیه و کارهای زشت ایشان آشکار شده بود مردم را به دشمنی با ایشان برانگیختند و چنان شد که گروه بسیاری در تمام نواحی خراسان دعوت ایشان را پذیرفتند.

چون خبر ایشان به جنید رسید دستور داد آنان را تعقیب کردند و گرفتند و پیش او آوردند بایشان گفت ای تبهکاران شما باین سرزمینها آمدید و دل‌های مردم را بر بنی امیه تباه کردید و برای بنی عباس دعوت می‌کنید.

سلیمان بن کثیر گفت ای امیر آیا اجازه می‌دهی سخن بگویم؟ گفت بگو، گفت داستان ما و تو چنان است که شاعر گفته است:

" اگر چیزی جز آب گلوگیر من شود باب پناه می‌برم، امروز اگر باب هم پناه برم گلوگیر من است".

ای امیر به تو بگویم که ما مردمی یمنی و از قوم تو هستیم و این مضری‌ها نسبت به ما تعصب می‌ورزند و دروغ و بهتان بر ما می‌بندند و این بدان جهت است که ما نسبت به قتیبه بسیار سخت گیر بودیم و امروز آنان به هر بهانه‌ای در طلب خون اویند.

جنید به یاران خود که حاضر بودند گفت عقیده شما چیست؟

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 379

عبد الرحمن بن نعیم که سالار ربیعه بود و از خواص جنید چنین گفت، معتقدیم با آزاد کردن ایشان بر قوم خود منت گزاری که شاید همچنان باشد که می‌گویند.

جنید دستور داد آنان را آزاد کردند و آنان از زندان بیرون آمدند و داستان خود را برای امام نوشتند.

او در پاسخ ایشان نوشت" این ساده‌تر پیشامدی بوده که برای شما رخ داده است کار خود را پوشیده بدارید و در دعوت خود مدارا کنید".

آنان از مرو به بخارا و از بخارا به سمرقند و از سمرقند به کش و نسف و از آنجا به ناحیه چغانیان رفتند و سپس به ختلان و مرورود و طالقان رفتند و از آنجا به هرات و پوشنگ و سیستان رفتند و در همه آن سرزمینها زمینه بسیار فراهم آوردند و کار ایشان در تمام سرزمینهای خراسان آشکار شد و چون این خبر به جنید رسید از آزاد کردن ایشان اندوهگین و پشیمان شد و کسانی را به جستجوی ایشان گسیل داشت و بر آنان دست نیافت.

جنید برای خالد بن عبد الله که حاکم عراق بود نامه نوشت و موضوع انتشار دعوت در خراسان و کارهای داعیان محمد بن علی را شرح داد.

خالد هم برای هشام نوشت، هشام در پاسخ خالد نوشت که برای جنید نامه بنویسد که اقدام به کشتن و خون‌ریزی نکند و از هر کس که از او دست باز می‌دارد دست بازدارد و مردم را با تلاش و کوشش آرام کند و کسانی را که مردم را به بنی عباس دعوت می‌کنند پیدا و آنان را از خراسان تبعید کند.

چون این فرمان به جنید رسید فرستادگان خود را به تمام نواحی خراسان گسیل داشت و برای کارگزاران خود نوشت که آن قوم را جستجو کنند و اثری از ایشان بدست نیامد.

ابو مسلم خراسانی

گویند، ابو مسلم در آغاز برده عیسی و معقل پسران ادریس عجلی بود [425] و در ماه بصره در بخشی که جانب اصفهان بود زندگی می‌کردند، ابو مسلم در

______________________________

425- نام دو قبیله بزرگ عجل است یکی اعقاب عجل بن عمرو، دیگری اعقاب عجل بن لجیم، ر. ک، ابن حزم، جمهرة انساب العرب، صفحات 297 و 312 چاپ عبد السلام محمد هارون- مصر 1391. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 380

خانه آنان متولد شد و جوانی تیزهوش و ادیب و زیرک گردید و آن دو برادر او را چندان دوست می‌داشتند که برای ایشان همچون فرزند بود.

آن دو برادر از دوستداران بنی هاشم بودند و با امام محمد بن علی مکاتبه داشتند و مدتی این چنین گذشت، تا آنکه هشام خالد بن عبد الله قسری را از عراق عزل کرد و بجای او یوسف بن عمر ثقفی را گماشت و یوسف هیچکس را که به دوستی بنی هاشم و خاندان پیامبر (ص) معروف بود رها نمی‌کرد مگر اینکه او را احضار و در واسط [426] پیش خود زندانی می‌کرد، و چون خبر عیسی و معقل دو پسر ادریس باو رسید آنها را احضار کرد و همراه دیگر شیعیان در واسط زندانی کرد، آن دو ابو مسلم را با خود برده بودند و او در زندان عهده‌دار خدمت ایشان بود.

در این هنگام سلیمان بن کثیر و مالک بن هیثم و لاهز بن قرط که داعیان بنی عباس در خراسان بودند برای حج آمدند، قحطبة بن شبیب هم همراه ایشان بود و او از شیعیان و پیروان آنان بود، آنها از راه واسط رفتند و آنجا در زندان بدیدار شیعیان زندانی شتافتند و ابو مسلم را دیدند که از هیات ظاهر و فهم و دانش و استبصار او در محبت بنی هاشم بسیار خوشحال شدند.

این گروه در یکی از مسافرخانه‌های واسط منزل کردند و ابو مسلم در تمام مدت اقامت ایشان در آن شهر پیش آنان آمد و شد داشت چنانکه به یک دیگر انس گرفتند و آنان از چگونگی کار ابو مسلم پرسیدند، گفت مادرم کنیز عمیر بن بطین عجلی بود که عمیر با او درآمیخت و به من حامله شد و عمیر مادرم را که باردار بود فروخت، عیسی و معقل پسران ادریس او را خریدند و من در خانه آن دو متولد شده‌ام و در واقع همچون برده و مملوک ایشانم.

آن گروه از واسط حرکت کردند و از راه بصره به مکه رفتند و به مکه رسیدند و امام محمد بن علی هم برای انجام حج آمده بود، اینان به امام گزارش دادند که در همه خراسان زمینه فراهم کرده و درخت دوستی او را نشانده‌اند و سپس او را از رفتن خود به واسط و دیدار با برادران زندانی آگاه ساختند و

______________________________

426- شهری کنار دجله، میان کوفه و بصره که با هر کدام پنجاه فرسنگ فاصله دارد و به همین سبب آنرا واسط نامیده‌اند، این شهر را حجاج بن یوسف ساخته است، ر. ک، ترجمه تقویم البلدان، بقلم آقای عبد المحمد آیتی ص 349 چاپ بنیاد فرهنگ. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 381

صفات ابو مسلم و هوش و خرد و فهم او را نقل کردند و گفتند دارای بینش روشن و ذهن پسندیده و گفتار نیکوست، امام پرسید آیا آزاد است یا برده؟ گفتند خودش می‌پندارد که پسر عمیر بن بطین عجلی است و داستان او چنین و چنان بوده است و کارهای او را مفصل برای امام نقل کردند، محمد بن علی گفت فرزند تابع مادر است و چون بازگشتید همچنان از راه واسط برگردید و او را بخرید و به حمبمه بفرستید تا من او را میان خود و شما فرستاده و قاصد قرار دهم، هر چند تصور می‌کنم پس از امسال دیگر مرا نخواهید دید و اگر برای من حادثه پیش آمد پیشوای شما این پسرم ابراهیم خواهد بود نسبت باو خیراندیش باشید و من بزودی باو هم درباره شما سفارش و وصیت خواهم کرد.

آن قوم بسوی خراسان برگشتند و از واسط عبور کردند و عیسی و معقل پسران ادریس را دیدند و اطلاع دادند که امام به ابو مسلم احتیاج دارد و خواسته است که آن دو او را بفروشند، گفته‌اند که آن دو ابو مسلم را برای امام بخشیدند.

آن قوم ابو مسلم را پیش امام فرستادند و چون امام او را دید از سیمای او نشانه‌های نیکی دید و امیدوار شد که با نشانه‌هایی که در او دید همو عهده‌دار کار دعوت بشود.

امام او را فرستاده و قاصد میان خود و ایشان قرار داد و ابو مسلم بارها از سوی امام پیش ایشان رفت.

مرگ امام

چون امام محمد بن علی درگذشت، پس از او پسرش ابراهیم بن محمد که بزرگتر پسرانش بود عهده‌دار کار شد و به ابو مسلم دستور داد که پیش داعیان در عراق و خراسان برود و خبر درگذشت محمد بن علی و جانشینی او را باطلاع ایشان برساند.

ابو مسلم حرکت کرد و چون به عراق رسید ابو سلمه و شیعیانی را که همراه او بودند ملاقات کرد و دستور ابراهیم را باطلاع آنان رساند.

سپس به خراسان رفت و داعیان آن سرزمین را دید و خبر را باطلاع ایشان رساند و آنان به نشانه اندوه مرگ امام جامه‌های سیاه پوشیدند.

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 382

نخستین کس که جامه سیاه پوشید حریش وابسته خزاعه بود که مرد سرشناس و بزرگ نسا [347] بود و پس از او قحطبة بن شبیب و سپس همه پیروان ایشان جامه سیاه پوشیدند و در تمام خراسان شمار شیعیان بسیار شد و کار آنان آشکار گردید.

یوسف بن عمر که فرمانروای هر دو عراق بود موضوع را برای هشام نوشت، و خبر را باطلاع او رساند، هشام برای یوسف نوشت مردی را که در امور خراسان و فرماندهان و نظامیان آن منطقه بصیرت کامل داشته باشد پیش او بفرستد.

یوسف بن عمر، جنید بن عبد الرحمن را از خراسان برکنار کرده و جعفر بن حنظله بهرانی را به حکومت گماشته بود.

در این هنگام جعفر برای یوسف نامه‌ای همراه عبد الکریم بن سلیط بن عطیه حنفی فرستاد و برای او نوشت که کار سیاه‌جامگان در خراسان بالا گرفته است و گروه بسیاری دعوت داعیان را پذیرفته‌اند.

و چون نامه هشام برای یوسف رسید که مردی آگاه به امور خراسان را پیش او بفرستد، عبد الکریم بن سلیط را با مرکب‌های پیک پیش هشام گسیل داشت. عبد الکریم می‌گوید حرکت کردم و چون به دمشق رسیدم پیش هشام رفتم و بر او به خلافت درود گفتم، پرسید تو کیستی؟ گفتم عبد الکریم بن سلیط بن عطیه حنفی، گفت اطلاع تو نسبت به خراسان و مردم آن چگونه است؟ گفتم کاملا اطلاع دارم و باو گفتم امیر خراسان جعفر بن حنظله بهرانی مرا همراه نامه پیش یوسف بن عمر فرستاده است و گزارش پیشامدهای خراسان را برای او نوشته است.

گفت می‌خواهم حکومت خراسان را به یکی از سرداران مقیم در آن سرزمین بسپارم تو عقیده‌ات بر کدامیک از ایشان است و به نظر تو چه کسی شایسته‌تر برای آن است؟

عبد الکریم می‌گوید من طرفدار یمانی‌ها بودم و بهمین سبب گفتم ای

______________________________

427- نساء: شهری بزرگ و پرنعمت در شصت و هفت فرسنگی شمال سرخس، ر. ک، ترجمه تقویم البلدان ص 521 چاپ بنیاد فرهنگ. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 383

امیر مؤمنان چرا از سرداری زیرک و شجاع و نیرومند و حیله‌گر که از پشتیبانی قوم خود نیز بهره‌مند است غافلی؟ گفت او کیست؟ گفتم جدیع بن علی ازدی معروف به کرمانی، گفت چرا به کرمانی معروف است؟ گفتم پدرش از همراهان مهلب در جنگ با خوارج بوده و او در کرمان متولد شده و باین سبب به کرمانی معروف است.

گفت به یمانی‌ها نیازی ندارم، و هشام و دیگر پادشاهان بنی امیه یمانی‌ها را دوست نداشتند.

گفتم ای امیر مؤمنان از پهلوان کار آزموده و سخنور غافلی؟ گفت او کیست؟ گفتم یحیی بن نعیم که به ابو المیلاء معروف است و برادرزاده مصقلة بن هبیرة است، گفت مرا نیازی باو نیست زیرا با افراد قبیله ربیعه نمی‌توان رخنه‌ها را گرفت.

گفتم ای امیر مؤمنان مرد بزرگوار خردمند زیرک و الا نژاد عقیل بن معقل لیثی را انتخاب کن، مثل اینکه هشام او را پسندید، من گفتم بشرطی که یک عیب او را نادیده بگیری، گفت چه عیبی؟ گفتم از لحاظ شکم و شهوت بی‌عفت است، گفت مرا باو نیازی نیست.

گفتم در این صورت سردار کامل کاردان و پهلوان ورزیده محسن بن مزاحم سلمی را بر این کار بگمار، و هشام از این جهت که محسن از مضری‌ها بود او را پسندید، گفتم بشرطی که از یک عیب او گذشت کنی، گفت چه عیبی؟ گفتم او دروغگوتر مردم است و گفتار او دارای لهجه است، گفت باو هم نیازی ندارم.

گفتم بنابر این مردی را که فرمان‌بردار شما و پای بست عهد و پیمان شما و در پیروی از شما معروف است یحیی بن حضین بن منذر بن حارث بن وعلة را انتخاب کن، گفت مگر به تو نگفتم که با افراد ربیعه نمی‌توان رخنه‌یی را مسدود کرد؟

گفتم سردار کامل و پهلوان دلاور قطن پسر قتیبة بن مسلم را انتخاب کن، و چون از مضری‌ها بود هشام او را پسندید، گفتم بشرط آنکه یک عیب او را نادیده بگیری، گفت چه عیبی؟ گفتم می‌ترسم که چون حکومت بدست او افتد از

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 384

لشکریان خراسان به خونخواهی پدرش انتقام بگیرد که همه سپاهیان بر ضد پدرش شورش کرده بودند.

گفت نیازی باو ندارم.

گفتم چرا از مرد شجاع پاکدامن و آزموده و مدبر نصر بن سیار لیثی غافلی؟ گوید هشام هم بنام و فال نیک زد و چون از مضری‌ها بود باو تمایل پیدا کرد، گفتم بشرط آنکه یک چیز را نادیده بگیری، گفت چیست؟ گفتم او در خراسان لشکریانی از عشیره و خویشاوندان خود ندارد و کسی در حکومت خراسان نیرومند خواهد بود که برخی از سپاهیان از قبیله و خویشاوندانش باشند.

گفت ای فرومایه کدام قبیله و عشیره بیشتر از خود من ارزش دارد؟ هشام به یکی از غلامان گفت ای غلام پیش دبیران برو و بگو فرمان حکومت او را بنویسند و بیاور، هماندم فرمان نوشته شد و پیش هشام آوردند، آنرا بمن داد و گفت بدون توقف حرکت کن و این فرمان را به نصر بن سیار برسان، و دستور داد مرا با مرکب‌های پیک و چاپار به خراسان برسانند.

عبد الکریم می‌گوید حرکت کردم تا به خراسان رسیدم و در خانه نصر بن سیار حضور یافتم و فرمان را باو سپردم، دستور داد ده هزار درهم پاداش به من بدهند.

آنگاه فرمان را برداشت و پیش جعفر بن حنظله که امیر خراسان بود رفت و فرمان را باو که بر تخت نشسته بود داد، جعفر چون فرمان را خواند دست نصر بن سیار را گرفت و او را کنار خود روی تخت نشاند و گفت در برابر فرمان امیر مؤمنان سراپا گوش و فرمانبردارم.

نصر باو گفت ای ابو خلف بدان که بهر حال حکومت از آن تو است و به هر چه می‌خواهی فرمان بده. [428] جعفر برای او دعا کرد و حکومت را باو سپرد.

در این هنگام سلیمان بن کثیر، لاهز بن قرط، مالک بن هیثم و قحطبة بن شبیب آهنگ حج کردند و بطور ناشناس همراه حاجیان حرکت کردند و به مکه رفتند، در آن سال ابراهیم پسر امام محمد هم به مکه آمده بود و باو خبر دادند که

______________________________

428- خوانندگان ارجمند توجه دارند که بکار بردن کنیه در خطاب دلیل بر احترام است. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 385

مردم در خراسان برای بیعت کردن با او اتفاق دارند و اموالی را که شیعیان برای ابراهیم فرستاده بودند با خود برده بودند و به ابراهیم گفتند مالی برای تو آورده‌ایم، گفت چه مقدار است؟ گفتند ده هزار دینار و دویست هزار درهم، گفت به غلام من عروه بدهید و باو دادند.

ابراهیم بایشان گفت چنین مصلحت می‌بینم که کار خراسان را به ابو مسلم واگذارم که عقل و امانت او را آزموده‌ام و پدرم که رحمت خداوند بر او باد صفات پسندیده او را برای ما بیان کرده است و آرزومندم او کسی باشد که حکومت را به ما منتقل کند، بنابر این او را همراه شما می‌فرستم سخن او را بشنوید و فرمان او را بپذیرید و او را یاری دهید و با او همکاری کنید و رای و فرمان او را کار بندید.

گفتند، ای امام در برابر فرمان تو گوش به فرمان و فرمان‌برداریم.

آنان در حالی که ابو مسلم همراه ایشان بود به خراسان آمدند، ابو مسلم همت بر دعوت مردم بست و از خراسانی‌ها بیعت می‌گرفت و هر یک از یاران خود را به یکی از نواحی خراسان فرستاد و آنان در لباس بازرگانان به هر ناحیه و شهر خراسان آمد و شد می‌کردند.

یک جهان مردم انبوه با او بیعت کردند و ابو مسلم آنان را وعده می‌داد که روز معینی خروج و قیام خواهد کرد و بر کسانی که با او بیعت می‌کردند در هر ناحیه مردی از یاران خود را گماشت و دستور داد برای آن روز معین آماده برای خروج شوند و چنان شد که تمام سرزمین خراسان و دور و نزدیک و کوه و دشت آن با او بیعت کردند.

ابو مسلم در موضوع دعوت مردم به جایی رسید که هیچیک از یاران او پیش از او نرسیده بودند و کارش همراه با دوستی و محبت او استوار و از بلند منزلت‌تر مردم در نظر شیعه شد آنچنان که باو سوگند می‌خوردند و سوگند خود را نمی‌شکستند و همواره بدون اینکه خسته شوند درباره او سخن می‌گفتند:

خالد بن عبد الله قسری ده سال بر هر دو عراق حکومت کرد چهار سال در خلافت یزید بن عبد الملک و شش سال در خلافت هشام، و چون هشام او را برکنار ساخت و بجای او یوسف بن عمر را گماشت، یوسف خالد را به محاسبه و

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 386

بازخواست کشید و برای ده هزار درهم که به مردم بخشیده و تبذیر کرده بود او را نزد خود در عراق زندانی کرد و خالد از بخشندگان و سخاوتمندان عرب بود.

یوسف برای هشام نوشت که خالد را به سبب آن مال بازداشت کرده است، و خالد از پرداخت آن خودداری می‌کند، هشام نوشت بر خالد سخت بگیرد، یوسف خالد را احضار کرد و گفت ای پسر کاهن چرا در پرداخت این مال پادشاه خودداری می‌کنی؟ و مقصود او از کاهن شق بن صعب یکی از نیاکان خالد بود که به کهانت شهرت داشت.

خالد باو گفت ای پسر می‌فروش مرا به شرف من سرزنش می‌کنی؟ و حال آنکه پدر و پدر بزرگت در طائف میخانه داشتند.

و چون به هشام خبر رسید که خالد آن مال را برای مردم بخشیده است به یوسف بن عمر نوشت تا او را آزاد کند و دست از او بردارد.

خالد همچنان در کوفه مقیم بود تا هنگامی که زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام [429] در آن شهر قیام کرد، خروج و قیام زید در ماه صفر سال یکصد و هیجده بود و یوسف به مقابله او رفت و در کناسه [430] رویاروی شدند یاران زید از یاری او دست کشیدند و گریختند و یوسف زید را گرفت گردنش را زد و سرش را برای هشام فرستاد و بدنش را در کناسه بدار کشید.

خالد برای هشام نامه نوشت و از او اجازه خواست که به طرسوس [431] برود و داوطلبانه به جنگ با کافران بپردازد، هشام موافقت کرد و خالد به آنجا رفت و همانجا در حال آماده باش مقیم بود:

اتفاقی میان خالد و هشام

در این هنگام مردی عراقی معروف به ابو المعرس که دزدی و راهزنی

______________________________

429- جمله دعائیه علیهم السلام در متن آمده است. (م)

430- کناسه: در لغت بمعنی خاکروبه‌ریز است و نام یکی از محلات کوفه است، ر. ک، یاقوت، معجم البلدان ص 282 ج 7 چاپ مصر. (م)

431- طرسوس: از شهرهای بزرگ و پرنعمت کناره شمال شرقی دریای مدیترانه که گور مامون هم در آن است، ر. ک، ترجمه ترجمه البلدان ص 269. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 387

می‌کرد از کوفه به شام آمد و گروهی از دزدان کوفه همراهش بودند، آنان خود را به دمشق رساندند و چون شب فرامی‌رسید نخست گوشه‌یی از بازار را آتش می‌زدند و چون مردم با هیاهو به خاموش کردن آتش می‌پرداختند او با یاران خود به گوشه دیگر بازار می‌رفت و قفل‌ها را می‌شکست و آنچه می‌توانست برمی‌داشت و می‌گریخت.

کلثوم بن عیاض قسری با آنکه پسر عموی خالد بن عبد الله بود با او دشمنی می‌ورزید، پیش هشام آمد و گفت ای امیر مؤمنان این آتش‌سوزیها در دمشق سابقه نداشته و تازه پدید آمده و فقط کار محمد بن خالد بن عبد الله قسری و غلامان اوست.

هشام دستور داد محمد بن خالد را گرفتند و با غلامانش پیش او آوردند و دستور داد او و غلامهایش را زندانی کردند.

چون این خبر به خالد که در طرسوس بود رسید خود را به دمشق رساند و در خانه خود فرود آمد و فردای آن روز از صبح زود مردم به دیدن او می‌رفتند که سلام دهند و چون جمعیتی در خانه‌اش جمع شدند گفت ای مردم من با اجازه و فرمان هشام به جهاد رفتم و او پسر و غلامان مرا زندانی کرده است ای مردم مرا با هشام چه کار؟ به خدا سوگند اگر هشام دست از من برندارد به کسی دعوت می‌کنم که اصل او از حجاز و خانه‌اش در شام است و هوای عراق بر سر دارد و مقصود او ابراهیم بن محمد بن علی بود، همانا به شما اجازه می‌دهم که از قول من این مطالب را به هشام بگویید، و هر بار فقط نام هشام را بر زبان می‌آورد بدون آنکه بگوید امیر مؤمنان.

و چون این خبر به هشام رسید گفت ابو الهیثم خرف شده است و من باید بپاس حرمت قدیم و حق عظیم او، او را تحمل کنم.

خالد بن عبد الله همچنان در دمشق ماند و هشام را سرزنش می‌کرد و بر او خشمگین بود و پیش او نمی‌رفت و اعتنایی نمی‌کرد و هشام همه را تحمل می‌کرد و چشم می‌پوشید. مردی بنام عبد الرحمن بن ثویب کلبی به خانه خالد آمد و سلام داد و در حالی که تنی چند از اشراف در خانه خالد بودند چنین گفت:

" ای ابا هیثم من ترا دوست می‌دارم که ده خصلت در تو است که خداوند

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 388

متعال آن ده خصلت را از تو دوست می‌دارد، کرم و عفو و دین‌داری و دادگری و مهربانی و وقار تو در مجلس خودت و بزرگواری و رعایت پیوند خویشاوندی و ادب".

خالد هم بر او درود فرستاد و سخن نیکو گفت، چون این خبر به هشام رسید گفت کار این عبد الرحمن بن ثویب تبهکار بانجا کشیده است که برای خالد صفاتی بیان کند که در هیچیک از خلفا که امین خداوند بر مردم و سرزمینهای اویند جمع نشده است، هشام دستور داد او را ادب کردند و از دمشق تبعید ساختند.

چون این خبر به خالد بن عبد الله رسید در حالی که گروهی از سران و بزرگان شام پیش او بودند چنین گفت.

" آیا از این رفتار هشام با مردی که چند خصلت مرا گفته است و اظهار داشته که برای آن صفات مرا دوست می‌دارد تعجب نمی‌کنید که او را زده و بیرون رانده است و حال آنکه سخنی به مراتب مهمتر از آنچه عبد الرحمن برای من گفته است عبد الله بن صیفی برای او گفته است، و آن هنگامی بود که به هشام گفت ای امیر مؤمنان آیا جانشین تو میان افراد خانواده‌ات در نظرت بهتر و محبوب‌تر است یا فرستاده تو؟ و هشام گفت البته خلیفه و جانشینان من. و او به هشام گفت تو خلیفه خداوند بر زمین و مردم هستی و حال آن که محمد (ص) رسول خدا برای ایشان است بنابر این تو در نظر خداوند گرامی‌تری از او، هشام این سخن عبد الله بن صیفی را که همپایه کفر است رد نکرد و اکنون بر عبد الرحمن خشم می‌گیرد و خصالی را که خداوند دوست می‌دارد و او گفته است بواسطه همین نکته که خداوند آنها را دوست می‌دارد مرا هم دوست می‌دارد، انکار می‌کند.

چون این سخن هم باطلاع هشام رسید اعتنایی نکرد و او را بر این گفتارش نگرفت، و چون نوزده سال و هفت ماه [432] از حکومت هشام گذشت گرفتار

______________________________

432- جای سؤال و تعجب است که چرا ابو حنیفه دینوری نوزده سال و هفت ماه حکومت هشام را باین اختصار و آن هم نقل قضیه خالد و او گذرانده است و حال آنکه در ترجمه طبری بیش از 200 صفحه است و این مساله از اهمیت اخبار الطوال کاسته است. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 389

بیماری مرگ شد و حکومت را به برادرزاده خود ولید بن یزید بن عبد الملک سپرد.

ولید بن یزید

 [433] چون ولید بن یزید به خلافت رسید به سالار شرطه خود سعید بن غیلان دستور داد خالد را برای اموالی که از بازمانده خراج دو عراق بر عهده‌اش بود بگیرد و با او سخت رفتار کند و باو گفت او را چنان شکنجه کن که فریادش بگوش من برسد.

سعید بن غیلان به خانه خالد آمد و او را بیرون کشید و به زندان برد و یک روز او را بانواع مختلف شکنجه داد و خالد یک کلمه هم بر زبان نیاورد.

اشعث بن قینی درباره شکنجه و آزار خالد این ابیات را سروده است.

" همانا بهترین مردم چه از لحاظ خود و چه از لحاظ پدرش پیش قریش اسیر است و در زنجیرها. بجان خودم سوگند که شما مدتی طولانی خالد را در زندان انداختید و او را به سختی پایمال کردید، اگر خالد بن عبد الله قسری را زندانی کردید نیکی و بخشش او در قبایل و نام نیک او را زندانی نکرده‌اید".

یوسف بن عمر ثقفی اموال دو عراق را برای ولید آورد و ولید بارعام داد و نشست، در این هنگام زیاد بن عبد الرحمن ضمری که با خالد دشمن بود گفت ای امیر مؤمنان بر من باد که پنج میلیون درهم بپردازم بشرط آنکه خالد را به من بسپاری.

ولید به خالد که در زندان بود پیام داد عبد الرحمن پنج میلیون درهم می‌دهد که ترا باو بسپریم آیا می‌پردازی یا آنکه ترا باو بسپاریم.

خالد به ولید پیام فرستاد تا آنجا که می‌دانم اعراب را نمی‌فروشند (برده نیستند) و اگر از من بخواهی که برای تو ضمانت پرداخت خراشه‌یی بکنم نخواهم کرد.

ولید چون خودداری خالد را از پرداخت آن مال دید او را به یوسف بن

______________________________

433- برای اطلاع از رذایل اخلاقی و سخنان کفرآمیز این مرد، ر. ک‌به، مسعودی، مروج الذهب ج 6 ص 12- 8 چاپ پاریس و ابن عبد ربه- عقد الفرید، ج 4 صفحات 460/ 452 چاپ مصر. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 390

عمر تسلیم کرد و گفت او را با خود به عراق ببر و تمام چیزهایی را که بر عهده اوست از او مطالبه و او را مجبور به پرداخت کن، یوسف بن عمر او را با خود به واسط برد و همه روز او را از زندان بیرون می‌آورد و شکنجه می‌کرد و باز او را به زندان برمی‌گرداند، روزی او را از زندان بیرون آورد و گفت ای پسر زن احمق چرا از پرداخت این مال خودداری می‌کنی، خالد گفت خدایت لعنت کناد ترا با نام مادران چکار؟ به خدا سوگند هرگز با تو یک کلمه هم سخن نخواهم گفت، یوسف بن عمر خشمگین شد و بر سینه خالد سنگ دندانه‌دار نهاد و شروع به شکنجه او کرد تا آنکه خالد را کشت، یوسف خالد را شبانه با همان عبایی که بر تن داشت دفن کرد.

ولید بن یزید این ابیات را سرود.

" آیا به هیجان نمی‌آیی و روزگار وصال را بیاد نمی‌آوری، روزگاری که رشته دوستی پیوسته بود و گسیخته شد.

آری، اکنون اشکهای تو برای آن ریزان است و چون دهانه مشک از چشم تو اشک می‌ریزد از این پس از خاندان سعدی یاد مکن که ما از لحاظ مال و شمار از آنان بیشتریم.

ما به زور مالک مردم هستیم و آنان را با خواری و سختی شکنجه می‌دهیم.

آنان را به گرداب‌های بدبختی فرومی‌بریم و برای آنان جز نابودی و بدبختی بهره دیگری نداریم.

ما اشعری‌ها را در هر سرزمین پایمال کردیم و چنان نبود که فرصت پوزش‌خواهی داشته باشند.

قبایل کنده و سکون را هم چون به بدبختی و خواری انداختیم بهر سو پناه می‌برند.

پادشاهی خود را با بنی نزار تقویت کردیم و آنچه را کژ شده بود وسیله آنان راست کردیم.

این خالد است که میان ما کشته شده است اگر این قبایل مرد بودند از او دفاع می‌کردند.

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 391

اگر بنی قحطان براستی عرب بودند نیکیها و خوبی‌های خالد چنین ضایع نمی‌شد و او را اینگونه برهنه و اسیر رها نمی‌کردند که ما زنجیرهای سنگین خود را بر او تحمیل کنیم.

اما بدبختی و زبونی آنان را پایمال کرده است و برای پاسخ به زبونی و خواری خود هیچ سخنی نیافتند":

چون یمانی‌ها که در اطراف شام ساکن بودند این ابیات را شنیدند سخت رنجیده خاطر شدند و همگان از شهرهای مختلف شام جمع شدند و برای جنگ با ولید حرکت کردند. چون حرکت ایشان باطلاع ولید رسید فرمان داد محمد بن خالد را در دمشق زندانی کردند، یمانی‌ها پیش آمدند ولید هم با افراد قبیله مضر در حالی که آماده جنگ بودند به مقابله ایشان شتافت جنگ در گرفت و یمانی‌ها گروه بسیاری از مضریان را کشتند و مضری‌ها شکست خوردند و گریختند و بسوی دمشق عقب‌نشینی کردند، ولید هم وارد قصر خود شد و همانجا متحصن گردید.

یمانی‌ها وارد دمشق شدند، محمد بن خالد را از زندان بیرون آوردند و او را به سالاری خود برگزیدند، محمد بن خالد کسی فرستاد تا یزید بن ولید بن عبد الملک پسر عموی ولید را آوردند و همگان با او بیعت کردند و به بزرگان مضری‌ها هم پیام فرستاد که خواه و ناخواه با او بیعت کردند و ولید را از حکومت خلع کردند ولید روزگاری همچنان مخلوع بود و او تنها پادشاه بنی امیه است که از خلافت خلع شده است:

یزید بن ولید

یزید بن ولید به حکومت پرداخت و برای مردم مستمری تعیین کرد و میان یمانی‌ها جوائز و بخشش فراوان تقسیم کرد.

محمد بن خالد به قصر ولید حمله کرد و دستور داد با ریسمانها و بندها از کنگره‌های آن بالا رفتند و فریاد برآوردند ای ولید باده‌گسار ای لواطکننده و سپس از بام بزیر رفتند و او را کشتند. اخبار الطوال/ ترجمه 391 یزید بن ولید: ..... ص : 391

شد.

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 392

محمد بن خالد منصور بن جمهور را با سواران به عراق فرستاد و دستور داد به شهر واسط برود و از مردم برای یزید بن ولید بیعت بستاند و چون بیعت کردند یوسف بن عمر را بخواهد و گردنش را بزند.

منصور بن جمهور حرکت کرد و چون به عراق رسید از کوفه شروع کرد و از آنان برای یزید بن ولید بیعت گرفت و چون آنان بیعت کردند از آنجا به واسط رفت مردم پیش او جمع شدند و برای یزید بیعت کردند، و چون از این کار آسوده شد یوسف بن عمر را خواست و باو گفت تو سرور عرب خالد بن عبد الله را کشتی؟

یوسف گفت مامور بودم و در آن مورد گناهی بر من نیست آیا ممکن است مرا از کشته شدند معاف کنی و دیه خودم را که ده هزار درهم است به تو پرداخت کنم؟

منصور بن جمهور خندید و او را با خود پیش محمد بن خالد در شام آورد، محمد باو گفت اینکه تصور می‌کنی مامور بوده‌ای درست است من قاتل اصلی پدرم را کشتم و ترا در قبال خون غلام او غزوان می‌کشم و او را پیش بردند و گردنش را زدند. یزید بن ولید شش ماه حکومت کرد و مرد:

ابراهیم بن ولید

پس از مرگ یزید برادرش ابراهیم به حکومت رسید مردم در شام و همه سرزمینها بیعت کردند، او عبد العزیز بن حجاج بن عبد الملک بن مروان را ولی‌عهد خود قرار داد و یزید بن عمر بن هبیرة را به حکومت عراق گماشت.

ابن هبیره حرکت کرد و در عراق همانجا که تا امروز هم معروف به قصر ابن هبیره است فرود آمد [434] و آنجا برای خود کاخی ساخت و محل اقامت خود و لشکریانش قرار داد.

گویند، مضری‌ها از اینکه یمانی‌ها بر آنان پیروز شده و خلیفه را کشته‌اند یک دیگر را سرزنش کردند و متفق شدند و از هر گوشه جمع گردیدند و حرکت کردند و خود را به حمص [435] رساندند.

______________________________

434- برای اطلاع بیشتر درباره این قصر و اینکه نام آن را به هاشمیه تغییر داد و مردم نپذیرفتند، ر. ک، یاقوت، معجم البلدان ج 7 ص 112 چاپ مصر. (م)

435- از استانهای معروف شمالی شام و نام شهر بزرگ آن استان، ر. ک، یعقوبی- البلدان ترجمه مرحوم دکتر ابراهیم آیتی ص 103 چاپ بنگاه ترجمه و نشر کتاب. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 393

مروان بن محمد بن مروان حکم که در آن هنگام سالار و بزرگ بنی امیه و مردی خردمند و با فرهنگ بود در آن شهر اقامت داشت، او را از خانه‌اش بیرون آوردند و با او بیعت کردند و گفتند تو بزرگ و سالار قوم خود هستی اکنون به خون‌خواهی پسر عمویت ولید بن یزید قیام کن.

مروان با لشکریان خود که مرکب از افراد قبایل تمیم و قیس و کنانه و دیگر قبایل مضر بودند آماده شد و بسوی دمشق حرکت کرد.

چون این خبر به ابراهیم بن ولید رسید در کاخ خود متحصن شد، مروان وارد دمشق شد ابراهیم و ولی‌عهدش عبد العزیز را گرفت و هر دو را کشت، محمد بن خالد بن عبد الله قسری به عراق گریخت و خود را به کوفه رساند و در خانه عمرو بن عامر بجلی پنهان شد، در آن هنگام فرمان‌روای کوفه زیاد بن صالح حارثی بود که از سوی یزید بن عمر بن هبیره گماشته شده بود. [436]

مروان بن محمد

اشاره

پادشاهی بر مروان بن محمد استقرار یافت و مردم شهرستانها مطیع او شدند، سپس در خراسان میان مضری‌ها و یمانی‌ها اختلاف و تعصب پیش آمد و سبب آن چنین بود که جدیع بن علی معروف به کرمانی سالار یمانی‌های مقیم خراسان بود.

نصر بن سیار حاکم خراسان بر یمانی‌ها خشمگین بود و از هیچیک از ایشان در کارها کمک نمی‌گرفت و آنان را به کاری نمی‌گماشت، همچنین نسبت به افراد قبیله ربیعه به مناسبت تمایل آنان به یمانی‌ها دشمنی می‌ورزید، کرمانی در این باره از نصر بن سیار بازخواست کرد.

نصر باو گفت ترا با این امور چه کار است؟ کرمانی گفت من اصلاح کار تو را خواهانم که می‌ترسم حکومت خود را تباه کنی و این دشمن پوشیده یعنی سیاه‌جامگان بر تو چیره شوند.

نصر گفت تو پیری خرف شده‌ای، کرمانی هم پاسخ درشت داد و نصر

______________________________

436- برای اطلاع بیشتر از وقایع روزگار حکومت ابراهیم، ر. ک، ترجمه تاریخ طبری، به انشای بلعمی ص 452/ 451، انتشارات بنیاد فرهنگ. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 394

خشمگین شد و دستور داد کرمانی را به زندان افکندند و او را در کهن دژ که قلعه قدیمی بود بازداشتند.

قبایل عرب برای کرمانی به خشم آمدند و از نصر بن سیار کناره گرفتند ولی مضری‌ها همچنان پیرو و مطیع او بودند.

کرمانی خدمتگزاری ایرانی داشت که با هوش و آزموده بود و در زندان عهده‌دار خدمت او بود، کرمانی مردی تنومند و چهار شانه بود، خدمتکارش باو گفت آیا آماده هستی خود را به سختی و خطر اندازی تا من ترا از زندان بیرون ببرم؟ کرمانی گفت چگونه این کار را انجام می‌دهی؟

گفت سوراخ تنگی را دیده‌ام که برای بیرون رفتن آب باران به خارج ساخته‌اند فقط آماده باش که ممکن است به سبب تنگی آن پوست بدنت خراش بردارد یا کنده شود.

کرمانی گفت چاره جز صبر نیست هر چه می‌خواهی بکن.

خدمتکار نخست پیش یمانی‌ها رفت و با آنان قرار گذاشت و ایشان را در آن راه گماشت و چون شب شد و نگهبانان خوابیدند، خدمتکار بر در آن سوراخ بیرون دژ آمد و ایستاد کرمانی از داخل دژ سر خود را داخل سوراخ کرد و دستهای خود را هم بیرون آورد و بدستهای خدمتکار رساند، خدمتکار چنان با شدت او را کشید که بعضی از قسمتهای پوست او خراش برداشت و کنده شد، دوباره او را کشید و نیمی از بدنش بیرون آمد، کرمانی ناگاه متوجه ماری شد که در سوراخ بود و خدمتکار را گفت" بدبخت مار مار" و او گفت" بگز بگز" [437] غلام برای بار سوم او را کشید و از سوراخ بیرون آورد، کرمانی باو گفت ساعتی مهلتم ده تا به خود آیم و درد پوست بدنم آرام گیرد.

چون کرمانی به خود آمد و آرام گرفت از تپه بزیر آمد و برایش مرکوبی آوردند سوار شد و به خانه خود رفت و قبیله ازد و دیگر یمانی‌ها که در خراسان بودند پیش او جمع شدند و قبیله ربیعه هم بانان پیوستند.

چون این خبر به نصر بن سیار رسید سرپرست زندان را احضار کرد و گردنش را زد که گمان می‌کرد این کار با همدستی او صورت گرفته است.

______________________________

437- همین کلمات فارسی عینا در متن عربی آمده است. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 395

آنگاه نصر بن سیار به سلم بن احوز مازنی که سالار نگهبانانش بود گفت پیش کرمانی برو و باو بگو که من قصد بدی نسبت باو ندارم و فقط چون پاسخ درشت داده بود خواستم او را ادب کرده باشم و باو بگو در کمال ایمنی پیش من آید تا درباره کارهایی با او تبادل نظر کنم.

سلم بسوی خانه کرمانی رفت ناگاه متوجه شد که محمد بن مثنی ربیعی همراه هفتصد مرد از ربیعه بر در خانه‌اند، او پیش کرمانی رفت و پیام نصر را باو گفت، کرمانی پاسخ داد هرگز او را در نظر من احترامی نیست و میان من و او چیزی جز شمشیر نخواهد بود.

سلم برگشت و به نصر خبر داد، نصر عصمت پسر عبد الله ازدی را که از خواص او بود فرستاد و باو گفت پیش پسر عمویت برو و او را امان بده و بگو در کمال ایمنی پیش من آید که می‌خواهم با او در مورد این دشمن و کارهای او که روزگار ما را سیاه کرده است مشورت کنم.

چون عصمت این پیام را گزارد، کرمانی باو گفت ای پسر زن ناپاک ترا با آن مرد چکار است؟ عموی تو به من گفته بود که تو از پدری که خود را باو نسبت می‌دهی نیستی و همانا می‌خواهی باین وسیله به این بی‌پدر یعنی نصر تقرب‌جویی و اگر دارای نسب صحیح بودی از قوم خود دوری نمی‌جستی و به کسی که میان تو و او خویشاوندی نیست نمی‌پیوستی.

عصمت بازگشت و گفتار او را به نصر بن سیار گفت.

آنگاه کرمانی برای عمر بن ابراهیم که از فرزندزادگان ابرهه بن صباح [438] آخرین پادشاه حمیریان و مقیم کوفه بود نامه نوشت و درخواست کرد نسخه پیمان نامه میان مردم ربیعه و یمن را که در دوره جاهلی نوشته شده است بفرستد تا آنرا زنده و تجدید کند و مقصودش این بود که بدان وسیله ربیعه را به همکاری با خود دعوت کند.

او آنرا فرستاد، کرمانی بزرگان و اشراف قبایل یمن و ربیعه را جمع کرد و آن پیمان نامه را که چنین بود، برای آنان خواند.

______________________________

438- برای اطلاع بیشتر در مورد ابرهه که در قرن ششم میلادی در یمن حکومت می‌کرده است، ر. ک، مقاله بول در دائرة المعارف اسلام، ترجمه عربی ص 61 ج 1 و به مقاله فرید وجدی، دائرة المعارف ج 1 ص 18. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 396

" بنام خداوند بلند مرتبه بزرگ، بزرگوار بخشنده، این پیمان نامه‌ای است که آل قحطان و خاندان ربیعه که برادرانند به یگانگی و برابری و برادری میان خود بسته‌اند، که تا آدمیان پای در کفش کنند و تا هر گاه که سواران شبانگاه و پگاه بیایند و بروند، کودکان از بزرگان آنرا فراگیرند و بدان از نیکان بیاموزند، پیمانی پایدار تا آخر روزگار و هر گاه که زمان منقضی شود و سپری شدن پدران و پسران بجای ماند، پیمانی که تا ستاره طلوع و غروب می‌کند جاودانه خواهد بود، آنان در پیشگاه شهریاری که دل‌ها از او خشنود است خون خود را در هم آمیختند و شهریار آنرا با باده درآمیخت و بانان آشاماند، از موهای سر و ناخنهای ایشان چیزی برچید و آنرا در صره‌ای نهاد و در ژرفای آبی در دریا نهاد که تا پایان روزگار پاینده بماند، پیمانی که در آن سهو و فراموشی راه ندارد و هیچ مکر و نیرنگی در آن نیست، پیمانی بسیار استوار که تا ابد پایدار بماند تا روزگاری که کودکان پدر خود را فرامی‌خوانند و تا هر گاه که بردگان در ظرف شیر می‌دوشند و زنان باردار شوند و تا هر گاه که سالها از پی یک دیگر می‌آیند، و باید بر این پیمان زندگی کنند و بر آن بمیرند تا آنگاه که رود فرات خشک شود، این پیمان در ماه رجب در حضور پادشاهی محترم تبع بن ملکیکرب که معدن فضل و نسب است نوشته شد و پادشاه اجرای آن را برای همگان بر عهده گرفت و خداوند بزرگوار که بانجام هر کاری قادر و تواناست گواه بر این پیمان است، هر کس خواهد آنرا دریابد و بفهمد و هر کس خواهد به بوته فراموشی سپرد".

چون این پیمان برای آنان خوانده شد موافقت کردند که یک دیگر را یاری دهند و همگان متحد باشند.

در این هنگام کرمانی به نصر بن سیار پیام فرستاد که اگر آهنگ جنگ داری بیرون شهر بیا، نصر بن سیار لشکریان خود را که از مضر بودند فراخواند، و بیرون آمد و بر یک سوی صحرا اردو زد، کرمانی هم چنین کرد و هر یک از ایشان گرد لشکر خود خندقی کندند و آنجا تا امروز (قرن سوم هجری) به دو خندق مشهور است.

کرمانی محمد بن مثنی و ابو المیلاء را که هر دو از قبیله ربیعه بودند همراه هزار سوار از آن قبیله انتخاب کرد و دستور داد بسوی اردوگاه نصر بن سیار پیش

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 397

بروند.

آن دو پیش رفتند و چون نزدیک اردوگاه نصر رسیدند، نصر به پسرش تمیم گفت همراه هزار سوار از قبیله‌های قیس و تمیم به مقابله ایشان برود، تمیم هزار سوار برگزید و با آنان رویاروی شد و جنگ در گرفت، محمد بن مثنی بر تمیم پسر نصر حمله کرد و هر دو با شمشیر به مبارزه پرداختند و چون زره هر دو بسیار خوب بود ضربه‌های شمشیر هر یک به دیگری کارگر نیفتاد، محمد که چنین دید با تمیم گلاویز شد و هر دو بزمین افتادند محمد روی سینه تمیم قرار گرفت و شمشیر کشید و گلوی او را برید و سرش را جدا کرد.

نصر بن سیار در مرثیه پسرش تمیم چنین سروده است:

" با آنکه بامدادی که سواران از تمیم کناره گرفتند چابک و دلیر بودم ولی صبر و شکیب را از من درربود.

دستهای پسرم در برابر دشمنان کوتاهی نکرد و فرومایه و پست نشد، برای وفاداری به خلیفه و دفاع از حرمت خویش جان خود را فدا کرد.

هر کس از من می‌پرسد من همان شیر مرد زخمی و خسته‌ام، بانوان ارجمند و بلند بالا از قبیله خزیمه مرا با صمیمیت پرورش داده‌اند" [439].

گویند آن دو گروه بیست ماه مقابل یک دیگر بودند و همه روز به یک دیگر حمله می‌بردند و بازمی‌گشتند و هر یک از دیگری انتقام می‌گرفتند.

این کار آنان را از تعقیب ابو مسلم بازداشت و کار او قوی و استوار شد و در تمام نواحی خراسان شوکت او آشکار گردید.

عقیل بن معقل لیثی به نصر بن سیار گفت این تعصب و درگیری که میان ما و این قوم ادامه دارد ترا از هر کار دیگری بازداشته است و نمی‌توانی بامور رسیدگی کنی و این دشمن هم چون سگ ترا تعقیب می‌کند، ترا به خدا سوگند می‌دهم که خود و قبیله‌ات را گرفتار شومی مکن، با این پیر مرد کرمانی نزدیک شو که کار امام مروان بن محمد رو به شکست و تباهی است. [440]

______________________________

439- در صفحات بعد اشعار دیگری هم از نصر بن سیار خواهید خواند، جاحظ او را در شمار خطبا و شعرا می‌داند، ر. ک، البیان و التبیین ج 1 ص 47 چاپ عبد السلام محمد هارون 1968 میلادی. (م)

440- برای نخستین بار است که برای خلیفه اموی لقب امام! بکار برده می‌شود، ظاهرا عکس العمل حکومت در مقابله هواداران بنی عباس است که آن لقب را به محمد و ابراهیم داده بودند. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 398

نصر بن سیار باو گفت ای پسر عمو آنچه می‌گویی می‌فهمم ولی این مرد ملاح (جاشو) را قبیله‌اش یاری دادند مردم ربیعه هم با آنان همکاری کردند و باین جهت پای خود را از اندازه بیشتر نهاده و آهنگ صلح ندارد و قصد آشتی نمی‌کند، با وجود این اگر می‌خواهی پیش او برو و از او تقاضای صلح کن و هر چه از من می‌خواهد برایش تعهد کن.

عقیل بن معقل رفت و از کرمانی اجازه خواست و پیش او رفت و سلام داد و باو گفت تو در این سرزمین بزرگ و سالار عرب هستی در حفظ اعراب کوشش کن و این درگیری میان ما و شما همچنین ادامه دارد و گروهی بی‌شمار از ما و شما کشته شده‌اند، اکنون نصر مرا پیش تو فرستاده است و حاضر شده است ناز ترا همچون ناز فرزند برای پدر و مادر بکشد بشرط آنکه به اطاعت او برگردی و برای خاموش کردن این آتش که سراسر خراسان را در برگرفته است همکاری کنی پیش از آنکه سیاه‌جامگان قیام کنند و آشکار شوند.

کرمانی گفت آنچه را گفتی فهمیدم و از آغاز هم این کار را خوش نداشتم ولی عموزاده تو یعنی نصر بن سیار چیزی جز سرکشی و دست‌درازی نمی‌خواهد، مرا در زندان خود زندانی کرد و بر ضد خود و قومش واداشت.

عقیل گفت اکنون برای خاموش کردن آتش کینه و حفظ خون‌ها چه تدبیری می‌کنی؟ کرمانی گفت عقیده من این است که من و او هر دو از فرماندهی کنار رویم و هر دو گروه مردی از ربیعه را بر خود فرماندهی دهیم و او قیام کند و ما او را یاری دهیم و کمر همت به تعقیب این سیاه‌جامگان بندیم پیش از آنکه جمع شوند و اگر تمام اعراب هم ما را یاری دهند از عهده ایشان برنیاییم.

عقیل گفت این پیشنهاد مورد قبول امام مروان بن محمد قرار نخواهد گرفت ولی امیر نصر کار را به تو واگذار می‌کند که هر که را بخواهی حکومت دهی هر که را بخواهی عزل کنی و درباره سیاه‌جامگان هم بهر گونه صلاح بدانی تدبیر کنی، امیر نصر با یکی از دختران تو ازدواج کند و تو با یکی از دختران او.

کرمانی گفت چگونه می‌خواهد از من دختر بستاند و حال آن که هم شان من نیست، عقیل گفت این سخن را درباره مردی می‌گویی که از خاندان کنانه است؟

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 399

کرمانی گفت اگر از والا گهرتر افراد کنانه بود این کار را نمی‌کردم تا چه رسد باینکه او وابسته ایشان است، و اینکه می‌گویی کار را به من واگذار می‌کند که من هر که را می‌خواهم عزل و نصب کنم، هرگز که من پیرو او باشم و حکومت او را بپذیرم.

عقیل پیش نصر برگشت و گفت تو باین مرد ملاح (نمک‌فروش- جاشو) از من بیناتر بودی سپس تمام گفتگوی خود با او را باطلاع نصر رساند.

نصر بن سیار برای امام مروان بن محمد نامه‌ای نوشت و خبر داد که کرمانی بر ضد او قیام کرده و به جنگ پرداخته است و گرفتاری بان موضوع او را از تعقیب ابو مسلم و یاران او بازداشته و کار ایشان بزرگ شده است و کسی که شمار یاران او را اندک گزارش داده معتقد است دویست هزار تن از اطراف خراسان با ابو مسلم بیعت کرده‌اند، اکنون ای امیر مؤمنان کار خویش را دریاب و از سوی خود لشکرهایی پیش من بفرست که قوی شوم و از آنان برای جنگ با کسانی که با من مخالفت می‌کنند یاری بخواهم.

سپس زیر نامه این ابیات را نوشت:

" زیر خاکستر شراره آتش می‌بینم و ممکن است بزودی شعله‌ور شود، آتش با دو چوب آتش‌زنه برافروخته می‌شود و آغاز جنگ و بدی هم با سخن است.

از شگفتی با خود می‌گویم آیا بنی امیه بیدارند یا خفتگان؟

اگر بیدار شوند مایه پایداری پادشاهی است و اگر بخوابند بر من سرزنشی نیست.

و اگر روزگار خود را به خواب می‌گذرانند بگو برخیزید که هنگام قیام فرارسیده است". [441] چون نامه نصر به مروان رسید برای معاویة بن ولید بن عبد الملک که فرماندار او بر دمشق بود نوشت برای فرماندار بلقاء بنویسد به حمیمه برود و ابراهیم بن محمد بن علی را بگیرد و در بند کند و پیش او بفرستد و مروان در این هنگام مقیم حمص بود.

______________________________

441- مسعودی، بجای پنج بیت شش بیت با اختلاف لفظی اندک آورده است، ر. ک، مروج الذهب، ج 6 ص 62 چاپ باربیه دومینار پاریس. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 400

مامور معاویة بن ولید، ابراهیم را که در مسجد خود نشسته بود گرفت و سرش را پوشاند و او را پیش مروان بردند، از خاندان ابراهیم، عبد الله بن علی و عیسی بن موسی بن علی و نیز تنی چند از وابستگانش با او رفتند.

چون ابراهیم پیش مروان رسید، مروان باو گفت این گروهها که در خراسان خروج کرده و طالب خلافت تو هستند چیست؟

ابراهیم گفت هیچ اطلاعی از آن ندارم ولی اگر می‌خواهی با تهمت بر ما ستم کنی هر چه می‌خواهی انجام بده و سپس زبان گشود و گستاخانه با مروان سخن گفت، مروان دستور داد او را به زندان انداختند.

هیثم می‌گوید، ابو عبیده برای من نقل کرد که من در زندان ابراهیم پیش او می‌رفتم، عبد الله پسر عمر بن عبد العزیز هم با او زندانی بود، من به او سلام می‌دادم و تمام روز را در زندان می‌ماندم گاهی هم شبها همانجا می‌خوابیدم، شبی که پیش او بودم و در یکی از ایوانهای سر پوشیده زندان خوابیده بودم از پشت در زندان گفته شد یکی از غلامان مروان می‌خواهد وارد شود و خواست در را بگشایند، گشودند همراه حدود بیست تن از غلامان مروان وارد شدند، ساعتی آنجا بودند و برگشتند و صدایی از هیچکس نشنیدم.

چون صبح شد به حجره آن دو رفتم که سلام دهم هر دو را کشته یافتم و گمان می‌کنم آن دو را خفه کرده بودند.

چون ابراهیم کشته شد برادرانش ابو جعفر و ابو العباس بر جان خود ترسیدند از حمیمه به عراق گریختند، عبد الله و اسماعیل و عیسی و داود پسران علی بن عبد الله بن عباس هم همراه آن دو بودند و خود را به کوفه رساندند و در خانه ابو سلمه خلال (سرکه‌فروش، یگارگر، کنده‌کار) که از داعیان حکومت برای پدرشان محمد بن علی در عراق بود منزل کردند.

ابو سلمه سپس همه را در خانه ولید بن سعد که در محله بنی اود [442] بود منزل داد، مساور قصاب و یقطین ابزاری را که هر دو از بزرگان شیعه بودند و قبلا با محمد بن علی ملاقات کرده بودند و بانان دستور داده بود ابو سلمه را یاری کنند

______________________________

442- برای اطلاع بیشتر درباره این قبیله که ساکن کوفه بوده‌اند، ر. ک، ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص 411 چاپ عبد السلام محمد هارون، مصر 1971 میلادی. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 401

به خدمت ایشان گمارد.

چون شب فرامی‌رسید مساور یک شقه گوشت و ابو سلمه مقداری سرکه و یقطین دیگر لوازم خوراک را فراهم می‌آوردند و غذایی می‌پختند و می‌خوردند، ابو جعفر در این باره چنین سروده است:

" گوشت مساور و سرکه ابو سلمه و لوازم یقطین خوراک پسندیده‌ای فراهم می‌آورد".

گویند، چون خبر کشته شدن امام ابراهیم بن محمد و گریختن ابو العباس (سفاح) و ابو جعفر (منصور) از شام و مخفی شدن آنان در کوفه و پیش ابو سلمه باطلاع ابو مسلم رسید، از خراسان حرکت کرد و به کوفه آمد و پیش ایشان رفت و نخست مرگ برادرشان ابراهیم را بان دو تسلیت گفت، سپس به ابو العباس گفت دست دراز کن که با تو بیعت کنم، و او دست پیش آورد و ابو مسلم با او بیعت کرد و سپس به مکه رفت و باز پیش آنان برگشت، ابو العباس به ابو مسلم فرمان داد در خراسان هر عربی را که از بیعت خودداری کرد گردن بزند.

آنگاه ابو مسلم به خراسان برگشت و به تمام شهرها و روستاهای خراسان سرکشی کرد و با مردم روزی را برای خروج و قیام قرار گذاشت و بانان دستور داد هر کس می‌تواند سلاح و مرکوب برای خود تهیه کند:

گویند چون نصر بن سیار نتوانست در مورد کرمانی چاره‌یی بیندیشد و از قیام ابو مسلم هم بیمناک بود برای مروان این ابیات را نوشت.

" ای پادشاهی که در یاری دادن خود سستی می‌کنی، همانا وقتی رسیده است که از نزدیک به رویارویی تو بیایند.

خراسان چنان شده است که شاهینهای آن تخم گذاشته و همه جا بدون بیم جوجه بازکرده‌اند.

اگر به پرواز درآیند و برای آن چاره‌جویی نشود، آتش جنگ را خواهند افروخت و چه آتشی".

چون این ابیات به مروان رسید برای یزید بن عمر بن هبیره فرماندار خود بر هر دو عراق نوشت [443] از میان لشکریان خود دوازده هزار تن انتخاب کند و

______________________________

443- گاهی منظور از دو عراق کوفه و بصره است، ظاهرا این جا هم منظور همان است. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 402

گروهی از اعراب کوفه و بصره را نیز همراهشان کند و مردی دوراندیش را که از عقل و اقدام او راضی باشد بر ایشان فرماندهی دهد و پیش نصر بن سیار گسیل دارد.

یزید بن عمر در پاسخ برای مروان نوشت، لشکریان او به دوازده هزار تن نمی‌رسند وانگهی لشکریان شام بهتر از عراق هستند که عربهای عراق خیرخواه خلفای اموی نیستند و در دل‌های ایشان کینه است.

و چون یاری و مدد برای نصر نرسید، بار دیگر برای مروان این اشعار را نوشت.

" چه کسی از من این پیام را به پیشوایی که بر کاری روشن قیام کرده است می‌رساند که من بر تو از دولتی بیم دارم که شخص قطع‌کننده رحم بر آن قیام کرده است. جامه اگر بسیار کهنه و فرسوده شود خیاط هنرمند هم از اصلاح آن عاجز و ناتوان می‌شود.

با آن پیوسته مدارا می‌کردیم ولی اکنون چنان شکاف برداشته که پینه‌دوز را در خود فرومی‌برد".

با وجود این خبر سودمندی از مروان دریافت نکرد:

آشکار شدن دعوت ابو مسلم

چون هنگامی که ابو مسلم برای خروج و قیام یارانش تعیین کرد فرارسید همگان در یک روز از تمام نقاط خراسان بیرون آمدند و خود را پیش او رساندند.

آنان برای سوگواری بر ابراهیم که مروان او را کشته بود جامه سیاه پوشیده بودند و نخستین فرماندهانی که پیش ابو مسلم رسیدند اسید بن عبد الله و مقاتل بن حکیم و محقن بن غزوان و حریش وابسته قبیله خزاعه بودند که همگان جامه سیاه پوشیده بودند و فریاد برداشتند" محمد، یا منصور" و منظورشان محمد بن علی بن عبد الله بن عباس بود که نخستین قیام‌کننده بود و داعیان خود را همه جا فرستاده بود.

مردم از هرات و پوشنگ و مرو الرود و طالقان و مرو و نسا و ابیورد و طوس و نیشابور و سرخس و بلخ و چغانیان و طخارستان و ختلان و کش و نسف [444] به

______________________________

444- این شهرها همه در خراسان بزرگ آن روزگار بوده است، و از منابع بسیار خوبی که اطلاعات سودمندی در اختیار خواننده می‌گذارد ترجمه تقویم البلدان ابو الفداء به قلم، استاد عبد المحمد آیتی، چاپ بنیاد فرهنگ است. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 403

سوی ابو مسلم حرکت کردند و همگان جامه سیاه پوشیده و نیمی از چوبدستی‌های خود را هم سیاه کرده و به چوبدستی خود" کافرکوب" نام گذاشته بودند [445] آنان در حالی که گروهی بر اسب و گروهی بر خر سوار بودند و گروهی پیاده از هر سوی آمدند و در حالی که خرهای خود را پیش می‌راندند خطاب بانها بانگ می‌زدند" خر مروان" و این کار را برای تحقیر مروان می‌کردند، و شمار ایشان حدود صد هزار تن بود. [446] چون خبر قیام ابو مسلم به نصر بن سیار رسید، در کار خود فروماند و بر جان خود ترسید و بیم آن داشت که مبادا کرمانی همراه یمانی‌ها و مردم ربیعه به ایشان ملحق شود که در این صورت تباهی او حتمی بود، تصمیم گرفت محبت بنی ربیعه را که با کرمانی و مقیم مرو بودند جلب کند و این اشعار را برای آنان نوشت.

" به قبیله ربیعه و افراد آن که در مرو هستند ابلاغ کن به خشم آیند پیش از آنکه خشم سودی نداشته باشد.

درد شما چیست که میان خود به جنگ پرداخته‌اید، گویی خردمندان از میان شما ناپدید شده‌اند.

و دشمن بی‌سر و پا و انبوه و بی‌دین فرومایه را که بر شما سایه انداخته است رها کرده‌اید.

این دشمنان عرب نیستند که آنان را بشناسیم و اگر نسب خویش را بگویند از ایرانیان والا گهر هم نیستند.

مردمی که متدین به دینی هستند که آنرا از پیامبر نشنیده‌ام و نه در کتابهای آسمانی آمده است.

اگر کسی از آیین ایشان از من بپرسد همانا دین و آیین ایشان کشتن عرب است".

افراد قبیله ربیعه باین اشعار اعتنا نکردند.

به امام ابو العباس که در کوفه پنهان بود خبر رسیده بود که ابو مسلم اگر

______________________________

445- در متن عربی به صورت جمع" کافرکوبات" آمده است. (م)

446- آیا همین موضوع سبب مشهور شدن مروان به مروان حمار نبوده است؟. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 404

بخواهد می‌تواند هر دو لشکر کرمانی و نصر بن سیار را از میان بردارد و ابو مسلم جنگ را تاخیر می‌کرد، ابو العباس نامه‌ای نوشت و ابو مسلم را سرزنش کرد.

ابو مسلم دوست داشت یکی از آن دو مرد را به خود متمایل سازد تا شوکت دیگری را در هم شکند، به کرمانی پیام داد که باو بپیوندد تا از نصر بن سیار برای او انتقام بگیرد، کرمانی تصمیم گرفت به ابو مسلم ملحق شود، ابو مسلم با لشکرهای خود به سوی مرو آمد و در شش فرسنگی مرو اردو زد.

کرمانی شبانه با تنی چند از قوم خویش پیش ابو مسلم آمد و از او برای همه یاران خود امان گرفت و ابو مسلم همه را امان داد و کرمانی را گرامی داشت و کرمانی با او ماند و این کار بر نصر گران آمد و یقین به نابودی خود کرد.

نصر برای کرمانی نامه نوشت و از او خواست پیش او برگردد، و هر دو از فرماندهی کنار روند و فرماندهی را به مردی از ربیعه واگذارند که هر دو در مورد او موافقت کنند، و این کاری بود که قبلا کرمانی پیشنهاد کرده و از نصر خواسته بود.

کرمانی این پیشنهاد را پذیرفت و شبانه از اردوگاه ابو مسلم بیرون آمد و به لشکرگاه خود برگشت و با نصر آمد و شد می‌کرد و نصر از غفلت او استفاده و دسیسه کرد و مردی را گماشت که کرمانی را کشت.

برخی هم گفته‌اند نصر یکی از سرداران خود را همراه سیصد سوار مامور کرد تا شبی در راه کرمانی کمین کردند و هنگامی که کرمانی از اردوگاه نصر برمی‌گشت همینکه در آن محل رسید آنان او را غافلگیر کردند و کشتند.

چون این خبر به ابو مسلم رسید گفت خدایش نیامرزد اگر با ما پایداری می‌کرد همراه او قیام می‌کردیم و او را بر دشمنش یاری می‌دادیم.

نصر درباره پیروزی خود بر کرمانی چنین سروده است.

" بجان خودم سوگند ربیعه هنگامی که از آرزوهای خود ناامید شدند از روی مکر با دشمن من همدستی کردند.

آنان بر من بداشتن نیزه استواری که شکستن چوب آن برای دشمن دشوار بود عیب گرفتند. و حال آنکه من برای قبیله ربیعه حصار و پناهگاه و سپر بودم و مردان کامل و کودکان ایشان به من پناه می‌آوردند.

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 405

آهنگ بدیها کردند و بهانه آوردند و آیا بدیها را جز کسی که قصد آنرا دارد انجام می‌دهد؟

ناچار با زور کرمانی را در کام مرگ فروبردم، آری مرگهای مردم چنین است که دور آن نزدیک می‌شود".

گویند چون کرمانی کشته شد، پسرش علی از خندق خود عبور کرد و به ابو مسلم پیوست و از او خواست انتقام خون پدرش را برای او بگیرد.

ابو مسلم به قحطبة بن شبیب دستور داد آماده شود و حرکت کند و کنار خندق نصر فرود آید و با او جنگ کند یا او را وادار به تسلیم نماید.

قحطبه حرکت کرد و نخست به شهر مرو در آمد و بر آن چیره شد، آنگاه به نصر اعلان جنگ داد، نصر برای ابو مسلم نامه نوشت و پیشنهاد کرد که زیر دست او همراهی خواهد کرد مشروط بر اینکه ابو مسلم باو امان دهد، ابو مسلم پیشنهاد او را پذیرفت و به قحطبه دستور داد دست از او بردارد.

نصر در پی فرصت بود و از غفلت قحطبه استفاده کرد و شبانه خود و فرزندان و خدمتکارانش بدون آنکه یارانش متوجه شوند از اردوگاه حرکت کرد و سوی عراق رفت.

نصر از راه گرگان رفت و چند روزی در آن شهر بود که همانجا بیمار شد و از گرگان به ساوه [447] رفت چند روزی آنجا بود و همانجا درگذشت.

تمام یاران او و یاران کرمانی از ابو مسلم امان خواستند فقط گروهی از ایشان که کار ابو مسلم را خوش نداشتند از شهر مرو گریختند و خود را به طوس رساندند و آنجا ماندند.

باین گونه ابو مسلم بر خراسان چیره شد و کارگزاران خود را بر آن گماشت.

نخستین کس که پرچم فرماندهی برای او بسته شد زنباغ بن نعمان بود که به فرمانداری سمرقند گماشته شد، خالد بن ابراهیم را بر طخارستان و محمد بن اشعث را بر دو طبس گماشت [448] و سپس دیگر یاران خود را به شهرستانهای دیگر

______________________________

447- ساوه: در دوازده فرسنگی قم و میان ری و همدان است، ر. ک، ترجمه تقویم البلدان ص 485، ضمنا سال مرگ نصر بن سیار 131 هجری است. (م)

448- طبسین: به صورت تثنیه، در بیابان میان نیشابور و اصفهان و کرمان قرار دارد و شهر بر دو بخش است طبس مسینان و طبس گیلکی، ر. ک‌همان ماخذ، ص 521. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 406

گسیل داشت.

همراه قحطبة بن شبیب، ابو عون مقاتل بن حکیم عکی و خالد بن برمک و حارثة بن خزیمه و عبد الجبار بن نهیک و جهور بن مراد عجلی و فضل بن سلیمان و عبد الله بن نعمان طائی را به فرماندهی نظامیان گماشت و در اختیار هر یک از ایشان گروهی از دلیران و پهلوانان را گذاشت.

ابو مسلم به قحطبه دستور داد به طوس برود و با بازماندگان لشکرهای کرمانی و نصر بن سیار جنگ کند و آنان را از طوس بیرون کند و سپس گام به گام تا عراق پیش برود.

قحطبه حرکت کرد و چون نزدیک طوس رسیدند کسانی که در آن جمع شده بودند گریختند و پراکنده شدند و قحطبه به گرگان رفت و آن شهر را گشود.

سپس آهنگ ری و با فرماندار مروان که در آن شهر بود جنگ کرد و او را شکست داد و از ری بسوی اصفهان حرکت کرد و چون به شهر نزدیک شد عامر بن ضبارة که از سوی یزید بن عمر فرماندار اصفهان بود گریخت و قحطبه وارد شهر و بر آن چیره شد.

سپس سوی نهاوند حرکت کرد، مالک بن ادهم باهلی که فرماندار نهاوند بود چند روزی در شهر متحصن شد و سپس از قحطبه زینهار خواست که موافقت کرد و او پیش قحطبه رفت، از آنجا به حلوان رفت و همانجا اردو زد و توقف کرد.

قحطبه برای ابو مسلم نامه نوشت و ضمن گزارش کار خود باو خبر داد که مروان بن محمد از شام حرکت کرده و خود را به" زابین" [449] رسانده و با سی هزار سپاه مقیم آنجاست و یزید بن عمر بن هبیره هم در واسط آماده است.

نامه ابو مسلم باو رسید که دستور داده بود ابو عون عکی را همراه سی هزار سوار دلیر برای جنگ با مروان بن محمد به زابین بفرستد و خودش با بقیه لشکر به واسط برود و با یزید بن عمر جنگ کند و مانع از آن شود که بتواند نیروی امدادی برای مروان اعزام دارد و قحطبه چنان کرد.

چون به مروان خبر رسید که ابو عون با لشکر از حلوان بیرون آمده است به

______________________________

449- زابین: به صورت تثنیه نام دو رود بزرگ است، سرچشمه هر دو نزدیک کوههای آذربایجان است: ر. ک، ترجمه تقویم البلدان ص 305. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 407

مقابله او رفت و در شهر زور [450] رویاروی شدند و جنگ کردند شامی‌ها چنان گریختند که تا شهر حران عقب‌نشینی کردند.

هیثم [1]/ 451 می‌گوید، اسماعیل بن عبد الله قسری برادر خالد بن عبد الله برای من نقل کرد که چون مروان به حران رسید مرا که از خواص او بودم احضار کرد و گفت ای ابو هاشم، و پیش از آن مرا با کنیه صدا نمی‌کرد، گفتم گوش به فرمانم، گفت می‌بینی کار به کجا رسیده است و رای تو مورد اعتماد است عقیده‌ات چیست؟ گفتم امیر مؤمنان بر چه کاری تصمیم گرفته است؟ گفت تصمیم گرفته‌ام با افراد خانواده و فرزندان و خواص خود و هر یک از یارانم که از من پیروی کنند حرکت کنم و از مرز بگذرم و از پادشاه روم برای خود امان بگیرم و همانجا بمانم تا خویشاوندان و سپاهیان من برسند و کارم رو براه شود و برای جنگ با دشمن خود نیرومند شوم.

اسماعیل می‌گوید با آنکه به خدا سوگند من هم همان عقیده را داشتم ولی بدرفتاری و دشمنی او را با قوم خود و ستیزه او را با ایشان بیاد آوردم و عقیده‌اش را تغییر دادم و باو گفتم ای امیر مؤمنان مبادا که مشرکان را بر خود و خانواده‌ات چیره سازی که رومیان بی‌وفایند.

گفت عقیده تو چیست؟ گفتم معتقدم از رودخانه فرات بگذری و از یک یک شهرهای شام عبور کنی که در هر شهر گروهی برکشیدگان و خیرخواهان تو هستند و همه آنان را پیش خود جمع کن و خود را به سرزمین مصر برسان که از همه جا ثروتمندتر و دارای نیروهای پیاده و سواره بسیار است، شام را روبروی خود و افریقیه را [2]/ 451 پشت سرت قرار بده اگر آنچه دوست داشتی پیش آمد به شام برگرد و اگر گونه دیگری شد گریزگاه تو به افریقیه گسترده است که آن سرزمینی وسیع و خالی و دور افتاده است.

______________________________

450- شهر زور: میان موصل و همدان و در بیست و دو فرسنگی حلوان قرار دارد، ر. ک، همان کتاب ص 477. (م)

1/ 451- هیثم بن عدی، از مورخان قرن دوم و سوم هجری درگذشته 207 هجرت، ر. ک، ابن ندیم (ندیم)، الفهرست ص 112 چاپ رضا تجدد تهران 1350 خورشید. (م)

2/ 451- از نظر جغرافی‌نویسان قرنهای اول هجری، معمولا افریقیه به مناطق شمالی مصر و لیبی امروز اطلاق می‌شده است. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 408

گفت راست گفتی بجان خودم سوگند که این رای درست است. و از حران حرکت کرد و از فرات گذشت و در تمام دهکده‌ها و شهرهای شام از مردم استمداد کرد و آنان را برای قیام فراخواند ولی مردم از جنگ بیمناک بودند و از یاری مروان کنار می‌گرفتند و فقط گروهی بسیار اندک با او همراهی کردند.

ابو عون از پی مروان خود را به شام رساند و آهنگ دمشق کرد و گروه بسیاری از مردم دمشق را کشت که میان آنان هشتاد تن از فرزندزادگان مروان بن حکم بودند:

پایان حکومت بنی أمیه‌

مروان از شام به مصر رهسپار شد. ابو عون هم از شام گذشت و خود را به مصر رساند، مروان با سپاهیانی که باو وفادار مانده و حدود بیست هزار تن بودند آماده شد و به مقابله ابو عون آمد و چون رویاروی شدند و جنگ در گرفت یاران مروان پایداری نکردند گروهی از ایشان کشته و دیگران بهزیمت شدند و به اطراف پراکنده شدند، و مروان به سوی افریقیه گریخت و سواران به تعقیب او پرداختند ولی تاریکی شب مانع آن شد که به مروان برسند و او در کشتی نشست و از نیل عبور کرد و به کرانه غربی آن رفت، مروان که از علم نجوم اطلاع داشت به غلام خود گفت، اگر امشب را سالم بمانم سواران خراسان را چنان عقب خواهم راند که به خراسان برسند.

مروان همانجا فرود آمد و مرکوب خود را به غلامش سپرد زره خود را از تن در آورد زیر سر نهاد و از شدت خستگی خوابید، مروان راهنمایی نداشت که راه را باو نشان دهد و بیم داشت در بیابانها گم شود.

یکی از همراهان ابو عون بنام عامر بن اسماعیل همچنان به تعقیب مروان پرداخت و به جایی رسید که مروان از نیل عبور کرده بود، زورقی خواست و در آن نشست و از رود نیل گذشت و به جایی رسید که مروان خوابیده و به خواب سنگین فرورفته بود با شمشیر او را زد و کشت. [452]

______________________________

452- طبری و ابن عبد ربه نوشته‌اند مروان در بوصیر مصر در جنگ کشته شد، ر. ک، عقد الفرید، ج 4 ص 470 چاپ مصر و ترجمه تاریخ طبری به قلم آقای پاینده ص 4643. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 409

گویند چون به محمد بن خالد بن عبد الله قسری که در کوفه مخفی بود خبر رسید قحطبة بن شبیب به حلوان رسیده است و سپاههای خراسان با اویند، تنی چند از بزرگان قوم خود را جمع کرد و بیرون آمد و شروع به دعوت برای ابو العباس سفاح کرد، زیاد بن صالح فرماندار یزید بن عمر بر کوفه به تعقیب او برآمد، اما قوم محمد بپاخاستند و از او دفاع کردند.

چون این خبر به یزید بن عمر رسید گروهی را برای یاری زیاد بن صالح فرستاد، تمام یمانی‌ها و ربیعه هم به یاری محمد برخاستند و زیاد بن صالح ناچار گریخت و در واسط به یزید بن عمر پیوست.

محمد بن خالد برای قحطبه که در حلوان بود نامه نوشت و از او تقاضا کرد او را به حکومت کوفه بگمارد و فرمان حکومتش را بفرستد و قحطبه چنان کرد.

محمد روز عاشورای محرم سال یکصد و سی و دو با گروهی بسیار از یمانی‌ها به مسجد بزرگ کوفه آمد و همگان جامه سیاه پوشیده بودند. [453] محمد بن خالد درباره کشتن ولید بن یزید بن عبد الملک این ابیات را سروده است.

" ما آن تبهکار متکبر را کشتیم که حق را تباه کرد و گمراهی را پیروی نمود او برای خالد گفته بود که اگر بنی قحطان مردمی بودند از او حمایت می‌کردند، چگونه دید بامدادی را که دسته‌های سواران همچون کوه او را محاصره کردند. همانا از من به زادگان مروان بگویید پادشاهی تباه شد و از میان رفت".

یزید بن عمر به کوفه آمد تا با محمد بن خالد جنگ کند، محمد پیش ابو سلمه رفت و باو خبر داد که یزید برای جنگ بسوی او حرکت کرده است و بیم دارد که با بسیاری لشکر او کاری نتواند انجام دهد.

ابو سلمه باو گفت، تو شروع به دعوت برای امام ابو العباس کردی و او این خدمت ترا فراموش نمی‌کند و اکنون این کار را با کشته شدن خود و همراهانت تباه مکن، کوفه را بگذار که در هر حال در دست تو خواهد بود و اکنون با همراهان خود به قحطبه ملحق شو.

محمد گفت، از کوفه بیرون نخواهم رفت مگر آنکه با یزید بن عمر جنگ کنم و با

______________________________

453- خروج آنان در روز عاشورا قابل توجه و نشان‌دهنده اهمیت آن روز مقدس است، سلام و رحمت فراوان الهی بر حضرت سید الشهداء روحی لتراب مقدمه الفداء باد. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 410

یاران خود که از ربیعه و یمنی‌ها بودند آماده شد و از کوفه بیرون آمد و به مقابله یزید شتافت و رویاروی شدند.

محمد بن خالد افرادی از قوم خود را که با یزید بن عمر بودند مورد خطاب قرار داد و گفت" مرگ بر شما، آیا کشته شدن پدرم خالد و ستم بنی امیه و قطع مقرری خود را از سوی ایشان از یاد برده‌اید؟ ای عموزادگان، خداوند پادشاهی بنی امیه را نابود ساخت و آنرا از ایشان به دیگران برگرداند، اکنون به پسر عموی خود بپیوندید، این قحطبه با لشکرهای خراسان در حلوان است و مروان کشته شده است چرا خود را به کشتن می‌دهید، امیر قحطبه مرا به کوفه حکومت داده و این فرمان من است، باید از شما اثری در این حکومت باشد" آنان همینکه این سخنان را شنیدند همگان پیش او رفتند و فقط افراد قبیله‌های قیس و تمیم با یزید بن عمر باقی ماندند و چون کار را اینگونه دید با همراهان خود گریخت و خود را به واسط رساند و شروع به فرستادن خوار و بار بان شهر کرد و آماده برای تحصن شد.

محمد بن خالد به کوفه برگشت و برای مردم خطبه خواند و آنان را برای بیعت با ابو العباس سفاح فراخواند و از آنان بیعت گرفت.

قحطبه هم از حلوان خود را به عراق رساند و در دمم [454] که در فاصله میان انبار و بغداد قرار دارد اردو زد و در آن هنگام هنوز بغداد ساخته نشده بود و آن دهکده‌ای بود که هر ماه یک بار در آن بازاری برپا می‌شد.

علی بن سلیمان ازدی محمد بن خالد و پیشگامی او را در دعوت برای بنی هاشم در ابیاتی چنین یاد کرده است.

" ای ساربانان و آوازه‌خوانان برای شتران در این راه با شتران نیرومند و تندرو آماده شوید تا از کرانه‌های بیابان پیش گرامی‌تر مردم کریم برسند.

محمد که بپاخاست و آشکارا در کوفه شورش کرد، همراه گروهی که در جستجوی کاری دشوار برآمدند و سر انجام در حالی که عمامه بر سر بسته بود از منبر مسجد کوفه بالا رفت، او به کاری گرامی و بزرگ دست یافت در آن هنگام که

______________________________

454- دمم:- دمما: دهکده‌ای بزرگ بر ساحل فرات و کنار فلوجه، نزدیک بغداد و نسبت بان دممی است، ر. ک، یاقوت معجم البلدان ج 4 ص 83 چاپ مصر. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 411

مردم از آن غافل و در خواب بودند".

قحطبه به هنگام حرکت به عراق یوسف بن عقیل طائی را به جانشینی خود در سرزمین جبال گماشت.

یزید بن عمر (ابن هبیره) هم با حدود سی هزار تن بسوی قحطبه حرکت کرد و بر کرانه باختری فرات رسید، قحطبه هم بر کرانه خاوری رسید سه روز توقف کرد و سپس به لشکریان خود بانگ زد که با اسبان خود از فرات بگذرید و در حالی که خود پیشاپیش آنان حرکت می‌کرد همگی باب زدند.

چون آنان از فرات عبور کردند ابن هبیره با ایشان به جنگ پرداخت و نتوانست در برابرشان پایداری کند و گریخت و خود را به واسط رساند و در آن شهر متحصن شد.

قحطبة بن شبیب هم گم شد و هیچکس ندانست چه بر سر او آمد، برخی از مردم چنین تصور می‌کنند که با اسب خود غرق شده است، پسرش حسن بن قحطبه فرماندهی را بر عهده گرفت. [455] پس از اینکه ابن هبیره در واسط متحصن شد، حسن بن قحطبه یکی از سرداران خود را با بیست هزار مرد بر او گماشت و خود به کوفه حرکت کرد که آنرا محمد بن خالد تصرف کرده بود و امام ابو العباس هم در آن شهر بود:

خلافت بنی عباس

بیعت با ابو العباس سفاح‌

حسن بن قحطبه، ابو العباس را از پناهگاهش بیرون و به مسجد بزرگ کوفه آورد و مردم جمع شدند، ابو العباس به منبر رفت حمد و ثنای الهی و درود و ستایش بر پیامبر (ص) را گفت و سپس بی‌پروایی بنی امیه را در ارتکاب کارهای حرام و ویران کردن ایشان کعبه و نصب کردن منجنیقها و کردارهای ناپسندی را که بدعت کرده بودند گوشزد کرد و از منبر فرود آمد.

مردم برای او فراوان دعا کردند و او به دار الاماره رفت و آنجا مستقر شد.

ابو العباس به حسن بن قحطبه دستور داد به واسط برگردد و یزید بن عمر بن هبیره را محاصره کند، حسن رفت و ماهها او را در حصار گرفت.

______________________________

455- برای اطلاع بیشتر از اقوال دیگر، ر. ک، ابن خلدون، تاریخ ج 3 ص 127 چاپ بیروت 1971 میلادی. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 412

هیثم بن عدی گوید، مردم در رجب سال یکصد و سی و دوم با ابو العباس به خلافت و با ابو جعفر منصور به ولایت عهدی بیعت کردند.

چون حکومت ابو العباس استوار شد همه امور بیرون از خانه خود را در اختیار ابو سلمه خلال گذاشت و او را وزیر خود قرار داد و در همه کارها بر او اعتماد کرد و او را وزیر آل محمد می‌گفتند، ابو سلمه بدون مشورت تمام کارها را انجام می‌داد.

چون این خبر به ابو مسلم که در خراسان بود رسید، یکی از سرداران خود بنام مروان ضبی را فراخواند و باو گفت به کوفه برو ابو سلمه را از منزل امام ابو العباس بیرون بیاور و گردنش را بزن و هماندم بازگرد، و ضبی همانگونه رفتار کرد.

شاعری در مرثیه ابو سلمه می‌گوید.

" همانا وزیر یعنی وزیر آل محمد نابود شد و هر کس با تو دشمنی کند وزیر است" [456] آنگاه امام ابو العباس چنان مصلحت دید که برادرش ابو جعفر منصور را به واسط بفرستد تا جنگ با ابن هبیره را سرپرستی کند.

ابو العباس برای حسن بن قحطبه نوشت که لشکر همچنان در اختیار و لشکر اوست ولی دوست دارد برادرش ابو جعفر سرپرستی آنرا بر عهده بگیرد.

و چون منصور به واسط رسید حسن بن قحطبه سراپرده‌های خود را برای او خالی کرد و منصور با زنان و همراهان خود در آنها فرود آمد.

آنگاه منصور برای سرداران ابن هبیره و اشراف عرب که همراه او بودند نامه نوشت و استمالت کرد و بانان وعده و نوید داد و نابود شدن دولت بنی امیه را گوشزدشان کرد و بیشتر آنان دعوتش را پذیرفتند.

نخستین کس که دعوت او را پذیرفت و به منصور مایل شد زیاد بن صالح حارثی فرماندار ابن هبیره بر کوفه بود او نزدیک‌ترین اشخاص به ابن هبیره بود که پاسداری شبانه شهر و کلید دروازه‌ها را داشت.

هیثم می‌گوید، پدرم برایم نقل کرد که زیاد بن صالح وصی پدرم بود و

______________________________

456- شاید کلمه" وزیر" در مصراع دوم به معنی تبهکار و گناهکار مناسب‌تر با مقام باشد. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 413

من باو پدر و عمو می‌گفتم و چون تصمیم گرفت به منصور ملحق شود شامگاه فرستاده‌اش پیش من آمد و پیام آورد نزد او بروم، رفتم با من خلوت کرد و گفت ای برادرزاده تو کسی نیستی که چیزی را از تو پوشیده دارم، نامه‌ای از ابو جعفر منصور برای من رسیده و دعوت کرده است باو ملحق شوم و مقام و مرتبه بلندی به من خواهد داد و در نامه خود نوشته است که حقوق دایی‌گری را برای من رعایت خواهد کرد، و مادر ابو العباس از قبیله حارث بود.

پدرم گوید، باو گفتم عمو جان ابن هبیره را بر تو حق نعمتهای پسندیده بسیار است و برای تو مکر و فریب را خوش نمی‌دارم.

گفت ای برادرزاده من که از سپاسگزارترین مردم نسبت باویم ولی صلاح نمی‌دانم در دولتی که نیرویش تمام و پایه‌هایش سست شده است باقی بمانم و من برای ابن هبیره در دستگاه منصور سودمندترم تا آنکه این جا باشم و آرزومندم که خداوند کار او را بدست من اصلاح کند همین جا بمان تا هنگام رفتن کلیدها را به تو بسپرم.

گوید همانجا ماندم و چون یک سوم شب گذشت به غلامانش دستور داد بارهای او را بستند و اسبهایش را زین کردند، سوار شد و از خانه‌اش بیرون آمد و من پیاده همراهش حرکت کردم چون به دروازه واسط که کنار دجله بود رسید کلیدها همراه او بود به نگهبانان دستور داد درها را گشودند و گفت می‌خواهم برای سرکشی و اطلاع از کارهایی بروم و پس از ساعتی برمی‌گردم.

آنگاه بیرون رفت و به من دستور داد دروازه را ببندم و کلیدها را بردارم او قبلا به من گفته بود چون صبح شد کلیدها را ببر و بدست ابن هبیره بسپار و باو بگو بودن من این جا بهتر از حضور من آنجاست.

زیاد بن صالح با من بدرود کرد و رفت و من هم به خانه خود برگشتم.

چون صبح شد، کنار در کاخ آمدم و اجازه خواستم پیش ابن هبیره بروم.

حاجب گفت او هنوز در مصلای خود نشسته است و از جای خود برنخاسته است، گفتم باو بگو که برای کار مهمی آمده‌ام، ابن هبیره اجازه داد پیش او رفتم که هنوز در محراب خود نشسته بود و عبایی سیاه و نشان‌دار بر تن داشت، بر او به امارت سلام دادم، پاسخ داد و گفت کار مهمی است؟ موضوع

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 414

زیاد بن صالح را باو گفتم چشمانش پر از اشک شد و گفت پس از زیاد دیگر امروز به چه کسی می‌توان اعتماد کرد با آن همه نیکی من باو و فرماندار کردن او بر کوفه؟

گفتم ای امیر چه بسا که خداوند در کار مکروه خیر قرار داده باشد و امیدوارم خداوند او را آنجا برای تو سودمند قرار دهد.

ابن هبیره لا حول و لا قوة الا بالله بر زبان آورد و گفت ای غلام، طارق بن قدامه قسری را پیش من حاضر کن، من همانجا نشسته بودم که طارق آمد ابن هبیره کلیدها را باو داد و گفت من ترا از میان همه یارانت که خواص من هستید برای نگهبانی این شهر برگزیدم، چنان باش که سزاوار و شایسته اعتماد من باشی.

و چون مدت محاصره ابن هبیره طولانی شد کسی پیش منصور فرستاد و از او امان خواست، منصور گفت ترا امان می‌دهم بشرط آنکه هر فرمانی ابو العباس در مورد تو بدهد همان را رفتار کنم.

ابن هبیره با یاران خود و خیرخواهان مشورت کرد که گفتند بپذیرد، عمر بن یزید (ابن هبیره) به ابو جعفر منصور خبر داد که بان حکم خشنود است و منصور هم به خط خویش نوشت و سرداران سپاه را گواه گرفت.

ابن هبیره همراه تنی چند از نزدیکان خویش پیش منصور آمد و بر او وارد شد، منصور در سراپرده خود بود و دوره خیمه گاه او ده هزار مرد خراسانی زره پوشیده و مسلح ایستاده بودند، ابو جعفر دستور داد بالشی برای ابن هبیره نهادند او اندکی نشست و برخاست، اسبش را خواستند سوار شد و به خانه خود برگشت و دروازه‌های شهر گشوده شد و مردم به رفت و آمد با یک دیگر پرداختند.

گویند آنچه از گنجینه‌ها و اموال و اسلحه در واسط بود شمرده شد همچنین باقی مانده خواربار و علوفه‌ای که ابن هبیره اندوخته بود سنجیده شد، سه میلیون درهم و مقدار بسیاری سلاح و آذوقه سی هزار مرد و علوفه بیست هزار مرکوب به میزان مصرف سالیانه آنان فراهم بود.

ابو جعفر منصور برای ابو العباس نوشت که ابن هبیره تسلیم فرمان او شده است و رای و تصمیم خود را درباره او بنویسد.

ابو العباس نوشت تصمیم من برای ابن هبیره جز شمشیر نیست، چون این

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 415

نامه به منصور رسید آنرا از همگان پوشیده داشت و به حاجب خود گفت به ابن هبیره بگو هر گاه به درگاه ما می‌آید فقط همراه یک غلام باشد و این گروههای انبوه را با خود نیاورد.

فردای آن روز ابن هبیره با گروه بسیاری به درگاه منصور آمد، سلام حاجب باو گفت ای ابو خالد گویا تو برای مباهات و فخرفروشی به حضور ولی‌عهد می‌آیی نه برای عرض سلام.

ابن هبیره گفت اگر شما این کار را ناخوش دارید من فقط با یک غلام پیش شما خواهم آمد. گفت چه خوب است که فقط با یک غلام بیایی و من این سخن را برای تحقیر تو نمی‌گویم ولی خراسانیان بر کثرت همراهان تو اعتراض می‌کنند.

پس از آن ابن هبیره فقط همراه یک غلام می‌آمد و بر منصور وارد می‌شد سلام می‌داد و برمی‌گشت.

اندکی پس از آن منصور به حسن بن قحطبه گفت، ابو بکر عقیلی و حوثرة بن سهل و محمد بن بناته، و عبد الله بن بشر و طارق بن قدامه و سوید بن حارث مزنی را احضار کن و گردنشان را بزن و انگشترهای (مهرهای) ایشان را پیش من بیاور و آنان همگی سرداران ابن هبیره بودند، و گفت گروهی از پاسبانان را هم بفرست ابن هبیره را زیر نظر بگیرند تا فرمان امام ابو العباس را درباره او اجرا کنم.

گوید، هیچیک از آن سرداران به هنگام قتل سخنی بر زبان نیاوردند و بیتابی نکردند و تسلیم حکم شدند.

روز دوم منصور، خازم بن خزیمه و ابراهیم بن عقیل را احضار کرد و بان دو گفت همراه ده تن از پاسبانان به خانه ابن هبیره بروید و او را بکشید.

آنان هنگام طلوع خورشید به خانه ابن هبیره آمدند، او در مسجد کاخ خود نشسته و به محراب تکیه داده و رویش بسوی حیاط قصر بود.

همینکه آنان را دید به حاجب خود گفت ای ابو عثمان به خدا سوگند در چهره ایشان نشانه شر و بدی می‌بینم، ابو عثمان بسوی آنان رفت و گفت چه می‌خواهید؟

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 416

ابراهیم بن عقیل با شمشیر باو حمله کرد و او را کشت، ابراهیم پسر ابن هبیره برای مقابله با آنان جلو آمد که کشته شد، پسر دیگرش داود هم جلو آمد که کشته شد و سپس دبیر او عمرو بپاخاست که او را هم کشتند.

آنگاه بسوی ابن هبیره آمدند و چون نزدیک شدند او روی خود را سوی قبله برگرداند و سر به سجده نهاد و آنان با شمشیرهای خود چندان او را زدند که بر جای سرد شد. سپس پیش منصور آمدند و آن خبر را باو دادند، منصور دستور داد منادی او ندا دهد که ای مردم شما همگان بجز حکم بن عبد الملک بن بشر و محمد بن ذر و خالد بن سلمه مخزومی در امان هستید.

هیثم از قول پدرش نقل می‌کرد که محمد بن ذر می‌گفته است زمین با همه فراخی بر من تنگ شد و شبانه پای پیاده از شهر واسط بیرون آمدم و آیة الکرسی می‌خواندم و هیچیک از مردم متعرض من نشد و من گریختم و همواره ترسان بودم تا آنکه زیاد بن عبد الله از امام ابو العباس برای من درخواست امان کرد و او به من امان داد.

حکم بن عبد الملک به کسکر گریخت و همانجا پنهان شد، و چون کار بر خالد بن سلمه دشوار شد، شبانه بر در کاخ منصور آمد و از او امان خواست که باو امان داد.

سپس از سوی منصور ندا داده شد که ای مردم همگان در امانید، ای مردم شام به شام خود بروید و ای مردم حجاز به حجاز خود بروید و مردم آرام و امان و اطمینان یافتند.

منصور، هیثم بن زیاد خزاعی را همراه پنج هزار تن از خراسانیان به واسط گماشت و با دیگر مردم پیش امام ابو العباس که در حیره بود بازگشت. [457] امام ابو العباس از حیره همراه لشکرهای خود حرکت کرد و چون به ناحیه انبار رسید آب و هوای آنرا پسندید و همانجا برای خود و لشکریانش شهری بزرگ بالای شهر انبار ساخت و قطعات زمین به یاران خراسانی خود داد و وسط آن شهر برای خود کاخی برافراشته و استوار ساخت و در آن ساکن شد و تمام طول

______________________________

457- حیره: شهری از دوره جاهلی در یک فرسنگی کوفه و دارای رودخانه‌های بسیار است و همان محلی است که آنرا نجف هم می‌گویند، گفته‌اند خورنق هم همانجا بوده است، ر. ک، ترجمه تقویم البلدان ص 339. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 417

حکومت خود را همانجا ساکن بود و آن شهر تا امروز به شهر ابو العباس معروف است.

آنگاه ابو العباس برادرش ابو جعفر منصور را به خراسان گسیل داشت تا با ابو مسلم ملاقات و در برخی کارها با او تبادل نظر و مشورت کند، سی تن از سرداران بزرگ را همراه او کرد که از جمله ایشان حجاج بن ارطاة فقیه و اسحاق بن فضل هاشمی بودند.

چون ابو جعفر منصور پیش ابو مسلم رسید ابو مسلم چنانکه شاید و باید در نیکی کردن و احترام او عمل نکرد و از آمدن او چندان اظهار شادمانی نکرد.

منصور پیش ابو العباس برگشت و باو گفت تا هنگامی که ابو مسلم زنده باشد تو خلیفه نیستی پیش از آنکه کار را بر تو تباه کند درباره کشتن او بیندیش و چاره‌سازی کن، او را چنان دیدم که هیچکس را برتر از خود نمی‌داند و از پیمان‌شکنی و حیله‌گری شخصی چون او نمی‌توان در امان بود.

ابو العباس گفت این کار چگونه ممکن است و حال آنکه مردم خراسان با او همراهند و دلهای ایشان آکنده از محبت نسبت باو و فرمانبرداری از اوست و اطاعت او را بر هر چیز دیگر ترجیح می‌دهند.

منصور گفت همین موضوع موجب آن است که بر او اعتماد نکنی و از او در امان نباشی کارش را بساز، ابو العباس گفت ای برادر از این سخن درگذر و عقیده خود را در این باره به هیچکس مگو.

ابو العباس سفاح روزی در خلوت به حجاج بن ارطاة گفت درباره ابو مسلم چه می‌گویی؟ [458] گفت ای امیر مؤمنان خداوند متعال در کتاب خود می‌فرماید" اگر در آسمان و زمین خدایان بودی جز از خدای تعالی هم کار آسمان تباه گشتی هم کار زمین" [459] ابو العباس گفت بس کن دانستم چه می‌خواهی.

______________________________

458- حجاج بن ارطاة: نخعی از محدثان و قضات نیمه اول قرن دوم هجری که در سال 145 درگذشته است، برای اطلاع بیشتر از اقوال بزرگان درباره او، ر. ک، ذهبی- میزان الاعتدال ج 1 زیر شماره 1726 چاپ علی محمد بجاوی مصر 1963 میلادی. (م)

459- آیه بیست و یکم از سوره بیت و یکم انبیاء: ترجمه از کشف الاسرار گرفته شده است. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 418

آنگاه ابو مسلم محمد بن اشعث بن عبد الرحمن را به امیری فارس گماشت و او را فرستاد، و ابو العباس مصلحت دید که عموی خود عیسی بن علی را به امارت فارس بگمارد، پرچم فرماندهی او را بستند و دستور داد به فارس حرکت کند، ولی هنگامی که عیسی پیش محمد بن اشعث رسید او از تسلیم حکومت باو خودداری کرد.

عیسی باو گفت ای پسر اشعث مگر تو در اطاعت امام ابو العباس نیستی؟ گفت چرا ولی ابو مسلم به من دستور داده است کار خود را به هیچکس تسلیم نکنم.

عیسی گفت، ابو مسلم بنده امام است و امام راضی نخواهد بود که دستورش اجرا نشود، محمد بن اشعث گفت این سخن را رها کن من این کار را جز با نامه‌ای از ابو مسلم تسلیم نخواهم کرد.

عیسی پیش ابو العباس سفاح برگشت و موضوع را باو خبر داد، ابو العباس خشم خود را فروبرد به عمویش دستور داد پیش خودش بماند و او همانجا ماند.

ابو مسلم مغلس بن سری را به حکومت طخارستان فرستاد و چون او آنجا رسید منصور [460] برای جنگ با او بیرون آمد و چون جنگ درگرفت مغلس پیروز شد و منصور با تنی چند از یاران خود گریخت و در ریگزارها افتادند و از تشنگی هلاک شدند.

ابو مسلم نامه‌ای به امام ابو العباس نوشت و اجازه خواست پیش او آید و تا هنگام حج مقیم درگاه باشد و سپس حج گزارد و ابو العباس اجازه داد، ابو مسلم حرکت کرد و چون نزدیک مقر امام رسید، ابو العباس دستور داد همه سرداران و بزرگان که حضور داشتند به استقبال او رفتند و او را باحترام استقبال کردند و همه سرداران و بزرگان برای او از اسب پیاده شدند.

ابو مسلم چون به شهر ابو العباس رسید، امام او را در قصر خود جای داد و در بزرگداشت و نیکی نسبت باو کوتاهی نکرد و چون وقت حج فرارسید ابو مسلم از او اجازه حج گزاردن خواست، ابو العباس گفت اگر نه این بو که برادرم ابو جعفر منصور تصمیم به حج گرفته است ترا امیر الحاج قرار می‌دادم اکنون هم هر

______________________________

460- بدیهی است که با ابو جعفر منصور خلیفه دوم عباسی نباید اشتباه شود. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 419

دو با هم باشید.

ابو مسلم گفت این را بیشتر دوست می‌دارم و هر دو با هم بیرون رفتند، از هر منزل که ابو جعفر منصور حرکت می‌کرد و می‌رفت ابو مسلم در آن منزل فرود می‌آمد تا آنکه به مکه رسیدند و حج گزاردند و برگشتند. [461]

ابو جعفر منصور

اشاره

چون ابو جعفر منصور به" ذات عرق" [462] رسید خبر مرگ امام ابو العباس را شنید و همانجا توقف کرد تا ابو مسلم هم رسید و خبر مرگ امام را به ابو مسلم داد، اشک در چشمان ابو مسلم حلقه زد و گفت خدای امیر مؤمنان را رحمت کناد و انا لله و انا الیه راجعون گفت.

منصور گفت چنین مصلحت می‌بینم که بارها و سپاهیانی را که همراه تو هستند همین جا پیش من بگذاری و با من باشند و خودت همراه ده تن از اسبهای پیک استفاده کنی و خود را به انبار برسانی و سرپرستی لشکر را عهده‌دار شوی و مردم را آرام کنی، ابو مسلم گفت چنین خواهم کرد و با ده تن از خواص خود سوار شد و با شتاب بسیار خود را به عراق و شهر ابو العباس در انبار رساند و دید که عیسی بن علی بن عبد الله بن عباس مردم را به حکومت خود دعوت کرده است و ابو جعفر منصور را از ولایت عهدی خلع کرده است، مردم همینکه ابو مسلم را دیدند عیسی را رها کردند و باو پیوستند، و چون ابو جعفر منصور رسید عیسی از او پوزش خواست و باو گفت آن کار را برای نگهداری لشکر و حفظ خزانه‌ها و بیت المال کرده است و منصور پذیرفت و از او بازجستی نکرد.

پس از آن خبر پیمان‌شکنی مردم شام باطلاع منصور رسید و چنان بود که ابو العباس عموی خود عبد الله بن علی را بر حکومت شام گمارده بود و چون خبر مرگ ابو العباس باو رسید مردم را به خود دعوت کرد و خراسانیان را استمالت کرد و همگان مایل باو شدند.

______________________________

461- این موضوع یکی از عوامل بروز کینه میان منصور و ابو مسلم بوده است، طبری در این باره مفصل سخن گفته است، ر. ک، ترجمه طبری آقای پاینده ص 4691 ج 11. (م)

462- ذات عرق: از منازل معروف میان مکه و کوفه است. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 420

و چون این خبر به منصور رسید به ابو مسلم گفت ای مرد برای این کار یا تو باید بروی و کار شام را اصلاح کنی یا خودم.

ابو مسلم گفت من خود می‌روم و آماده شد و با دوازده هزار تن از دلیران سپاه خراسان راه افتاد و چون به شام رسید سپاهیان خراسانی که در شام بودند همگان باو پیوستند و عبد الله بن علی تنها ماند، ابو مسلم او را بخشید و از او بازخواستی نکرد. و مدت حکومت ابو العباس چهار سال و شش ماه بود. [463] چون ابو مسلم به شام رفت، منصور، یقطین بن موسی را از پی او فرستاد و گفت اگر غنایمی در شام بدست آمد تو عهده‌دار جمع و نگهداری آن باش.

و چون این خبر به ابو مسلم رسید بر او سخت گران آمد و گفت امیر مؤمنان بر من اعتماد نکرد و مرا امین نشمرد و دیگری را بر این کار گماشت و سخت بیمناک شد.

و چون خبر اصلاح امور شام به منصور رسید ماندن در شهر ابو العباس را در انبار خوش نداشت و به اردوگاه خود در مداین برگشت و در شهری که نامش رومیه بود و در یک فرسنگی مداین قرار داشت منزل کرد، آن شهر را انوشروان برای اسیران رومی ساخته بود و اسیران رومی را در آن اسکان داده بود.

ابو مسلم از شام برگشت و از حاشیه فرات خود را به عراق و انبار رساند از آنجا به کرخ [464] بغداد که در آن روزگار دهکده‌ای بود رفت و از دجله گذشت و راه خراسان را پیش گرفت و راه مداین را پشت سر گذاشت.

این خبر به منصور رسید، نامه‌ای برای ابو مسلم نوشت باید در کارهایی که نمی‌توان در نامه نوشت با تو مشورت کنم، هر جا که این نامه بدست تو رسید سپاهت را همانجا بگذار و حضور من بیا، ابو مسلم به نامه منصور اعتنا نکرد و آن را مهم ندانست.

همراه منصور مردی از فرزندزادگان جریر بن عبد الله بجلی بنام جریر بن یزید بن عبد الله بود و دارای زیرکی فراوان و کار آمد و چاره‌ساز بود.

______________________________

463- باید ابن جمله در پایان بیان حکومت ابو العباس می‌آمد، شاید اشتباه نویسندگان نسخه‌ها باشد که این جا نوشته‌اند. (م)

464- کرخ: بازار بغداد که بیرون از شهر بود و یاقوت در معجم توضیح کافی در این باره داده است، ر. ک، ج 7 ص 223 چاپ مصر. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 421

منصور باو گفت بر اسبهای پیک سوار شو و خود را به ابو مسلم برسان و چاره‌سازی کن و او را پیش من برگردان که خشمگین رفته است و از کارهای تبهکارانه‌اش بر ضد خودم ایمن نیستم و به بهترین صورت او را برگردان.

آن مرد راه افتاد و میان راه به ابو مسلم که با لشکریان خود در یکی از منازل اردو زده بود رسید و وارد خیمه ابو مسلم شد و گفت ای امیر خود را سخت بزحمت انداختی شبها بیدار ماندی و روزها رنج کشیدی تا پیشوایان خود از خاندان پیامبرت را یاری دادی و کار ایشان استوار و پادشاهی آنان پایدار شد و به آرزوی خود رسیدی، اکنون چرا این چنین برمی‌گردی، مردم چه خواهند گفت؟

مگر نمی‌دانی که این کار دستاویز سرزنش کردن و دشنام دادن به تو در زندگی و پس از مرگ خواهد بود؟ و همواره با ابو مسلم از این سخنان گفت تا آنکه تصمیم گرفت با او پیش منصور برگردد و سپاه خود را همانجا گذاشت، و فقط با هزار تن از سواران گزیده و دلیر خراسانی و بعضی سرداران خود بسوی منصور بازگشت، ابو مسلم همواره می‌گفت منجمان به من خبر داده‌اند که کشته نخواهم شد مگر در روم.

کشتن منصور ابو مسلم خراسانی را

چون ابو مسلم به رومیه رسید پیش منصور رفت، منصور برای او برخاست و او را در آغوش کشید و از بازگشت او اظهار شادی کرد و باو گفت نزدیک بود بروی پیش از آنکه ترا ببینم و آنچه می‌خواهم به تو بگویم اکنون برخیز و رخت سفر از تن درآر و فرود آی تا خستگی سفر از تن تو بیرون رود، و ابو مسلم به قصری که برای او آماده کرده بودند رفت و یارانش هم اطراف آن قصر منزل کردند، سه روز چنین گذشت که ابو مسلم هر روز صبح با مرکوب خود وارد قصر منصور می‌شد و همچنان سواره تا کنار تالاری که منصور در آن می‌نشست میرفت آنگاه پیاده می‌شد و مدتی پیش او می‌نشست و در امور با یک دیگر مشورت می‌کردند.

روز چهارم منصور، عثمان بن نهیک فرمانده پاسداران خود و شبث بن روح سالار شرطه و ابو فلان بن عبد الله فرمانده سواران را احضار کرد و دستور داد در حجره‌یی کنار تالار کمین کنند و گفت هر گاه سه بار دست برهم زدم بیرون آیید

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 422

و ابو مسلم را قطعه قطعه کنید.

به پرده‌دار هم دستور داد چون ابو مسلم وارد شد شمشیرش را بگیرد، همینکه ابو مسلم آمد پرده‌دار شمشیرش را گرفت، ابو مسلم خشمناک پیش منصور در آمد و گفت ای امیر مؤمنان امروز با من کاری شد که هرگز چنان نسبت به من نشده بود، شمشیر از دوشم برداشتند، منصور گفت چه کسی شمشیر را گرفت خدایش لعنت کناد، بنشین باکی بر تو نیست.

ابو مسلم در حالی که قبای سیاه خز بر تن داشت نشست و منصور برای او بالشی گذاشت و در تالار غیر از آن دو کسی نبود.

ابو جعفر گفت، به چه منظوری پیش از دیدن من می‌خواستی به خراسان بروی؟ ابو مسلم گفت زیرا تو از پی من کسی را که مورد اعتمادت بود برای جمع غنایم به شام فرستادی آیا به من در آن باره اعتماد نداشتی؟

منصور با او به تندی و درشتی سخن گفت.

ابو مسلم گفت ای امیر مؤمنان آیا رنج بسیار و قیام من و شب و روز زحمت کشیدن مرا فراموش کرده‌ای تا توانستم این پادشاهی را برای شما رو براه کنم.

منصور گفت ای پسر زن ناپاک به خدا سوگند اگر کنیزکی سیاه بجای تو قیام می‌کرد می‌توانست همین کار را انجام بدهد که خداوند دوست می‌داشت و اراده فرمود دعوت ما خاندان پیامبر را آشکار فرماید و حق ما را به ما برگرداند اگر این کار به نیرو و چاره‌سازی تو بود نمی‌توانستی فتیله‌ای را ببری، ای پسر زن بوناک مگر تو همان نیستی که عمه‌ام آمنه دختر علی بن عبد الله را خواستگاری کردی و در نامه خود مدعی شدی که پسر سلیط بن عبد الله بن عباس هستی؟ به جایگاهی بلند و دشوار برآمدی.

ابو مسلم گفت ای امیر مؤمنان بسبب من خود را گرفتار خشم و اندوه مساز که من کوچکتر از آنم که سبب خشم و اندوه تو گردم.

در این هنگام منصور سه بار دست بر هم زد و آنان که در کمین بودند با شمشیر بیرون آمدند و چون ابو مسلم آنان را دید یقین به هلاک خود کرد و برخاست و پای ابو جعفر منصور را بدست گرفت که ببوسد، منصور با لگد به سینه‌اش زد و بگوشه‌ای افتاد و شمشیرها فروگرفتندش، ابو مسلم می‌گفت ای

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 423

کاش سلاحی در دست بود که از جان خود دفاع می‌کردم.

و چندان او را زدند که بر جای سرد شد، منصور دستور داد او را در گلیمی پیچیدند و گوشه تالار نهادند. [465] ابو مسلم پیش از رفتن نزد منصور به عیسی بن علی گفته بود همراه من پیش امیر مؤمنان بیا، که می‌خواهم درباره برخی از کارها او را سرزنش کنم، عیسی باو گفت تو برو من از پی تو خواهم آمد.

چون عیسی پیش منصور در آمد گفت ای امیر مؤمنان ابو مسلم کجاست؟

منصور گفت در این گلیم پیچیده است، عیسی گفت او را کشتی؟ انا لله بر زبان آورد و گفت با سپاهیان او چه کنیم که آنان او را برای خود خدایی ساخته بودند.

منصور دستور داد هزار کیسه چرمی که در هر یک سه هزار درهم نهاده بودند فراهم شد. یاران ابو مسلم احساس کردند و شمشیرها را کشیدند و بانگ برداشتند، منصور فرمان داد کیسه‌ای چرمی را همراه سر ابو مسلم میان ایشان انداختند.

عیسی بن علی هم بر فراز قصر رفت و گفت ای خراسانیان همانا ابو مسلم بنده‌ای از بندگان امیر مؤمنان بود که امیر مؤمنان بر او خشم گرفت و او را کشت، آسوده خاطر باشید که امیر مؤمنان آرزوها و خواسته‌های شما را برخواهد آورد، سواران پیاده شدند و هر یک کیسه‌یی را برداشتند و سر ابو مسلم را همانجا انداختند.

سپس منصور برای یاران ابو مسلم مقرری تعیین کرد و اموالی به اردوگاه او فرستاد و پاداش نیکو بایشان داد و نامه‌ای نوشت که برای آنان خوانده شد و در آن آنان را نوید و امید داده بود برای سرداران و بزرگان ایشان هم پاداش بسیار معین کرد و بدین گونه آنان را خشنود ساخت.

خلافت منصور در سال 138 استوار شد و کارگزاران خود را به همه جا گسیل داشت.

______________________________

465- کشته شدن ابو مسلم در شعبان سال 136 هجرت بوده است، ر. ک، مسعودی مروج الذهب، ج 6 ص 183 چاپ باربیه دومینار پاریس. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 424

ساختن شهر بغداد

ابو جعفر منصور دوست می‌داشت برای خود و سپاهیانش شهری بسازد و آنرا پای تخت کشور خویش کند، شخصا به حرکت و جستجو بپرداخت و چون به محل بغداد که در آن هنگام دهکده‌ای بود که ماهی یک بار در آن بازار برپا می‌شد رسید آنجا را پسندید و برای خود و حشم و بردگان و فرزندان و خاندان خود قطعات زمینی را مشخص کرد و آن شهر را" مدینة السلام" نامگذاری کرد و کاخ خود را نزدیک مسجد بزرگ وسط شهر ساخت.

آنگاه برای سپاهیان خود در اطراف زمینهایی را مشخص کرد و مردم هر یک از شهرهای خراسان را در شهرک مخصوصی جا داد و دستور داد مردم هم شروع به ساختمان کنند و برای آن منظور بایشان کمکهای مالی فراوان کرد، منصور دستور داد از رود فرات که در هشت فرسنگی بغداد بود از ناحیه دمما نهری حفر کنند تا مواد مختلف از نواحی شام و جزیره به بغداد برسد همانگونه که مواد مختلف از موصل و نواحی آن از راه دجله به بغداد می‌رسید، شروع ساختمان بغداد در سال یکصد و سی و نهم هجرت بود. [466] منصور در سال یکصد و چهل هجرت همراه مردم حج گزارد و بازگشت خود را از راه مدینه قرار داد و برای مردم مدینه مقرری معین کرد و عطای فراوان بانان بخشید.

آنگاه به قصد بیت المقدس آهنگ شام کرد و یک ماه آنجا بود و پس از آن به رقه رفت و بقیه آن سال را آنجا ماند و از رقه به بغداد برگشت و یک سال کامل مقیم بود.

   نظر انوش راوید:  چرا انقدر دروغ می گویی،  تاریخ بغداد را نمی دانی بگو نمی دانم،  چرا دروغ می گویی،  تو مثلاً اسم خودت را هم مسلمان گذاشتی،  و همش دروغ پراکنی می کنی.

کلیک کنید:  تاریخ تیسفون و بغداد

راوندیه‌

منصور در سال یکصد و چهل و دو از بغداد به بصره رفت و چون بان شهر رسید آگاه شد که راوندیه جمع شده و به خون‌خواهی ابو مسلم قیام کرده‌اند و بیعت منصور را شکسته‌اند، منصور خازم بن خزیمه را فرستاد که گروهی از ایشان را کشت و دیگران تار و مار شدند، سپس در بصره برای معن بن زائده فرمان حکومت یمن را صادر کرد و تمام آن سال را در بصره ماند.

______________________________

466- برای اطلاع بیشتر از چگونگی ساختن بغداد، ر. ک، مقاله سترک در دائرة المعارف اسلام و پی نوشته‌های سید عبد الرزاق حسینی بر آن مقاله، ترجمه عربی ج 4 صفحات 21- 1. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 425

و نقل کرده‌اند که عمرو بن عبید پیش منصور آمد، چون منصور او را دید با او دست داد و او را کنار خود نشاند، عمرو چنین گفت: [467] ای امیر مؤمنان خداوند تمام دنیا را به تو داده است با اندکی از آن خود را از خداوند خریداری کن و بدان که خداوند از تو خشنود و راضی نمی‌شود مگر به همان چیزی که تو از او راضی می‌شوی، تو هنگامی از خداوند راضی خواهی بود که به عدل خویش با تو رفتار فرماید و خداوند از تو هرگز راضی نمی‌شود مگر اینکه در رعیت خود با عدل و دادگری رفتار کنی، ای امیر مؤمنان پشت در خانه تو شعله‌های ستم شعله‌ور است و پشت در خانه‌ات نه به کتاب خدا عمل می‌شود و نه به سنت پیامبر خدا (ص) ای امیر مؤمنان.

" آیا ندیدی که پروردگارت با قوم عاد چه کرد، ارم خداوند قامت‌های بزرگ" [468] و تا آخر سوره خواند و گفت به خدا سوگند این آیات درباره هر کسی هم که مانند آنان عمل کند خواهد بود.

گویند ابو جعفر گریست، ابن مجالد [469] گفت ای عمرو خاموش باش که امروز کار را بر امیر مؤمنان دشوار ساختی.

عمرو گفت ای امیر مؤمنان این کیست؟ گفت برادر تو ابن مجالد، عمرو گفت ای امیر مؤمنان هیچکس بر تو از ابن مجالد دشمن‌تر نیست، نصیحت را از تو بازمی‌دارد و ترا از شنیدن سخن خیرخواهان منع می‌کند و حال آنکه تو برانگیخته و برای حساب متوقف می‌شوی و از حساب خیر و شر هر ذره پرسیده خواهی شد.

گوید منصور انگشتر خویش را بیرون آورد و پیش عمرو انداخت و گفت کارهای بیرون از درگاه را به تو سپردم یاران خود را فراخوان و ایشان را به کار بگمار. عمرو بن عبید گفت یاران من پیش تو نخواهند آمد مگر اینکه ببینند همچنان که سخن از عدل می‌گویی در عمل هم عادل باشی، و برخاست و برفت.

منصور سال یکصد و چهل و سه از بصره به سرزمین جبال رفت و چون به

______________________________

467- عمرو بن عبید: از زاهدان بنام و بزرگان معتزله است، درگذشته 144 هجری است، گویند ابو جعفر منصور برای او مرثیه سروده است، ر. ک، زرکلی- الاعلام، ج 5 ص 252. (م)

468- آیات 5 و 6 سوره و الفجر، در ترجمه از تفسیر ابو الفتوح رازی استفاده شد. (م)

469- در منابعی که مورد دسترس این بنده بود دیده نشد که این شخص کیست. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 426

شهر نهاوند رسید و قبلا از خوبی آب و هوای آن آگاه شده بود که یک ماه در آن شهر ماند.

سپس به مداین برگشت و بقیه آن سال را آنجا ماند و همانجا فرمان حکومت خزیمة بن خازم را برای تمام طبرستان صادر کرد و چون فصل حج فرارسید در سال یکصد و چهل و چهار برای انجام حج بیرون رفت و در ربذه که نزدیک مدینه است فروآمد [470] و چون حج گزارد و برگشت باز هم به مدینه نرفت.

در این سال محمد بن عبد الله بن حسن بن حسن بن علی علیه السلام که ملقب به نفس زکیه بود و بر منصور خروج کرد، منصور عیسی بن موسی بن علی را همراه سوارانی به جنگ او فرستاد و محمد کشته شد رحمت خدا بر او باد، پس از او برادرش ابراهیم هم خروج کرد و او هم کشته شد رضوان الله علیهم. [471]

مرگ ابو جعفر منصور

در سال یکصد و پنجاه و هشت منصور حج گزارد و در ابطح کنار بئر میمون فرود آمد همانجا بیمار شد و صبح روز شنبه ششم ذی حجه همان سال درگذشت.

آن سال حج را ابراهیم بن محمد بن یحیی بن محمد بن عبد الله بن عباس با مردم انجام داد. عیسی بن موسی بر جنازه منصور نماز گزارد، مدت حکومت منصور بیست سال بود و در شصت و سه سالگی درگذشت و در بالای مکه (حجون) دفن شد.

حکومت محمد مهدی

 [472] پس از آن روز شنبه هفدهم ذی حجه سال یکصد و پنجاه و هشت

______________________________

470- ربذه: دهکده‌ای نزدیک مدینه، مدفن ابو ذر غفاری آنجاست در سال 319 آن دهکده را قرمطی‌ها ویران کردند. برای اطلاع بیشتر، ر. ک، یاقوت، معجم البلدان ج 4، ص 222.

471- برای اطلاع بیشتر از چگونگی قیام و کشته شدن این دو بزرگوار، ر. ک، ابو الفرج اصفهانی- مقاتل الطالبین صفحات 157 و 206 چاپ نجف 1385 هجری قمری. (م)

472- این گونه نام و لقب گذاشتن از سوی بنی عباس، با توجه به روایات نقل شده درباره نام و لقب حضرت حجة بن الحسن (ع) قابل دقت و بررسی است. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 427

(نوزدهم اکتبر 774 میلادی) با مهدی پسر منصور بیعت شد، در این سال مهدی دستور داد در تمام مساجد بزرگ که در آن نماز جمعه می‌گزارند مقصوره ساخته شود.

مهدی در سال یکصد و شصت حج گزارد و چون از مکه به مدینه آمد دستور داد خانه‌های اطراف مسجد مدینه را از مردم بخرند و مسجد پیامبر (ص) را توسعه دهند.

در سال یکصد و شصت و دو سرخ‌جامگان در گرگان قیام کردند، عمر بن علاء به جنگ با ایشان رفت و آنان را پراکنده ساخت.

در همان سال مهدی فرمان ولی عهدی پسرش موسی هادی و پس از او برای پسر دیگرش رشید را صادر کرد.

در سال یکصد و شصت و نه موسی پسر مهدی به گرگان رفت و مهدی برای استراحت و گردش به ماسبذان رفت، مدتی آنجا ماند و در همان شهر در چهل و سه سالگی درگذشت، مدت حکومت او ده سال و یک ماه و نیم بود.

حکومت موسی هادی

هنگامی که موسی هادی در گرگان بود خبر خلافت باو رسید و هشت روز باقی مانده از محرم در بغداد (مدینة السلام) با او بیعت شد.

در این سال حسین بن علی بن حسن در مدینه قیام و خروج کرد و بسوی مکه آمد عیسی بن موسی و عباس بن علی با او رویاروی شدند و او را کشتند. [473] امام موسی بن مهدی در نیمه ربیع الاول سال یکصد و هفتاد در عیسی آباد [474] به بیست و چهار سالگی درگذشت و مدت حکومتش یک سال و یک ماه و بیست چهار روز بود.

خلافت هارون الرشید

در سال یکصد و هفتاد هارون الرشید به خلافت رسید، حج گزارد و به

______________________________

473- برای اطلاع بیشتر از چگونگی قیام و کشته شدن جناب حسین بن علی بن حسن، ر. ک‌ابن اثیر، کامل التواریخ، ج 6 ص 90 چاپ بیروت 1385 ق، و در منابع فارسی به منتهی الامال مرحوم محدث قمی بخش فرزندان امام حسن (ع). (م)

474- نام بخشی در مشرق بغداد که قصر سلام هم در آن بخش بوده است.

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 428

مدینه آمد و برای مردم آن شهر مقرری و پاداش تعیین کرد و پرداخت.

چون به عراق برگشت و به کوفه رسید فرمان حکومت ابو العباس طوسی را برای خراسان صادر کرد، ابو العباس دو سال حاکم خراسان بود و هارون او را از کار برکنار کرد، و محمد بن اشعث را به حکومت خراسان گماشت.

در سال یکصد و هفتاد و چهار در شام میان یمانی‌ها و مضری‌ها اختلاف افتاد و جنگ کردند و از هر دو سو گروه بسیاری کشته شدند.

در این سال هم هارون در حالی که دو پسرش محمد امین و عبد الله مامون همراهش بودند حج گزارد و هارون برای آن دو فرمانی نوشت که نخست محمد امین ولی‌عهد است و پس از او عبد الله مامون و آن نامه را داخل کعبه آویخت و به بغداد برگشت. و غطریف بن عطا را به حکومت خراسان گماشت.

علی بن حمزه کسائی [475] می‌گوید، هارون مرا عهده‌دار آموزش فرهنگ و ادب به محمد و عبد الله کرد و من بر هر دو سخت می‌گرفتم و مخصوصا به محمد بیشتر سخت‌گیری می‌کردم، روزی خالصه کنیز زبیده پیش من آمد و گفت ای کسائی، بانو بر تو سلام می‌رساند و می‌گوید خواهش من این است که نسبت به پسرم محمد مدارا و مهربانی کنی که او نور چشم و میوه دل من است و من نسبت باو سخت مهرورزی می‌کنم.

من به خالصه گفتم محمد پس از پدرش نامزد خلافت است و کوتاهی در تادیب او به هیچ روی جائز نیست.

خالصه گفت دل‌سوزی و مهربانی بانو بر محمد سببی دارد که من آنرا به تو می‌گویم.

شبی که بانو او را زایید خواب دید که چهار زن آمدند و محمد امین را احاطه کردند، زنی که روبروی محمد امین ایستاده بود گفت این پادشاهی کوتاه عمر و تنگ حوصله و متکبر و سست کار و پرگناه و حیله گر است.

زنی که پشت سرش ایستاده بود، گفت، پادشاهی درهم شکننده، و

______________________________

475- علی بن حمزه کسانی: از قاریان معروف قرآن و دانشمندان بنام نحو و معروف‌تر مرد مکتب کوفه، برای اطلاع از منابعی که درباره او و آثارش بحث کرده‌اند ر. ک، طاش کبری زداه، مفتاح السعادة ج 1 ص 155، چاپ مصر بدون تاریخ. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 429

اسراف‌کار و نابودکننده و کم انصاف است، زنی که جانب راست او بود گفت، پادشاهی بزرگ ولی گنهکار و قطع‌کننده پیوند خویشاوندی و بردباری اندک است، و زنی که جانب چپ او ایستاده بود گفت پادشاهی حیله گر و پرلغزش است و بزودی نابود می‌شود، گوید آنگاه خالصه گریست و گفت ای کسایی آیا لازم نیست که از پیشامدها بر او ترسید؟

از اصمعی هم نقل شده است که می‌گفته است پس از دو سال اقامت در بصره که هارون را ندیده بودم برای دیدارش پیش او رفتم اشاره کرد نزدیک او بنشینم، اندکی نشستم و برخاستم با دست اشاره کرد بنشین، نشستم تا مردم رفتند.

هارون به من گفت آیا دوست داری که محمد و عبد الله را ببینی؟ گفتم آری ای امیر مؤمنان بسیار، و من برنخاستم مگر اینکه می‌خواستم پیش ایشان بروم و بر آنان سلام دهم، گفت همین جا باش می‌آیند.

و گفت محمد و عبد الله را پیش من آورید، فرستاده رفت و بان دو گفت به حضور امیر مؤمنان بیایید، آن دو آمدند گویی چون ماه آسمان بودند، آهسته گام برمی‌داشتند و چشم بر زمین دوخته بودند و چون روبروی پدر ایستادند بر او سلام خلافت دادند، هارون به هر دو اشاره کرد باو نزدیک شدند، محمد را سمت راست و عبد الله را سمت چپ خود نشاند.

هارون به من دستور داد از آن دو پرسش‌هایی کنم و من هر یک از فنون ادب را که طرح می‌کردم هر دو پاسخ صحیح می‌دادند.

هارون گفت اطلاعات ادبی آن دو را چگونه دیدی؟ گفتم ای امیر مؤمنان کسی را چون آن دو در زیرکی و تیزهوشی ندیده‌ام خداوند زندگانی هر دو را طولانی فرماید و امت را از عطوفت و مهربانی آنان بهره‌مند گرداناد.

هارون آن دو را بر سینه چسباند و چشمهایش چنان پراشک شد که فروریخت سپس بان دو اجازه داد که برخاستند و بیرون رفتند.

آنگاه هارون به من گفت چگونه خواهید بود آنگاه که میان آنان دشمنی و ستیزه آشکار شود و نیروی آن دو بر ضد یک دیگر بکار رود و خون‌ها ریخته شود و بسیاری از زندگان آرزو کنند که کاش مرده بودند؟

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 430

گفتم ای امیر مؤمنان این چیزی است که ستاره‌شناسان به هنگام تولدشان گفته‌اند یا آنکه علما و دانشمندان خبر مأثوری در این باره گفته‌اند؟

گفت چیزی است که علما از اوصیاء از پیامبران در مورد آن دو گفته‌اند.

گویند، مامون می‌گفته است، هارون الرشید همه اموری را که میان ما اتفاق افتاد از موسی بن جعفر بن محمد شنیده بود [476] و باین جهت چنان می‌گفت.

اصمعی می‌گوید، هارون تاریخ و سرگذشت و افسانه‌های دیگر را دوست می‌داشت و هر گاه آماده بود پی من می‌فرستاد معمولا چون از شب پاسی می‌گذشت پیش او می‌رفتم و برایش تاریخ و حکایات گذشتگان را می‌گفتم، شبی پیش او رفتم که هیچ کس آنجا نبود و یکه و تنها نشسته بود ساعتی برای او افسانه گفتم، آنگاه مدتی سر بزیر انداخت و اندیشید و گفت، ای غلام عباسی را پیش من بیاور و مقصود فضل بن ربیع است. [477] چون فضل آمد و داخل شد اجازه نشستن باو داد و گفت ای عباسی من درباره ولی عهدی محمد و عبد الله اندیشه کردم و دانستم که اگر محمد را ولی‌عهد کنم با توجه به پیروی او از خواسته‌های نفسانی و سرگرم بودنش به کارهای لهو خوشی‌ها مردم را درمانده و کار خلافت را تباه و نابود خواهد کرد آنچنان که سرکشان از راههای دور بر او طمع خواهند بست و اگر عبد الله را ولی‌عهد کنم مردم را براه راست خواهد آورد و کشور را اصلاح خواهد کرد که در او دوراندیشی منصور همراه با شجاعت مهدی است، عقیده تو چیست؟

فضل گفت ای امیر مؤمنان این کاری بسیار دشوار و بزرگ است و لغزش در آن غیر قابل بخشش است و برای سخن گفتن در این باره جای دیگر لازم است.

دانستم دوست دارند تنها باشند، من برخاستم و در گوشه حیاط قصر نشستم و آن دو تا صبح با یک دیگر گفتگو کردند و سر انجام باین نتیجه اتفاق کردند که محمد امین ولی‌عهد باشد و عبد الله مامون پس از او به خلافت رسد و اموال و

______________________________

476- منظور حضرت امام موسی بن جعفر هفتمین پیشوای بزرگوار شیعیان است برای اطلاع از نمونه‌های بزرگواری آن حضرت در منابع اهل سنت، ر. ک، شمس الدین محمد بن طولون، الأئمة الاثنا عشر، چاپ صلاح الدین منجذ، ص 93/ 88. (م)

477- از دولت مردان بزرگ دوره خلافت هارون و وزیر محمد امین است، ر. ک، خطیب، تاریخ بغداد ج 12 ص 343 چاپ مصر 1349 ق. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 431

سپاهیان را میان آن دو تقسیم کردند و قرار شد محمد امین در پای تخت بماند و عبد الله مامون حاکم خراسان شود.

چون صبح شد هارون دستور داد همه سرداران جمع شوند و چون آمدند آنان را به بیعت با محمد امین و پس از او با بیعت عبد الله مامون دعوت کرد و همگان چنان بیعت کردند و پذیرفتند.

در همین سال مردم خراسان بر فرماندار خود شورش کردند و او را کشتند، هارون تمام آن سال را در شام اقامت کرد و برای حج عزیمت کرد و چون از حج برگشت به انبار آمد و در شهر ابو العباس که در نیم فرسنگی انبار است منزل کرد، در آن شهر گروه بزرگی از خراسانیان زندگی می‌کردند و همانجا فرزندان ایشان در رسیدند و بسیار شدند و تا هم اکنون (قرن سوم هجری) آنجا زندگی می‌کنند، هارون یک ماه در آن شهر ماند و سپس به رقه رفت و یک ماه هم آنجا ماند.

آنگاه از رقه به قصد جهاد به سرزمینهای روم رفت و شهری بنام معصوف [478] را گشود و به رقه برگشت و بقیه سال را همانجا ماند.

چون فصل حج فرارسید هارون حج گزارد و سپس به رقه برگشت و همانجا اقامت کرد و یزید بن مزید را فرمان‌روای ارمنستان کرد و در سال یکصد و هشتاد و چهار از رقه به بغداد برگشت و در کاخ خود در محله رصافه منزل کرد و از کارگزاران خود بقیه خراج ایشان را مطالبه کرد و در سال یکصد و هشتاد و پنج باز از بغداد به رقه رفت که آب و هوای آنرا خوش می‌داشت.

چون فصل حج فرارسید حج گزارد و هنگامی که به مدینه رفت به مردم آن شهر سه مقرری پرداخت کرد و حال آنکه به مردم مکه دو مقرری پرداخته بود و از حجاز برگشت و به انبار رفت و یک ماه آنجا بود و به بغداد برگشت و برای پسر دیگر خود قاسم پس از امین و مامون به خلافت بیعت گرفت و او را به فرمان‌روایی شام گماشت، قاسم کارگزاران خود را به شهرهای شام گسیل داشت. [479] هارون در سال یکصد و هشتاد و هشت نیز حج گزارد و چون برگشت

______________________________

478- معصوف: در معجم ما استعجم بکری و معجم البلدان یاقوت حموی و مراصد الاطلاع بغدادی دیده نشد. (م)

479- ظاهرا مسافرت‌های پیاپی هارون به مکه و مدینه دلیل بر ناآرام بودن آن مناطق است و این موضوع با قیام‌های سادات علوی بی‌ارتباط نیست. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 432

نخست در حیره فرود آمد و چند روزی آنجا ماند و سپس به بغداد برگشت.

در سال یکصد و هشتاد و نه به ری رفت و یک ماه آنجا بود و سپس به بغداد برگشت و عید قربان را در قصر اللصوص [480] بود و سپس وارد بغداد شد ولی فرود نیامد و خود را به سلیحین [481] که در سه فرسخی بغداد است رساند و شب را آنجا گذراند و سپس به رقه رفت و ضمن عبور از بغداد دستور داد چوبه داری که جسد جعفر بن یحیی بر آن آویخته بود سوزانده شود و بقیه آن سال را در رقه گذراند. [482] چون سال یکصد و نود فرارسید به جهاد و پیشروی در سرزمینهای روم رفت و تا هر قلة پیش رفت و آن شهر را گشود. [483] در همین سال رافع پسر نصر بن سیار در خراسان خروج کرد و سبب خروج او چنین بود که علی بن عیسی بن ماهان چون به حکومت خراسان آمد بدرفتاری کرد و بر اعرابی که مقیم خراسان بودند ستم کرد و جور و ظلم آشکار ساخت، رافع بر او خروج کرد و چند بار با او جنگ کرد و سرانجام هم با حدود سی هزار مرد خراسانی که از او پیروی کرده بودند به سمرقند رفت و در آن شهر ماند.

چون این خبر به هارون رسید علی بن عیسی بن ماهان را از حکومت خراسان عزل و هرثمة بن اعین را بر آن کار گماشت.

آنگاه هارون از روم برگشت و بقیه آن سال را در بغداد گذراند و پسرش محمد را بر پای تخت گماشت خود آهنگ خراسان کرد تا شخصا جنگ با رافع پسر نصر بن سیار را سرپرستی کند. و چون سال یکصد و نود و دو فرارسید خرمیان در سرزمین جبال خروج کردند.

این نخستین قیام خرمیان بود، هارون پسرش محمد امین را همراه عبد الله بن مالک خزاعی بسوی ایشان فرستاد که گروه بسیاری از ایشان را کشت

______________________________

480- قصر اللصوص: (قصر دزدان): محلی که اسبها و دیگر مرکوب‌های لشکر مسلمانان دزدان سرقت کرده بودند.

481- دهکده‌ای نزدیک نهر عیسی در بغداد.

482- جای تعجب است که چرا دینوری داستان برمکیان را از قلم انداخته است، از بیم حکومت؟ (م)

483- هر قله: از شهرهای نزدیک به صفین و در باختر آن قرار دارد، ر. ک، عبد المؤمن بغدادی، مرا صدا الاطلاع ج 3 ص 1456 چاپ علی محمد بجاوی مصر 1374 ق. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 433

و دیگران هم در شهرستانها پراکنده شدند.

هارون حرکت کرد و چون به طوس رسید در خانه حمید بن قحطبه طوسی منزل کرد و سخت بیمار شد، پزشکان را برای معالجه‌اش جمع کردند و هارون این دو بیت را خواند.

" همانا که پزشک با پزشکی و داروهای خود نمی‌تواند از سر نوشت شوم جلوگیری کند، پزشک را چه گناهی است چه بسا بیمار که با دارویی که در گذشته شفا بخش بوده است می‌میرد" و چون بیماری و درد او شدت یافت به فضل بن ربیع گفت ای عباسی مردم چه می‌گویند؟ گفت می‌گویند سرزنش‌کننده و دشمن امیر مؤمنان مرده است. (یعنی مردم می‌گویند کار هارون تمام است).

هارون دستور داد برای او بر خری زین نهادند و خواست سوار شود و بیرون آید، رانهایش تاب و توان نداشت و چون او را بردند و سوار کردند نتوانست خود را نگهدارد و گفت چنین می‌بینم که مردم راست می‌گویند. اندکی بعد هارون درگذشت. [483] مرگ هارون روز شنبه پنجم جمادی الآخرة سال یکصد و نود و سه بود و مدت خلافت او بیست و سه سال و یک ماه و نیم بود:

حکومت محمد امین‌

خبر به خلافت رسیدن امین روز پنجشنبه نیمه ماه جمادی الآخره در بغداد باطلاع او رسید و فردای همان روز یعنی جمعه خبر مرگ هارون را باطلاع مردم رساند و ایشان را به تجدید بیعت دعوت کرد و ایشان بیعت کردند.

خبر مرگ هارون روز جمعه هشتم ماه جمادی الآخره [484] در مرو به مامون رسید، سوار شد و به مسجد بزرگ شهر رفت و سپاهیان و دیگر سران و بزرگان را

______________________________

483- ابن اثیر در کامل (ص 214 ج 6 چاپ بیروت)، مرگ هارون را در سوم جمادی الآخره و مدت حکومتش را بیست و سه سال و دو ماه و هیجده روز می‌داند، و برای اطلاع از بی‌تابی و بیم او از مرگ به همین منبع مراجعه فرمایند، به هنگام مرگ نهصد و چند میلیون درهم اندوخته او در بیت المال بود. (م.)

484- در صورتی که پنجشنبه پانزدهم ماه باشد جمعه نهم ماه خواهد بود نه هشتم، مگر آنکه هشت روز گذشته را شامل جمعه ندانیم. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 434

فراخواندند و چون همه جمع شدند مامون به منبر رفت نخست نیایش و ستایش خداوند را انجام داد و بر پیامبر (ص) و خاندانش درود فرستاد و سپس گفت ای مردم خداوند به ما و شما در مرگ خلیفه درگذشته که درود خدا بر او باد صبر عنایت فرماید و خلیفه تازه را بر ما و شما فرخنده گرداناد و بر عمر او بیفزایاد، آنگاه عقده گلویش را گرفت و گریست و چشم خود را با جامه سیاهش پاک کرد، و گفت ای خراسانیان با امام خود تجدید بیعت کنید و همه مردم با او بیعت کردند.

و چون امین به خلافت رسید و مردم با او بیعت کردند شاعران به حضورش بار یافتند و حسن بن هانی هم همراه ایشان بود [485]، چون شاعران اشعار خود را خواندند، پس از همه حسن بن هانی برخاست و این ابیات را برای او خواند" هان، باده را با آب درآمیز تا از شدت آن بکاهی همانا باده را گرامی نمی‌داری مگر آنکه آنرا با آب درآمیزی.

باده‌ای که پیش از آمیختن با آب سرخ‌فام و پس از آن زرد چهره است گویی پرتو خورشید بر تو می‌تابد.

پنداری یاقوت‌های آرام اطراف آن است یا چشم گربه‌های کبود چشم در حال حرکت است.

خداوند کرامت امتی را که امیر مؤمنان امین شهریار آن است افزوده است.

تو با شمشیرها و نیزه‌ها این امت را حمایت کردی و دین و دنیای ایشان را افزایش و رونق بخشیدی.

فرزندزادگان منصور ترا برای خلافت از خود شایسته‌تر دیدند گر چه بر خلاف آنچه در دل دارند آشکار سازند".

امین به همه شاعران صله داد و به ابو نواس بیشتر بخشید.

______________________________

485- حسن بن هانی مشهور به ابو نواس، شاعر بزرگ قرن دوم هجری سال تولد و مرگ او مورد اختلاف است، شعر او درباره شراب و غلام‌بارگی معروف است و چندان پایبند به اصول اخلاقی و دینی نبوده است، برای اطلاع بیشتر از شرح حال و کتابهای مرجع، ر. ک، به، ابن قتیبه، الشعر و الشعراء ص 680 چاپ بیروت 1969 و دانش نامه ایران و اسلام ص 1120. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 435

آنگاه محمد امین اسماعیل بن صبیح [486] دبیر راز نویس را فراخواند و باو گفت ای پسر صبیح چه می‌بینی؟ گفت دولتی فرخنده و خلافتی استوار و کاری همراه با بخت و اقبال و خداوند این را به بهترین وجه برای امیر مؤمنان به کمال برساند.

امین باو گفت نمی‌خواهم داستان‌سرایی کنی رای و عقیده‌ات را می‌پرسم.

اسماعیل گفت اگر امیر مؤمنان صلاح بداند کار را برای من توضیح فرماید تا من به اندازه خرد و خیرخواهی خود اشارتی کنم.

امین گفت چنین مصلحت می‌بینم که برادرم عبد الله مامون را از خراسان برکنار کنم و پسرم موسی را به امارت خراسان بگمارم.

اسماعیل گفت ای امیر مؤمنان ترا در پناه خدا قرار می‌دهم که مبادا آنچه را هارون بنیان نهاده و آنرا استوار ساخته است درهم شکنی.

امین گفت حقیقت کار مامون بر رشید روشن نشد و به ظاهر او فریب خورد و عبد الملک بن مروان از تو دوراندیش‌تر بود که گفت هر گاه دو جانور نر در گله‌ای باشند یکی دیگری را از میان می‌برد.

اسماعیل گفت، اگر هم چنین عقیده‌ای داری آنرا آشکار مساز، بلکه نامه‌ای باو بنویس و باطلاع او برسان که به حضور او در پای تخت نیازمندی که ترا در کار مردم و اداره سرزمینها یاری دهد و چون پیش تو آمد و میان او و سپاهیانش جدایی انداختی شوکت او شکسته خواهد شد و بر او پیروز می‌شوی و در دست تو گرو خواهد بود و می‌توانی هر چه می‌خواهی درباره‌اش انجام دهی.

امین گفت ای پسر صبیح سخن درست گفتی و به جان خودم سوگند رای صواب همین است.

امین برای مامون نامه‌ای نوشت و اظهار داشت آنچه خداوند از کار خلافت و سیاست بر او نهاده است سنگین است و از او خواست پیش او بیاید و او را در کارها یاری دهد و درباره آنچه به صلاح است رایزنی کند و این کار برای

______________________________

486- برای اطلاع از نمونه ادب و فرهنگ اسماعیل بن صبیح (ابن صبیح) ر. ک، ابن عبد ربه- عقد الفرید ج 2 صفحات 125/ 124 چاپ مصر. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 436

امیر مؤمنان سودبخش‌تر از توقف او در خراسان است و برای سرزمینها و جمع غنایم و سرکوبی دشمن و حفظ بیضه اسلام مفیدتر خواهد بود.

امین نامه را همراه عباس بن موسی و محمد بن عیسی و صالح پیش نماز فرستاد و آنان بسوی خراسان حرکت کردند، طاهر بن حسین [487] که از سوی مامون به حکومت ری می‌آمد از ایشان استقبال کرد، آنان پیش مامون که در مرو بود رفتند و به حضورش بار یافتند و نامه را باو تسلیم کردند و در آن باره سخن گفتند و یادآور شدند که امیر مؤمنان نیازمند به حضور اوست و امیدوار است با حضور او مملکت را گسترش دهد و بر دشمنان برتری یابد، و سخن خود را بسیار بلیغ بیان کردند.

مامون دستور داد ایشان را با احترام فرود آرند و گرامی دارند.

چون شب فرارسید، مامون فضل بن سهل [488] را که نزدیک‌تر وزیران او بود و اندیشه و دوراندیشی او را آزموده و مورد اعتمادش بود فراخواند و چون آمد با او خلوت کرد و نامه محمد امین را برای او خواند و آنچه را نمایندگان گفته بودند و تشویق و تحریض آنان را برای رفتن به حضور برادرش و یاری دادن او را در کار خلافت باطلاع او رساند.

فضل گفت او برای تو اراده خیر نکرده است و من چنین مصلحت می‌بینم که این پیشنهاد او را نپذیری، مامون گفت چگونه ممکن است پیشنهادش را نپذیرم و حال آنکه مردان و اموال در اختیار اوست و مردم هم همراه مال هستند.

فضل گفت امشب را به من مهلت بده تا فردا عقیده قطعی خود را به تو بگویم.

مامون گفت اکنون در حفظ خداوند برو، فضل به خانه‌اش برگشت و او مردی منجم بود و تمام آن شب را به محاسبه نجوم پرداخت و در آن کار سخت ورزیده بود، و چون صبح شد، صبح زود پیش مامون آمد و باو خبر داد که بر محمد امین پیروز خواهد شد و او را مغلوب خواهد کرد و بر کار حکومت چیره

______________________________

487- طاهر ذو الیمینین، متولد 159 درگذشته 207 هجرت، والی دمشق و فرمانروای موصل و سپس فرمان‌روای تمام خراسان، ر. ک، زامباو، معجم الانساب و الاسرات الحاکمه صفحات 43/ 57/ 70 چاپ مصر 1951. (م)

488- فضل بن سهل سرخسی، ذو الریاستین، 154- 202 هجری، وزیر مقتدر مامون، ر. ک، زرکلی، الاعلام ج 5 ص 354. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 437

خواهد شد. [489] چون فضل با مامون چنین گفت، نمایندگان را احضار کرد و بایشان جایزه و پاداش نیکو بخشید و از ایشان خواست کارهای او را پیش امین به نیکی و ستایش یاد کنند و عذر او را در نپذیرفتن پیشنهاد امین موجه بدارند و از او فراوان پوزش بخواهند.

مامون همراه ایشان نامه‌ای باین مضمون برای امین نوشت:

" اما بعد، امام هارون الرشید مرا بر این سرزمین هنگامی که مردم آن سر به شورش برداشته بودند و راه نگهداری آن بسته و سپاهیانش ناتوان شده بودند به حکومت گماشت، اگر در این کار قصور کنم یا از آن بیرون روم از آشفتگی کارها در امان نخواهم بود و بیم دارم دشمنان بر آن غلبه کنند که زیان آن به امیر مؤمنان هر جا که باشد خواهد رسید، صلاح امیر مؤمنان در آن است که آنچه را هارون الرشید مقرر داشته است درهم نریزد".

نمایندگان حرکت کردند و پیش امین رسیدند و نامه را باو رساندند. امین چون نامه را خواند فرماندهان سپاه خویش را جمع کرد و بانان گفت چنین مصلحت دیده‌ام که برادرم عبد الله مامون را از خراسان برگردانم و پیش خود آورم که در کارها مرا یاری دهد و من از او بی‌نیاز نیستم عقیده شما چیست؟ آنان نخست سکوت کردند و سپس خازم بن خزیمه گفت ای امیر مؤمنان سرداران و سپاهیان خود را وادار به حیله و غدر مکن که ناچار با خودت حیله کنند و نباید از تو پیمان‌شکنی ببینند و در نتیجه پیمان ترا بشکنند.

امین گفت ولی پیر مرد و شیخ این دولت یعنی علی بن عیسی بن ماهان [490] عقیده ترا ندارد و معتقد است که باید عبد الله مامون همراه من باشد و مرا یاری دهد و مقداری از بار حکومت را از دوش من بردارد.

امین آنگاه به علی بن عیسی گفت چنین مصلحت دیده‌ام که با سپاهیان به خراسان بروی و از طرف وزیر نظر پسرم موسی عهده‌دار حکومت آنجا شوی و

______________________________

489- قبلا ملاحظه کردید که مامون می‌گفته است پدرش تمام پیشامدها را از حضرت امام موسی بن جعفر (ع) شنیده است. (م)

490- از سرداران معروف دوره حکومت هارون و امین که در سال 195 هجرت در جنگ با طاهر کشته شد، ر. ک، به، ابن تغری بردی، النجوم الزاهره ج 2 ص 149 چاپ مصر وزارة الثقافة بدون تاریخ. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 438

هر کس از سپاهیان را که می‌خواهی با نظر خویش برگزین و دستور داد دیوان سپاهیان را در اختیار او گذاشتند و او شصت هزار تن از سواران دلیر را برگزید و برای آنان مقرری وضع کرد و اسلحه داد و امین باو فرمان حرکت داد.

علی بن عیسی همراه سپاه خود حرکت کرد امین هم سوار شد و به سفارش کردن باو پرداخت گفت تمام سران و فرماندهانی را که در خراسانند گرامی دار و نیمی از خراج مردم خراسان را ببخش و بر هیچ کس که شمشیر بروی تو کشد یا به لشکر تو تیری اندازد رحم مکن و او را باقی مگذار و از روزی که پیش مامون رسیدی بیش از سه روز او را مهلت مده و پیش من روانه‌اش ساز.

هنگامی که علی بن عیسی برای خدا حافظی به حضور زبیده آمد زبیده باو گفت، هر چند محمد امین پسر من و میوه دل من است ولی نسبت به عبد الله مامون هم محبت بسیار در دل من است و این من بودم که او را پرورش دادم و نسبت باو مهر می‌ورزم برحذر باش که مبادا ناخوشایندی از تو نسبت باو سرزند یا آنکه پیشاپیش او حرکت کنی بلکه هر گاه با هم راه می‌روید باید پشت سرش حرکت کنی و اگر ترا فراخواند بگو گوش به فرمانم و هرگز پیش از او سوار مشو و چون خواست سوار شود رکابش را بگیر و بزرگداشت و احترام نسبت باو را آشکار کن.

زبیده آنگاه زنجیری سیمین باو داد و گفت اگر عبد الله مامون از آمدن خودداری کرد او را با این زنجیر ببند.

محمد امین پس از اینکه سفارشهای خود را در همه موارد به علی بن عیسی انجام داد برگشت.

علی بن عیسی بن ماهان حرکت کرد و چون به حلوان رسید با کاروانی که از ری بازمی‌گشت برخورد و از ایشان درباره طاهر پرسید، آنان باو گفتند طاهر برای جنگ آماده می‌شود، علی بن عیسی گفت طاهر چیست و کیست؟

همینکه باو خبر برسد که من از دروازه همدان گذشته‌ام ری را خالی و ترک خواهد کرد.

علی حرکت کرد و چون همدان را پشت سر گذاشت به کاروان دیگری برخورد و از ایشان هم پرسید گفتند طاهر مقرری سپاهیان خود را پرداخته و بانان

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 439

اسلحه داده و آماده جنگ شده است.

گفت سپاهیان او چندند؟ گفتند حدود ده هزار مرد یا بیشتر.

در این هنگام حسن پسر علی بن عیسی به پدرش گفت پدر جان اگر طاهر می‌خواست بگریزد یک روز هم در ری نمی‌ماند.

علی گفت، پسرجان، مردان برای روبرو شدن با اقران خود آماده می‌شوند و طاهر در نظر من مردی نیست که برای جنگ با من آماده شود یا من برای جنگ با او آماده شوم.

از قول پیر مردان بغداد نقل شده است که می‌گفته‌اند ما هیچ سپاهی را از لحاظ اسلحه و ساز و برگ و اسب و مردان دلیر و گزینه چون سپاه علی بن عیسی به هنگام خروج از بغداد ندیده‌ایم که همه‌شان برگزیده بودند.

طاهر بن حسین هم سران سپاه و یاران خود را جمع و با ایشان رایزنی کرد که چگونه رفتار کند آنان گفتند در شهر ری متحصن شود و از فراز باروی شهر با آنان جنگ کند تا نیروی امدادی از سوی مامون برای او اعزام شود.

طاهر بانان پاسخ داد که وای بر شما من به کار جنگ از شما بیناترم، در صورتی که متحصن شوم خود را ناتوان پنداشته‌ام و مردم شهر هم به سبب قوت دشمن باو متمایل می‌شوند و برای من مشکلی بزرگتر از دشمن خواهند شد که از علی بن عیسی بیم دارند شاید هم او گروهی از همراهان مرا با طمع فریب دهد، رای درست آن است که سواران را با سواران و پیادگان را با پیادگان رویاروی سازم و نصرت و پیروزی از جانب خداست.

طاهر دستور داد لشکریانش از شهر بیرون روند و در محلی بنام قلوصه [491] اردو بزنند.

همینکه لشکریان طاهر بیرون رفتند مردم ری دروازه‌های شهر را بر روی ایشان بستند.

طاهر به یاران خود گفت ای قوم به پیش روی خود مشغول باشید و به کسانی که پشت سر شمایند توجه مکنید و بدانید که شما را یاور و تکیه گاهی جز

______________________________

491- قلوصه: یاقوت در معجم البلدان ص 153 ج 7 چاپ مصر این کلمه را به صورت" قلوس" ضبط کرده است و می‌گوید دهکده‌ای در ده فرسنگی ری است. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 440

شمشیرها و نیزه‌هایتان نیست همان را پناهگاه خود قرار دهید. علی بن عیسی روی به قلوصه آورد و دو لشکر برای جنگ صف کشیدند و درگیر شدند، یاران طاهر مردانه پایداری کردند آنچنان که آرایش جنگی سپاه علی بن عیسی درهم ریخت و سپاهیان او شروع به عقب‌نشینی کردند، علی بن عیسی بر آنان بانگ زد و گفت ای مردم بازگردید و همراه من حمله کنید.

یکی از یاران طاهر نخست تیری بر علی بن عیسی زد و او را در جای خود نگهداشت و پس از اینکه باو نزدیک شد زوبینی باو زد که به سینه‌اش برخورد و زره و سینه‌بند او را درید و به سینه‌اش نفوذ کرد و علی مرده از پای در افتاد.

یارانش گریختند و یاران طاهر در ایشان شمشیر نهادند و آنان را که گریزان بودند می‌کشتند تا شب فرارسید و تمام اموال و سلاحی را که در اردوگاه علی بن عیسی بود به غنیمت گرفتند.

چون این خبر به محمد امین رسید، عبد الرحمن انباری را به سرپرستی سی هزار تن از ایرانیان گماشت و خطاب بانان گفت که چون علی بن عیسی فریب نخورند و همچون او سستی نکنند.

عبد الرحمن حرکت کرد و به همدان رسید.

چون طاهر آگاه شد بسوی او حرکت کرد و رویاروی شدند و چون اندکی جنگ کردند یاران عبد الرحمن پایداری نکردند و خودش گریخت و یارانش هم از پی او گریختند و خود را به همدان رساندند و در آن متحصن شدند و یک ماه حصاری بودند تا آنکه خوار و بارشان تمام شد.

عبد الرحمن برای خود و همه یارانش از طاهر امان خواست و طاهر امان داد و عبد الرحمن دروازه‌ها را گشود و افراد دو سپاه با یک دیگر آمد و شد می‌کردند.

طاهر حرکت کرد و از گردنه پایین آمد و در ناحیه اسد آباد [492] اردو زد، در این هنگام عبد الرحمن اندیشه کرد و گفت چگونه ممکن است از امیر مؤمنان معذرت بخواهم، یاران خود را آرایش جنگی داد و همینکه سپیده دمید به لشکر

______________________________

492- شهری در هفت فرسنگی غرب همدان و بسیار قدیمی است، برای اطلاع بیشتر ر. ک‌به مقاله شترک، دائرة المعارف اسلام، ترجمه عربی، ج 2 ص 104. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 441

طاهر که آسوده خاطر بودند حمله کرد و بر ایشان شمشیر نهاد، گروهی از پیادگان لشکر طاهر ایستادگی کردند و به دفاع از یاران خود پرداختند تا سواران آماده و سوار شدند و بر عبد الرحمن و یارانش حمله بردند و گروه بسیاری را کشتند.

عبد الرحمن که چنین دید با بازماندگان از اسب‌ها پیاده شدند و چندان جنگ کردند که همگان کشته شدند.

چون این خبر به امین رسید در کار خود فروماند و پشیمان شد، باز سپاهیان خود را آماده جنگ ساخت و برای عبد الله حرشی فرمان فرماندهی بر پنج هزار مرد را صادر کرد و یحیی پسر علی بن عیسی را هم به فرماندهی پنج هزار مرد دیگر گماشت و آن دو حرکت کردند و خود را به کرمانشاه رساندند.

چون این خبر به طاهر رسید سوی آن دو حرکت کرد و آنان بدون آنکه جنگ کنند گریختند و به حلوان برگشتند و همانجا ماندند.

طاهر آهنگ حلوان کرد و آن دو گریختند و خود را به بغداد رساندند.

طاهر در حلوان ماند تا آنکه هرثمة بن اعین [493] با سی هزار تن از سپاهیان خراسان از سوی مامون رسید و طاهر از حلوان به طرف اهواز و بصره رفت.

هرثمه به طرف بغداد پیشروی کرد و دیگر محمد امین تا هنگامی که کشته شد کاری از پیش نبرد و نتوانست لشکری فراهم سازد و سر انجام او چنان شد که مشهور است.

طاهر از بصره و هرثمه از سوی دیگر به جانب بغداد حرکت کردند و هر دو محمد امین را محاصره کردند و خانه‌اش را با منجنیق سنگسار کردند و امین درمانده شد.

هرثمة بن اعین دوست می‌داشت که جان امین محفوظ بماند و کارش رو براه شود. امین هم باو پیام فرستاد و خواست برای اصلاح میان او و برادرش مامون اقدام کند و قول داد که خود را از خلافت خلع خواهد کرد و حکومت را به برادرش مامون خواهد سپرد.

هرثمة برای او نوشت شایسته بود پیش از آنکه کار چنین دشوار شود این

______________________________

493- از سرداران بزرگ دوره حکومت هارون و امین مامون که مورد خشم مامون قرار گرفت و در سال 200 هجرت در زندان کشته شد، ر. ک، زرکلی، الاعلام، ج 9 ص 75. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 442

پیشنهاد را می‌دادی اکنون کار از اندازه گذشته و از کسی کاری ساخته نیست، با وجود این من در اصلاح کار تو کوشا خواهم بود، شبانه پیش من بیا تا من صورت حال ترا برای امیر مؤمنان بنویسم و برای تو عهدی استوار بگیرم و بهر حال از هیچ کوششی که کار ترا اصلاح و ترا به امیر مؤمنان نزدیک کند فروگذاری نخواهم کرد.

محمد امین چون این پاسخ را دریافت با وزیران و خیرخواهان خود رایزنی کرد و همگان بامید زنده ماندن او گفتند صلاح در همین است و بپذیرد.

چون شب فرارسید محمد امین با گروهی از خواص و اشخاص مورد اعتماد و بستگان خویش بر زورق نشست تا از دجله عبور کند و به اردوگاه هرثمه برود.

طاهر از این پیام که میان آن دو رد و بدل شده و موافقتی که کرده بودند آگاه شد و همینکه امین با همراهان خود خواست سوار زورق شود طاهر حمله کرد و او و همراهانش را گرفت و به اردوگاه خود برد و هماندم سر امین را برید و پیش مامون فرستاد.

مامون حرکت کرد و وارد بغداد شد پادشاهی برای او استوار و کارها رو براه گردید.

محمد امین شب یکشنبه پنجم محرم سال یکصد و نود و نه در بیست و هشت سالگی کشته شد و مدت پادشاهی او چهار سال و هشت ماه بود. [494]

خلافت عبد الله مامون

روز دوشنبه پنج روز باقی مانده از محرم سال یکصد و نود و هشت با عبد الله پسر هارون الرشید که معروف به مامون است بیعت شد.

مامون با شهامت و بلند همت و بزرگ منش بود و از لحاظ علم و حکمت ستاره درخشان بنی عباس بود که از همه فنون و دانش‌ها بهره‌ای بسزا داشت، مامون کتاب اقلیدس را از رومیان بدست آورد و دستور به شرح و ترجمه آن داد.

______________________________

494- برای اطلاع بیشتر از چگونگی کشته شدن امین و روایات مختلف ر. ک‌به، مسعودی، مروج الذهب ج 6 ص 475- 485 چاپ باربیه دومینار، پاریس- و طبری و کامل. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 443

در مدت خلافت خود مجالسی برای مناظر میان ادیان و مذاهب تشکیل می‌داد و استاد او در این مسائل ابو هذیل محمد بن هذیل علاف بود. [495] مامون وارد سرزمینهای جزیره و شام شد و مدتی طولانی آنجا ماند و سپس به جنگ با رومیان پرداخت و کوشش فراوان و فتوح بسیار انجام داد.

و سپس کنار رودخانه بذندون درگذشت [496] و روز چهارشنبه هشتم رجب سال دویست و هیجدهم هجری در طرسوس [497] دفن شد.

مدت حکومتش بیست سال و پنج ماه و سیزده روز بود و به هنگام مرگ سی و نه ساله بود.

مامون قبلا برای پسرش عباس بیعت گرفته بود که ولی‌عهد باشد و پس از او به خلافت رسد و او را در عراق جانشین خود ساخته بود. [498]

حکومت محمد معتصم‌

چون مامون کنار رودخانه بذندون درگذشت، برادرش ابو اسحاق محمد پسر هارون که معروف به معتصم بالله است سران و بزرگان سپاه را جمع کرد و ایشان را به بیعت با خود فراخواند و همگان با او بیعت کردند.

معتصم از طرسوس به بغداد آمد و چون وارد آن شهر شد عباس پسر مامون را از حکومت بغداد خلع کرد و خود بر آن شهر چیره شد و مردم در بغداد با او دوباره بیعت کردند.

معتصم از اول ماه رمضان سال دویست و هیجده وارد بغداد شد و دو سال همانجا ماند و سپس با ترکان که همراهش بودند به ناحیه سامرا [499] رفت و آن

______________________________

495- محمد بن هذیل که بیشتر به ابو هدیل علاف مشهور است، متکلم بزرگ معتزلی قرن دوم و سوم هجری که سال تولد و مرگش مورد اختلاف است، برای اطلاع از برخی آراء او و کتابهایی که شرح حالش در آنها آمده است ر. ک‌به مقاله نیبرگ در دائرة المعارف اسلام و ترجمه فارسی آن در دانشنامه ایران و اسلام ص 1126. (م)

496- نام دهکده و رودخانه‌یی که فاصله‌اش تا طرسوس یک روز راه است. (م)

497- از شهرهای ساحلی شام، ر. ک، ترجمه تقویم البلدان ابو الفداء، بقلم آقای عبد المحمد آیتی ص 268. (م)

498- این اختصار در شرح حال و وقایع روزگار مامون که از موضوع حضرت رضا سلام الله علیه هم هیچ سخنی نگفته است نشانه بارزی از اختناق شدید حکومت عباسی در دهه‌های سوم تا پنجم قرن سوم هجری است، شاید تسلط غلامان ترک یکی از عوامل آن باشد. (م)

499- سامرا- سر من رای- سامراء: شهری بر کناره شرقی دجله و حدود یکصد کیلومتری شمال بغداد که چهل و چند سال پای تخت عباسیان بود، و چون مرقد مطهر امام دهم و یازدهم ما شیعیان در آن شهر است مورد توجه شیعیان بوده است، برای اطلاع بیشتر ر. ک، یاقوت، معجم البلدان. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 444

شهر را بنا کرد و آن را پای تخت و اردوگاه خویش قرار داد.

   نظر انوش راوید:  باز هم دروغ می گویید،  شهر سامرا یا سومرا،  از زمان سورمریها وجود داشته،  تاریخ نویس های سنتی الکی دروغگو.

در مدت خلافت معتصم فتوحاتی صورت گرفت که در دوره هیچ یک از خلفای پیش اتفاق نیفتاد.

از جمله شکست دادن بابک و اسیر کردن و کشتن و به دار کشیدن اوست، همچنین مازیار [500] سالار قلعه طبرستان که در کوهها و دژها متحصن بود و معتصم او را چندان تعقیب کرد تا گرفت و کشت و کنار بابک بدار کشید، همچنین جعفر کردی را [501] که شهرها را ویران و زنان و کودکان را به اسیری گرفته بود با اعزام سواران دستگیر کرد و کشت و کنار بابک و مازیار بدار کشید.

و از جمله فتوحات او فتح عموریه است که همان قسطنطنیه کوچک است [506] و فتوحات دیگری که خداوند بدست او فراهم فرمود.

آغاز کار بابک چنین بود که در آخر روزگار مامون قیام کرد، مردم در نسب و مذهب او اختلاف کرده‌اند و آنچه در نظر ما صحیح و ثابت است این است که از فرزندان مطهر پسر فاطمه دختر ابو مسلم است و این فاطمه همان است که فاطمیان خرمی‌ها باو منسوبند و نسبتی با فاطمه (ع) دختر رسول خدا ندارند.

بابک به هنگامی که رشته امور از هم گسیخته و آشوب برپا بود رشد و نمو کرد و قیام خود را با کشتن مردمی که در ناحیه بذ [503] ساکن بودند شروع کرد و دهکده‌ها و شهرهای اطراف خود را ویران کرد که بر آن نواحی دست یابد و نتوانند بآسانی او را تعقیب کنند و دسترسی باو دشوار باشد، کار بابک بالا گرفت و شوکت او فزونی یافت.

چون این اخبار باطلاع مامون رسید عبد الله بن طاهر بن حسین را با لشکری بزرگ به سوی او روانه کرد، عبد الله حرکت کرد و میان راه در بیرون شهر دینور در جایی که تا امروز به قصر عبد الله بن طاهر معروف و تاکستان مشهوری است اردو زد، سپس از آنجا حرکت کرد و خود را به بذ رساند و در آن هنگام کار بابک

______________________________

500- مازیار: پسر و نداد، از 208 هجری حاکم طبرستان بود و قتل او در 225 در بغداد اتفاق افتاد. (م)

501- برای اطلاع بیشتر ر. ک، ترجمه طبری آقای پاینده صفحات 5835- 5834. (م)

502- عموریه: از شهرهای آباد و بزرگ که در ترکیه امروز واقع بوده است، ر. ک، ترجمه تقویم البلدان ص 434. (م)

503- بذ: ناحیه‌ای میان آذربایجان و اران، ر. ک، یاقوت، معجم، ج 2 ص 93. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 445

بالا گرفته بود و مردم از او بیم داشتند، عبد الله بن طاهر و سپاهیانش با او پیکار کردند ولی کاری از پیش نبردند و بابک جمع ایشان را پراکنده ساخت و سران سپاه عبد الله بن طاهر را کشت.

از جمله سردارانی که در این جنگ کشته شدند محمد بن حمید طوسی بود و او همان کسی است که ابو تمام [504] او را مرثیه گفته و ضمن آن چنین گفته است:

" گویی در روز مرگ او، بنی نبهان ستارگان آسمان بودند که ماه از میان ایشان فروافتاده باشد".

و بیت زیر هم در همان قصیده است:

" پای خود را در گرداب مرگ استوار ساخت و بگفت زیر پای تو رستاخیز است".

چون حکومت به ابو اسحاق معتصم رسید اندیشه‌ای جز کار بابک نداشت، برای جنگ با او مردان و اموال فراوان فراهم ساخت و غلام خود حیدر بن کاوس را که معروف به افشین بود [505] به فرماندهی سپاه گماشت و او را روانه کرد، افشین با سپاه بیرون آمد و در برزند [506] اردو زد و صبر کرد تا شدت زمستان بگذرد و برف از راهها آب شود و سپس معاون خود یوباره و جعفر بن دینار را که معروف به جعفر خیاط بود با گروهی بسیار از سواران دلیر به محل اردوگاه بابک فرستاد و دستور داد گرد خود خندق استواری حفر کنند آن دو رفتند و اردو زدند و خندق کندند.

چون آن دو از کندن خندق آسوده شدند افشین، مرزبان غلام معتصم را با گروهی از فرماندهان در برزند باقی گذاشت و خود حرکت کرد و به کنار خندق آمد، و یوباره و جعفر خیاط را همراه گروه بسیاری به سرچشمه رودخانه بزرگی

______________________________

504- حبیب بن اوس، معروف به ابو تمام شاعر قرن سوم و گردآورنده حماسه متولد 188 و درگذشته 231 (اقوال دیگر هم نقل کرده‌اند)، برای اطلاع از شرح حال او در کتب عربی، ر. ک‌اخبار ابی تمام، بقلم محمد بن یحیی صولی چاپ قاهره 1937 میلادی و در کتب فارسی به مقاله ریتر در دائرة المعارف ایران و اسلام ص 1015. (م)

505- افشین: لقب گروهی از امیران ناحیه اسروشنه، حیدر بن کاوس سردار معتصم است که در سال 226 عزل و متهم به کفر شد و در زندان از گرسنگی مرد، ر. ک، مقاله بار تولد در دائرة المعارف اسلام، ترجمه عربی ج 2 ص 343. (م)

506- برزند: شهری در بیست فرسنگی اردبیل است، ر. ک، ترجمه تقویم البلدان ص 465. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 446

که آنجا بود فرستاد و دستور داد آنجا هم خندق دیگری حفر کنند و آنان چنان کردند و چون از آن کار آسوده شدند، افشین محمد پسر خالد کدخدای بخارا را [507] در آن نقطه گذاشت و خود همراه پنج هزار سوار و دو هزار پیاده و هزار کارگر به درود آمد [508] و آنجا خندقی بزرگ کند و بارویی بلند ساخت، بابک و یاران او بر فراز کوههای بلند می‌ایستادند و مشرف بر اردوگاه افشین بودند و بانان می‌نگریستند و هیاهو می‌کردند.

آنگاه افشین روز سه‌شنبه سه روز باقی مانده از شعبان با آرایش جنگی حرکت کرد و منجنیقهایی با خود برد، بابک به یکی از سرداران خود بنام آذین دستور داد همراه سه هزار مرد و در تپه‌ای که مشرف بر شهر بود متحصن شود و او بر گرد خود چاله‌هایی کند تا مانع عبور سواران شود.

افشین کنار خندق خود برگشت و صبح زود روز جمعه اول ماه رمضان بازگشت و منجنیق و عراده نصب کرد و سران سپاه شهر را از هر سو محاصره کردند.

بابک هم با گزیدگان لشکر خود آمد و آنان را آرایش جنگی داد و تا هنگام عصر جنگ سختی کردند و بازگشتند و به یاران بابک آسیب رساندند.

افشین شش روز دیگر ماند و روز پنجشنبه هفتم رمضان حمله کرد بابک هم آماده جنگ شد و بر دهانه بذ گردونه بزرگی نهاد که در صورت لزوم روی یاران افشین رها کند.

در این هنگام بابک مردی بنام موسی اقطع را پیش افشین فرستاد و از او خواست بیاید تا با او مذاکره شفاهی کند اگر به نتیجه رسیدند چه بهتر و گر نه جنگ کنند، افشین پذیرفت بابک پیش او رفت و نزدیک دره‌یی که میان آن دو بود آمد و همینکه افشین را دید با نهادن دست بر سینه ادای احترام کرد، افشین هم با خوشرویی باو برخورد کرد و باو تذکر داد که اطاعت و فرمانبرداری موجب سلامت دنیا و آخرت است ولی بابک نپذیرفت. اخبار الطوال/ ترجمه 446 حکومت محمد معتصم ..... ص : 443

ش دستور جنگ داد و آنان

______________________________

507- در متن کلمه" بخارا خداه" آمده است. (م)

508- نام شهری در مرز آذربایجان است.

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 447

شتابان برای جنگ آماده شدند و عراده را بسوی لشکریان افشین روانه کردند که درهم شکست و یاران افشین حمله آوردند و آنان را به سر کوه راندند.

یوباره و جعفر خیاط برابر عبد الله برادر بابک ایستادگی کردند و به یک دیگر حمله کردند و سران سپاه افشین گروه بسیاری از یاران بابک را کشتند، و آنان گریختند و به شهر در آمدند، سپاه افشین هم از پی ایشان وارد شهر شدند و جنگ در وسط میدان شهر در گرفت جنگی سخت که بان سختی هرگز دیده نشده بود و در خانه‌ها و باغها ادامه یافت و عبد الله برادر بابک ناچار گریخت.

بابک همینکه دید لشکریان از هر سو او را در برگرفته‌اند و همه راهها بر او بسته است و یارانش کشته و سست شده‌اند آهنگ ارمنستان کرد و از رودخانه ارس گذشت و قصد روم کرد.

چون بابک از رود ارس گذشت سهل بن سنباط فرماندار آن ناحیه برای دستگیری بابک بسوی او حرکت کرد و افشین به فرمانداران آن نواحی و سرهنگان و گردان دستور داده بود همه راهها را بر بابک بگیرند.

سهل بن سنباط در حالی به بابک برخورد که تغییر لباس داده بود و بر پاهای خود پارچه کهنه‌یی بسته و سوار بر استری که بر آن پالان خری نهاده بودند شده بود، سهل او را دستگیر کرد و پیش افشین فرستاد، افشین بابک را گرفت و فتح نامه برای معتصم نوشت و اجازه خواست به دربار برود، معتصم اجازه داد، افشین در حالی که بابک و برادرش عبد الله همراه او بودند پیش معتصم آمد، داستان کشتن معتصم بابک را و بریدن دستها و پاهای او و به دار کشیدنش مشهور است.

گویند چون افشین همراه بابک در آمد، معتصم او را برابر خود بر تختی نشاند و بر سر او تاج نهاد، اسحاق بن خلف شاعر در این مورد در قصیده‌یی در مدح معتصم چنین سروده است. [509]" از جنگی که آتش آن در بذ شعله می‌کشید غایب نبودی، هر چند که این جا حاضر بودی ولی آنجا هم حضور داشتی.

______________________________

509- اسحاق مشهور به ابن طبیب است، پس از آنکه به زندان افتاد شعر سرود، مرگ او حدود سال 230 هجری است، ر. ک، ابن شاکر کتبی، فوات الوفیات، ج 1 ص 16 چاپ مصر. (م)

اخبار الطوال/ ترجمه، ص: 448

امت با افشین که شمشیر تو است عزت و آیین پایداری و استقامت یافت.

چون افشین بدرگاه تو رسید تاج بر سرش نهادی و او سزاوارتر کسی است که تاج تو بر سرش بدرخشد".

پس از آن احمد بن ابی داود [510] برای سخنی که از افشین شنیده بود کینه او را در دل گرفت و به معتصم پیشنهاد کرد سپاه را به دو بخش کند نیمی را در اختیار افشین و نیم دیگر را در اختیار اشناس [511] بگذارد و معتصم هم چنان کرد.

افشین از او خشمگین و سخت اندوهگین شد و کینه‌اش شدت یافت.

احمد بن ابی دواد به معتصم گفت ای امیر مؤمنان ابو جعفر منصور با خیرخواه‌تر خواص خود درباره ابو مسلم مشورت کرد و او گفت" ای امیر مؤمنان خداوند متعال می‌فرماید اگر در آسمان و زمین الهه‌ای جز خداوند می‌بود هر آینه کار آن دو به تباهی می‌کشید" و منصور باو گفت بس است و ابو مسلم را کشت.

معتصم به احمد گفت ترا هم بس است و سپس کس فرستاد تا افشین را کشت.

آورده‌اند که جامه از تن او بیرون آوردند و او را ختنه نشده یافتند.

معتصم روز پنجشنبه یازده شب باقی مانده از ربیع الاول سال دویست و بیست و هفت درگذشت و بنا به وصیت او احمد بن ابی دواد بر او نماز گزارد، مدت زمامداری معتصم هشت سال و هشت ماه و هفده روز و سن او هنگام مرگ سی و نه سال بود:

و این آخر کتاب اخبار الطوال است به ترتیبی که ابو حنیفه احمد بن داود دینوری که رحمت خدا بر او و از او خشنود بادا جمع کرده است.

پایان

______________________________

510- صحیح آن احمد بن ابی دؤاد است، قاضی معروف که به سال 160 متولد و در سال 240 درگذشت، ر. ک، زرکلی، الاعلام ج 1 ص 120، و تاریخ بیهقی ص 214 چاپ دکتر فیاض. (م)

511- اشناس: از سرداران ترک معتصم است، ر. ک، ابن عبد ربه- عقد الفرید ج 4 ص 50 چاپ مصر. (م)

   نظر انوش راوید:  در این صفحه کمتر مچ دروغگو را گرفتم،  چون انقدر زیاد است،  که بی خیال شدم،  و سپردم به هوش و دانایی خوانند.  درضمن کتاب های زیادی را در دروغ نامه های بنام کتاب تاریخ زیر نویس کردم،  اگر خوانند اهل علم و تاریخ باشد،  از اینهمه زیر نویس می تواند بفهمد موضوع چیست،  اگر هم کم هوش و بی علاقه به علم و تاریخ  باشد،  کاری با او نیست.

کلیک کنید:  دروغ نامه های بنام کتاب تاریخ

مقدمه و دیدگاه و تفسیر و بررسی انوش راوید و فهرست لینک های کتاب در اینجا.

ارگ ایران   http://arqir.com

 

کلیک کنید:  تماس و پرسش و نظرhttp://arqir.com/101-2

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 05:06 ب.ظ | نویسنده: انوش راوید | چاپ مطلب
( تعداد کل: 5 )
   1      2     3     4     5   >>
صفحات

وبسایت ارگ انوش راوید